اسم بازی هست دلم میخواهد و رسم آن اینکه بنویسیم دلمان میخواهد فیلمی ببینیم که در آن ...
صحنه یک : ساحل جزیره ، خارجی ، روز
۱- فرمانده از قایق پیاده میشود ، در حالی که تا مچ پا در آب فرو رفته به جزیره ، جنگل و تپه ها خیره میشود ، لختی درنگ میکند، تفنگش را به هوا بلند میکند و رو به ملوانان درون قایق فریاد شادی سر میدهد ، ملوانان با او همراهی میکنند. سه ملوان از شدت شادی از خود بیخود شده از قایق بیرون میپرند و به سوی ماسه های ساحل میدوند .
۲- کودک کوچک سفید پوستی از درون جنگل بیرون میدود به سوی ملوانان میرود. ملوانان کنجکاو و محتاط با سلاح آماده می ایستند و به کودک خیره میشوند . کودک نزدیکتر می آید ، در ناحیه گلو زخمی دارد که به شدت خونریزی میکند . نزدیکتر میشود. ملوانان سلاحها را از حالت نشانه روی رها میکنند ، یکی از آنها زانو میزند و کودک را در آغوش میگیرد . کودک در آغوش مرد به زبانی بیگانه زمزمه میکند و با آخرین رمقها با سر به سوی جنگل اشاره میکند. ملوانان کودک را به آغوش میگیرند و به سوی فرمانده و سایر ملوانان بازمیگردند.
۳- ملوانان به دور کودک حلقه زده اند که ناگهان صدایی از جنگل به گوش میرسد ، صدای فریاد و همهمه ، تمام ملوانان قایق (ده نفر) به فریاد فرمانده از قایق پیاده شده در روی ماسه های ساحل به ستون یک تفنگها را به سوی صدا قراول میروند . بیست مرد و زن سیاه پوست هر یک سلاح سردی اعم از چوب دست و داس و خنجر به دست از دل جنگل بیرون میزنند و هلهله کنان به سمت قایق و ملوانان میدوند ، فرمانده فرمان آتش میدهد ، نیمی از سیاهان فرو میغلتند ، و دیگران در جا میخکوب میشوند ، پس از چند ثانیه سکون و سکوت کامل ، سیاه مرد بلند قدی چند قدم به سوی قایق پیش می آید و در حالی که دستها و خنجرش را به شدت تکان میدهد شروع به فریاد کشیدن به زبان بیگانه ای میکند.
۴- کودک مجروح ، بی رمق ، سعی میکند خود را از آغوش ملوان بیرون بیاندازد و در حالیکه لغتی را به تکرار فریاد میزند از هوش میرود . فرمانده تپانچه اش را بیرون میکشد و با چهره خشمگین به سوی مرد سیاه شلیک میکند ، مرد سیاه فرو میافتد و سیاهان بازمانده به سوی جنگل هزیمت میکنند که آتش ملوانان غافلگیرشان میکند. کسی از آنها زنده نمیماند.
۵- فریادی از جنگل شنیده میشود "شلیک نکنید" گروهی سفید پوست مسلح از جنگل خارج میشوند ، آخرین آنها سلاحش را بر سر یک زن دست بسته سفید پوست میفشارد . گروه به سمت ملوانان سر در گم و فرمانده پیش میایند . سردسته گروه میگوید.
"خیلی ممنون که زحمت محافظین این شازده خانم رو کشیدین ، اینا خیلی وقت بود که تو جنگلا منتظر شوما بودن که نجاتشون بدین، حالا اگه میخواین شازده خانومتون زنده بمونن ، بچه رو پس بدین و برین همونجا که ازش اومدین به فرمانده تون بگین شاهزاده بیرانکو و بچه اش رو آدمخورا ندزدین ، با یه عده آقایون متمدن طرفن که میخوان شازده خانم رو با بیست میلیون معامله کنن. رسید هم میدن..."
قهقهه شادمانه دزدان
تصویر روی چهره مبهوت فرمانده فید اوت میشود.