|
|
|
|
|
۱۵ تبلیغ فراموش نشدنی یک مجله انگلیسی ، ۱۵ تبلیغ شهری متفاوت در دهه گذشته رو انتخاب کرده . برای من جالب بود ، گفتم با شما شریک بشم . تبلیغ نیسان روی شیشه نوشته : در صورت بروز هر ماجرایی ، شیشه را بشکنید.
تبلیغ نایکی کفشها به دنبال توپ (خودروها البته)
تبلیغ بی ام و از این بالا میتونم کارخونه بریج پورت رو ببینم
تبلیغ نسکافه و پپسی
یک تبلیغ دیگر از نایکی
تبلیغ یک باشگاه بدنسازی
تبلیغ لاک غلط گیر و ماژیک مارکر
تبلیغ صورت تراش بیک
تبلیغ ایکیا
بیلبورد Kill Bill
تبلیغ لگو (من میمیرم برای لگو ، تبلیغ لازم نداره
ساختمان شبکه مستند دیسکاوری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:27 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
تعریف مشاغل مختلف
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:50 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
نمایی از کابل در سال ۲۰۰۷ افغانستان؟!؟ یادم هست که معلم معارف ما در راهنمایی میگفت: "و خداوند افغانستان را آفرید تا ایران عقب مانده ترین کشور خاور میانه نباشد..." فکر نمیکنم این ضرب المثل را بازهم بشود به کار برد. چرا؟ حالا عرض میکنم. مطلب زیر از سایت مدیریت ایران (شش میم) ، تقدیم به شما : افغانستان كشوری است با سابقه ۳۰ ساله جنگ داخلی و خارجی و خرابیهای گستردهای كه بازسازی آن سالها طول میكشد و زیرساختهایی كه در این جنگ خانمان برانداز به كلی از بین رفته است.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
مکاتبه ام با سوفیا ، من رو به فکر انداخت که نظر بقیه دوستان رو هم بدونم سئوال اینه : آیا تصمیم دوسال قبل من صحیح بوده که : یک موقعیت شغلی که برای ساختنش ۷ سال جون کنده بودم و شامل - کار در یک شرکت بزرگ - حقوق میلیونی - سفر خارج سه ماه یکبار - خودرو شخصی - همراه - لپ تاپ - بورس تحصیلی بود ولی من رو به یک موجود - مضطرب - عصبی - افسرده - دارای کلسترول ۴۰۰ - دارای فشار خون ۱۸ - بیخواب و بد خواب - پرخاشجو و بدبین تبدیل کرده بود رو ناگهان ، رها کردم ، یکسال بیکاری کشیدم و امروز شغلی دارم با یک حقوق متوسط در یک شرکت کوچک ، ولی در محیطی آرومتر .
اشتباه کردم ؟ خودم یک روزهایی اینوری هستم ، معدود روزهایی هم آنوری . نمیدونم ، آدم یکبار به دنیا میاد و تجربه هم به من ثابت کرده که حقوق ، همه اش خرج میشه ، وقتی بیشتر میگیری ، بیشتر خرج میکنی ، وقتی کمتر ، کمتر . در نهایت حقوق بگیرها ، آخر ماه با هم مساوی میشن . در نتیجه میشه کمتر خورد و راحت تر زیست. ولی یه روزهایی هم فکر میکنم چقدر برو بیا داشتم ، چقدر مهم بودم و حالا ، یک گوشه (اگر چه امن و گرم) نشستم و از دنیا و مافیها بیخبر . کارم به نسبت کار قبلی مثل پرکاه هست در مقابل سندان آهنگری، ولی نمیدونم تا کی در مقابل وسوسه پریدن مجدد در استخر مقاومت کنم ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:33 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آزاده خانم آئینه خانم آتنا خانم الهام بانو (ایشون اسمشون اینجا بود ها ، شما شاهد باشین) خانمه بانو سوفیا خانم سپیده خانم سلماز خانم سارا خانم شادی خانم شکیبا خانم کتایون بانو گیلاس خانم لاله خانم لاله خانم (بارانی باید) ممول خانم مهربانو خاتون مهسا خانم مستانه خانم نسیم بانو نفیسه خانم نازمهر خانم ویولت مهربان یاسمن بانو تبریک اصلان تقدیم به تمامی شما و تمام دوستان مجازی و غیر مجازی و تمامی مادران بالقوه و بالفعل جهان و تمامی آنها که مادرهستند ، بی آنکه کودکی در بطن خود پروارنده باشند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:7 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
تهرون؟ تهرون كه ميگن شهر قشنگيه ، فقط مردومونش بدن!!! از زماني كه طفلي گلنار اين جمله تاريخي رو به جعفر گفت ، خيلي چيزا عوض شده ... ولي به قول هرودوت ، مردم ، هرگز عوض نخواهند شد. الان ساعت ۳۰/۱۲ يك ظهر نيمه داغه و من در مركز اطلاع رساني ايرنا نشسته ام و دلم گرفته . جلسه رو به نامردي كنسل كردن و حالا تا زمان پرواز برگشت (۴ عصر ) ، بايد يكي دو كيلو سماق بمكم. تهران هم امروز تصميم گرفته كه ميزبان خوبي نباشه ... سينما آزادي ؟ شايد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:5 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
صحنه یک - بابا ، دیپلممو گرفتم ، ببینین - خوب ، کنکورتو کی میدی ، اه اه ۱۸ هم شد معدل ؟! زمان ما ... صحنه دو - پدر جان ، لیسانسمو گرفتم ، ملاحظه بفرمایین - خوب ، حالا کی میری سربازی ؟ بلکه آدم بشی ، ای داد ، ۱۷ هم شد معدل ؟!؟ زمان ما ...
صحنه سه - بابا بوزوگ ، ببی ، نقاشی تشیدم ، خوبه ؟
- بده ببینم باباجان ... وااااااای ، الهی من قربونت بشم ، به به ، چی هست این بابایی ؟ ای وای ، سفینه کشیدی؟ ، به به! ، به به! ، آهاااای بیا این نقاشی رو بفرستین برای ناسا ببینن نوه من چه نابغه ایه ، خودت که پخی نشدی ، لااقل به این بچه برس !!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:54 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر گزارش سالانه وزارت امور خارجه امریکا رو شنیدین ؟ در بخشی از این گزارش که در مورد تجارت برده بود ، کشورها به سه rank (رتبه) تقسیم شدند . کشورهای مبتلا ، کشورهای نیازمند نظارت و کشورهای پاک . در رنک ۳ یا کشورهای مبتلا ، اسم ۱۴ کشور هست که از جمله اونها عربستان ، ایران ، مولداوی ، تایلند ، برمه و سریلانکا بودن . ایران و مولداوی به عنوان کشورهای مبداء معرفی شدن!!!! دنبال اسم امارات متحده عربی در رنک ۳ نگردید. امسال اونها به رنک ۲ ارتقاء پیدا کردن . جالبه بدونین که به عقیده آقای فینگان در امارات جز تصویب یک سری قوانین صوری اتفاق جدیدی نیفتاده و احتمالا امریکا اینطوری خواسته اونها رو از شمول تحریم ها خارج کنه . تحریم ؟ بله . طبق گزارش از امسال قرار شده کشورهای رتبه ۳ مشمول تحریم های تنبیهی قرار بگیرن . گل بود به سبزه نیز آراسته شد. ضمنا در این گزارش ، حجم تجارت برده در سال گذشته در حدود ۸۰۰۰۰۰ نفر برآورد شده. امریکا ، کانادا و فرانسه در رتبه ۲ هستند. من ضمن تبریک به امیرهای امارات متحده عربی ، بابت این دستاورد دیپلماتیک ، اونها و تمام برده دارها ، برده فروشها و برده کش ها رو ، در هر لباس و هر مسلک و مرامی که هستن ، حواله به داور اعظم میدهم که در حساب و کتاب او ، جایی برای سیاست بازی و دیپلماسی نیست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:26 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از هر چیز : ممنونم . از دوستی و محبت همه اونهایی که من رو به اینجا بازگشت داد. ممنونم . از همه دستهایی که روی کیبورد رقصیدند تا مرا دلداری بدهند. ممنونم . از ایمیلها ، کامنت ها و پیامکها ممنونم . از اونهایی که ندیدم و نخواهم دید ولی در روز موعود شهادت خواهم داد که مهربان بودند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در مدیریت ، بحثی داریم به اسم قضیه جوجه تیغی جوجه تیغی ، حیوان اجتماعی نیست ، ولی در هنگام سرما ناچار به اجتماع میشود. سرما ، باعث میشود که جوجه تیغی ها به هم نزدیک شوند، هرچه نزدیکتر ، گرم تر. اما تیغها ، با نزدیک شدن به تن دیگران فرو میروند و درد موجب دوری آنها از هم میشود. و این سیکل تکرار میشود : سرما ، نزدیکی ، جراحت تیغ ، دوری ، سرما ، نزدیکی ... بهترین فاصله ، شاید هرگز بدست نیاید ، اگر جوجه تیغی ها از گذشته درس نگیرند!!! چه غم انگیز است ، اگر دو جوجه تیغی با هم ازدواج کنند.
پ.ن: دوستان ، اشتباه نکنید . منظور خودم نیستم ، من با یک قو ازدواج کرده ام
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:28 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
این ترجمه بخشی از مقاله ای است که در نیویورکر به قلم William Finnegan نویسنده معروف امریکایی درج شده . فکر کردم بد نیست برای دوستانی که فکر میکنند ، "خوب چکار کنیم حالا" و یا دوستانی که فکر میکنند این کارها "جو دادن" وبلاگی است ، این مقاله را ترجمه کنم تا همه ببینیم که دیگران چکار میکنند.
مبارزان ضدبرده داری شماره تلفن استلا روی دیوار زندان زنان در دبی کنده کاری شده. این مطلب رو یکی از زندانیهای سابق این زندان به استلا گفته . استلا یک عالم تلفن از دبی داره که بعضی از اونها هم از داخل زندانه ولی زندان دبی تنها جای عجیب غریبی نیست که ازش به استلا زنگ میزنن ، تلفنها به موبایل استلا ، درست مثل ایمیلها ، فکس ها و پیامکهایی که براش فرستاده میشه ، مثل سیل پیوسته و جاریه . "نمیتونم موبایلمو خاموش کنم ، این کار از لحاظ اخلاقی برام غیر ممکنه" این حرفی است که استلا در حالیکه به موبایلی که یکسره زنگ میزد ، خیره شده بود، گفت و خنده تلخی کرد. استلا روتارو ، ۲۶ ساله ، برای یک سازمان وابسته به ملل متحد به نام سازمان بین المللی مهاجرت International organization for Migration کار میکنه . محل کار او در چیسنائو کشور مولداوی است. شغل استلا کمک به مولداویایی های گم شده در خارج ،برای بازگشت به کشورشونه . تقریبا تمام مراجعین به استلا ، قربانیان برده داری هستند و اکثر اونها زنهایی هستن که به عنوان برده جن سی به خارجیها فروخته شدن. داستان های زندگی این آدمها در قالب گزارش های تصویری و قصه های تراژیک پر از ناامیدی ، خشونت ، ترس و خیانت ، سطح میز کار استلا رو پوشانده . شبکه یاران و همکاران استلا ، خیلی گسترده است . از افسری در زندان دبی به نام عمر ، که استلا رو "خواهر" صدا میکنه گرفته تا پلیسهای روسی ، یک وکیل اسرا *ئیلی ، یک روانشناس اوکراینی ، یک فعال اجتماعی ایرلندی ، یک صاحب خانه امن در ترکیه ، اعضاء پلیس اینترپول و شبکه گسترده ای از مشاوران و کارمندان سفارتخانه ها. به علاوه تعداد زیادی آژانس مسافرتی ، روحانیون مسیحی و سازمانهای همکار مثل لااسترادا (که یک سازمان مبارزه با برده داری است و دفتری در طبقه پایین ساختمان استلا اجاره کرده و یک خط تلفن اضطراری بین المللی برای قربانیان برده داری راه انداخته) ، به استلا در انجام کارهاش یاری میرسونن. اغلب اوقات ، استلا رو در فرودگاه چیسنائو در انتظار ورود قربانیان نجات یافته میبینید . همچنین هر دوهفته یکبار استلا به بندر اودسا در ساحل دریای سیاه میره ، جایی که یک کشتی از ترکیه ، قربانیان رو به وطن میرسونه. اگر قربانیها خانواده ای داشته باشند که به استقبالش بیان ، کار زیادی برای استلا باقی نمیمونه . البته گاهی هم وجود این خانواده ها ، کارش رو چند برابر میکنه! استلا ، با موهای ۱۰ سانتی قرمز براق ، چشمهای تیره ، صورت رنگ پریده ، حرکات تند و تیز و هیکل ریزه (حتی با وجود کفشهای پاشنه ۱۲ سانت که سر کار میپوشه) اصلا شبیه تصویر کلیشه ای یک فعال اجتماعی نیست. روزهای آفتابی ، یک عینک بزرگ دودی به چشم میزنه و ناخنهای بلند و منحنی اش پره از نقش پرنده ها و گلها و ادوات موسیقی . در دفترش ، هم زمان ، با تلفن حرف میزنه ، یادداشت و ایمیل مینویسه و ارسال میکنه . استلا به چهار زبان و سه گروه الفبایی جدا مکاتبه و مکالمه میکنه . روسی ، رومانیایی ، سوئدی و انگلیسی . ایرینا تودوروا ، یکی از چهار نفری که در دفتر مشترک با استلا کار میکنن میگه : وقتی استلا "تلفن نجات" داره ، ماها باید حسابی حواسمون جمع باشه ، اولش با دست بال بال میزنه که ما ساکت بشیم ، اگه نشدیم ، صندلیشو محکم به عقب هل میده و اگه باز خفه خون نگیریم ، شروع میکنه به پرت کردن هرچی دم دستشه به سمت ما . حمله به فا حش ه خانه ها در کشورهای خارجی ، تعداد مراجعین استلا رو ناگهانی زیاد میکنه . پس از هر حمله تلفنهای زیادی از بازداشت شده ها ، افسران پلیس ، مشاوران پلیس ، خانواده ها و حتی گاهی مشتریان اینطور مکانها داره که ازش تقاضای کمک میکنند. "تلفنهای نجات" اضطراری تر هستند. زنانی که مخفیانه از اسارت به او تلفن میکنند و استلا تنها چند لحظه کوتاه وقت داره تا اطلاعات کافی از اونها بگیره . این زنها اغلب اطلاعات خیلی کمی دارند. بعضی وقتها حتی نمیدونند در کدام کشور هستند. استلا از اونها میخواد که از پنجره بیرون رو نگاه کنند: " یک تابلو ، یک علامت ، هرچی که هست رو برای من هجی کن ، یک آدرس از روی جعبه کبریت و یا بسته همبرگر بخون ، مشتریات به چه زبونی حرف میزنند؟ " و سعی میکند با این سئوالات ، از موقعیت قربانی اطلاعاتی به دست بیاورد. اگر شماره تلفنی روی گوشی استلا بیافتد ، کمک بزرگی است ، گرچه تلفن زدن به این شماره ها بدون احتیاط های قبلی اغلب کار بسیار خطرناکیه . زمستان گذشته ، استلا یک "تلفن نجات" از دختری ۱۹ ساله که در یک فا حش ه خانه در قبرس زندانی شده بود دریافت کرد. استلا و دخترک برای نجات او نقشه ای کشیدند. قرار شد که در طول معاینات پزشکی که این زنان مجبور بودند به صورت هفتگی داشته باشند ، استلا دخترک را فراری دهد. استلا با دوستانش در یک NGO در قبرس تماس گرفت و آنها با چند مامور پلیس درستکار و رشوه نگیر هماهنگ کردند تا در روز معین در بیمارستان محلی حاضر باشند. در روز مقرر ، دخترک که برای شناخته شدن یک تل عاجی به موهایش زده بود وارد بیمارستان شد و نقشه آنها عملی شد. دخترک در یک اتاق در همان بیمارستان بستری و یک نگهبان تمام وقت برایش گذاشته شد. از سوی دیگر استلا ترتیب بلیط و هزینه های سفر و اقامت را داد و دخترک در شب کریسمس به خانواده اش تحویل داده شد. از استلا پرسیدم این دختر چطور به دام افتاده بود؟ آهی کشید و گفت مثل خیلی های دیگه ... یک شغل با حقوق خوب به عنوان رقاصه کاباره به او پیشنهاد دادند و سر از فا حش ه خانه درآورد. استلا سعی آشکاری میکند که فاصله حرفه ای خودش را با قربانیان حفظ کند. "نمیشه اجازه داد این داستانها روی آدم تاثیر بگذارن، باید عملگرا باشید و سعی کنید هر کار که میشود برای اونها انجام بدید. " دو سال پیش که استلا این کار رو شروع کرد ، برای آماده شدن چهارصد پرونده بهش دادند تا مطالعه کنه . " خیلی خسته شدم ، همینطور که میخوندم ، یواش یواش شروع کردم به خندیدن به چیزهایی که اصلا خنده دار نبودن . مثلا یک دختر بود که از فا حش ه خانه فرار کرده بود ولی برده دارها تعقیبش کرده بودن و پاشو شکسته بودند و با همون پای شکسته وادارش کرده بودند مشتری ها رو جواب بده ، خوب اصلا خنده دار نیست ولی من شروع کردم به خندیدن و همونجا بود که فهمیدم زیادی مطلب دردناک خوندم و روحم خسته شده" استلا ، تودوروا و بقیه همکار ها به همراه رئیسشون "وایس" تا دیر وقت شب کار میکنند و شب ، استلا با تراموای جیر جیرویی که از زمان روسها به جا مونده ، به سوئیت کوچکی که در محله جنوب شرق شهر داره برمی گرده . او در این سوئیت با برادرش کوچکترش زندگی میکنه . مادر اونها که زمانی یک حسابدار خبره بوده ، مهاجرت کرده و به عنوان خدمتکار در فرانسه کار میکنه . برادرش هم میخواد برای زندگی به ایرلند بره ولی استلا میگه که هرگز مهاجرت نخواهد کرد: "من وطنم رو دوست دارم و فکر نمیکنم هیچ جای دیگه بتونم شاد زندگی کنم " شب دیروقت بود و من استلا رو نگاه میکردم که قبل از اونکه در رختخوابش سقوط کنه ، شارژ موبایلشو چک میکرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:24 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
در ادامه بحث تلخ دیروز ، میخواهم ضمن عذر خواهی از تمام دوستانی که زهر گزنده واقعیت ، درست مثل خود من ، دگرگونشان کرد و همچنین تشکر از تمام کسانی که در راه "ساکت نماندن" همراهیم کردند ، چند نکته که به نظرم خیلی مهم هستند را عرض کنم : اول از همه : Human Trafficking چیست : Human trafficking یک اصطلاح است. معادل فارسی اگر بخواهیم برایش درنظر بگیریم شاید قاچاق برده یا برده فروشی برایش مناسب باشد. در ضمن این کلمه یک اصطلاح حقوقی هم هست که بار جنایی دارد و در کشورهای مختلف قوانین متعددی بر ضد آن وضع شده. بنا به تعریف آن در قوانین امریکا قاچاق برده به هرگونه فعلی که شامل به کار گماری ، انتقال ، پرورش و یا دریافت انسانها ، به منظور سوء استفاده باشد ، اطلاق میشود. دوم : عمق فاجعه به بیان آمار : طبق براورد ، قاچاق برده با گردش مالی ۵ تا ۹ میلیارد دلار در سال و حجم برده ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر در سال سومین صنعت زیرزمینی جهان پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر باشد. قربانیان که بیش از ۸۰ درصد انها را کودکان و زنان تشکیل میدهند به شیوه های تهدید ، آزار ج نسی ، گروگانگیری اعضاء خانواده ، شکنجه بدنی ، تطمیع و آدم ربایی وادار به تن دادن به فعالیتهایی گسترده از شتربانی و فعلگی گرفته تا فح شا میشوند. سوم : از کجا می آیند؟ به کجا میروند؟ مبدا انتخاب قربانیان بیشتر کشورهای فقر زده مانند اقمار شوروی ، اروپای شرقی ، هندوستان ، پاکستان و افریقا و مقصد اغلب کشورهای ثروتمند مانند عربستان سعودی ، امارات ، امریکای شمالی و یا کشورهای توریستی مانند فرانسه ، ترکیه ، سوریه و امثالهم است. چهارم : چقدر شانس نجات دارند؟ عمر متوسط یک برده بزرگسال در این صنعت ۳ تا ۴ سال است!!! در مورد کودکان چه عرض کنم. پنجم : چه کارهایی نباید کرد: به قول معروف ، ماهی از سر گنده گردد ، نی ز دم ... با بگیر و ببند قاچاقچیان و تجار برده مشکلی حل نخواهد شد. تجربه ثابت کرده که تا زمانی که تقاضا هست ، عرضه کننده هم وجود خواهد داشت !! تا وقتی مشتری هست ، با کشتن و گرفتن یک باند ، بلافاصله باند دیگری جانشین آنها میشود و خلاء بازار را پر میکند . بهترین راه مقابله با این زشت ترین پدیده بشری که در تضاد آشکار با اصول تمامی ادیان الهی است ، در دو مطلب خلاصه میشود : کاهش تقاضا و افزایش هزینه برده داری و اما برای کاهش تقاضا : الف ) اگر به یک سایت پور.... میروید بدانید شریک جرم هستید. این سایت ها برده ها را به کثیف ترین اعمال وادار میکنند تا تعداد بازدید کنندگانشان زیاد شود. حتی یک کلیک روی لینک اینگونه سایتها ، یک کمک چند تومانی به باندهای برده داری است. ب) استفاده از فح شا ، به هر شکل ، هر صورت و هر جایی ، ریختن پول به جیب باندهایی است که ممکن است روزی نوامیس ما را تبدیل به برده کنند. بهتر است بدانید که ۹۰٪ (نود انسان از صد انسان) که به دام باندهای تجارت برده می افتند ، فاقد هرگونه تجربه جن سی قبلی هستند. پس با این تصور که اینها "این کاره" هستند خودتان را گول نزنید. همچنین تصور غلط و غیر انسانی دیگری که " خوب هر کسی از یه راهی نون میخوره " هم توجیه مناسبی نیست. این را بدانید که هر برده جنسی در تایلند (به عنوان مثال) سالانه بین ۵۰۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰ دلار درآمد ایجاد میکند و در امریکا این رقم به بیش از ۵۰۰۰۰۰ دلار میرسد ولی باندهای برده داری کمتر از ۲ دلار (بله ۲ دلار) در روز برای نگهداری آنها هزینه میکنند. علت عمده عمر کوتاه برده ها ، سوء تغذیه و بیماری است. پ) راه اندازی شبکه های تلویزیونی ، تهیه DVD و CD از عکسها و فیلمهای آنچنانی با شرکت بردگان به زور و از سر ترس خندان ، منبع درآمد عمده دیگر این باندها است . با خرید هر کدام از این محصولات ، و یا حتی کپی کردن آنها دزدان نوامیس خودمان را ثروتمندتر میکنیم. ت) تورهای مسافرتی به مقصدهای مراکز تفریحات ناسالم ، منبع درآمد عمده دیگر برده داران است. بازاریابی برای این گونه تورها اغلب آشکار نیست و از طریق واسطه ها انجام میشود ، با قولهای آنچنانی و وعده های دلپذیر . کسانی که به دبی و تایلند سفر کرده اند ، اغلب اینگونه دلالها را با ظاهر موجه و زبان شیرین ، به چشم دیده اند. و افزایش هزینه برده داری: خیلی دست من و شما نیست ، در اینجا دولتها و NGOها با پیگیری و حساسیت کافی ، یافتن برده ها و آزاد کردن مرتب آنها ، پیش از آنکه یک برده هزینه اولیه خودش را برگرداند ، میتوانند ضربه های کاری و موثری به این تجارت کثیف وارد کنند. پزشکان اما در این میان استثناء هستند. در آمریکا چک لیست هایی حاوی سئوالات ساده ای نظیر ، "میتونی پاسپورتت رو به من نشون بدی ؟" "میتونی هر وقت بخوای بیایی مطب من؟" "آدرس خونه ات رو لازم دارم" و ... در اختیار پزشکان هست که در محیط خصوصی مطب ، تنها جایی که برده ها از زندانبانها دور میشوند ، پرسیده میشود و جوابها مشخص میکند که با یک برده طرفیم یا نه . و بالاخره : چطور مواظب خودمان و عزیزانمان باشیم : الف ) به فرزندانمان ، ایمان و پرهیزکاری را بیاموزیم تا از پرورش یک مشتری بالقوه جلوگیری کنیم. ب) هر بنگاه کاریابی ، کاریاب نیست ، این پوشش رایجی برای برده گیری است . به هیچ عنوان به شرکتهایی که به مقصد خارج از کشور ، کارگر ، دانشجو و ... اعزام میکنند ، بی حساب و کتاب و تحقیق کافی ، به صرف وعده های شیرین ، اعتماد نکنید. پ) قول ازدواج و ازدواج غیابی با ساکنین خارج از کشور گاهی به ایستگاههای برده فروشی ختم میشود. ت) هر دکتر و مهندس شیکی میتواند یکی از اعضاء باند برده فروشی و یا دلال آنها باشد. پول همه را میتواند گول بزند (به جز مومنین واقعی) ث) برخی بچه ها توسط والدین به عنوان برده فروخته میشوند و بعضی توسط خدمتکاران ربوده میشوند. مواظب فقرایی که در اطرافمان هستند باشیم تا شیطان گولشان نزند. شکم گرسنه ایمان ندارد. ج) قانون و پلیس در برخی کشورها مانند فیلیپین و عربستان چشم خودش را به کلی روی این ماجرا بسته. اگر کسی از ما کمک خواست ، فوری ملیتش را بپرسید (سریع) و به سفارتخانه کشورش خبر دهید. من اگر باشم حتما اینترپول را هم در جریان میگذارم. چ) لطفا مواظب کودکانتان باشید. فقط یک لحظه غفلت شما برای برده داران کافیست !!! تنبلی نکنید، برای یک چرت بعد ناهار ، بچه را برای ماست یا نان خریدن ، تنها به کوچه نفرستید . حتما مسیر از مدرسه تا خانه را پوشش دهید. یا خودتان یا یک آشنای قابل اعتماد کودک را در این مسیر همراهی کند. به فرزندتان آموزش دهید که در صورت ربوده شدن ، دروغهایی نظیر "اگه در بری مامانتو میکشم" را باور نکند و در اولین فرصت فرار کند. به او آدرس و شماره تلفن خانه را به دو زبان فارسی و انگلیسی بدهید و بگویید در جایی مخفی کند که در صورت جستجوی بدنی ، پیدا نشود. در سفرهای خارجی ، مخصوصا آسیای جنوب شرقی ، حتی یک ثانیه ، حتی یک چشم به هم زدن ، دست فرزندتان را در خیابان رها نکنید. باندهای برده یابی در صورت دیدن یک کودک یا دختر زیبا رو ، روزها و شبها به انتظار یک لحظه غیبت والدین ، کمین "سوژه" را میکشند. ح) پاسپورتتان را در سفرهای خارجی به هیچکس ندهید. به هیچ عنوان ، حتی به پلیس !!! روز اول پاسپورتتان را در گاوصندوق هتل بگذارید و تا روز آخر دستتان نگیرید. اگر توسط یک بنگاه کاریابی به خارج اعزام شدید ، تحت هیچ عنوانی پاسپورتتان را از خودتان دور نکنید و اگر کارفرما برای گرفتن پاسپورت اصرار کرد ، فوری پلیس را در جریان قرار دهید.
و قبل از خداحافظی: لطفا با عضویت در سایتهای غیر دولتی مبارزه با برده داری ، کار برده داران را سختتر کنید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:16 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
من عضو یک سازمان مبارزه با تجارت برده شده ام .
البته این عضویت در حد مقدورات خودم هست ، یعنی اشتراک خبرنامه ، ارسال ایمیل و کمک های ناچیزی که از من برمیاد. عمق فاجعه بسیار زیاده و فعالیت هایی که انجام میگیره ، مخصوصا در کشور خودمون بسیار ناچیز ، همین یکماه پیش که در برمه طوفان بسیاری رو بی خانمان کرد ، ظرف یکهفته ۲۵۰ کودک که به صورت برده در حال انتقال به تایلند بودند توسط NGO ها کشف و به مقامات محلی تحویل داده شدند. برمه آن سر دنیاست ؟ تایلند به ما چه مربوط ؟ در ایران از این خبرها نیست ؟!؟! حق با شماست ، من هم قبل از عضویت در این سازمان همینطور فکر میکردم . دوست من خیلی عذر میخوام ، قصد ندارم آرامش روحی شما رو به هم بریزم ، ولی فکر میکنم موظفم ، مجبورم و لابدم از نشان دادن این آگهی به شما دوستانم ... {دیگه کافیه } بله این آگهی است که بازرس سازمان در اینترنت پیدا کرده و در خبرنامه آوریل چاپ کرده تا توسط مسئولین پیگیری بشه . متن کامل خبرنامه رو از اینجا دریافت کنید. دوستان ، این بچه ها از کجا آمده اند ؟ به سن اونها دقت کردین ؟ ۴ ساله و ۷ ساله !!!! این آگهی فارسی برای چه کسانی منتشر شده ؟ اینها که دیگر آن سر دنیا نیستند . یک کاری بکنید. هرکاری ، هر طور که از دستتون برمیاد. فقط تمنا میکنم ساکت ننشینید و سرتون رو زیر برف نکنید. عضو بشید ، کمک مالی بکنید ، مقاله بنویسید ، به مسئولین نامه بدید ، در وبلاگهاتون بنویسین و یادتون باشه ، من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟ دوستانی که تا به حال کاری کرده اند: مطلب زیبای بانوی باران - لینک بلاگ نیوز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:14 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب ، بیخوابی زد به سرم و دوتا فیلم پشت سرهم نگاه کردم . اولی Out post که یک فیلم زومبی با چاشنی علم و نازی ها و این حرفهاست ،
دومی Mist که از روی یک رمان استفن کینگ ساخته شده و کارگردانش هم یان داربانت است. این دو اسم فکر میکنم حال و هوای خون و خونریزی و وحشت فیلم را به خوبی نشان بده و احتیاج به توضیح بیشتر نداره.
تا این دو تا فیلم تموم شد ، ساعت شد ۳ صبح و منکه فیلم میست رو در رختخواب با کمک لپ تاپ و گوشی نگاه کردم ، در همون حال و هوا خوابم برد ... چشمتون روز بد نبینه ، چه رویاهایی !!!! به کابوس گفته بودن ذکی فقط اینو بگم که بیش از ۳ - ۴ بار با احساس خفگی از خواب پریدم . به عنوان مستوره (نمونه) یک صحنه که خوب یادم مونده اینه : صبح زود بود ، در اتاق خوابم بودم و همسرم کنارم خوابیده بود ، متوجه سر وصدای خفیفی در تراس شدم ، بلند شدم ببینم چه خبره دیدم سه تا بچه گربه ناز و کوچولو ، از اونهایی که تازه راه افتادن و به همه چیز کنجکاون دارن روی تراس بازی میکنن . با خودم گفتم بهتره بترسونموشون که برن جای دیگه ، اینجا ممکنه بیافتن پایین ( منطقو دارین ؟) زدم به توری و چند بار گفتم پیشت که صدای خرناسی از رختخواب آمد ... دیدم یک گربه عظیم ، با موهای از خشم سیخ سیخ شده از زیر پتو ، جایی که خودم خوابیده بودم آمد بیرون ، میدونستم که مادر بچه گربه هاست و خیلی خشمگین ، یواشکی توری رو باز کردم و گفتم بیا پیشی جان برو پیش بچه هات ... خیلی نگران بودم که همسرم بیدار نشه ... داشتم سعی میکردم گربه رو آروم کنم و بفرستم بیرون که یکدفعه همسرم بیدار شد و با دیدن گربه روی تخت شروع به جیغ زدن کرد. گربه ، برگشت به طرف همسرم ، خیلی خونسرد پنجه هاشو که به طرز عجیبی بزرگ و کثیف بودن بیرون آورد و در یک ثانیه ، اونها رو فرو کرد توی صورتش !!!!!!!!!!!! مغز و خون پاشیده شد به دیوار و سقف ، و در تمام این مدت من فلج ایستاده بودم و نگاه میکردم . گربه برگشت به سمت من و با چشمهای قرمز درخشان ، به من خیره شد و پرید به سمتم ... با فریاد از خواب پریدم و دیدم هوا روشن شده ... گویا فریاد در خودم بود چون کسی رو بیدار نکرده بودم . بلند شدم و رفتم پرده رو کنار زدم ، ایندفعه فریادم واقعی بود ، چون همسرم از خواب پرید ... طفلک قمری ، با خودش فکر کرده مگه چی شده که این آدمه با دیدن من داد میکشه ؟!؟ ــــــــــــــــــــــــــــ نتیجه اخلاقی : اگر بیخوابی به سرتون زد ، اشکها و لبخندها نگاه کنین!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:39 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی دارم که وقتی موقع ازدواجش شد ، سه صفحه ریز A4 پر کرد و تحویل مادر و خواهرهاش داد. این صفحات محتوی شروط ایشون برای همسر آینده اش بود. پروسه پرس و جو و خواستگاری رفتن شروع شد و هر راند ، پس از ناامیدی از یافتن همسر ایده آل ، طی جلسات خانوادگی پر جنجال ، بخشی از شروط خط میخورد ... سرانجام ، بعد از ۳ سال جستجوی بیفایده ، دوستم کاغذها رو از مادرش پس گرفت ، پاره کرد و فریاد زد "فقط پسر نباشه ، بقیه اش مهم نیست" بگذریم ، این برای خنده بود ولی جدا شرط گذاشتن برای همسر آینده تا چه حد خوشبختی رو تضمین میکنه؟ معمولا جوونترها شرط هایی دارن مثل قد و وزن و رنگ مو و ... اینها رو که میبینم فکر میکنم باید یک دستگاه فوتو سلبریتی اختراع بشه و روزانه ۱۰۰۰۰ کپی از آنجلینا و نیکول و کی را نایتلی تهیه بشه تا والدین بتونن جوونا رو راضی به ازدواج کنن. مسنترها هم بیشتر به اخلاق و رفتار و شرایط خانواده همسر آینده شون فکر میکنن. آروم باشه ، خانه دار باشه، خوش برخورد باشه ، مادر پدر تحصیلکرده داشته باشه ، پولدار باشه و ... بعضی ها هم ترکیبی عمل میکنن و ضمن محفوظ داشتن هوسهای جوانی ، شرایط عقلایی رو هم بهش اضافه میکنن!!!!! نکته مهمی که این وسط گم میشه نگاه انسانی به شریک و همراه زندگی است. مگر امکان عقلی داره که یک آدمیزاد شیر خام خورده ، مطابق سفارشات ما بزرگ شده باشه ؟ اونهم با اینهمه وجوه شخصیتی که یک آدم داره! مگه ما قادر به شناسایی چند جنبه شخصیتی یک انسان هستیم ؟ گیرم مدتها و سالها هم با هم رابطه داشته باشیم . همه اونهایی که ازدواج کردن میدونن که کلی تغییرات در رفتار و گفتار و سکنات ، تازه بعد از ازدواج بروز میکنه و به قول معروف طرف مقابل کارتهایی رو که در آستین مخفی کرده ، روی میز میریزه. فکر میکنم در قضیه انتخاب همسر ما باید بیشتر از اونکه به خواسته ها فکر کنیم ، به اون چیزهایی که نمیتونیم تحمل کنیم ، بپردازیم ، و اگر کسی رو پیدا کردیم که "نخواسته های" ما رو نداشت ، تلاش خودمونو برای آغاز یک پیوند شروع کنیم ، چون لیست خواسته ها اغلب طولانی تر و انتزاعی تر از اونه که ما رو به جایی برسونه. یکی از الطاف خداوند در حق من این بود که خواسته ها و نخواسته هام در یک شرط خلاصه شد، من از بیست و هفت سالگی که تصمیم به ازدواج گرفتم از حضرت حق (نه والدینم ) تمنا کردم کسی رو سر راه من قرار بدهد که : - در یک خانه پر از گل ، کتاب و حیوانات خانگی بزرگ شده باشد. و امروز خدای را دهها بار شاکرم که چنین شرطی را اجابت کرد. چرا که او مهربان است و بخشنده. من هم سه سال گشتم ، چند بار عوضی گرفتم ، میدانید ، بعضی کتابخانه ها تزئینی هستند و بعضی باغچه ها حاصل ذوق صاحبخانه نیست ، محصول تعداد باغبانها است... القصه ، وقتی یافتم ، دست از طلب برنداشتم و امروز کوچکترین جای گله ای برای من نیست. خیلی اخلاقها و رفتارها | ||