
توجه : لطفا قبل از نثار بد و بیراه ، به تاریخ این پست دقت فرمایید .
این روزها بهتره اینجوری باشیم . دوست دارید داد بزنید؟ بزنید ، اما از من انتظار نداشته باشید (خطابم به دوستی است که مکرر گفته چرا ساکتی) من دهه شصت و دهه هفتاد را زندگی کرده ام و شما شنیده اید . شنیدن کی بود مانند دیدن !
من ترسم از روزی است که اینهمه انرژی و شور به در بسته بخورد . آن روز چه خواهید کرد؟
شعری میخوانم برایت از اخوان ثالث :
... سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد ...
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار ...
یک نکته از این معنی ، گفتیم و همین باشد .

همگی یادمون رفته . نگید نه ، حداقل همه اونهایی که من میشناسم به جز هانس کریستین اندرسن ، آنتوان دو سنت اگزوپری و تا حدی هم اریک کوستنر ، بچه بودن و بچگی کردن یادمون رفته . مدام سخنرانی میکنیم و میشنویم از شفای کودک درون و تقسیم بندی روان به کودک و والد و بالغ و نظریات الوین تافلر و ... ولی از من بشنوید که همه اش ادا است.
دلیل دارم، امروز به این وبسایت برخوردم : http://holidays.bfn.org/xmas/kl2god.html
هر کس که ادعا داره کودکی از یادش نرفته ، بسم الله ، یک نامه مثل اینها بنویسه.
Dear God
Did you mean for the giraffe to look like that or was it an accident
Norma
خدای مهربون ،
این واقعاً خواست تو بوده که زرافه این ریختی بشه یا از دستت در رفته ؟
نورما
____________________________________________________
Dear God
Instead of letting people die and having to make new ones, why don't you just keep the ones you have now
Jane
خدای مهربون ،
چرا به جای اینکه اجازه بدی آدمها بمیرن و آدمهای تازه به جاشون بسازی ، همونهایی رو که ساختی نگه نمیداری ؟
جین
______________________________________________
Dear God
Who draws the lines around the countries
Nan
خدای مهربون ،
این خطهای دور کشورها رو چه کسی کشیده؟
نان
___________________________________________
Dear God
I went to this wedding and they kissed right in church. Is that okay
Neil
خدای مهربون ،
من رفتم عروسی و اونا وسط کلیسا هم رو ماچ کردن ، برای تو عیبی نداره؟
نیل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Dear God
It rained for our whole vacation and is my father mad! He said some things about you that people are not supposed to say, but I hope you will not hurt him anyway
Your friend (but I am not going to tell you who I am
خدای مهربون ،
این تعطیلات همش بارون اومد و بابای من عصبانی شد! اون حرفهایی راجع به تو گفت که آدم نباید بگه، ولی خواهش میکنم اذیتش نکن .
دوست تو (ولی اسمم رو بهت نمیگم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Dear God
Please send me a pony. I never asked for anything before. You can look it up
Bruce
خدا جون ،
خواهش میکنم یک اسبچه به من بده. من قبلا هیچی از تو نخواستم . خودت پرونده ام رو نگاه کن.
بروس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Dear God
I want to be just like my daddy when I get big, but not with so much hair all over
Sam
خدا جون ،
من میخوام وقتی بزرگ شدم مثل بابا بشم ، ولی نه اینقدر پشمالو
سام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Dear God
My brothers told me about being born, but it doesn't sound right. They are just kidding, aren't they ?x
Marsha
خدای مهربون،
داداشهام برام تعریف کردن که بچه چطوری به دنیا میاد. شوخی میکنن ، نه ؟
مارشا
_______________________________________________
Dear God
I do not think anybody could be a better God.Well, I just want you to know that I am not just saying this because you are God already
Charles
خدای مهربون ،
فکر نمیکنم هیچکس بتونه بهتر از تو خدایی کنه . در ضمن ، میخوام بدونی اینو به خاطر اینکه الان تو خدایی نگفتم .
چارلز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Dear God
I didn't think orange went with purple until I saw the sunset you made on Tuesday. That was cool
Eugene
خدا جون ،
فکر میکردم بنفش و نارنجی به هم نمیاد تا اینکه اون غروب روز سه شنبه رو ساختی . خیلی با حال بود.
یوجین


ملاصدرای کبیر میفرماید:
خداوند بينهايت است و لامکان وبيزمان....
اما به قدر فهم تو کوچک ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو کارگشا ميشود
و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريک ميشود...
پدر ميشود يتيمان را و مادر
برادر ميشود محتاجان برادري را
همسر ميشود بيهمسرماندگان را
طفل ميشود عقيمان را
اميد ميشود نااميدان را
راه ميشود گمگشتگان را
نور ميشود در تاريکي ماندگان را
شمشير ميشود رزمندگان را
عصا ميشود پيران را
عشق ميشود محتاجان به عشق را
...
خداوند همه چيز ميشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها،ناراستيها، نامردميها!
چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهاي خوراک و تکهاي نان مينشيند
در دکان شما کفههاي ترازويتان را ميزان ميکند
و در کوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد که در خدايي خدا يافت نميشود ...؟

ملاصدرا

۳۵ سال پیش که این جمله از طریق مش قاسم (مرحوم فنی زاده) وارد فرهنگ ما شد ، هیچکس فکر نمیکرد که دروغگویی اینطور عمیق در فرهنگ ما نهادینه بشه .
راحت دروغ میگیم ، عین نقل و نبات فرمایشات خلاف واقع از دهانمون بیرون میاد . مهم نیست که وخامت اوضاع چقدره ، مهم نیست که در مجلس خانوادگی هستیم یا محل کار ، مهم نیست که خاطره نقل میکنیم یا گزارش عملکرد واحد رو ارائه میکنیم . مهم نیست که مخاطبمون مادر و پدر و همسرمونه یا کارمند زیر دست یا رئیسمون ... دروغ میگیم ، استخون که نداره
دروغ رو رتبه بندی کردیم : خالی بندی ، چاخان ، شاخدار ، تابلو ، اساسی ، باحال ، تمیز ، دست اول و ...
برای تمرین و دست گرمی در میهمانیها برای هم خالی میبندیم .
برای جیزک دادن شمسی خانم و باجناق جان چاخان میکنیم .
از چراغ قرمز دوربین دار رد میشیم و تابلو دروغ میگیم که : کی؟ من ؟ اصلاً و ابداً
در دادگاهها دروغ میگیم اساسی
وقتی رئیس تو سه کنج گیرمون میاره ، دروغ میسازیم باحال ، آمار دست کاری میکنیم تمیز
هر چند وقت دروغهامون رو مثل جوک برای هم تعریف میکنیم به عنوان دست اول . لابد توقع کاپ اخلاق هم داریم .

آمریکاییها یک دستگاه دروغ سنج بسیار دقیق طراحی کرده بودند که میزان دقتش در هر نوع آزمایشی بالای ۹۶٪ بوده . دقت دستگاه در هر نوع آزمایش و هر نوع آدمی چنان بالا بوده که نماینده های کنگره به فکر افتادند که استفاده از نتایج این دستگاه رو به عنوان مدرک در دادگاهها ، قابل قبول اعلام کنند. تا روزی که سازمان جاسوسی سیا یک مدل از این دستگاه رو بر روی یک پناهنده روس آزمایش کرد.
نتایج همه غلط بود ، سازنده های دستگاه به خودشون افتادند ، داشتند یک بیزینس چند میلیارد دلاری رو از دست میدادند. تکرار کردند ، تکرار کردند ، تکرار کردند و بیفایده ، دستگاه نمیتونست تشخیص بده که طرف راست میگه یا دروغ . ادعا کردند که طرف چون جاسوس کا گ ب بوده ، تعلیمات ویژه داشته و بلده چطور افکارش رو کنترل کنه . رفتند و یک مادر مرده اهل چکسلواکی که تازه مهاجرت کرده بود رو برداشتند و بستند به دستگاه : باز هم نتایج غلط !

همه گیج شده بودند ، یعنی مخ و مخچه آمریکایی با مدل روسی فرق میکرد؟ انواع و اقسام مهاجرهای بلوک شرق رو آزمایش کردند و به نتایج عجیبتری رسیدند : کسانی که بیشتر از ۱۰ سال از مهاجرت یا پناهندگی شون میگذشت ، به سختی دستگاه رو فریب میدادن ولی اونایی که تازه آمده بودن : هلو ، بپر تو گلو . کسانی که شغل دولتی داشتند ، از اونهم راحتتر ، اعضاء کا گ ب که دیگه نگو ...
القصه ، کار به دانشگاهها کشید و تحقیقات و بالاخره مشخص شد که انسانهایی که در بلوک شرق و تحت سیستم کمونیستی و جو اختناق حاکم بر اون کشورها بزرگ میشن ، در مغزشون تغییراتی بوجود میاد :
یک آدم عادی ، وقتی راست میگه ، مغزش مستقیم از مرکز حافظه کمک میگیره و اطلاعات رو برداشت میکنه و وقتی دروغ میگه ، بخش تحلیل مغزش فعال میشه تا اطلاعات رو به اصطلاح generate کنه . ولی کمونیست زاده ها در هر دو صورت ، چه بخوان راست بگن چه بخوان دروغ بگن ، سیستم تحلیل گر مغزشون فعال میشه تا میزان تطابق حرف رو با دروغهای قبلی که گفته تشخیص بده .

به عبارت دیگه این آدمها تو یک دنیای مجازی زندگی میکنن که چندان هم ربطی با واقعیت نداره . شخصیت اونها بر مبنای دورویی و تفاوت خلوت با جلوت شکل میگیره و برای سرپا نگهداشتن این شخصیت مجازی ناچارن همه چیز رو تحلیل کنن. مثلاً کسی که عضو حزب مرکزی بوده ، همیشه تظاهر میکنه که به اصول مارکسیسم وفاداره در حالی که مثلا سه تا ویلا و چهارتا ماشین و ده تا خدمتکار داره. خوب این آدم باید همیشه حواسش باشه که کجا است ، با کی داره حرف میزنه ، چی داره میگه تا یه وقت خدای نکرده ، دستش "رو" نشه . اینه که دروغ و راست براش علی السویه است ، در هر صورت مغزش باید حرف رو با اون تصویری که از خودش نشون داده ، تطبیق بده.
تاسف من اینه که اونها لااقل کمونیست بودن و بی دین و معتقد به نسبی بودن اخلاق ، ما چرا ؟

چرا ما داریم دو اسبه به سمتی میریم که کلا مخمون تاب برداره ؟ ما که اخلاق نسبی رو قبول نداریم ! ما چرا اینقدر خلوت و جلوت مون متفاوت شده ؟ چرا دیگه راست و دروغمون معلوم نیست؟ میگم حداقل اونجایی که میتونیم دروغ نگیم .
چه اصراریه که وقتی داریم میریم ترکیه ۵ روز خوش بگذرونیم ، از در و همسایه بپرسیم "اروپا چیزی لازم ندارین ؟ تو رو خدا رودربایستی نکنین ، ما یک ماه اونجائیم " ... چرا؟ برای چی ؟
چه مرضیه که وقتی شام عروسیمونو به یقنعلی سفارش دادیم به هر نفری ۷۰۰۰ تومن ، به شمسی خانم بگیم "آشپز دربار بوده ، نمیدونی چقدر دنبالش دویدم تا راضی شد ، مگه وقت میداد؟ خلاصه به نفری ۶۸ تومن راضی شد پدرسوخته" ... چرا برای چی ؟
چه بیماریی ما رو وادار میکنه وقتی پراید سوار میشیم به باجناقمون بگیم "حالا اینو خریدم که تا وقتی ماکسیماهه میاد یه چیزی باشه سوارش شیم " ... چرا ؟ برای چی ؟
آقای دکتری که من رو وادار کردی این پست رو بنویسم . چرا وقتی برای یک کار تحقیقاتی نیاز به نمونه (خرگوش آزمایشگاهی) داری ، میگی "من فکر میکنم قضیه جدی باشه و شما باید یک سری آزمایشات تکمیلی بدید " و ۲۴ ساعت آدم رو توی هول و ولا نگه داری که چه خبره . بعد امروز که میری بیمارستان ببینی دو تا دانشجوی گاگول یک فرم میذارن جلوت که امضاء کن که من داوطلبانه در این آزمایش شرکت کردم و کلیه عواقب و اثرات ناشناخته داروها و آزمایشات جدید به عهده خودمه !! ... چرا ، آخر چرا ؟
قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ
دوستان ، آخرت خودمون رو ، دنیای خودمون رو ، اعتماد متقابل افراد جامعه رو به چی داریم میفروشیم ؟ ما همون ملتی هستیم که همین ۵۰ -۴۰ سال قبل ، تاجرمون پشت پاکت سیگار حواله صدهزار تومنی مینوشت و کسی شک نمیکرد که تقلبی باشه ، دایی من برای بیرون آوردن پسرش از کلانتری ، یک تار سبیل وثیقه گذاشته بود و افسر نگهبان هم قبول کرده بود! پسر عمه خود من در بازار طلا تلفنی ۵ کیلو طلا شکسته معامله میکرد و هیچکس سفته و چک ازش نمیخواست. سرباز و دانشجو سالی چند مرتبه پدرشون مرحوم نمیشد، مادرشون سرطان نمیگرفت و برادر خواهرشون به اتاق عمل نمیرفت. کسی در دادگاه از ناموسش مایه نمیگذاشت که یک دعوای یک میلیون تومنی رو برنده بشه . کسی دست روی قرآن مجید نمیگذاشت که دروغ بگه . نماز به کمر دروغگو میزد ، سر نماز کمرش میگرفت و تا توبه نمیکرد ولش نمیکرد.

دوستان دنیای بچه هامون ، آخرت خودمون ، بنیان و اساس جامعه مون رو به چی داریم میفروشیم ؟


سالها بی دلیل مشخصی ، علاقه خاصی به او پیدا کرده ای ، نه از جنس علائق شه و×ا نی که از جنس علاقه ای که به هنگام همآوایی ستاره ات با غریبه ای ، در دلت جوانه میزند.
به دوستی فراوان میکوشی که شایسته نام دوست باشی و به فراخور شاَن دوستی رفتار کنی . چند بار فرصتی دست میدهد که تجربه ای به میدان بریزی و نصیحتی کارساز از چنته بیرون بیاوری به امید اصلاحی در زندگی دوستی که اکنون برای تو خوشبختی اش بسی مهم است و تو به آن حساس
یکی دوبار دقیقاً سر بزنگاه سر میرسی و عنان امور را به دست میگیری تا دوست شیرین همچون جانت به مغاک لغزش و خطا و نابودی فرو نغلتد و خوشحالی از آنکه ایفای وظیفه کرده ای ،بی چشمداشتی و طلب مزدی ...
و ناگهان میبینی انگشتی که آغشته به عسل به سویش دراز کرده ای ، آلوده به خون به نزدت بازپس فرستاده شده. میشنوی که دشنامت داده و درشت بارت کرده و باور نمیکنی ... میبینی که سر سنگینی میکند و با خود میگویی که بازی روزگار است و "همه بالا و پایین دارند در روحیاتشان ، به خودت مگیر" و میگذرد .
میگذرد تا آنکه شبی ، رو در رو میشنوی ، با گوشهای خودت ، از دهان خودش که اصلاً بیجا کردی که خودت را دوست میپنداری . به زبان چاله میدانی ، به اصطلاحات برادران آب منگل میشنوی که "اصلاً دلم میخواد اینطوری باشم ، اصلاً دوست دارم گ... باشم ، اصلاً به تو چه که من چه غلطی کردم یا میخوام بکنم ... من دلم میخواد زندگیمو خراب کنم ، به تو چه ربطی داره ؟ دلم میخوادبی ادبانه فحش بدم به تو چه ؟ دلم میخواد بزنم زیر همه چیز ، تو رو سنه نه ؟ حالم از تو و دلسوزی هات به هم میخوره ... میخواستی کمک نکنی (آن روز را میگفت که به شدت در مخمصه بود و نیازمند کمک و من نه دریغ کردم و نه بعدها اشاره ای به آن ) لابد منظوری داشتی از آن کمک ها ... کی به تو گفته به جای من فکر کنی ؟ .... "
ومن حرفهایش را دربست قبول کردم . من نه حقی داشتم و نه حقی دارم . وظیفه ای داشتم و دارم نه نسبت به او تنها که نسبت به همه آنهایی که دوستشان دارم و سعی کردم و میکنم که وظیفه ام را به درستی و دقت انجام بدهم . مزد و پاداش هم نخواسته ام و نمیخواهم .
عذر خواهی را مکرر کردم و بیرون آمدم و هنوز هم عذر خواهم که نفهمیده بودم و حالا فهمیدم که دوستی ، که یک رابطه دو سویه است ، هرگز بین ما شکل نگرفته بوده که این تنها توهم من بوده و من متوهم به دوستی بوده ام و دیگر نیستم .
ولی نمیدانم چرا دلم درد گرفته . نمیدانم چرا بی قرارم . از چه ناراحتم ؟ حماقت خودم ، یا ... ؟

- جسارتاً ، شما با هزینه های بیمارستان ما مشکل ندارین ؟
- مگه بیمه قبول نمیکنین ؟
- شما علاوه بر بیمه بابت CCU باید تقریبا شبی ۲۰۰ هزار تومان بپردازید.
- آخه منکه یه عمره پول بیمه دادم . ۳۰٪ حقوقم رو دادم بابت بیمه .
- خوب برای استفاده از اون ، باید برید بیمارستانهای تامین اجتماعی . ما بیمارستان خصوصی هستیم.
- چک قبول میکنین ؟
- کارمندی ؟
- نخیر ، کارگری ، من که استخدام رسمی نیستم .
- شرمنده ام
- پس ... چکار کنم ؟
- والا چه عرض کنم ، من هم مثل شما اینجا کارگرم و معذور
- پس ... یعنی ... ببرم مریض رو
- ....
- آمبولانس لازمه ، سکته کرده
- هزینه آمبولانس ۳۵۰۰۰ تومن میشه جسارتاً ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این بخشی از مکالمه ای بود که دیشب به گوشم رسید . و با خودم فکر کردم که هیچ کجای دنیا نخواهید دید که کسی بیمه ای به گرانی ۳۰٪ حقوقش بخرد و اینطور سرویس بگیرد.

"زوربای یونانی" را خوانده اید ؟ حداقل فیلمش را که دیده اید ؟! همان دوساعت رویای بینظیری که بر پرده نقره ای متجلی میشود و با پایانش ، چیزی به من و شما میافزاید ؟
اگر پاسخ مثبت است فبها المراد و اگر منفی ، بشتابید به سوی اولین کتاب فروشی و بگویید "آقا ، کتابهای کازانتاکیس کجاست؟"لازم نیست بپرسید که دارد این کتابها را یا نه ، هیچ کتابفروشی که سرش به تن بیارزد ، بدون آثار او نیست.
![]()
کازانتاکیس ، یک عثمانی به دنیا آمد . در سال ۱۸۸۹ ، جزیره کرت ، زادگاه او تحت حاکمیت عثمانی بود ولی ساکنان یونانی این جزیره ، هرگز حکومت ترکها را از ته قلب پذیرا نشدند و برای نیکوس کوچک ، تیراندازیهای شبانه و شورش ها و درگیری های خیابانی ، بخشی از زندگی روزمره بود.
نیکوس اما ، با فلسفه ملی گرایی و پرستش وطن کنار نیامد. او فرزند جهان بود ، مخلوقی که هرگز به خط و خطوطی که قدرتمندان به دور ملتهایشان میکشیدند ، توجهی نمیکرد و جابجا شدن این بت های دنیای مدرن برایش کوچکترین اهمیتی نداشت. چه فرقی میکرد که ترکها مردم را به خاطر مالیات فلک کنند یا سربازان یونانی بر سرشان خراب شوند؟ آنچه برای او اهمیت داشت آن بود که انسانها از هر رنگ و زبان و قومیت که هستند ، به هر دولتی که مالیات میدهند ، یادشان باشد که زندگی و زنده بودن هدیه ای است که تنها یک بار به هر انسانی اعطا میشود و باید این پیمانه را تا به انتها بفهمند و بنوشند.
نیکوس ، مثل خیلی از ما رشته تحصیلی را برگزید که کمترین علاقه را به آن داشت. او حقوق خواند ، درسی که برای فردی مثل او که از قضاوت کردن و قضاوت شدن متنفر بود ، بسیار بیفایده مینمود. پس از اتمام درس حقوق ، به مقصد تمام هنرمندان و ره گم کردگان جهان راهی شد: پاریس ، بزم بیکران کره خاکی .
در پاریس ، حقوق را رها کرد و به فلسفه روی آورد ، در این راه خود را پیرو هنری برگسون یافت .
نیکوس ، در سال ۱۹۱۴ زوربای خودش را در قالب سرگشته ای به نام آنجلوس سیکلیانوس یافت . نیکوس زن و فرزند را رها کرد و به دنبال سیکلیانوس دو سال تمام به ولگردی در یونان و مناطق یونانی نشین اروپا رفت.
همسرش که در ۱۹۱۱ با او ازدواج کرده بود تا ۱۹۲۶ بیشتر طاقت نیاورد و از نیکوس جدا شد. نیکوس کازانتاکیس ، فیلسوف جهان وطن بعد از آن هرگز در یک جا مستقر نشد . شهرها و کشورهایی که او برای زندگی برگزید ، لیست قابل توجهی است برای ۳۵ سال : پاریس ، برلین ، ایتالیا ، روسیه ، اسپانیا ، قبرس ، کوه سینا ، چکسلواکی ، بندر نیس ، آنتیبس ، چین و ژاپن .

تنها خانه ای که نام او را به عنوان مالک بر خود داشت ، ویلایی بود نقلی در بخش کهنه شهر آنتیبس . او مالک هیچ خانه دیگری نشد.
او مانند اکثر روشنفکران دوران خودش ، برای مدتی دم به تله کمونیسم داد ولی پس از چندی ، با دیدن ماهیت واقعی "بهشت کارگران" از آن تبرئه جست و به آغوش انسانیت و انسان بودن بازگشت .
در سال ۱۹۴۶ ، کانون نویسندگان یونان ، او را برای دریافت جایزه به بنیاد نوبل معرفی کرد. کازانتاکیس این جایزه را دریافت نکرد . او با اختلاف تنها یک رای ، رقابت را به آلبر کامو واگذار کرد. کامو ، بعدها نوشت که اگر از خود او میپرسیدند میگفت که نیکوس کازانتاکیس صدها بار شایسته تر از او برای دریافت این جایزه بوده.

در سال ۱۹۵۶ ، طبیعت اما ، نیکوس را به دریافت بیماری لوک امیا (سرطان خون) مفتخر ساخت. او علیرغم این بیماری ، جهان را به حال خود رها نکرد و تخت بیمارستان را در آغوش نکشید ، بلکه سفری به خاور دور را آغاز کرد . سفری که پایانش ، حالت کما بود در هواپیمایی که او را به آلمان میبرد.
او در فرایبورگ آلمان ، میهمانی را ترک کرد و به سوی ضیافت جاودان رهسپار شد.
صدها مقاله ، دهها کتاب و هزاران بیت شعر از او به یادگار مانده که هرکدامش گنجی است اگر از من بپرسید.
زوربای یونانی : حکایت انسانیت و ستایش زیبایی جهانی که خداوند خلق فرموده
آخرین وسوسه مسیح : قل انا بشر مثلکم ...
سرگشته راه حق : داستان سن فرانسیس آسیسی ، سرگذشتی که هر انسانی باید یکبار بخواند ، شاید که بیاموزد.
آزادی یا مرگ
مسیح باز مصلوب
۱۲ سفرنامه ، ۲۰ نمایشنامه و صدها نامه .
بر سنگ قبرش نوشته :
Δεν ελπίζω τίποτα. Δε φοβάμαι τίποτα. Είμαι λεύτερος.
به هیچ امید بسته بودم ، از هیچ نترسیدم ، من آزاد بودم
![]()
We come from a dark abyss, we end in a dark abyss, and we call the luminous interval life
ما از مغاکی تاریک میاییم ، و به مغاکی تاریک فرو میرویم و نام راه نورانی میان این دو را زندگی گذاشته ایم

نمیدونم چرا وقتی نمیتونیم زیر ساختهای یک تکنولوژی رو فراهم کنیم ، باز هم اصرار به وارد کردن اون در سازمان داریم .
مثال واضحش وب سایتهایی که از شرکتهای وطنی دیده ایم و دیده اید که به غیر از صفحه اول و اینتروی فلش و سایر مخلفات که برای دانلود شدن سی دقیقه زمان میبرند ، بقیه صفحات under construction هستند و تقریبا تمامی لینکها هم به error 404:page not found ختم میشوند.
امروز به شرکتی زنگ زدم که به تازگی خودش رو مجهز به سیستم هوشمند سانترال دیجیتال کرده . سی دقیقه برای برقراری تماس با خط تلفن روتاری صرف شد. سه دقیقه پیام معرفی شرکت پخش شد . بعد لیست کامل !! شماره های داخلی خوانده شد : "برای تماس با آبدارخانه داخلی ۳ ، برای تماس با دربانی داخلی ۴ .... برای تماس با واحد ارزیابی امور تقسیم باد در مناطق مرکزی جنوب سیستان و بلوچستان داخلی ۲۳۴۵ و ... در غیر اینصورت [کدام صورت ؟ ] منتظر بمانید تا اپراتور پاسخگوی شما باشد"
در صورتی که تلفن کننده محترم بی صبر باشد و داخلی مورد نظر را قبل از تکمیل پیام وارد کند ، میشنود " داخلی وارد شده صحیح نمیباشد ، با تشکر از تماس شما " و تق ، تماس قطع میشود. و در صورتی که مثل من موجود صبوری باشد و صبر کند تا پس از خوانده شدن ۲۰۰۰ شماره داخلی ، اپراتور پاسخگو شود ، خواهد شنید " در حال حاضر تمام اپراتورها مشغول پاسخگویی هستند ، لطفا بعداً تماس بگیرید ، از شما متشکریم " و تق !
میخواهم دفعه دیگر که مدیر عامل این شرکت امر به احضار فرمودند ، رودربایستی را کنار بگذارم و بپرسم : "حاج آقا ، شما خودتون یک بار شده که برای امتحان به شماره شرکت زنگ بزنید و ببینید سیستم ۲۵ میلیونی دیجیتال جدید ، چطور کار میکنه "؟
به نظر شما ، جوابم چه خواهد بود؟!
![]()

امروز به ستایش بهار کوهستان رفتم . خودم را به مهمانی شقایق و لاله و نسترن دعوت کردم .
۳۵۰ کیلومتر راه در رفت و برگشت طی شد ، ۳۵۰ کیلومتری که هر متر آن ارزشش را داشت .
مهمان ناخوانده را میزبانان بی ریا به بهترین نحو پذیرایی کردند و اکنون من ، سبز سبز ، نگران آنم که نکند اندوهی سر کشد از پس کوهها .
بارالها ، خوان نعمتت کی بر بندگان گسترده نیست ، لیکن بهار کوهستان را چنان ترسیم فرموده ای که کوته نظران و خواب ماندگان چو من را هم به سجده وادار میکند.

فتبارک الله الاحسن الخالقین
خواست غیر معقول مقامات عربستانی در تهران باعث شد تا تهران از برگزاری مهمترین رویداد ورزشی 40 سال اخیر کشور منصرف شود. هیات عربستانی و وزیر ورزش این کشور که برای نظارت بر روند تجهیز ورزشگاه های میزبان مسابقات به تهران آمده بودند شرط حضور کشورهای عربی در مسابقات را استفاده از نام مجعول خلیج عربی به جای خلیج فارس دانستند که شوکی بزرگ را به مقامات ورزش ایران وارد کرد. با این وجود وزیر ورزش عربستان که رئیس بازی های کشورهای اسلامی است حاضر نشد تغییری در خواسته غیر معقولش داشته باشد تا درحالی که بیش از 10 میلیارد تومان در دو سال گذشته برای برگزاری بازی های اسلامی در ایران هزینه شده بود ، دولت ایران تصمیم بگیرد از میزبانی بازی ها منصرف شود.
البته رایزنی ها با هیات عربی که در اصفهان به سر می برند برای توافق بر سر استفاده از واژه خلیج به جای خلیج فارس ادامه دارد که بی شک این عنوان با واکنش تند مردم ایران روبرو خواهد شد.
همیشه مخالف ملی گرایی افراطی بوده ام و هستم . فکر میکردم که تیمسار امینی کار زشتی کرده که در سال ۱۳۵۳ به تیم ایران دستور داده که اگر تا سه ساعت دیگر نقشه نصب شده در محل برگزاری بازی ها ، که رویش نام خلیج عربی نوشته شده بوده ، را عوض نکردند ، به تهران برگردند .
اما تحمل اینکه ببینم کار تا این حد چپه شده ، دیگر برایم خیلی سنگین است. اینجا است که باید از قول حکیم ابوالقاسم فردوسی گفت :
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تـــاج کـــــــیانی کـــنـد آرزو تـفو بر تـــو ای چـــرخ گردون تفو

۶۵ سال پیش در چنین روزی ، برای نخستین بار در تاریخ (و آخرین بار تا این لحظه) نیروهای آمریکایی به فرماندهی ژنرال پاتون (که به سوی شرق پیشروی میکردند ) دست نیروهای روس به فرماندهی مارشال ژوکف ( که رو به غرب میتاختند) را فشردند و حلقه محاصره اروپای هیتلری را تکمیل کردند.
عکسی که مشاهده میکنید در تمام روزنامه های آن دوران منتشر شد و موجب خوشحالی همه سران متفقین به جز چرچیل شد.
چرچیل با دیدن این عکس جمله تاریخی مشهورش را به زبان آورد:
"این دستی بود که من ترجیح میدادم هرچه دورتر در شرق بفشاریم "
چرچیل ، برخلاف روزولت رو به موت ، با هشیاری همیشگی اش دریافته بود که روسها ، آنچه را تصرف کنند ، هرگز بازنخواهند گرداند و دیدیم که کاملا حق با او بود.
جدی نگرفتن حرف و نظر چرچیل باعث شد تا ۱۵ ملت متمدن و باسابقه اروپا از جمله لهستان ، فنلاند ، چکسلواکی ، یوگسلاوی ، آلبانی ، رومانی ، اتریش ، یونان ، بلغارستان ، لتونی ، لیتوانی ، استونی و... سیاه ترین دوران تاریخ خود را تجربه کنند. برای برخی این دوران کوتاه بود و برای برخی دیگر ، این دوران هنوز که هنوز به سر نیامده .
روزولت که چند هفته پس از فتح برلین ، دار فانی را وداع گفت ، با خوشدلی و ساده لوحی تصور میکرد که استالین "جنتلمن وار" بر سر قولهایش مبنی بر اعطای حق انتخاب آزاد به ملتهای اروپایی باقی خواهد ماند ولی چرچیل همواره به یاد داشت که با اوباشی بدتر از نازیها متحد شده و به قول خودش برای دفع هیتلر با شیطان قرارداد بسته.
نتیجه خام اندیشی روزولت ، ضعف چرچیل و ترکتازی و موذیگری استالین ، شروع طولانی ترین جنگ جهان ، یعنی جنگ سرد بود که کشته هایش بیش از جنگ با هیتلر ، هزینه هایش صدها بار بیشتر از تمام جنگهای بشری و تبعاتش سیاه تر از تمام بلایای طبیعی بود. جنگی که ۴۵ سال طول کشید.

چرچیل ، روزولت و استالین در کنفرانس یالتا

برای تهیه مطالب مربوط به بازیگران سریال لاست زحمت آنچنان شاقی نکشیده ام . فوقش هر قسمت دو ساعت کار برد و حدود یک ساعت هم کارهای ویرایش هر قسمت . یعنی سر جمع چیزی حدود ۳۶ ساعت که حدود یک هفته کاری میشه .
دیشب دوستم برایم ایمیلی فرستاد و آدرس سایتی رو بهم داد و بدون هیچ توضیحی گفت برو و بخون : رفتم و دیدم تمام مطالب مربوط به این بخش رو یکی از این سایتهای فروشنده همه چیز ، کپی پیست کرده و به اسم شخص شخیص خودش گذاشته وسط آگهی های شکلات اتمی و ماساژور USB و دی وی دی سریال جومونگ و ...
قشنگی داستان اینجا بود که در پاسخ به کامنتها هم با کلی شکسته نفسی !! و خاکساری راجع به چگونگی گرد آوری مطالب و ترجمه اونها اظهار فضل فرموده بودند و از اینکه خوانندگان سایت خوششان آمده ابراز شعف فرموده بودند!
دلم خواست که وارد سایت بشم و هرچه لایق این مدیر محترم هست ، بارش کنم که ناگهان دلم رفت پیش دل مهرجویی ، که برای اولین بار تهیه کننده شد ، پول و وقت و عمر رو به امید اینکه این بار سود فروش فیلمش به زن و بچه برسه گذاشت روی فیلم سنتوری .. و با دل خونین و چشم اشکبار شاهد فاجعه ای شد که همه دیدیم و اغلب در اون سهیم بودیم .
دیدم جای گله نیست . اونچه من دارم از دست میدم در مقابل اونچه مهرجویی از کف داده ، خنده داره.
حکایت میکنند که روزی انوری داشت در بازار شام قدم میزد که دید مردی روی سکوی چهارسو رفته و داره اشعار انوری رو میخونه . انوری جلو رفت و گفت : "ای مرد ، این اشعار از کیست ؟" طرف گفت :"از انوری" انوری خوشحال شد که کپی رایتش رعایت شده و برای مقدمه چینی معرفی خودش گفت :"تو انوری را میشناسی ؟" که مرد گفت "چه میگویی انوری خود من هستم "
انوری لختی درنگ کرد و خندید و گفت : "دزد شعر دیده بودم ولی دزد شاعر ، نوبر بود"
حالا دوستان عزیز ، بدانید و آگاه باشید که اسم من کماکان اصلان هست و اگر جایی مطالب من رو با امضاهایی مثل "عمو آبی " ، "خاله درشته " ، "ماری جون" و امثالهم خوندید ، بدونید که به قول همون انوری :
هر بلایی که از آسمان فرود آید گرچه بر دیگری قضا باشد
به زمـــــین نارسیده میپرســـــد خــانــه انــوری کجا باشد


هیتلر در مقر زیرزمینی دولت - واپسین روزها
۶۵ سال پیش در چنین روزی ، آدولف هیتلر آخرین فرمان نظامی خودش را صادر کرد.
متن فرمان چنین بود:
"سربازان ،
امروز دشمنان خونخوار یهودی بلشویک ما ، برای آخرین بار با تمام نیرو به ما حمله ور شده اند. هدف نهایی اینها تخریب کامل سرزمین ما و نابود کردن تمام مردم ما است. بسیاری از سربازان جبهه شرق میدانند که آنچه بیش از همه در خطر است ، زنان ، دختران و کودکان آلمانی هستند. کودکان و پیرمردان را خواهند کشت ، زنان و دختران ما را به فو * ا حش سربازخانه هایشان تبدیل خواهند کرد و الباقی را به بردگی ، به سیبری خواهند فرستاد.
ما این حمله را به خوبی پیش بینی کرده بودیم و از ژانویه گذشته تمام تلاش خودمان را برای احداث یک جبهه دفاعی مستحکم مبذول نموده ایم.به سربازان دشمن با آتش سنگین توپخانه خوش آمد گفته خواهد شد. خلاء پیاده نظام ما به شایستگی با نیروهای بیشمار تازه نفس اعزامی پر خواهد شد. جبهه های ما با ورود نیروهای اضطراری ، لشکرهای تازه آماده شده و نیروهای بسیج مردمی ، تقویت خواهد شد. این بار هیولای بلشویک با سرنوشت آسیایی خود روبه رو خواهد شد: خون او در دروازه پایتخت رایش آلمان بر زمین خواهد ریخت. هرکس که در انجام این وظیفه قصور ورزد همانند خائنین به مردم ما رفتار نموده. گروهها یا دستجاتی که از برابر دشمن فرار میکنند آنچنان عمل نانجیبانه ای مرتکب میشوند که میبایست تا ابد شرمسار زنان و کودکانی باشند که در شهرها ، زیر آتش بمبارانها صبورانه برجای ایستاده اند. سربازان ، مهمتر از هر چیز آن است که در مقابل معدود افسران و سربازان خائنی که به خاطر حفظ جان ناچیز خود ،در رکاب روسها و بر ضد میهن میجنگند ،در حالیکه گاهی حتی یونیفورم آلمان برتن دارند، مواضع خود را حفظ کنید . هرکس که به شما فرمان عقب نشینی بدهد ، مگر در صورتیکه او را شخصاً و به خوبی بشناسید ، باید بلادرنگ دستگیر و در صورت لزوم در همان مکان کشته شود. در اجرای این فرمان درجه و رتبه نظامی فرد ملاک نخواهد بود. اگر تمامی سربازان جبهه شرق در روزها و هفته های پیش رو ، وظایف خود را به درستی ایفا کنند ، این آخرین یورش آسیایی ها نیز در هم شکسته خواهد شد ، همچنانکه حمله دشمنان ما در غرب به زودی به شکست آنان خواهد انجامید.
برلین همواره آلمانی باقی خواهد ماند ، وین دوباره به آغوش آلمان بازخواهد گشت و اروپا هرگز روسی نخواهد شد.
خودتان را حول محور برادری متحد کنید. اتحادی نه برای دفاع از مفهوم انتزاعی سرزمین مادری که برای دفاع از خانه های خودتان ، همسران خودتان ، کودکان خودتان و در کنار آنها ، آینده همه ما. جنگجویان من در شرق ، امروز چشم امید تک تک مردم آلمان به شما دوخته شده. اینان امید دارند که با یاری ایمان و تعصب ما ، به کمک سلاحهای بی نظیرمان و با رهبری که در اختیار شما است، حمله بلشویکها در حمامی از خون غرقه شود. در این زمان که ایمان ، به دست بزرگترین جنایتکاران جنگی دوران ، از روی زمین محو شده ، سرنوشت این جنگ به دست شما رقم خواهد خورد.
امضاء : آدولف هیتلر
[ترجمه : اصلان نهری]
امر بری که این فرمان را در کیفش گذاشته بود تا به مقر فرماندهی جبهه شرق ببرد ، صدای غرش توپهای ژنرال ژوکف را در افق شرق ، میشنید .
در آلمان نه سلاحی مانده بود و نه سربازی . نیروهای فولکشتروم یا همان بسیج مردمی ، چیزی نبودند جز مشتی کودک زیر ۱۵ سال و پیرمرد بالای ۷۰ سال که از نوانخانه ها و مدرسه ها بیرون کشیده شده بودند و با ۱۵ - ۱۰ روز آموزش سلاح در دست گرفته بودند: گوشتهای دم توپ . یک قطره بنزین و یا یک مشت ذغال سنگ ، حکم کیمیا را داشت . غذایی در کار نبود و کودکان ، چونان برگ خزان از گرسنگی در حال مرگ بودند . بمباران متفقین آجری بر آجر باقی نگذاشته بود و مردم ماهها بود که پرواز یک هواپیمای آلمانی را به چشم ندیده بودند.
نیروهای وافن اس اس همانند گرگهای زخم خورده ای که پایان را نزدیک میدیدند به جان مردم گرسنه و بی رمق افتاده بودند و هر دم فریاد شادی دسته ای از آنها که "خائنی" را به تیر چراغ برق آویخته بودند ، غرش توپها را کمرنگ میکرد.
آری ، طوفان لجام گسیخته ای برخاسته بود ولی نه از سوی روسها ، از سوی همان مردی که ۱۱ سال قبل با کمک دسته ای از اوباش و اراذل بیسواد ، زمام یک ملت بافرهنگ و فرهیخته را ربوده و به چنین منجلابی فرو انداخته بود.

برلین - ۱۹۴۵ چند روز قبل از سقوط نهایی

سالها است که فکری با من است :
اگر روزی آمار درست و درمانی گرفته شود ، آیا از ما ایرانی ها ملتی افراطی تر در امر نژاد پرستی و ملی گرایی افراطی (شووینیسم ) پیدا خواهد شد؟
لطفا رگ گردنتان را باد نکنید و قداره تان را غلاف کنید تا برخلاف رسم و رسوم این مملکت ، پیش از کشت و کشتار کمی با هم استدلال کنیم .
در سال های دهه اول و دوم قرن ۱۳ هجری شمسی ، دولت وقت برای خلاصی از دست انگلیس و روس ، به مار غاشیه زمان ، یعنی آلمان پناه برده بود و امید داشت که ایران پس از پیروزی آلمان در جنگ ( که باتوجه به فتح فرانسه در کمتر از دو ماه بدیهی به نظر میرسید) سهمی ببرد و سری در سرهای دول منطقه و جهان بالا کند. سری که آنقدر قاجاریه بر آن کوبیده بود که از سرافرازی برایش یک گردن دراز مانده بود و بس .
در آن دوران مستشاران آلمانی در نقطه نقطه مملکت سرو کله میکشیدند ، شهری و روستایی نبود که در آن مهندسان آلمانی و مستشاران ژرمن مشغول ساخت و ساز و بنای استحکامات و ابنیه لجستیک نباشند . خطوط تلگراف . سیستم های مخابراتی ، ایستگاههای رادیو ملی (برای مقابله با بی بی سی ) ، راه آهن سراسری ، راههای شوسه ، ساختمانهای اداری به استحکام قلعه های نظامی ! و ...
هنوز بناهای بیشماری از آن دوران پس از گذشت قریب به یک قرن در تهران و شیراز و کرمان و مشهد و فریمان و... به یادگار مانده که به بناهای رضا شاهی مشهورند. و اما میراث ژرمن ها به همینجا ختم نمیشود.
مستشاران آلمانی به دولت و دربار توصیه کردند که با توجه به بی هویتی ملی به جای مانده از دوران قجر ، با الگو برداری از رایش سوم ، تمام اقوام ایرانی را تحت لوای ملیٌت گرد هم بیاورند تا ملت یکپارچه ای که لازمه هر امپراطوری است در ایران شکل بگیرد.
ماشین تبلیغات دولتی به راه افتاد ... نام سرزمین از پرشیا و پارس به ایران تغییر داده شد ، مراسم منظم ادای احترام صبحگاه و شامگاه به پرچم در مدارس و دانشگاهها و ادارات و ارتش اجباری شد . فرهنگستان مکلف به پالایش ( بخوانید ویژه سازی) خط و زبان فارسی شد. تیراژ شاهنامه صد برابر شد ، کتابهای درسی تاریخ تدوین شد . در این میان برای عامه بیسواد و روستایی ، رادیو ملی بار اصلی را بر دوش داشت و الباقی بمباران تبلیغاتی برای اقشار شهری متوسط به روزنامه ها و سخنرانان سپرده شد.
صباحی که گذشت ، ایرانیان چنان سر بالا میگرفتند که گویی همان لحظه خبر فتح مصر به دست لشکر هخامنشی را شنیده اند .
القصه ، با ورود آمریکا به جنگ ، که به قول چرچیل خزانه دمکراسی و آس برنده غرب سرمایه دار بود ، ورق برگشت ، سرود فتح ارتش ظفرنمون آلمان بر روی جنازه سربازانش سکندری خورد و موج پیشروی اقوام ژرمن به طوفان سرخ ارتش روس برخورد و پشت به دشمن قدٌار و رو به میهن فخار کرد.
دامن طوفان ، پل پیروزی ، ایران تازه ایران شده را نیز فراگرفت و حتی پیش از آنکه هیتلر را در قلب شهر برلین آتش بزنند ، رویای سروری ایران با تبعید پادشاهش برباد رفت. آلمانها فرار کردند و سربازان هندی و سالدات روس شمال و جنوب و غرب و شرق را چکمه بر پا در نوردیدند و لگد مال کردند.
ماشین تبلیغات ملی گرایی چونان خودرویی که باسرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت با دیوار بتنی تصادف کند ، از هم پاشید و بار دیگر زمزمه های خلق اذربایجان و فرقه دمکرات و ملت کرد و عربستان عجم (خوزستان) از گوشه و کنار سرزمین به گوش رسید.
جنگ جهانی دوم به شر و ناسلامتی تمام شد و جنون آدم کشی تخفیف یافت و آتشها به زیر خاکستر رفت . آمریکا اما که بهره وامهایش به اروپا را طلب میکرد ، با رقیب چموشی شاخ به شاخ شد که خود در آستین پرورده بود.
ژوزف استالین که امپراطوری روس را با پول و سلاح آمریکایی ها به حدود و مرزهایی رسانده بود که ایوان مخوف و پتر کبیر خوابش را هم نمیدیدند، از بازگشت به مرزهای سنتی که استنکاف میورزید بماند ، با مصادره سلاحها و دانشمندان آلمانی مقیم برلین ، غول چراغ را به خدمت گرفته بود و مدعی تمام اروپا و آفریقا و هندوچین و خاور میانه هم شده بود .
خطر جدی بود و مقابله با آن مستلزم جدیت و تدبیر . دکترین ترومن وضع شد. در سال ۱۹۴۷ دو یار متحد سابق ، شاخ در شاخ انداختند و از اتفاق روزگار ، اولین زورآزمایی بر سر آذربایجان ایران و شهر تبریز در گرفت . مناقشه تا به آنجا بالا گرفت که آمریکا برای نحستین بار دست به شمشیر شد و روسها را به درگیری اتمی تهدید کرد. دولت نوپای ایران این میان لرزان و هراسان ، چونان موشی نظاره گر جنگ فیل با خرس بود و مترصد مفر نجات .
قصه این درگیری با ظفرمندی یانکی ها و قضایای ارتش نجات و نخست وزیری قوام السطنه پایان یافت . اما به امریکا فهماند که اگر میخواهد بر جهان سیادت کند ، باید دست از خیالات و آرمان گرایی بردارد و به شیوه پیر دیر استعمار ، بریتانیای سابقا کبیر ، بلوط را به دست دیگران از آتش بیرون بیاورد و با گماشتن دولتهای وابسته به خودش در مناطق سوق الجیشی و مراکز تجمع منافع ، هزینه های مستقیم سرمایه ای و انسانی را کاهش دهد.
قرعه این فال ، باز هم به دولت نوپای ایران اصابت کرد و این بار مستشاران و مهندسان آمریکایی در قالب کارمندان اصل چهار و طرح مارشال در گوشه گوشه میهن داغ دیده مشغول به کار شدند تا دولت و ملتی بزرگ بسازند که غرور ملی اش اجازه نفوذ به روسها و ایدئولوژی به ظاهر جذابشان ندهد.
اولین اقدام این نیروهای جدید ، سرهم کردن تکه های ماشین تبلیغاتی ملی گرایی و تجهیز آن به وسایل مدرن و کارآمدتری همچون تلویزیون و سینمای ملی بود. بار دیگر ماشین تبلیغات به راه افتاد و همچون تانکی که به سرازیری افتاده باشد ، با موتور تبلیغات نوین و سوخت پول نفت ، به سرعت پیشروی کرد تا سرانجام پس از سه دهه ، چنان مغز و روح ایرانی را از غرور و نخوت پر کرد که حتی حاکمانی که خود موجد و موجب این طوفان بودند ، وهم برشان داشت که علی آباد شهری است و ایران و آرتشش پخی ، که رو در روی حامیان شدند و امر به سفت تر بستن کمربندهای غرب کردند و شوروی را همسایه بی آزار خطاب کردند و برای کوروش خطابه خواندند و ۲۵۰۰ سال تاریخ را در پیش چشم جهانیان جشن گرفتند و ... خلاصه آنکه به جز دشمن در جهان باقی نگذاشتند.
در سه دهه اخیر ، ماشین تبلیغ ملی گرایی ، با افت و خیز فراوان حرکت کرده ، گاه چنان گازش را در بحبوحه جنگ گرفته اند که گرد و خاکش عالم را کور کرده و گاه چنان به در و دیوار کوبیده شده که حزبک هایی همچون کومله را هم به هوس استقلال انداخته . اما حرکت رو به جلوی این ساختار هرگز قطع نشده.
خروجی های این ماشین را در دو ، سه قلم عمده میتوان خلاصه کرد :
" ایجاد حس یگانگی در میان اقوام با ریشه ها ، فرهنگها و گویش های مختلف و گردآوری یک ملت تحت لوای یک پرچم و یک زبان "
" بخشش احساس کاذب غرور به کسانی که در مرزهای جغرافیایی قلمرو قاجار متولد شده اند"
" تشدید بی حد و حصر بیگانه ترسی و بیگانه ستیزی در گروه های فوق "
اگر در خوش بینانه ترین حالت ، خروجی اول را به مثابه هدف اصلی و غایی این طرح بگیریم و سایر خروجی ها را به منزله اثرات جانبی ناخواسته این حرکت فرض کنیم ، باز هم این نکته را نمیتوان انکار کرد که این تاثیرات جانبی چنان پدیده های نامعقول ، دور از انسانیت ، بیگانه با آموزه های دین مبین و خانمان سوزی را به وجود آورده اند که اندک اندک ، به صورت خود تخریبی ، دستاوردهای حروجی اول را رو به نابودی میبرد.
دور نروید ، اندکی در خودتان جستجو کنید تا ببینید که همه ما ، همه همه ما ، از مواد تبلیغاتی این سیستم پر شده ایم و به بعضی از آنها چنان متوهم هستیم که برایمان از بدیهیات است:
هنر نزد ايرانيان است و بس (راستی ؟ پس داوینچی ، گوته ، رامبراند ، روسلینی ، کوبریک ....؟ )
ایرانیان باهوش ترین ملت روی زمین هستند. ( طبق آمار سازمان بهداشت جهانی ۱۴ ام هستند و مقام اول از آن ژاپنی ها است.)
زنان ایرانی در جهان ، از لحاظ زیبایی سرآمد هستند و تمام اقوام آرزوی آنها را دارند. ( در هر سرزمینی انسانها معیارهایی برای زشتی و زیبایی دارند که با بقیه کاملا متفاوت است . اگر ملکه زیبایی اقوام آمازون را به مرد ایرانی نشان بدهند از ترس سکته میکند . و مطمئن باشید که عکس آن هم صادق است.)
غذای ایرانی ، لذیذترین غذا های دنیا است. ( همان استدلال بالا ، ممکن است برای یک ایرانی چنین باشد ولی برای یک تایلندی ، چینی ، یونانی و ... مسلما چنین نیست و آنها غذاهای خودشان را ترجیح میدهند.)
تقریبا تمام دانشمندان عهد عتیق و جدید ، از ایرانیان بوده اند ، حتی اگر خود ندانند. (نیازی به استدلال نیست. )
قصد طولانی کردن مبحث را ندارم از این دست مواد بی اساس تبلیغاتی در ذهن همه ما پر است و هر کدام از شما میتواند دهها مورد به این لیست اضافه کند. اما این دست تبلیغات تنها دستاوردهای این سیستم نیستند . موارد زیر را بخوانید ، هر کدام از ما چندبار در روز این حرفها را میشنویم و یا خودمان برای دیگران بازگو میکنیم ؟
اعراب سوسمار خور هستند
یهودی ها نزول خور و خسیس هستند.
ما هر چه ميكشيم زير سر اين انگليسي ها است
هنديها و پاكستانيا بد بو و کثیف هستند.
آمریکایی های ترسوی همبرگر خور
اين افغانيها چرا نميرن خونشون ما راحت بشيم؟
روسهای قلدر عرق خور مافیایی
وقتي ما برای خودمون كسي بوديم اين اروپاييها داشتند در جنگل همديگر رو ميخوردند
چشم بادوميها خنگ و کودن هستند.
اینها مثالهایی از مواد تبلیغاتی تهیه شده برای عوام الناس بود . اما سیستم ، فرهیختگان قوم را هم بی نصیب نگذاشته . چند نفر از ما با فرضیات زیر مخالف هستیم ؟ :
- روسها همیشه میخواهند از طریق خلیج فارس به آبهای گرم راه پیدا کنند .
- اعراب در تمام طول تاریخ دشمن ایرانی بوده و هستند .
- افغانها هر وقت فرصت پیش آمده ، ایران را مورد تاخت و تاز قرار داده اند .
و .... جالب نیست بدانید که تمام موارد فوق از دیدگاه یک تاریخدان بی طرف و بی تعصب ، خنده دار است و به راحتی قابل نقض ؟ فی المثل روسها هرگز از زمان کاترین کبیر تمایلی به خلیج فارس نشان نداده اند و منطقه مورد نظر آنها برای دسترسی به آبهای گرم ، همواره بغازهای بسفر و داردانل و شبه جزیره کریمه بوده !
باورش برایتان سخت است ؟ این قدرت ماشین تبلیغاتی را میرساند.
حال ببینید این ماشین تبلیغاتی در طی هشتاد سال گذشته از ما چه ساخته است. لطفا صفت هر نام را جلوی آن بنویسید :
اعراب
هنديها
افغانيها
یهودی ها
روسها
ژاپنی ها
يونانيها
انگليسي ها
چینی ها
اردنی ها
امريكايي ها
آلمانها
فرانسوی ها
تقریبا ۹۰٪ جوابها یکسان و همه حاوی توهینی به یکی از اقوام و ملت های دیگر هستند. تصور کنید که اگر ابرقدرتهایی چون آمریکا چنین دیدگاهی نسبت به سایر ملل داشتند ، چه بر سر دنیا می آمد؟!
اغلب ما عزیزی در خارج از کشور داریم . فرض کنید در کشوری که عزیز شما زندگی میکند ، شرایط اینگونه باشد:
- هرگز امید به تغییر تابعیت نداشته باشد.
- از حق کار قانونی بدون توجه به نوع ویزایش محروم باشد.
- حق ازدواج با اتباع آن کشور را نداشته باشد.
- هرگز به فرزندش شناسنامه ندهند ، حتی اگر درخاک آن کشور متولد شده باشد.
- هر زمان تا شعاع دو کیلومتری محل سکونت او دزدی بشود ، پلیس به خانه او هجوم ببرد.
- حق خرید خانه ، خودرو ، زمین ، دفتر کار ، خط تلفن ، موبایل و ... را نداشته باشد
- از حق ادامه تحصیل ، برخورداری از پوشش بیمه و امثالهم محروم باشد.
- همه جا به او به چشم دزد ، قاچاقچی و مجرم نگاه کنند.
- در خیابان هر کس بتواند به او تعرض کند و او حق اعتراض نزد پلیس و مقامات قضایی نداشته باشد.
آیا فکر نخواهید کرد که چه بد کشوری و چه بد ملتی هستند که تا این حد جگر گوشه و عزیز شما را آزار میدهند؟ آیا نخواهید گفت که پس حقوق بشر و مجامع بین المللی چه شده اند؟ چرا ساکت نشسته اند؟
دوست من ، اینها گلایه های یک تبعه پاکستانی در ایران است که سی و دو سال (۳۲) است در این کشور زندگی میکند و سه فرزند متولد این آب و خاک از همسری ایرانی دارد. این دستاورد تبلیغات افراطی ملی گرایی ما است.
من هر روز چندین بار به خودم میگویم :
" ایران عزیز من مرکز جهان نیست ، ایرانی عضوی از خانواده جهانی است نه برتر و نه باهوش تر ، ایرانی کسی است که در ایران زندگی میکند و یا به جامعه ایرانی خدمت میکند. دشمن ایرانی فقط و فقط غرور کاذب او است و بس "
۱) نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره ....
۲) دوستی که به هزار زحمت به دست آمده را به یک لحظه فنا میکنی . شیطان را لعنت میکنی و شیطان تو را لعنت میکند که چرا ضعف نفس خودت را به گردن او میاندازی.
۳) دوست گمشده هزار سال پیش خودت را پیدا میکنی . شکر میکنی که پیدا شد و میبینی اما بد فرم گم شده است این بار . میبینی دوستت سالها است مرده و کالبدش را شیطانکی بی ایمان برای خودش برداشته ، شیطان را لعنت میکنی و شیطانک ،ناهنجار به ریشت میخندد.
۴) دوستش داشتی ، آتشین ! سراپای وجودت در عشق یک طرفه مخصوص دوران نوجوانی میسوخت ... صد بار فیلم هامون ، شصت بار کتاب دایی جان ناپلئون و سی بار نمایشنامه تریستان و ایزولد میخواندی و تو سعید و تریستان و حمید بودی و او لیلی و ایزولد و مهشید تو بود در دل همه ماجراها و رویاهای بیداری ات ... هزار سناریو بود که شما را به هم میرساند و وجه مشترک همه آنها ، گام اول همگیشان ، اعتراف تو بود به عشقی که ممنوع بود و مکروه و پر سرزنش ، و آتشین و خالص اما ... تلفن را برمیداشتی ، میگذاشتی ، برمیداشتی ، شماره میگرفتی ، قطع میکردی ، از ضعف و ترس خودت به خشم میامدی و گریه میکردی ... دوباره شماره میگرفتی ، گوشی را برمیداشت ، سی ثانیه الو الو ها رو تاب میاوردی ، قطع میکردی و اینبار اساسی زار میزدی .... مهمانی هایی که بوی او را میداد با کله میرفتی و حتما دوربینت با تو بود به امید عکسی دسته جمعی که همیشه گوشه سمت راستش او ایستاده بود.... از مهمانی های دیگر بیزار بودی ... اگر مسافرت ها با خانواده او بود ، چمدانت از یکماه قبل بسته شده بود و اگر نه ، درس داشتی ، گرفتار بودی .
فردای روز عروسی اش ، تا سه چهار روز نه با کسی حرف زدی ، نه کسی جرات کرد با تو حرف بزند ... ای ساربان آهسته ران کارآم جانم میرود ... و دیگر او را که به آنسوی آب بزرگ رفت ندیدی...
صد سال بعد داری به عکس پروفایلش در فضای وب ۲ نگاه میکنی که در آن ، سمت راست کودکش نشسته و به دوربین خیره شده ... منتظری که آتش قدیمی دوباره شعله بکشد .... نگاه میکنی ... دقیق تر .... عقریه ساعت از ۱۲ رد شده و تو هنوز خیره مانده ای و شعله اما که نه ... خردک شرری هم سر بر نمیکند.... سنگ اگر در سینه ات بود به احترام آنهمه شور آن نوجوان حرکتی میکرد ... اینبار به حال خودت از درون گریه میکنی .
یکباره فکر میکنی ، با خودت ، که نکند تو هم مرده ای و کالبدت را شیطانک بیرحمی برای خودش برداشته !؟
خارجی های بیکار شده در حال گریز از دبی بحران زده هستند.

نوشته : رابرت ورث ROBERT F. WORTH
دبی – امارات متحده عربی
سوفیا ، تبعه 34 ساله فرانسوی ، یکسال پیش به دنبال کاری در صنعت تبلیغات به دبی آمد. اطمینان او به اقتصاد در حال رشد دبی آنقدر زیاد بود که بلافاصله یک آپارتمان 300 هزار درهمی با اقساط 15 ساله برای سکونت خودش خرید.
اکنون ، او مثل خیلی از کارگران خارجی مقیم دبی ، که 90% جمعیت شهر را تشکیل میدهند ، در پی بحران اقتصادی ، شغلش را از دست داده و با خطر اخراج از این شهر حاشیه خلیج فارس روبرواست . و این بدترین خطری نیست که او و امثال او را تهدید میکند.
" من از بلایی که ممکنه به خاطر خرید خونه در اینجا به سرم بیاد وحشت دارم " این حرف سوفیا است که از من خواسته نام فامیلش را ننویسم چون هنوز امیدوار است جایی در دبی به او کار بدهند. "بهم گفتن که اگر نتونم اقساط خونه رو جور کنم ، سر و کارم به زندان بدهکارها میافته "
در پی سقوط آزاد اقتصاد دبی ، بنا به نوشته روزنامه ها بیش از 3000 خودرو متعلق به کارگران خارجی فراری در پارکینگ فرودگاه دبی به جا مانده . اینها متعلق به کارگرانی است که از ترس زندانی شدن به علت بدهکاری ، دبی را ترک کرده اند. بعضی ها حتی کارتهای اعتباری خودشان را هم داخل ماشین ها گذاشته اند و نامه های عذر خواهی از طلبکاران را به شیشه جلو چسبانده اند.
دولت امارات مدعی است که آمار واقعی فرار بسیار کمتر از این حد است . ولی حتی اگر باور کنیم که این داستانها یک کلاغ چهل کلاغ است ، واقعیت را نیز باید پذیرفت که این شایعات چندان بی پایه به نظر نمیرسد: کارگران بیکار بر طبق قانون دبی ، ویزای اقامتشان را از دست میدهند و ظرف یکماه مجبور به ترک کشور هستند . ترک کشور از سوی این افراد به معنی کاهش درآمد فروشگاهها ، خالی ماندن خانه ها و کاهش قیمت املاک و مستغلات است. این چرخه منفی مدام خودش را تشدید میکند . به علت این اوضاع ، هم اکنون محله هایی از دبی - که زمانی ابر قدرت اقتصادی خلیج فارس محسوب میشد - به صورت شهر اشباح درآمده.
هیچکس به درستی از عمق فاجعه خبر ندارد ولی به وضوح میشود دید که دهها هزار نفر شهر را ترک کرده اند و اکثر پروژه های ساختمانی بزرگ معلق مانده و یا منتفی شده اند. به علت اتخاذ سیاست غلط عدم ارائه شفاف آمار از طرف دولت ، بازار شایعات داغ شده واین شایعه ها اعتماد ساکنین شهر به اقتصاد دبی را سلب کرده و امید به بهبود اوضاع را از بین برده.
دولت امارات به جای اصلاح وضع و حرکت به سوی شفاف سازی اوضاع با تلاش برای تصویب قانون جدید مطبوعات ، اوضاع را بدتر کرده و به سوی تیره تر کردن فضای افکار عمومی حرکت کرده. مطابق پیش نویس این قانون ، انتشار هر خبری که موجب تشویش اذهان عمومی و صدمه به حیثیت اقتصادی و یا خوشنامی دبی شود ، برای نویسنده جریمه ای به مبلغ 1000000 درهم (280 هزار دلار) به همراه خواهد آورد. گفته میشود که حتی پیش نویس این قانون هم اکنون بسیاری از مطبوعات را به وادی سکوت کشانده.
یکماه پیش بود که مطبوعات محلی به نقل از یک مقام دولتی که نامش فاش نشده ، اعلام کردند که روزانه 1500 ویزای کار در حال باطل شدن است. حمید بن داماس ، سخنگوی دولت محلی دبی از پاسخ به سئوال خبرنگاران در مورد صحت این خبر ، خودداری کرد و گفت که این تعداد را نه تایید میکند و نه تکذیب. به اعتقاد برخی آگاهان خودداری سخنگوی دولت به این دلیل بوده که آمار واقعی بسیار فراتر از این عدد است.
سیمون ویلیامز ، اقتصاددان ارشد بانک HSBC دبی میگوید " واقعیت این است که افکار عمومی آماده باور کردن بدتر از اینها است ، و سیاست عدم ارائه آمار ، مبارزه با شایعات را بسیار دشوار کرده"
علیرغم سیاست عدم ارائه آمار ، بعضی چیزها کاملا واضح است : قیمت مستغلات که در طول شش سال در حال رشد بوده ، ظرف دو تا سه ماه گذشته در برخی مناطق شهر بیش از 30% کاهش یافته . هفته گذشته بخش اطلاعات سرمایه گذاران شرکت Moody اعلام کرد که در حال بررسی کاهش امتیاز سرمایه گذاری شش شرکت عمده دولتی فعال در بخش مسکن دبی است. این کاهش امتیاز نشانه واضحی از تغییر اوضاع اقتصادی خواهد بود. از سویی دیگر بسیاری از خودروهای لوکس دست دوم ، با نرخهایی بسیار پایین به فروش گذاشته شده. قیمت فروش برخی از این خودروها نسبت به دوماه گذشته 40% کمتر شده. خیابانهای دبی که در ماههای گذشته مملو از خودرو بود و در برخی ساعات ترافیک در آن قفل میشد ، اکنون خلوت و روان به چشم میاید.
بنا به تحلیل متخصصین ، بحران فعلی آثار دراز مدتی در تمامی هفت امیر نشین امارات خواهد داشت. در این میان دبی که همیشه نقش برادر شورشی و بی پروا را در مقابل امیر نشین سرشار از نفت و محافظه کار ابوظبی بازی کرده ، بیشترین زیان را متحمل خواهد شد. مسئولین دبی با زیر پا گذاشتن غرور همیشگی خود ، دست نیاز به سوی ابوظبی دراز کرده اند اما آنچه ابوظبی پیشنهاد داده ، تنها کمک به بانکهای خودش در امیرنشین دبی است و بس.
در گفتگویی با کریستوفر دیویدسون ، نویسنده کتابی به نام "دبی ، آسیب پذیری موفقیت" که سال قبل منتشر شده و در آن بحران فعلی دبی پیش بینی شده ، پرسیدیم "چرا ابوظبی به این سادگی اجازه میدهد شهرت و اعتبار بین المللی امیر نشین همسایه و متحدش نابود شود؟ آنهم در حالیکه قدرت اقتصادی کافی برای نجات دبی و بازگشت اعتماد به اقتصاد آن را دارد." وی پاسخ داد " شاید نقشه آن است که امارات متحده عربی تحت لوای یک قدرت مرکزی درآید. " در ادامه چنین تحلیل کرد که حرکتی تحت کنترل ابوظبی شروع شده که هدف آن کوتاه کردن دست دبی از اقتصاد امارات و کاهش میزان استقلال مالی و همچنین کاهش تمایل این امیر نشین به حرکات خودمختارانه و مستقل از سایر امارات است.
تا چندی پیش ، دبی در نظر بسیاری جزیره نجات بود . بسیاری از کسانی که در نیویورک و لندن به علت بحران اقتصادی بیکار میشدند به علت دوری منطقه پر از نفت خلیج فارس از فاجعه اقتصادی که پاییز گذشته جهان را لرزاند ، به دبی نقل مکان میکردند و به دنبال شغل جدید میگشتند.
ولی دبی ، برخلاف همسایگانش ابوظبی ، قطر و عربستان سعودی ، فاقد هرگونه منابع نفتی است و اعتبارش را بر مبنای صنعت ساختمان ، بانکداری و توریسم بنا کرده بود. امروز ، بسیاری از متخصصین امر چنان از دبی صحبت میکنند که گویی از ابتدا با یک بازی متقلبانه سروکار داشته ایم. شایعات وحشتناکی بر سر زبانها میگردد و به سرعت در بین مردم پخش میشود : مثلا میگویند جزیره مصنوعی نخل که به عنوان یکی از نمادهای توسعه شهری مطرح میشد ، در حال غرق شدن است و با باز کردن شیرهای آب هتلهای ساخته شده برروی این جزیره ، به جای آب ، سوسکها به بیرون سرازیر میشوند.
سوفیا که هنوز امیدوار است پیش از سرآمد موعد ویزا ، شغل جدیدی پیدا کند میگوید " یعنی اوضاع بهتر میشه ؟ به ما میگن اوضاع خوب میشه ولی اینروزها آدم نمیفهمه چی رو باور کنه چی رو باور نکنه . مردم واقعا عصبی شدن"
حمزه ثیاب یک مهندس 27 ساله عراقی که در سال 2005 از بغداد به دبی مهاجرت کرده، شش هفته پیش شغلش در یک شرکت مهندسی را از دست داده . او هنوز تا آخر فوریه 2009 مهلت دارد که شغل جدیدی پیدا کند . در غیر اینصورت مجبور خواهد شد خاک امارات را ترک کند. او میگوید " سه ماه است که دنبال کار میگردم ، ولی در تمام این مدت فقط دو بار با من مصاحبه کرده اند. قبلا هر وقت روزنامه را باز میکردی حداقل ده دوازده کار مناسب پیدا میشد. به علاوه پیش از بحران حداقل حقوق یک مهندس عمران با 4 سال سابقه کار 15000 درهم بود در حالیکه الان حداکثر 8000 درهم (2000 دلار) پیشنهاد میکنند.
ثیاب در حالیکه در کافی شاپ مرکز خرید ابن بطوطه ، که اغلب مشتریانش مردان مجرد هستند ، نشسته ، در میانه روز ، متفکرانه به قهوه اش لب میزند. اگر نتواند کاری پیدا کند باید به اردن نزد اقوامش برود - به عقیده او عراق هنوز مکان خطرناکی است – گرچه که در اردن هم اوضاع بهتر از اینجا نخواهد بود. اما پیش از ترک کشور باید دست نیاز به سوی پدرش دراز کند تا 12000 دلار بدهیش را بابت خرید یک هوندای سیویک بپردازد. دوستان عراقی دیگرش خودروهای تجملی تری خریده اند و حالا در اوج بیکاری ، ناامیدانه به دنبال مشتری میگردند.
"پیش از بحران ، زندگی خوبی داشتیم " ثیاب ادامه میدهد " حالا حتی نمیتوانیم اقساط وامها را بپردازیم . تنها کاری که از دستمان برمیاید آن است که دراز بکشیم ، سیگار دود کنیم ، قهوه بنوشیم و سردرد ناشی از این اوضاع را تحمل کنیم "

ترجمه : اصلان نهری - اسفند ۸۷
دبی – دولت امارات متحده عربی روز یکشنبه اعلام کرد که مبلغ 10 میلیارد دلار به اقتصاد دبی کمک خواهد کرد. اقتصاد دبی که با پروژه های عظیم ساختمانی و توسعه مالی خود مظهر رونق اقتصادی منطقه محسوب میشد ، امروز سمبل رکود اقتصاد جهانی به شمار می آید .
بخش اعظم توسعه اقتصادی دبی از محل قروض بین المللی تامین مالی شده و مهلت سررسید بخش عمده این دیون سال جاری میلادی (2009) است. دولت محلی دبی طی بیانیه ای اعلام کرد که به منظور تخفیف فشارها ، مبلغ 20 میلیارد دلار از محل ذخایر خود را به شکل وامهای کم بهره دراز مدت در اختیار شرکتهای مقروض قرار میدهد . تاکنون از این مبلغ ، 10 میلیارد دلار مورد تایید بانک مرکزی دبی قرار گرفته .
بنا به اظهار مقامات محلی دبی ، "این وام اعتبار جدیدی را جایگزین آن بخش از توان اقتصادی دبی که در 12 ماه گذشته نابود شده خواهد کرد و به احتمال زیاد جوابگوی تمامی معضلات مالی پیش روی اقتصاد دبی خواهد بود. " وام مذکور در قالب وامهای با بهره ثابت 4% با مهلت اولیه 5 ساله پرداخت خواهد شد.
این در حالی است که کارشناسان مالی و تحلیلگران دیون مالی نسبت به توانایی دولت دبی در پذیرش چنین تعهداتی ابراز شک نموده اند. علی الخصوص آنکه بازار مسکن این امیر نشین که زمانی از پررونق ترین های جهان بود به شدت رو به سردی گذاشته .
امید به اینکه چنین وامهایی بتواند دبی را از تبدیل شدن به شهر ساختمانهای ناتمام محفوظ بدارد ، بسیار اندک است. دولت دبی اعلام کرده که هفته گذشته کنسرسیوم چند بانک بین المللی در تامین مالی یک وام متوسط 8/3 میلیاردی وارد عمل شده اند. اما واقعیت آن است که بانکهای مذکور پرداخت زیادی نداشته اند بلکه دولت را مجبور کرده اند که بخش عمده این وام را خود بر عهده بگیرد.
تحلیلگران مالی مدتها با این رویا به سر برده اند که در زمان بروز بحران مالی برای دبی ، دولت مرکزی امارات عملیات نجات را رهبری خواهد کرد . هفت امیر نشین دبی تحت یک توافقنامه فدراتیو از سال 1971 با یکدیگر روابط نزدیک دارند ومتحد یکدیگرند. در این میان ابوظبی ، یکی از بزرگترین تولید کنندگان جهانی نفت ، نقش برادر بزرگتر را بازی میکند و سهم عمده پرداختهای ملی را برعهده گرفته است. ولی دبی ، امیر نشینی است فاقد منابع نفتی ولذا نمیتواند برای حل مشکلات مالی خود روی فروش نفت حساب کند.
این در حالی است که بنا به قوانین اتحادیه ، هر کدام از هفت امیر نشین از لحاظ اقتصادی مستقل محسوب میشوند و اغلب در حوزه اقتصاد و سیاست بین خانواده های حکام و امیران ، نشانه های رقابت و همچشمی به جای رفاقت و همراهی به چشم می آید. این رقابت نامحسوس منجر به آن شده که امیر نشین ابوظبی با استفاده از موقعیت فعلی دبی ، در نقش یک شکارچی سود وارد عمل شود و برای هرگونه کمک مالی ، شرایط بسیار سنگینی از جمله تصاحب سهام ده شرکت عمده دبی را خواستار شود. لیکن بیانیه ای که در روز یکشنبه اعلام عمومی شد فاقد هرگونه اشاره به این شرایط است.
تحت شرایط فعلی ، بعید به نظر میرسد که ابوظبی قلبا خواستار تزریق نقدینگی به دبی باشد. گرچه که این امیر نشین بر روی ذخایر هنگفت ناشی از رونق بازار نفت در سالهای قبل تکیه زده ولی این ذخایر نیز به علت سقوط بازار مسکن ابوظبی و سرمایه گذاری های نادرست خارجی در حال نابودی است و دولت ابوظبی به شدت نگران اوضاع داخلی اقتصاد خود نیز هست.
مقامات رسمی دبی و ابوظبی هیچکدام حاضر به ارائه توضیحی در این زمینه نشدند.
زنجیره ریزش بازار مالی امارات از سقوط ناگهانی بازار مسکن دبی که زمانی پر رونق ترین بازار منطقه محسوب میشد ، آغاز شد. قیمتها در این بازار در زمانی کوتاهتر از یکماه بیش از 50% سقوط کرد و باعث نابودی دلال هایی شد که از ابتدا ساختمانها را نه برای سکونت شخصی که برای کسب سود خریده بودند. میزان فروش مسکن به قهقرا رفت و به دنبال آن گردش نقدینگی ساختمان سازها ( که اکنون در تکاپوی اخراج و تعدیل کارکنان هستند) به کمترین حد ممکن رسید. پروژه هایی که میلیاردها دلار خرج برداشته بودند ، نیمه کاره رها شدند و یا فعالیت ها در آنها رو به کندی گذاشت و بالاخره بانکها مجبور شدند اقساط وامها را برای جلوگیری از نابودی طلبهایشان افزایش دهند.
تحت چنین شرایطی ، بانکها پرداخت هرگونه وام جدید را چه به سارندگان و چه به خریداران متوقف کردند.
صالح مروج یکی از مدیران ارشد شرکت پیمانکاری Drake & Skull میگوید " فروش ساختمانها ناگهان متوقف شد و زمانی که به بانک مراجعه کردیم دیدیم از اعتبار جدید هم خبری نیست "
جیم دلکوکیس ، یکی از شرکای دفتر حقوقی DLP Piper میگوید که میزان دادخواستهای ضبط وثیقه در صنعت ساختمان "به طرز چشمگیری" افزایش داشته .
هفته گذشته ، شرکت ساختمانی Emaar یکی از بزرگترین ساختمان سازهای دبی در مجمع عمومی سالانه خود اعلام کرد که برای حفظ توان مالی شرکت در سال جاری سود سهام توزیع نخواهد کرد.
رکود تا بالاترین قله های اقتصاد دبی نفوذ کرده به طوری که شرکت عظیم Dubai holding که در حقیقت شرکتی تحت مالکیت شخص شیخ محمد بن راشد المکتوم ، امیر دبی است ، اعلام کرد که برای کاهش هزینه ها ناچار است دو شرکت تابعه خود را ادغام و دفاتر سه شرکت ساختمانی خود را تعطیل و ترکیب کند.
چرخش جریان اقتصاد در دبی نسبت به تابستان قبل به شدت احساس میشود. تابستان گذشته زمانی بود که نفت در اوج قیمت بالای 150 دلار بود و کل منطقه از طوفان اقتصادی که سراسر جهان را فراگرفته بود ، بسیار دور دیده میشد.
دبی به عنوان الگوی توسعه اقتصادی منطقه خاور میانه به خود میبالید . منطقه ای که دهه هاست در جنگ و معضلات اقتصادی توسعه اقتصادی آن را متوقف کرده . فروشندگان و بازرگانان از سرتاسر خاور میانه ، از قاهره ، بیروت ، بحرین و سایر شهرها به امید تجارت بهتر و آینده روشن تر به همراه سرمایه های خود به دبی می آمدند و مغازه ها و فروشگاه های جدید در دبی هردم رو به افزونی بود.
بازار مسکن نیز از سال 2002 که شیخ محمد مالکیت خارجی مسکن را قانونی نمود ، رو به توسعه مستمر گذاشت و خریداران از سراسر خاور میانه ، اروپا و امریکا سرازیر شدند و قیمتها به سرعت رو به افزایش گذاشت.
اکنون اما ، قیمتها در سراشیبی بحران، رو به پایین سرگردانند و به موازات اتمام ساختمانهای مسکونی و اداری نیمه تمام و اشباع بیشتر بازار ، پایین تر هم خواهند رفت. جرثقیلها بلااستفاده برفراز دهها ساختمان نیمه رها شده یا تازه شروع شده در حاشیه بزرگراه شیخ زاید تاب میخورند . بزرگراهی که با هشت باند بنا است نقش ستون فقرات و شاهراه اصلی دبی را ایفا کند.
سال گذشته ، 50 هزار ساختمان مسکونی در دبی تکمیل شد و تا پایان امسال احتمال تکمیل 70 هزار واحد دیگر داده میشود.
رابرت مکنیر ، مدیر فروش آژانس معاملاتی Elysian میگوید " ساختمانها تکمیل میشوند تا خالی بمانند ، خریداری در کار نیست"
کارگران خارجی از مهندسین و متخصصین تا کارگران یدی به صورت فله ای در حال خروج از دبی هستند . پاشا عبدالقادر ، مدیر یک موسسه اعتباری میگوید در حال حاضر تنها موسسه کوچک آنها 20 خودرو را در ماه به عنوان وثیقه دین ضبط میکند در حالیکه در ماههای قبل این میزان حداکثر 7 خودرو بوده.
ظریف صافی در تابستان 2006 برای فرار از جنگ ، از بیروت به دبی آمد، به سرعت در بازار مصالح ساختمانی برای خودش کسب و کاری برپا کرد و تصمیم به اقامت گرفت. این لبنانی بیست و هفت ساله میگوید " فرصتهای زیادی به چشم می آمد"
ظریف راست میگوید ، بازار در اوج شکوفایی بود . شرکت Nakheel مشغول اتمام جزیره نخل ، نماد جدید دبی بود و Emaar در حال ساخت برج دبی ، مرتفع ترین ساختمان جهان بود. سرمایه گذاران برای خرید و پیش خرید این ساختمانها و سایر پروژه های کوچک و بزرگ صف بسته بودند و بازار دومی برای پیش فروش پروژه ها در همان مراحل ابتدایی و یا حتی پیش از مراحل ابتدایی ، شکل گرفته بود.
در اواخر سال 2007 ، آقای صافی چهار سوئیت و یک آپارتمان یک خوابه را از یک سازنده معتبر بخش خصوصی خریداری کرد. او 10% ارزش هر واحد را نقدا پرداخت و بلافاصله یک سوئیت را با 25% سود به یک سرمایه گذار دیگر فروخت .
در فوریه 2008 ، Nakheel فروش فازهای پروژه Waterfront خود را آغاز کرد. پروژه ای که بنا بود یک منطقه توریستی عظیم با 700 کیلومتر خط ساحلی ، با بناهای متعدد مسکونی و تجاری ، قابل سکونت برای 400،000 نفر باشد.
آقای صافی بلافاصله به دفتر فروش نخیل رفت و 34000 دلار معادل 10% ارزش یک آپارتمان یک خوابه را نقدا پرداخت کرد تا قراردادی امضاء کند که به او اجازه میداد الباقی مبلغ 340،000 دلار را به اقساط بلند مدت بپردازد.
او میگوید سرمایه گذاری مسکن آنچنان امن مینمود که "به نظر من خرید خانه در دبی مثل خرید طلا و الماس بود"
قیمت ویلا و آپارتمان در نیمه اول سال 2008 ، 65% رشد داشت و در میانه تابستان ، آقای صافی با دلی خوش 200،000 دلار دیگر بابت خرید مستغلات در اطراف و حواشی دبی ، به حساب نخیل واریز کرد. اکنون او مالک مستغلاتی به ارزش بیش از 1/1 میلیون دلار شناخته میشد.
اما ابرهای بحران به تدریج در فضای شهر ظاهر شدند . مسئولین خرید و فروش املاک از بیم از دست دادن کنترل بازار ، در صدد شکار دلالهای مسکن برآمدند . مقامات رسمی شروع به بازرسی و تعطیل کردن بسیاری از آژانسهای معاملات املاک و موسسات اعتباری دبی نمودند که منجر به فرار سرمایه گذاران فراوانی شد. و بالاخره با اوجگیری بحران مالی جهانی ، بانکهای دبی هم تخصیص اعتبار و اعطای وامها را متوقف کردند.
با شروع ماه نوامبر ، برای نخستین بار از زمان تصویب قانون مالکیت خارجی املاک و مستغلات در دبی ، قیمتهای آگهی شده مسکن شروع به کاهش نمود. به گزارش خبرگان ، قیمتها در سه ماهه آخر سال 2008 ، قیمتها در حدود 80% کاهش داشته . بازار مسکن شهری که بیشترین رشد جهانی را داشته ، لاجرم به سقوطی مهلک تر از باقی مناطق تن در داد.
یک آپارتمان 75 متری یک خوابه در نزدیکی برج الدبی که تابستان گذشته به مبلغ 685،000 دلار به فروش گذاشته شده بود اکنون به کمتر از نصف این قیمت فروخته میشود.
آقای صافی ، حیرتزده و پریشان به این سقوط مینگرد. او اطمینان چندانی ندارد که مسکن سازان طرف حسابش به هیچکدام از تعهداتشان عمل کنند. موعد پرداخت بعدی برای آپارتمان نخیل او ژانویه 2009 بود ولی شرکت به او تا تابستان آینده مهلت داده ولی این خواسته آقای صافی نیست : او تنها میخواهد سرمایه اش را به او پس بدهند.
نوشته Chip Cummins
وال استریت ژورنال – 23 فوریه 2009 (3 اسفند 1387)

چرا ؟!؟
این اولین کلمه ای بود که در ذهن من ظاهر شد وقتی شنیدم که از سوراخ بیرون کشیده شده .
سوراخی در دل زمین ، در عمق ۲۰ متری ... عمیق تر از سوراخ موش کور ... ۲۰ متر پایین تر از جایی که اجساد پسرانش و سربازانش بر خاک افتاده بودند.
و میپرسیدم ، چرا ؟!؟ چرا باید آن روز که قدرت را در کف دستانش گذاشتند اینگونه تسلیم هوای نفس و وسوسه شیطان میشد تا به جای آنکه به عنوان ناجی عراق تندیس اش را بر پا کنند ، چنین به خفت از سوراخ بیرون بکشندش و مانند سوسک حمام زیر پا له کنندش تا جرثومه اش از زمین پاک شود؟!؟ چرا ؟!؟
و تازه این روز خوش اوست ، فردا را چه خواهد کرد در محشر با خون هدر شده بیش از یک میلیون مسلمان بر دستانش ؟!؟ چه جوابی خواهد داشت ؟ چه جوابی ؟

سر توماس مور
نمیدانم چند نفر از شما فیلم شاهکار و دیدنی "مردی برای تمام فصول " را با دقت تماشا کرده اید. مطمئنم که اکثر ما این فیلم را دیده ایم ، چون خود من حداقل شاهد ۵ بار پخش مکررش از سیما بوده ام ولی مطمئن نیستم که این فیلم با "دقت" دیده شده باشد...
سر توماس مور ازآن معماهای روزگار است . مردی عجیب در زمانه ای غریب . دوران سلطنت هنری هشتم دوران عجایب بوده . مردانی نظیر هنری هشتم ، توماس مور ، توماس کرامول و زنانی نظیر ماری تودرو ، الیزابت بولین و ... همه و همه در عرض کمتر از ۳۰ سال به نقش آفرینی در صحنه تاریخ پرداختند و نمایشی ساختند که هنوز بعد از گذر ۴۰۰ بهار بر مقبره هایشان ، بر سرنوشت و افکار مردم تاثیر گذار است.
توماس مور ، فرزند زمان خودش بود . ملغمه ای از شیطان و فرشته . توماس مور ، مردی بود که برای اولین بار مفهوم "مدینه فاضله " یا utopia را در فلسفه تببین کرد و کتابی به همین نام و بعد تر ، رمانی به نام Acts of the Apostles. نوشت که در آن دیدگاههای شخصی اش و برداشتهایش از انجیل مقدس را در مورد "مدینه فاضله " مطرح کرد.

از آن سو ، توماس مور قاضی اعظم بود . مردی که به خاطر آراء صادره اش اگر امروز زنده بود ، بدون شک در دادگاههای حقوق بشر به عنوان جنایتکار محاکمه و محکوم میشد. حداقل ۲۰ حکم آدم سوزی به جرم کفر و زندقه از سوی او صادر و در تاریخ ثبت شده و مسلما صدها حکم ضالمانه قطع عضو به جرم دزدی و کلاهبرداری که در آن روزگار رواج بسیار داشت.
از دیگر منظر ، توماس مور شاید تنها مرد غیر قابل خرید و تنها قاضی رشوه نگیر و درستکار سرتاسر اروپای قرن ۱۶ میلادی بود. مردی که به حداقل تجملات اشراف انگلیس قانع بود و هرگز از طریق رایج در آن روزگار ، از طریق مقام قضاوت ارشدش ، نخست وزیری اش و سایر مناصب درباری و اداری خودش ُ، املاک و اراضی به هم نرساند و مال و ثروتی را روی هم جمع نکرد.

از نگاهی دیگر اما ، توماس مور مسیحی کله شق و کاتولیک آن چنان متعصب و انعطاف ناپذیری است که هرگز حاضر نشد برگه جدایی کلیسای انگلیس از کلیسای رم را امضاء کند ، یا رهبری هنری هشتم بر کلیسا را تایید کند و یا حتی ازدواج مجدد پادشاه با معشوقه اش "آن بولین" را صحه بگذارد .
انعطاف ناپذیری او تا به سکوی اعدام هم ادامه یافت و در تاریخ جاری شد.

توماس مور سالهاست که جزء دغدغه های اساسی ذهن من است . هرچه بیشتر میخوانم ، بیشتر گیج میشوم ، زمانی خواندم که مورخی در مورد نادرشاه افشار نوشته بود "حاکمی که باید مجسمه اش را از طلا بسازند و بعد آتش بزنند" .... ولی حتی این حکم هم برای توماس مور صادق نیست ، چرا که نادرشاه اوائل حکمرانی و اواخر دورانش ، دو آدم متفاوت بودند ، یعنی نادرشاه دچار استحاله شخصیت شد ولی توماس مور همواره همان بود که بود.
توماس مور ، مردی بود که صبح ، در دادگاه لندن حکم به قطع گوش و بینی مادری میداد که میگفتند شب قبل با گریاندن بچه اش باعث طوفان شده (جادوگری کرده) و شب در حال بوسیدن همسر و فرزندانش ، به سراغ تکمیل کتاب "مدینه فاضله " میرفت و مینوشت که رحمت مسیح چگونه باعث صلح و دوستی انسانها خواهد شد؟!؟
توماس مور چنان مسیحی متعصبی بود که سر در راه کلیسای کاتولیک رم داد و قرنها بعد به لقب "قدیس " مفتخر شد ، در حالیکه آثارش پایه گذار رنسانس در انگلستان قرون وسطی بود و افکارش بعدها باعث اضمحلال قدرت کلیسا شد.
توماس مور برای من معما بوده و هست . مردی که هرگز تکلیف من با او یکسره نخواهد شد. هرگز نخواهم فهمید که در ستون خوبها نامش را بنویسم یا بدها . از جنایاتش متنفر باشم ، یا از استواری اش مفتون ؟ از پاکی و فساد ناپذیری اش متحیر باشم ، یا از تعصبش ؟ او را از روی اثر مثبت افکارش بر تاریخ بشریت قضاوت کنم یا از روی اعمالش ؟؟
قضاوت نهایی مسلما با من و شما و تاریخ نیست ، خدای او بلاشک در موردش داوری خواهد کرد ولی نه آنچنان که او در مورد مردمان زمان خودش قضاوت کرد.


عزیزی میگفت "ای کاش تمام ارکان حکومت یک برنامه نود داشت..."
آنچه دیشب دیدم نشان میدهد که اگر بر فرض محال آرزوی دوست من برآورده میشد، تنها حاصلش افزایش تعداد مجریان تیت و پر شده و اختلال بیشتر و بیشتر در شبکه پیام کوتاه کشور بود.
تا زمانی که به هر کس اجازه میدهیم عملکرد خودش را نماد "چهره" نظام بداند و دایره انتقاد را آنقدر تنگ بگیرد ، آخر و عاقبت همه برنامه های "نود" بهتر از این نخواهد بود.
"نود" هم به سلامتی اخته شد و به عنوان یک برنامه انتقادی ، تمام شد ... و فکر کنم تا چند سال دیگر نام عادل فردوسی پور هم به جمع آمار "صادرات مغز" اضافه شود.
سر پدرخوانده ها سلامت !....

۱- زندگیش خوبه ، هیچ مشکلی نداره ، کار خوب ، خونه ، ماشین ... خلاصه تمام بهانه های کوچک خوشبختی رو خداوند به او بخشیده. از همه مهم تر همسر مهربان و فداکاری که کمتر کسی در این دوره و زمانه گیرش میاد.
میگم مشکلت چیه ؟ میگه هیچی ! میگم پس دیگه این کار برای چیه ؟ این خانمی که باهاش صحبت میکنی کیه ؟ یه نگاه به گوشی موبایل دومش (که همسرش ازش بی خبره) میاندازه و میگه "عشقمه" میگم بابا تو که عشق رو به گند کشیدی میگه "تو نمیفهمی ، همه چیز تو مادیات نیست" میگم تو اصلا معنی این حرفو میفهمی ؟ ببینم یک لحظه خودت رو جای همسرت گذاشتی ؟ اونکه همه امیدش به تو است ؟ اونکه با هزار امید و آرزو به خونه تو اومده ؟ اونکه اگه بفهمه قلبش تا ابد میشکنه ؟ میگه "برو پی کارت بابا"
و من رفتم پی کارم !

۲- یه آدرس برام ایمیل کرده ، میگه زودباش کمک کن . میرم میخونم میبینم از طرف یک دختر خانم نوشته شده که قربانی جنون یک احمق از خدا بی خبر شده و مجروح اسید پاشی . حالا برای معالجه شماره حساب تو اسپانیا داده که برای معالجه میخوام برم اونجا .
میبینم قلبم سنگینه . دستم به کمک نمیره . متنفرم از این فرهنگ اسید پاش . میخوام تمام این مجانین از خدا بیخبر کثیف رو بکشم و علاج قربانیان رو از خدا بخوام . ولی دستم نمیره ، یک جای کار بو میده . شماره حساب شخصی تو اسپانیا . یک وبلاگ تک پستی با یک مشت عکس و دیگر هیچ .
میگم تو میشناسی ؟ میگه نه اتفاقی برخوردم . میگم مطمئنی ؟ میگه نه فردا نیای یقه امو بگیری ها
و من درمانده ام . اگر راست باشه و من کمک نکنم ، فردا چه جوابی دارم که عرض کنم ؟ و اگر کلاهبرداری باشه ؟ جواب اونهایی که واقعا حقشون بوده رو چی بدم ؟
خدایا چرا نمیتونم دانه های دل مخلوقاتت رو ببینم ؟ تو کمک کن مرا .

۳- میگه " یادته چه دوران خوبی بود سربازی" میگم "آره یادمه ، و چقدر خوشحالم که امروز تو رو اینجا تو این مغازه پیدا کردم... من دیگه برم ، مشتری داری" میگه "کجا بابا بعد بیست سال پیدات کردم مگه میذارم بری" مشتری یک خانم ۷۰ ساله است. البته میدونم خانمها ۷۰ ساله نمیشن ولی فکر کنم شناسنامه این مشتری اشتباه شده بود. چک و چانه ها تمام شد ، موقع پول دادن رسید :
- شما همون ۵۰۰۰۰ تومن رو بدین خانم . / گرونه ، ولی باشه ، نوه ام همین رو پسندیده. / - ایشالا مبارکش باشه.
دیدم خانم مشتری یک بسته اسکناس از کیفش بیرون آورد ، شمرد ، یکی یکی میشمرد ۵۰۰۰ تومنی ها رو .... ده ، یازده ، دوازده .... چشمهای من گشاد شد . عجب ! ... پونزده شونزده .... نخیر همینطور داشت میرفت و دوست عزیز گمشده من میخندید... نوزده ... بیست ... میشناختمش ، تمام دو سال رو تو سربازی از دستش خندیده بودم ، شوخترین آدم دنیا بود ، و چه بامعرفت بود شبهایی که به جای منٍ مریض پاس میداد تا خود صبح و روزهایی که صدام میزد و با یک نخ سیگار مچاله شده و دستمالی شده من رو از خماری بیرون میاورد و یا اون شبی که سه تا دختر تو بلوار تختی (که اون زمان ما سربازها هم جرات نداشتیم شب درش قدم بزنیم ) کنار خیابون ظلمات از ترس میلرزیدن و وقتی حاضر نشدن (به حق ) که سوار ماشین ما بشن ، همین آدم پیاده شد و گفت شما جلو برین من پشت سرتون میام ، و تا دم در خانه بدرقه شان کرد و یازده شب رسید پادگان و اضافه خدمت خورد... الان هم حتما یک مسخره بازی اساسی سر این مشتری گیج در میآورد.... بیست و سه ... بیست و چهار ، بسه دیگه ؟
- بله ، کافیه حاج خانم ، مبارکه ، به سلامت ... و اسکناسها را سریع گذاشت داخل کشوی دخل
خانم مسن رفت و من هنوز منتظر بودم که بدود و صدایش کند و بخندیم که دیدم گفت " خوب ، اینم روزی ما " / "روزی؟ این خانم صد و بیست تومن پول داد ! اشتباه کرد ، نفهمیدی ؟ " گفت "خوب میخواست اشتباه نکنه " گفتم "چی داری میگی ؟ چشمهاش نمیدید ، با دو هزار تومنی عوضی گرفت"/ گفت خوب میخواست ببینه چشاش منکه مسئول چشای اون نیستم / گفتم مسئول وجدان خودت چی ؟ تو که قهرمان وجدان بودی / گفت بودم ، دیگه نیستم / میگم آخه چرا ؟ / میگه چراش مفصله ، نه تو وقت شنیدن داری نه من حوصله گفتن / گفتم میفهمه برمیگرده / گفت دیوار حاشا بلنده ...
اون خانم رو سه تا خیابون پایینتر پیدا کردم . اسکناسهایی که از ATM گرفته بودم رو بردم جلو و گفتم دوستم فهمید که شما اشتباه کردین ، پولهاتون رو پس داد ، تو رو خدا حواستون رو جمع کنین..."
بالاخره هرچی باشه ، دستمزد اون شب همراهی اون دخترها و اضافه خدمت و بازداشتش رو از دنیا طلبکار بود.


چند روز پیش ، در وبلاگ آزاده خانم بحثی در مورد کتاب و فیلم Secret برپا بود.
در آن بحث ، نظری دادم که خودم خوشم آمد و برای خودم کارت تبریک صادر کردم که به به چه نظر اوریجینالی دادی و ....
آزاده خانم هم در پست بعدی به کامنت های من اشاره کردند که بدیع بود و ندیده بودیم و من بی ظرفیت باز هم این تعارفات را به خودم گرفتم و به اوریجینال بودن افکارم بالیدم ...
این بود تا دیشب ، همسر عزیزم که گویا چراغ خاموش تمامی تحولات دنیای مجازی را دنبال میکند ، شماره ای از مجله شهروند امروز به دستم داد و به مقاله ای از خانم چیستا یثربی اشاره کرد که بخوان...
خواندم ، ترمز دست کشیدم و پس از پارک کردن اندیشه در شانه خاکی ، تمام کارت تبریک ها را از خودم پس گرفتم. از قدیم گفته اند که ما در آئینه هم نخواهیم توانست دیدگاههای خانم یثربی را در خشت خام ببینیم .
به هر صورت ، با ذکر منبع و ماخذ مقاله خانم یثربی را در اینجا کپی میکنم .چون چیزی ندارم که به آن اضافه کنم و حق مطلب در این مقاله به شیوایی بیان شده.
اصل مقاله اینجا است : آرشیو شهروند امروز
چیستا یثربی :ما ایرانیان عادت داریم كه مرغ همسایه را غاز بپنداریم. در زمینه مُد، كالاهای تجاری و صنعت توریسم، شاید این امر تا حدی عادی شده باشد، این كه فكر كنیم غربیها الگوی مناسبی جهت تقلید ما هستند، كه اگرچه در این موارد نیز روح و هنر فرهنگ شرق با ذائقه غربی سازگار نیست. برای مثال مُد لباسی كه شاید از نظر غربیها بسیار زیبا جلوه كند از دید یك زن ایرانی ممكن است بیشتر به لباسی برای تئاتر یا بالماسكه شباهت داشته باشد ... اما این بار بحث جدیتری است؛ بحث سرقت یك فكر.
چندی پیش فیلم مستندی با عنوان «راز» (The secret) از شبكه چهار در برنامه سینمای معناگرا پخش شد و سپس بارها و بارها به دلیل تقاضاهای مكرر بینندگان سیما، پخش آن تكرار شد. هنوز چند روزی از پخش آن نگذشته بود كه چند فرهنگسرا این فیلم را در برنامه اكران خود قرار دادند و باز هنوز بازار صحبت بر سر این فیلم همچنان داغ بود كه ناشری موقعیتطلب از این بازار آشفته استفاده كرد و متن فیلم را دقیقاً به فارسی ترجمه و تحت عنوان كتاب «راز» روانه بازار نشر كرد. فروش بالای كتاب، نشان از استقبال مردم از نظرات روانشناسی بُعد چهارم دارد، یعنی آن نوع روانشناسی كه بیشتر با مسایل متافیزیك درآمیخته است و مانند علم كیمیاگری گذشتگان، تعریف دقیق علمی از آن در دست نیست.
از دیدن این فیلم، بسیار شگفتزده شدم. درباره آن زیاد شنیده بودم و حتی از صبح آن روز كه قرار بود این فیلم از شبكه چهار سیما پخش شود، اس ام اسهای فراوانی دریافت كردم مبنی بر اینكه «این فیلم را ببینید تا زندگیتان متحول شود!» اما آن چه كه دیدم و شنیدم، نسخه كمرنگ و تحریف شدهای از نظریات حكمای معروف ایرانی و اسلامی چون شیخ اشراق و به خصوص شیخالرییس ابوعلی سینا بود، آن چه كه در فیلم «راز» با آن جزییات اسرارآمیز و مخاطبپسند به نمایش گذاشته شد، عیناً در مقاله چهارم كتاب «روانشناسی شفا» اثر ابنسینا وجود دارد و تعجب من از آنجا شروع شد كه هیچ منتقد ایرانی در نقدهای خود بر این فیلم، به این موضوع اشارهای نكرد، گویی كه همگی مسحور كشف راز جدیدی بودیم كه غربیها پیش از ما كشف كردهاند و افسوس من اینجاست كه در مقاله چهارم كتاب ابنسینا به نام قوای باطنه، نویسنده به شگفتیهای ذهن انسان اشاره میكند و دقیقاً مواردی را بیان میكند كه در آن نفس انسان با تمرین و ممارست میتواند صورتهای جدیدی خلق كند كه پیش از آن هرگز وجود نداشته است و به آنها تجسم عینی ببخشد.
ابنسینا این عمل را توسط «قوه متصوره» امكانپذیر میداند. از دیدگاه او این قوه، «آخرین محلی است كه صورت محسوسات بشر در آن استقرار مییابد» و چون همه محسوسات در آن وجود دارد نوعی حس مشترك است كه به حس ششم یا حس مشترك خلاقه معروف است و اگر این حس، در انسان نیرومند شود میتواند به تخیلات و صورتهای ذهنی، تجسم و تمثیل عینی ببخشد و این یعنی خلاقیت.
«و چون نفس به این قوه، بیش از حد ممكن مشغول گردید صورتهای جدید میآفریند» ابنسینا در آثار خود بارها اشاره میكند كه ما، بسیاری از موارد در بیداری حالت خواب را داریم یعنی چیزهایی را حس میكنیم و «حقایقی برای ما متخیل میشود كه دیگران را قادر به درك آن نیست» اگر فردی بتواند مهار این الهامات و رویاهای بیداری را در دست بگیرد، میتواند به هر خواسته و آرزویی كه در این دنیای خاكی دارد دست پیدا كند چرا كه «هر تمثیلی در صورت استمرار شكلی عینی و بیرونی پیدا میكند» در اینجا یاد فیلم «آسمان وانیلی» میافتم. فیلمی كه در آن تام كروز دچار سانحهای منجربه فوت میشود و با شركتی قرارداد میبندد تا جسد او را قبل از مرگ منجمد كنند.
از آن به بعد او فقط خواب میبیند ولی ما و خودش تا آخر فیلم فكر میكنیم كه این خوابها واقعی است. مثلاً در خواب، خودش را در غالب مردی خوشتیپ، ثروتمند، موفق و نامزد زنی زیبا میبیند در حالی كه همه اینها رویاهای ذهن اوست، مثل آن چه كه ابنسینا از آن به رویای بیداری تعبیر كرده است. حال این سؤال پیش میآید كه اصلاً این تصورات از كجا میآید؟ مثلاً تام كروز از كجا صحنههای رمانتیك زندگیاش را تصور میكند؟ در پایان فیلم معلوم میشود كه ذهن او مدام در حال ساختوساز بوده است.
او از فیلمها، تابلوها، حتی رمانهایی كه خوانده است صورتهای ذهنی خود را كلاژ میكند و به آنها تصویر واقعی میبخشد. این همان گفته معروف ابنسیناست كه اساس فیلم «راز» را تشكیل میدهد «هر چیز كه قوای متصوره روی آن تمركز پیدا كند، كمكم صورتی زمینی پیدا میكند و دیگر حتی از ذهن هم بینیاز میشود» و این تِم اساسی فیلم «راز» است كه در آن به ما توصیه میشود به مدت چهل شب همچون افسانههای كهن تصویرخانه رویایی خود را روی كاغذ نقاشی كنیم و بعد نقاشی را مقابل چشمانمان بیاویزیم و آنقدر به این كار ادامه دهیم كه حتی با چشم بسته جزییات خانه را ببینیم، در این صورت تواناییهای ما و كائنات دست به دست هم میدهند و این خیال را واقعی میكنند.
ابن سینا به صراحت تأكید دارد «هیچگاه شوق به وجود نمیآید مگر پس از توهم چیزی كه به آن اشتیاق داریم» پس اگر حسی مثل عشق باید در زندگی ما پدید بیاید، نخست باید آن قدر آن را تجسم كنیم كه به آن اشتیاق پیدا كنیم. درونمایه فیلم «راز» به همین سادگی است فقط نمیدانم چرا از زبان دانشمندان و حكیمان دینی غرب بیان شده است در حالیكه دانشمند شرقی چون ابنسینا سالها پیش گفته است: «وقتی نفس خیالی را تخیل كرد و در نفس این خیال قوی شد، بیدرنگ عنصر بدنی به صورت متناسب با این خیال نیز پیدا میشود» پس همه چیز در صورتهایی است كه نفس ما میآفریند.
اگر خوش یا ناخوش هستیم باید ببینیم ذهن ما چه صورتهایی خلق كرده است. ذهن نجار، صورت ذهنی «میز» را میآفریند و پس از آن میز واقعی وجود فیزیكی پیدا میكند. ذهن پزشك شفا را میآفریند و پس از آن شفا در بدن بیمار نمایان میشود. بارها و بارها شنیدهایم كه پزشكی، هیچ كار خاصی انجام نداده است به جز این كه به بیمارش قوت قلب و احساس بهبودی هدیه كرده است و اگر ما در ذهن خود صورت ذهنی «ثروت» را بیافرینیم و بر آن تمركز و استمرار داشته باشیم پس از مدتی قوه متصوره یا همان حسس ششم راههایی را برای ایجاد ثروت در زندگی ما خلق میكنند. سهل و ممتنع به نظر میرسد، مگر نه؟ با این همه فروش میلیونی مستند «راز» و سپس كتابش در ایران (كه متأسفانه نسخه پرغلطی نیز به شمار میرود) حقیقت جدیدی را برملا نمیكند.
زیاد ذوق زده نشویم! توصیه میكنم قبل از هر چیز كتب حكمای ایرانی و اسلامی خود را دقیقتر بخوانیم، برای شروع میتوانید به كتاب «روانشناسی شفا»ی ابن سینا مراجعه كنید كه در كتابفروشیها موجود است. در صفحه اول آن میخوانیم «ادراكات همه از روح است و در روح بشر هر صورت محسوسی قابل تصور است، پس از بشر هیچ چیز بعید نیست ...» راز افشا شده است ... كمی دیر آمدهای آقایان فیلمساز! ما هم یادمان رفته است كه كتاب اساتید خود را مرور كنیم وگرنه چه بسا كه این فیلم متعلق به ما بود و حتی بسیار كاملتر و پربارتر ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کجای این دنیا هستید؟!
دنیای آمار هم دنیای غریبی است .
با آمار میشود هر دروغی را راست نمود و بالعکس .
با آمار میشود دنیا را مدیریت کرد ، در عین حال با آمار میشود به هر چه مدیریت در دنیا است گند زد.
با آمار میشود ثابت کرد که مخالف شما احمقی بیش نیست ، در عین حال مخالف شما میتواند ثابت کند که شما خائنی بیش نیستید.
با آمار میشود گرسنه را پر توقع زیاده خواه معرفی کرد و سیر را نیازمند حمایت و تشویق .
با آمار میشود امید ایجاد کرد و در عین حال سیاه نمایی کرد.
امروز میخواهم آمار جالبی به شما معرفی کنم : چقدر پولدار هستید؟ در توزیع ثروت در جهان جایگاه شما کجاست ؟ چند نفر در این دنیای بی در و پیکر از شما پولدار تر هستند؟ چند نفر فقیر تر ؟
شما در کدام دهک درآمدی دنیا هستید؟
اگر جوابها را نمیدانید ، حتی اگر فکر میکنید که از اوضاع خودتان اطلاع کافی دارید ، بد نیست روی لینک پایین کلیک کنید.:
درآمد سالیانه خودتان را وارد کنید
بعد از ورود به سایت ، درآمد سالیانه خودتان را به دلار ، یورو ، یا پوند وارد کنید ، شکلی برای شما به نمایش در میاید که حاوی آمار جایگاه شما در نظام توزیع ثروت دنیا است.
مثلاً :
۵۰۰۰۰۰ تومان در ماه در آمد دارید؟ این یعنی ۶۰۰۰۰۰۰ تومان در سال ، تقریبا معادل ۶۰۰۰ دلار. خوب این عدد را به سایت میدهیم و :
خوب ، آمار به دست آمد ، باقی میماند تحلیل :
۸۵۰،۶۴۳،۱۷۶ نفر در این دنیا از شما پولدار تر هستند. عجب ۸۵۰ میلیون نفر ؟ این تقریبا معادل ۳/۲ جمعیت کشور چین است. یعنی تقریبا از هر هشت نفری که در دنیا زندگی میکنند ، یک نفر از شما پولدارتر است.
ولی صبر کنید ، این آمار در عین حال نشان میدهد که شما جزو دو دهک بالای درآمدی در کل جهان هستید ، شما در ردیف ۱۴٪ ثروتمندان جهان ایستاده اید. یعنی حدود ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰ نفر در جهان هستند که از شما کمتر درآمد دارند. نه ، شما بر مبنای این آمار خیلی ثروتمند هستید! و جای گله گذاری نیست.
حالا واقعاً جایگاه شما کجا است ؟ بالا یا پایین ؟ بد یا خوب ؟
"ابرهای نگران کننده ای بر فراز اميرنشين دوبی در حرکت هستند".
– مجله معتبر اقتصادی "وی ای" (وکانز افرر) در سوئد در مقاله ای مورخ 7 نوامبر 2008 منطقه خاورميانه را در کل خود محلی جالب توجه جهت سرمايه گذاری قلمداد می کند اما اخطار می دهد که "ابرهای نگران کننده ای بر فراز اميرنشين دوبی در حرکت هستند".
در اين مقاله امارات متحده عربی و بويژه دوبی نقطه بعدی جهان قلمداد شده است که با توجه به فاکتورهای موجود ممکن است دستخوش بحران اقتصادی گردد. در اين مقاله از جمله آمده است که دوبی در حدی مقروض است که اخيرا کشور ثروتمند همسايه, ابوظبی, مجبور به دخالت جهت پرداخت وام ساختمان مشهور "برج الدبی" شده است و اشاره می کند که در ماه های اخير نقدينگی عظيمی معادل 400 ميليارد کرون (۵۱ میلیارد دلار) از دوبی و امارات متحده عربی به خارج منتقل شده است.
توجه شما را به برگردان فارسی اين مقاله تحت عنوان "حباب بعدی در دوبی خواد ترکيد" جلب می کنم.
حباب بعدی در دوبی خواهد ترکيد
اعطای اعتبار بی رويه, بهره پايين و ترقی سريع قيمت مستغلات نسخه خطرناکی است. اينجا منطقه ای است که می تواند قربانی بعدی باشد.
کشورهای نفت خيز خاورميانه از بحران اقتصادی اخير صدمات شديدی را متحمل شده اند. بانکها دچار مشکل نقدينگی بوده و دولتها مجبور به دست زدن به برخی اقدامات شده اند. اين وضعيت دراميرنشين دوبی که با بدهای های کلان دست به گريبان است بصورت خشن تری خودنمايی می کند.
بر اساس آخرين برآوردهای صورت گرفته از سوی موسسه ارزيبابی اعتباری بين المللی "موديز" بدهی های دوبی برابر با 100 درصد از درآمد سرانه اين کشور است.
به گفته "کارل سدرستروم" مدير صندوق (فوند) تازه تاسيس سرمايه گذاری موسسه سوئدی "اچ کيو" در دوبی, بازار خاورميانه از تاثير بحران اقتصادی اخير جهانی در امان نمانده است و اينک علامتهای سوال فراوانی در مورد بدهی های امير نشين دوبی بدون پاسخ مانده است.
افزايش تقاضا و نيز تنزل نرخ بهره منجر به افزايش سرسام آور قيمت مستغلات در دوبی طی شش ماه اول سال 2008 شده است. به گفته آقای سدرستروم اين بر نگرانی ها افزوده است که قيمت مستغلات در دوبی سقوط خواهد نمود و متعاقب آن بانکها تحت فشار شديد قرار خواهند گرفت.

بازار مستغلات دوبی از سال 2007 تاکنون 80 درصد ترقی داشته است, اما نرخ سهام مستغلات در چند هفته اخير شديدا سقوط نموده است. قيمت مستغلات در دوبی هنوز راه سهام مستغلات را نپيموده و بر اساس آخرين گزارش ها ميزان تقاضا برای خريد مستغلات در دوبی کماکان در سطح خوبی قرار دارد. اما ابرهای نگران کننده با توجه به اينکه از زمان شروع بحران اقتصاد جهانی مبلغی برابر با 400 ميليارد کرون نقدينگی (برابر با حدود ۵۱ ميليارد دلار) از امارات متحده عربی به خارج منتقل شده است بر آسمان دوبی سايه افکنده اند.
به گفته "کارل سدرستروم" محاسباتی که در مورد ميزان مقروضيت در دوبی صورت گرفته بر اساس داده های بسيار ناقص است و ممکن است آينده نشان دهد که ميزان قروض در دوبی بمراتب بيشتر از آنچه امروز تصورمی شود است. وی ادامه می دهد که "بسياری از کشورهای خليج (فارس) در آمار و ارقام خود دارای شفافيت نيستند. بازار دوبی يک بازار تجزيه و تحليل نشده است و بسياری از کمپانی ها بصورت عميق مورد تجزيه و تحليل بانکها و موسسات اقتصادی خارجی و محلی قرار نگرفته اند".

امارات متحده عربی, که اميرنشين دوبی نيز بخشی از آن است, 70 ميليارد درهم نقدينگی, معادل ۱۹ ميليارد دلار به بانکهای محلی تزريق نموده است. بانک مرکزی نيز با ارائه اعتباری 50 ميليارد درهمی, معادل ۱۳ ميليارد دلار به این جریان پیوسته است .
برای بسياری از کشورهای منطقه قيمت از لحاظ تاريخی بالای نفت کماکان يک منبع درآمد ثابت بشمار می رود و کشورهای نفت خيز ثروتمند خاورميانه کماکان دارای مازاد سرمايه هستند. بر اساس يک گزارش تازه از صندوق جهانی پول, بودجه دولتی امارات متحده عربی تا زمانی که قيمت نفت بالای 23 دلار برای هر بشکه باشد تراز مثبت خواهد داشت.
حتی اگر قيمت نفت که در ماه های اخير با کاهشی 50 دلاری به سطح 65 دلار فعلی رسيده است به کاهش خود ادامه دهد امارات رزرو و نقدينگی کافی جهت جبران آن را داراست. تخمين زده می شود که در صندوق موسوم به sovereign wealth fonds که يک صندوق سرمايه گذاری دولتی است مبلغی مابين 850 تا 1100 ميليارد دلار موجود باشد.
به عقيده "کارل سدرستروم" چنانچه امبرنشين دوبی دچار يک بحران تجاری و بانکی شود شيخ نشين ثروتمند نفتی همسايه, ابوظبی, به نجات همسايه خود خواهد شتافت. گفته شده است که دوبی – که کلا فاقد منابع نفتی است - و نيز کمپانيهای بخش دولتی آن چنان مقروضند که همسايه ثروتمندتر آن ابوظبی مجبور بر بدوش گرفتن بار بدهی دوبی خواهد شد. ابوظبی دارای منابع نفتی عظيم و دارای مازاد هنگفتی در بودجه خود است.
اخيرا ابوظبی مجبور به دخالت جهت پرداخت وام ساختمان برج الدبی ، بلندترین برج جهان گردید. به عقيده "کارل سدرستروم" با وجود ابرهای نگران کننده بر آسمان منطقه, خاورميانه کماکان جالب توجه است.
کارل سدرستروم و خانم کارين فريس مشترکا مسئول سرمايه گذاری صندوق (فوند) جديد سرمايه گذاری خاورميانه در موسسه اقتصادی "اچ کيو" در سوئد هستند. اين صندوق که تنها کمتر از يک ماه از فعاليت آن می گذرد در بخش ساختمان سازی, ارتباطات و انرژی در نقاط مختلف خاورميانه سرمايه گذاری می کند.
تخمين زده می شود که در 5 سال آينده سرمايه گذاری در منطقه خاورميانه رقمی مابين 1500 تا 2000 ميليارددلار را تشکيل دهد که بمانند يک آمپول انرژی برای اقتصاد کشورهای منطقه خواهد بود. اين مبلغ را می توان با درآمد سرانه سوئد به ميزان 455 ميليارد دلار مقايسه نمود.
نظرها بر اين است که خاورميانه نيز بواسطه بحران اقتصاد جهانی و نيز رکود اقتصادی دچار کاهش رشد خواهد شد, اما آهنگ رشد اقتصادی در منطقه با اين وجود و بطور نسبی در سطح بالايی, حدود 5 درصد, باقی خواهد ماند. سرمايه گذاريهای بزرگ دولتی و خصوصی در منطقه جهت دست يابی به تنوع اقتصادی به احتمال زياد ادامه خواهد یافت.
منبع : مجله الکترونیکی استکهلمیان

میگن در روانشناسی مدرن ، روشی هست به اسم گروه درمانی و در این روش گروهی از بیماران به دور هم جمع میشن و به انتقاد از هم میپردازن !
بهترین تصویر این روش و همچنین بهترین تفسیر اون رو در کتاب "پرواز برفراز آشیانه فاخته" خوندم ، جایی که مک مورفی به رئیس میگه مرغداری هایی در کانزاس هست که یک شبه همه مرغها توش میمیرن ، چون یکی شون زخمی میشه و رنگ و بوی خون بقیه رو تحریک میکنه که به اون نوک بزنن ، تو هیر و ویر نوک زدن ، یکی دوتای دیگه هم زخمی میشن و مورد حمله بقیه ... این خط رو بگیر و برو !
ما ایرانی ها از اونجایی که رند تشریف داریم ، به منظور پیشگیری از نوک خوردن و تقویت نوک زنی ، فنون فوق پیشرفته تعارف ، شکسته نفسی ، غیبت ، تظاهر و تفاخر رو اختراع کردیم و توسعه دادیم و اینطوری مطمئن شدیم که دیگه هیچکس از روبرو نوک نمیخوره !
ولی پیش میاد که یک وقتی ، یک زمانی ، یک روزی ، بعضی هامون باورمون میشه که ظرفیتمون رفته بالا ، نوک خورمون ملس شده یا نوک بقیه رو ضعیف فرض میکنیم ، احساساتی میشیم و میپریم وسط میدون که یا ایها الناس ، از من انتقاد کنید ، بگید عیب من چیه ، بی تعارف بگید مشکل من کجاست ، من ناراحت نمیشم ...
این موقعی است که طرف با قلب و روحش ، معنی واقعی تیکه پاره شدن رو میفهمه ، چون اطرافیان بعد از قدری کلنجار با تعارفات درونی خودشون ، خنجرها رو بیرون میکشن و چنان حسابی از طرف میرسن که بعد از چند دقیقه فرد دمکراسی شده مزبور با کل جمع دست به یقه میشه تا ته مونده حیثیتش به باد نره.
من خودم در این مورد ، چندین مثال دست به نقد دارم :
۱) کارخانه محل کارم ، آخرین روز کاری سال ، سخنرانی مدیر عامل برای جمع کارگران:
مدیر عامل : در هر صورت ، مسلما کاستی هایی هم در این سال بوده که من خیلی دوست دارم از زبون شما بشنوم . ازتون میخوام که تعارف رو کنار بگذارین و مستقیما به خود من بگید که مشکلات ما در سال گذشته در کجا ها بوده .... ساکت ننشینین به من نگاه کنید ، فردا باز میگید چرا به ما فرصت حرف زدن داده نمیشه ، اینم فرصت ..... (سکوت طولانی تر) .... اصلا ۵ دقیقه فرصت میدم بنویسید ، من منتظر هستم .... (کاغذ و قلم توزیع میشه و تقریبا همه ۲۰۰ نفر مشغول نوشتن میشن) ....
.... (۱۰ دقیقه بعد ) ... خوب از اولی شروع میکنم (تای کاغذ رو باز میکند ) .... بله ، بعدی ( کاغذ را دور میاندازد و بعدی را باز میکند ) .... جداً شعور بعضی ها در حد ....
..... (۵ دقیقه بعد ، حتی یک کاغذ هم خوانده نشده) ... واقعا این حد بیشعوری و بی ادبی از حد انتظار بالاتره ، الاغها شما اگر مدیریت سرتون میشد که عمله نمیشدین ، با این میزان توقعات بیجا بفرمایید بنده یکدفعه سند بزنم کارخونه رو به اسم شماها خیال همه راحت بشه . آخه شما جانورها خیال کردین اومدین کودکستان که از من توقع دارین ....
(۱۰ دقیقه بعد ) ... اصلا امسال پاداش آخر سال رو که قرار بود بعد تعطیلات پرداخت کنیم ، آقای .... {مدیر امور مالی} پرداخت نمیشه ! این مسئله رو فوری ابلاغ کنید ، به هیچکس پاداش نمیدم ، همون عیدی قانون کار پرداخت بشه تا معلوم بشه که اینجا با کی طرف هستید ! {یک کاغذ را به سمت مدیر کارخانه دراز میکند} این رو هم تحقیق کنید ، ببینید کی نوشته ، همین فردا اخراج بشه ! من فردا اسم این آدم رو میخوام ، ضمنا تعطیلات نوروز هم لغو میشه و روز دوم فرودین هر کس سر کارش نبود ، دیگه نیاد کارخونه !.....
مثالهای دیگه هم دارم ، ولی همین کافی نیست ؟ من خودم هر وقت این حالت دمکراسی بهم دست میده ، یه نگاه به شناسنامه ام میندازم تا یادم بیاد کجا به دنیا آمدم و بعد ، بی خیال میرم پشت همون حصارهای فرهنگی تعارف و شکسته نفسی و مبارز طلبی ام راحت میشینم و ماست خودمو میخورم ، آخه واقعا من ایرانی رو چه به انتقاد پذیری ؟!؟
"مگه شهر هرته؟!؟ ..."
بهتره به تعریف شهر هرت فکر کنید:

آها ، حالا زود در برید که شهر هرته باباجان ! ![]()
اخطار:
اگر در میروید به سمت دبی فرار نکنید که هرت تو هرت میشه ! از من گفتن . ادامه مطلب رو بخونید...
پینوشت : امشب (صبح) همونطور که میبینین بیخوابی زده به سرم . سر شب داشتم یک برنامه از شبکه ۳ میدیدم به اسم "با نخبگان" و مراسم صرف صبحانه با هیئت دولت ... به نظرم آمد که یک تعریف دیگه برای شهر هرت پیدا کردم : شهر هرت جایی است که نفر اول المپیاد جهانی به یک دکتر جوان التماس میکند که بگذارد پزشکی بخواند و دکتر جوان با باد وزارت در سر (یادش رفته که سه چهار سال پیش کجا بوده) میگوید نه نمیشود! آن هم مقابل دوربین ! ترجمه کلام این است که برو باباجان خره ، آمریکا و انگلیس برات فرش پهن کردند اونوقت تو به من التماس میکنی ؟! عجب خری هستی نخبه جان!
نکته دردناک دیگه این برنامه برای من این بود که یکی از بچه ها رو شخصا میشناختم ، از کودکی میشناختمش و همانطور که داشت در مقابل دوربین راجع به خدمت به میهن بلبل زبانی میکرد ، یادم آمد که دو ماه پیش والدین او جلسه اضطراری داشتند که بچه را بفرستند آمریکا یا کانادا یا نیوزلند که بالاخره آمریکا انتخاب شد. فکر نکنم وضع بقیه هم خیلی متفاوت باشه.
دارایی ها: دکتر حسابی ، دکتر هشترودی ، دکتر قریب و ...
واردات: ۱۵۰۰۰ مهندس نظامی ، ۴۰۰۰ پزشک ، ۲۰۰۰ تکنسین نفت و ...
صادرات : ۳۵۰۰۰ دانشجو به خرج دولت ، استاد جمال زاده و ...
امروز
دارایی ها : دکتر احمدی نژاد ، دکتر کردان ، دکتر داداشی و ...
واردات : ۲۰۰۰،۰۰۰ کارگر افغانی بیسواد
صادرات : ۳،۰۰۰،۰۰۰ فارغ التحصیل ، سرمایه دار ، متفکر و ... همگی جوان
بعلاوه
امیر نادری ،سوسن تسلیمی ، محسن مخلباف ، رضا ناجی ، میترا حجار شبنم طلوعی ، گلشیفته فراهانی و ...
فردا
چو فردا شود ، فکر فردا کنیم ...
روز جهانی خل ها
اعلام کنم . شعار این روز از اونجایی که جهانی است به زبان انگلیسی این خواهد بود:
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile.
و نماد اون هم این عکس انتخاب میشود. ![]()

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را ، آقای دکتر ...

احمق تر ، کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگری بفروشد.

احمق ترین ، آنکه دنیا و آخرتش را به هیچ بفروشد.

ما

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ...! رشتی ها ....! کردها ....! آبادانی ها ....!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما...
دنباله اش با شما ، من دیگه خسته شدم .
آئینه خانم ادامه داده:
خیلی زود رنگ عوض می کنیم . به خودمون اجازه میدیم در مورد بقیه هر جور که دلمون میخواد حرف بزنیم . نمی تونیم باهام صادق باشیم . همیشه به چهره ها نقابه . خیلی راحت به هم تهمت میزنیم . زندگی دیگران رو مث آب خوردن ویروون و خراب میکنیم . چون اون جوری که ما دوست داریم نیست .
سر همو کلاه می ذاریم .
اگر یه آدم معلول ببینیم با ترس و وحشت ازش فرار میکنیم.
توی محیط های کار چشم دیدنه یکی بهتر از خودمون رو نداریم .
اگه یکی بیشتر پول داشته باشه بیشتر بهش احترام میذاریم .
عقایدمون شده مث رنگ سال . با مد عوض میشه .حسادت کورمون کرده.
البته این ها شامل همه نمیشه . آدم های خوب هم هستند . ولی این سیاهی ها پررنگند.
مهربانو ادامه داده:
تو رانندگي هي براي كساني كه خلاف مي كنند سر تكون ميديم .. ولي پاش بيفته مجازيم خودمون خلاف كنيم .
یاس عزیز ادامه داده :
یکی دیگش هم اینه که توی مکانهای زیارتی مثلا حرم امام رضا که دیگه شلوغ هست از هرچی فن بکس زنی و کاراته و ... استفاده می کنیم تا دستمون به ضریح برسه و ثواب دو عالم برامون نوشته بشه و فردا روز بریم بهشت !!!!!!!!!
حالا باز آقایون بهترن . از قسمت خانمها که سالم در اومدنت با خداست مخصوصا اگر در مسیر چند تا از این حاجیه خانمهای نسبتا تپل قرار بگیری
نسیم بانو ادامه داده:
همیشه نق میزنیم و طلبکاریم عرق ملی و سازمانی و... نداریم راه حل عملی ارائه نمیدیم و تنها از راههای دست نیافتنی دم میزنیم فراوان اهل غیبت تهمت و شایعه پراکنی هستیم همه مسایل ساده را پیچیده و مبهم نشان میدیم بر خود و اطافیانمان سخت میگیریم و...
آقا محمود ادامه داده:
معنی واقعی دوست داشتن رو یادمون رفته ! جیب آدما برامون از شخصیتشون مهم تر شده ! کاش به هم احترام بزاریم اهل هر جایی که هستیم مهم نیست !
مهسا خانم ادامه داده:
ما هممون باید موبایل داریم یعنی باید داشته باشیم وگرنه کم میاریم جلوی صغرا خانم و خدیجه خانم
جدیدا که هرکسی 2 تا خط و گوشی هم داره ولی هیچ کدوم فرهنگ استفاده اش را نداریم
نمیدونیم که نباید تو مکان های عمومی آهنگ پخش کنیم با موبایلمون و سلیقمونو به دیگران تحمیل کنیم
نمیدونیم که سر کلاس درس باید موبایل خاموش باشه
نمیدونیم که بقیه مایل نیستن صدای طرف ما رو بشنون و اسپیکر رو خاموش کنیم نمیدونیم که موبایل وسیله ی دیدن فیلم های .... نیست
نمیدونیم که نباید از دوربین موبایل تو جاهایی مثل استخر و ... به جای استفاده سواستفاده نکنیم
نمیدونیم که دیگران حریم خصوصی دارن و ما اجازه نداریم به وسیله موبایلمون به حریم خصوصی اونا تجاوز کنیم
و هزاران نمیدونیم دیگه
کتایون خانم ادامه داده:
هنر های دیگه ای هم داریم.ولی از بچگی یاد گرفتیم که آبرو از همه چی مهمتره!پس بازم آبرو داری میکنم.

میدونید رابطه خاطره با واقعیت چیه؟
یک تکه پارچه رو با مرکب سیاه کنید . حالا دو تکه اش کنید . یک تکه را بگذارید در کمد و یک تکه را زیر آفتاب پهن کنید.
پارچه ای که از تابش شعاع خورشید بهره مند شده ، پس از مدتی مثل ذهن یک آدم خوش بین و مثبت ، سیاهی ها رو دور میریزه و فقط سپیدی رو نمایش میده . البته با ته رنگ زردی از سیاهی ها
پارچه ای که در ظلمات گیر کرده، در طول زمان ، رطوبت رو جذب میکنه و پس ازمدتی جز سیاهی و نموری چیزی باقی نمیگذاره. درست مثل ذهن مریض یک آدم بدبین.
شعاع خورشید بیدریغ است و رایگان ، ذهن رو از این رحمت محروم نگذارید.


این دو عکس در کنار هم ، تمام تئوری من را به روشنی بیان میکنند.
به جای حرفهای غلنبه سلنبه ، تئوری خودم را در قالب یک داستان عرض میکنم :
پدری فوت کرد و به عنوان میراث به دو پسرش ، نفری یک گاو رسید. پسر اولی طمعکار و کوته بین و خودخواه و احساسی بود و پسر دوم هم طمعکار و خودخواه ولی تاجر مسلک و دور اندیش .
پسر اول ، فردای فوت پدر سطلی برداشت و برای دوشیدن شیر به سراغ گاو خودش رفت ، گاو که چند روز بود غذا نخورده بود ، شیر چندانی نداشت و ناراضی از اینکه شیر او به جای گوساله خودش باید به صاحب بیفکر جدید برسد ، از خشم لگدی به پسر زد.
پسرک زود رنج و احساساتی ، سطل را به سر گاو کوبید و ناسزا گویان مشغول شیر دوشی شد. طبیعی است که گاو خشمگین بار دیگر لگدی ، اینبار به سطل زد و شیرها را به زمین ریخت . پسر اینبار چوبی برداشت و گاو را به شدت کتک زد و تهدید کرد که اگر بار دیگر از این غلطها بکند ، گوساله اش را خواهد کشت.
گاو که عصبانی تر شده بود ، این بار گذاشت تا شیرش کامل دوشیده شود ولی در پایان ، در سطل خرابکاری کرد.
پسر عصبانی و خشمگین از آلوده شدن شیرها ، خنجر کشید و به سمت گوساله حمله کرد و گوساله را کشت ، گاو به قصد دفاع به سمت او حمله کرد و پسر که خون چشمش را پر کرده بود ، گاو را هم کشت و با نیم سطل شیر آلوده به خانه برگشت ...
از آن سو ، پسر دوم هم به سراغ گاو خودش رفت . گاو او هم علاقه ای به بخشیدن شیر خودش به او نداشت و او هم لگدی نصیبش شد. ولی پسرک تاجر مسلک ، بر خشم خودش چیره شد و فکر کرد که دلیل عصبانیت این گاو چیست ... در نهایت با بغلی کاه پوسیده به سمت گاو برگشت و در نهایت ملایمت و مهربانی ، کاه را به او داد .
کاه خاصیت غذایی نداشت ، ولی شکم گاو را پر کرد و آن روز در کمال میل اجازه داد شیرش دوشیده شود.
روز دیگر ، در حالی که پسر اول از درد خوردن شیر آلوده به خودش میپیچید ، پسر دوم به سراغ گاو رفت ، گاو لاغرتر شده بود و پسر دوم در نگاهش خواند که دستش رو شده ، پس این بار اصلا اسمی از شیر و دوشیدن به میان نیاورد ، بلکه گاو را به ملاقات گاو نر همسایه برد و به او قول داد که در آینده ای نزدیک ، او را به عقد ازدواج آن گاو زیبا درآورد به شرطی که بتواند جهاز کافی برایش فراهم کند و این مستلزم قناعت همه خواهد بود. یعنی یونجه کمتر ، شیر بیشتر و ...
چندین هفته به امید آینده روشن ، گاو بیدریغ شیر داد ، کاه خورد و گوساله اش را تا حد مرگ گرسنگی داد. در عین حال ، پسرک حواسش بود که گاو و گوساله اش هرگز از حد تحملشان فراتر رنج نکشند. در این مدت بارها بین او و گاو دعوا بالا گرفت ولی پسرک تاجر به شیوه ای غائله را به چند شاخ و شانه کشیدن و داد و بیداد خاتمه داد.
سرانجام روزی رسید که پسر دوم فهمید دیگر حربه ای در چنته ندارد ، پس با گاوش مذاکره کرد و پس از تعیین شروط فراوان از جمله انکه شیر گاو و اعقابش تنها به او فروخته شود و از هر ۱۰ گوساله ، یکی مال او باشد و ... گاوش را به مزرعه همسایه برد و به عقد گاو نر (که از ابتدا خواهان گاو و گوساله اش بود) در آورد.
به این ترتیب ،
در مزرعه پسر اول از میراث پدری تنها صاحب مشتی استخوان ، خاطراتی تلخ ، دشمنی ابدی میان انسان و گاو و گرسنگی تمامی ساکنان باقی ماند
و در مزرعه پسر دوم ، یک گله گوساله ، جریان بی پایانی از شیر ، مناسبات محترمانه انسان و گاو و رضایت همگانی ، نماد میراث پدری شد.
داستان را خواندید؟ ببخشید که طولانی شد ، حالا متن را دوباره بخوانید ولی اینبار به جای پسر اول بگذارید ملت فرانسه و به جای پسر دوم ، بخوانید ملت انگلیس .
میگوئید نه ؟ به این فهرستها توجه کنید :
عدداول : درآمد سرانه کشور
عدد دوم: رتبه در میان ۱۷۹ کشور
مرجع :International monetary fund (IMF) i
مستعمرات سابق فرانسه :
- ویتنام
۲۶۰۰ دلار ، ۱۲۹
- کامبوج
۱۸۰۰ دلار ، ۱۴۳
- لائوس ۲۰۶۰ دلار ، ۱۳۶
- گینه بیسائو
۳۸۰۰ دلار ، ۱۱۸
- سنگال
۱۷۰۰ دلار ، ۱۴۶
- الجزایر
۶۵۰۰ دلار ، ۹۳
- کنگو
۳۰۹ دلار ، ۱۷۸
- زئیر
ـــــــ
- لبنان
۱۱۲۷۰ دلار ، ۶۶
- تونس
۷۴۰۰ دلار ، ۷۸
کدامیک از این کشورها در طول تاریخ استعمار و پسا استعمارشان در گیر جنگ و درگیری و کشتار و کینه و نفرت نبوده اند؟
کدامشان توانستند اقتصاد معتدل (نمیگویم پیشرو) در جامعه بنا کنند؟
فرانسه از معامله با این سرزمین های سوخته چه سودی میبرد ؟ کدامیک امتیاز ویژه اقتصادی برای فرانسه قائلند؟
حالا به این لیست توجه کنید :
- کانادا
۳۸،۴۳۵ دلار ، ۱۲
- ایالات متحده امریکا (۱۳ ایالت)
۴۵،۸۰۰ دلار ، ۶
- هنگ کنگ
۴۱۹۹۴ ، ۹
- استرالیا
۳۶،۲۵۰ دلار ، ۱۷
- مصر
۵۵۰۰ دلار ، ۹۷
- جزائر ویرجین ــــــــــــــــــ
- هند
۲۶۵۹ دلار ، ۱۲۶
- جزائر فالکلند
ـــــــــــــــــــــــــ
- فیلیپین
۳۳۰۰ دلار ، ۱۲۲
اینها لیست مستعمرات سابق انگلیس هستند. من هیچ نمیگویم ، شما خود قضاوت کنید که هم اکنون ، پس از گذشت ۷۰ سال از پایان امپراطوری بریتانیا (به وسعت ۳۷ میلیون کیلومتر مربع ، ۲۲ برابر مساحت ایران امروز) انگلیس تا چه مایه از معامله با این سرزمینها سود میبرد . کشورهایی که امتیازات ویژه اقتصادی را بیدریغ در اختیارش قرار داده اند.
خلاصه اینکه
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...
نکته مهم : جملات و اصطلاحات پایین بیشتر در جلسات سطح بالای رسمی که حاضرین در ان سعی در نمایش عمق معلومات خود دارند ، کاربرد پیدا میکند.
۱) Dial
تلفظ: دایال گاهی هم دایال آآپ
معنی : به عملکرد هرچیزی که به خط تلفن وصل بشه حتی اگه مودم DSL و یا منشی تلفنی باشد. مثال مودم شبکه بد دایال داده و نامه ها رو دایلت کرده. من تماس گرفتم ولی منشی تلفنی دفترتون دایال نکرد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲) ISO
تلفظ: اییزو ، ایزوو
معنی : هر چیزی که ناراحتشون کنه اییزویی نیست و هرچیزی رو که بخوان اییزو گفته . کلا چیزی در عالم ناشناخته ها و مبهمات که باید تمام اعمال اونها رو صحه گذاری و رفتار کارمندای دیگه رو تخطئه کنه. طفلک سازمان بین المللی استانداردها اگه میدونست یه روزی در این مملکت چه بلایی سر استاندارد شماره ISO 9000 میاد فکر کنم ایران رو مشمول تحریم قرار میداد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳) Performance
تلفظ: پروفورمانس ، گاهی هم پرفورمانس به کسره ر
معنی : اغلب نامشخص . هروقت کسی یا چیزی درست کار نکند ، پروفورمانس ندارد. گاهی وقتها هم به عنوان ابزار چانه زنی کاربرد پیدا میکند: نه آقا ، این کار پروفورمانس سیستمی نداره!!!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
۴) Systematic
تلفظ : سیستومی ، سیستوماتیک ، سیستیکماتیک (باور کنید!!!!)
معنی : خیلی نزدیک به اییزو است . مثال : شما باید این فرمها رو سیستومی کنین . این کالاها سیستوماتیک ثبت اییزویی نشده میباشند و لذا مرجوعی پیش فرض داده شده. اگه از نظر سیستیسماتیکی نگاه بفرمایید ، حکم اقای ... درست مصدور نظر نشده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این رشته سر بسیار درازی دارد.... نمیخواهم پرگویی کنم . به دور و اطرافتان کمی دقت کنید ، حتما شما هم میتوانید مصادیقی برای اصطلاحات خاص این عالیجنابان پیدا کنید.