|
|
|
|
|
یک حکایت قدیمی میگوید : میگویند روزی در سرزمینی دور ، دو گروه مردم زندگی میکردند ، گروهی کاتولیک و گروهی پروتستان ... بین آنها همواره اختلاف بود و جنگ . گروه کاتولیک ها سردسته ای داشت آتشین مزاج . هر روز بر سکوی کلیسایش فریاد میزد که جهان از این ناپاکان پروتستان پاک باد. هر روز نعره میزد که جانم فدای حضرت پاپ اعظم باد . هر ساعت به پیروان کثیرش پیغام میداد که مبادا فریب بخورید . عیسوی واقعی کاتولیک است و روح عیسی (ع) در کالبد پاپ دمیده و ایشان در کفشهای پطرس قدیس ایستاده اند. هر هفته اعلان جنگ میداد که ای کاش میشد یا این کافران روی زمین را هدایت کنم و یا خونشان را بریزم و یا آنان مرا بکشند که این آرزوی من است... زمینی که به این ناپاکان آلوده است ، من در آن نباشم بهتر !!! از قضا پادشاه آن سرزمین قصد صلح بین دو گروه داشت. مشاورانش گفتند که برای برقراری صلح خوب است سردمداران دو گروه را یا تطمیع کنیم و یا بکشیم. خبر این مشاوره به کاتولیک دو آتشه رسید که چه نشسته ای که پادشاه قصد جان تو را دارد... شبانه به نزد پادشاه رسید و عرض کرد : "فدای خاکپای جواهر آسایت گردم ، همان تطمیع بفرمایید که ما خود بدان راغبتریم ..." بیرون آمد، کیسه ای زر در این دست و گیسوی دخترکی در آن دیگر، به سوی پروتستانها شتافت ، ایشان را یکان یکان در آغوش فشرد و مصافحه کرد . پیروانش در پی او ... ناگهان نوجوانی ندا در داد که ای پیر مگر اینان نه همان دشمنان مسیحند؟ مگر تو از برای هدایت آنان طلب مرگ نمیکردی ؟ مگر دین مسیح از جان گرامی تر نبود؟ چه شد پس رستگاری خلق ؟ مگر تو از بهر مسیح با ایشان دشمن نبودی؟ ... درنگی بعد ، دو گروه آشتی کنان را بر سر جنازه تکه پاره و غرق خون نوجوان زبان دراز ، جشن گرفتند ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:14 توسط اصلان
|
|
||