تبليغاتX
کافه جویبار - خاطره سیگاری
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...
خیلی شبیه رضا نیست

سال شونصد و بوق ، ترم اول و دوم دانشگاه ، مثل هر دانشجوی مکانیک دیگه ای مشغول دست و پنجه نرم کردن با غولی به اسم ریاضی یک بودیم و در عین حال مشغول شناسایی دوستان و همکلاسان ...

بین همکلاسی ها یک نفر به چند علت خیلی تابلو شده بود:

اولا سنش بالای ۴۰ بود

ثانیا خودرویی که باهاش میامد دانشگاه ، یک بنز خوشگل ۱۹۲۱ ( ) بود.

ثالثا سیگار دست پیچ میکشید ، اونم با کاغذ روزنامه !!!!

رابعا خیلی با حال و ریلکس بود. در اون جو خفه و سنگین دانشگاه های اونموقع که ما جوجه ها از بیست متری حراست هم رد نمیشدیم ، اون میرفت جلو و لپ حراستی ها رو میکشید ، بهشون سیگار تعارف میزد و خلاصه یک کاری میکرد که طرف میدوید پیش رئیس حراست که این دیگه کیه !؟!

 یک دست لباس مشکی ، کفش ورنی پاشنه خوابیده ، بوی تند تنباکو و ته سیگار (سیگار نصفه ها رو میذاشت جیبش ) و کت روی شانه مشخصه های منحصر به فرد این آدم بودند.

اسمشو میذارم رضا ، نه به خاطر اینکه نمیخوام اسم واقعیشو بگم ، به خاطر اینکه واقعا اسمش از یادم رفته . موضوع مال قرن بوقه بابا جان.

رضا همون دو ترم با ما بود و بعدا به علت درگیری با یکی از استادا اخراجش کردن. اخراج رضا خودش یک داستان دیگه است که بعدا براتون تعریف میکنم . امروز میخوام به مناسبت سنگینی کلاسها در این وقت سال و نزدیکی امتحانها ، یه خاطره با حال دیگه از رضا رو تعریف کنم .

خرداد ماه بود ، ماه میان ترم در ترمی که عملا میانی نداره چون از اردیبهشت تازه موتور کلاسها گرم میشه و تیر هم ترمز دست کشیده میشه. ولی خوب ، استادا این حرفا حالیشون نبوده و نیست و نخواهد بود...

بگذریم ... سر کلاس ریاضی ۱ بودیم ، استادمون دکتر عیوضیان (مستعار) بود ، یک جلاد واقعی ، ولی از نوع دوست داشتنی ها ، فارغ التحصیل فرانسه بود ولی فکر کنم در مکتب نازی ها درس خونده بود. سر دقیقه وارد کلاس میشد و به محض ورود به کلاس در رو میبست و دیگه کسی جرات ورود با تاخیر رو نداشت. گچ رو بر میداشت و رو به تخته شروع به تدریس میکرد ... کمتر میشد که روشو به سمت ما برگردونه ولی همونجور که مینوشت به کنترل رفتارهای ما هم مشغول بود : آقای فلانی ، خمیازه نکش عزیز ... خانم بهمانی ، نقاشی نکشید لطفا ، بیساری عزیز ، اگه جوکش اینقدر بامزه است بلند بگین بقیه هم بخندن ... خلاصه ، ما هرچی دنبال آئینه مخفی یا چشم پشت سر گشتیم ، چیزی پیدا نشد که نشد ، عیوضیان بود دیگه ...

القصه ، در اون روز گرم خردادماه ، استاد عیوضیان داشت مبحث انتگرالهای نامحدود رو در سکوت غلیظ کلاس منتشر میکرد و امواج صداش به زور راه خودشونو از گوشهای خسته و خوابالوی بعد ناهار ما به انگشتهایی که نمیفهمیدن چی مینویسن ، باز میکردن که یهو ...

تق ، در کلاس چهارتاق باز شد. و کله و شانه رضا داخل کلاس شد:

- اوستاد ، سلام عرض کردیم

صحنه اینجوری بود: چشمهای ما که به کلی خواب بعد ناهار رو فراموش کرده بود ، دو سایز بزرگتر از حد معمول در سکوت مطلق به رضا خیره شده بود و عیوضیان ، در حالی که گچ وسط راه کشیدن نشانه انتگرال روی تخته ترمز کرده بود ، با چشمهای خون گرفته سر به سمت در برگردونده بود...

- آقای .... من خواهش کرده بودم بعد از تشکیل کلاس کسی وارد....

- بله آقا ، ما درسمونو از بریم ، دیر آمدی ، نیامدی ، به سلامت ... ولی عرض داشتیم خدمتتون

- یعنی شما نمیخواید بیایید سر کلاس ؟!؟!؟

- والا عرض شود که ، نخیر البته ، دروغ نباشه خدمتتون اوستاد ، ما این مشقامونو ننوشتیم.  این آقای طلو هم گفتیم بده از روت کپ بزنیم ، بچه بازی کرد ، نداد ، اینه که الان جسارتا ما غایبیم .

- .....

- خوب حالا بگیم عرضمونو ؟

- بفررمائید...

اگه غضب سنج روی اعصاب دکتر نصب بود ، مسلما در لحظه ادای این بفرمائید ، عقربه اش میشکست.

- والا ، جسارت میشه ، روم به دیفال ، گیر بودیم اوستاد ، این ماشین ما گازوویل اش آب داشته ، آنجکتولاش ریپ میزنه ، روشن نشد هر چی زور زدیم ، زنگ زدیم تقی آقا بیاد وازش کنیم با هم ، خولاصه کلوم الان گیر کردیم تو این بیابونی ...

- امرتون چیه آقای .... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- والا هی این دست اون دست کردیم ، از آخر دیدیم باز هرچی نباشه شما اوستادین ، آقایین ، اینه که جرات کردیم بیایم به شوما عرض کنیم ، باز الان میبینیم رومون نمیشه ...

- آقای ..... !!!!!! وقت کلاس رو نگیرید عزیز ، چه کار دارید با من ؟

- ببخشید ها ، ببخشید ، روم  به دیفال .... شما سیگار دارین ؟

صحنه تغییر عمده ای نکرد ، هیچکس حتی یک میلیمتر هم جابجا نشد ، فقط چشمهای ما یک سایز گشادتر شد و گچ ، از نیمه راه نماد انتگرال جدا شد و به زمین افتاد....

همه منتظر طوفان بودیم ، ولی گویا دیگه اعصاب دکتر بیحس شده بود چون با صدایی برخلاف انتظار آرام گفت:

- نخیر

رضا چند لحظه ای به دکتر خیره ماند و با غیظ ملایمی گفت:

- حالا ما که دیدیم الان قبل کلاس اون پشت داشتین یواشکی دود میکردین ... باشه ، عیب نداره ، بذا ما تو خماری بمونیم فقط بگیم که تا حالا فک میکردیم این دانشجوها گدان ، نگو اوستادام کم نمیارن تو گدایی... فظ شما

تق ... در مجددا بسته شد .

برای اولین بار در تاریخ دانشکده ، کلاس عیوضیان نصفه کاره تمام شد!!!!! 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط اصلان   |