تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

نماد ذهن آشفته در فرهنگ بودایی

باورتون میشه که امروز ، بیش از ۲۰ دقیقه از این اتاق به اون اتاق میرفتم و برمیگشتم بدون اینکه کاری انجام بدم ؟

میرفتم جوراب بپوشم ، سر از آشپزخونه در میاوردم بدون اینکه بدونم قرار بود چیکار بکنم .... آها ، جوراب ... میدیدم وسط دستشویی مسواک به دست ایستادم ، آخ آخ ، تخم مرغ سوخت .... مسواک رو انداختم و دویدم به سوی آشپزخانه ... ماهیتابه و روغن روی اجاق خاموش .... ای بابا جوراب .... ای داد گلدونه رو نگاه کن ، مرد از بی آبی ... بطری گلدونها رو آب کردم  و رفتم طرف قفسه قرصها ، با همون آب قرصهامو خوردم .... به بطری نگاه میکنم ، چرا تو این آب خوردم ؟ ... آها گلدون .... دارم گلدون رو آب میدم که میبینم بوی روغن سوخته خونه رو برداشت . ماهیتابه تقریبا قرمز شده بود... بیخیال صبحانه ... دیر شده ... سوئیچ کجاست ؟ اه .... بعد از ۵ دقیقه گشتن ، یادم میاد که امروز اصلا ماشین دست من نیست... شماره آژانس ... ۷۲۲ نه بابا ... ۷۴۴؟ ... نه ۳۴۷۴ ؟ اه ....

خلاصه با مکافاتی رسیدم به محل کار

چرا بعضی روزها اینجوریه ؟ البته دلیل امروز رو راحت میشه فهمید ، وقتی ۳ میلیون قرض داری و کل موجودی نقدی خودت و عیالت  ۲۵۰ تومنه ، طبیعیه که مغز ریپ بزنه . 

پ .ن : امروز عصر این گیجی تبدیل به یک حالت عصبیت کور شده. دلم میخواد پاچه زمین و زمان رو بگیرم .... آی دکتر جان ، من چم شده؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:42  توسط اصلان   | 

خودروی مینیاتور - جدیدترین  مخلوق سایپا

سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران (ایدرو) هر سال خودروهای ساخت داخل را از نظر  کیفیت بررسی و نتایج آن را برای اطلاع من و شمای مشتری اعلام میکند. دوران دوران مشتری مداری است دیگر.

اول از همه چرا ایدرو ؟ قاعدتاً این کار ، کار سازمانهایی مثل سازمان حمایت از مصرف کننده یا سازمان استاندارد ایران است. دلیل این است که در حقیقت امر ، تمام خودروهای ساخت داخل به جز کرمان خودرو و کیش خودروی مرحوم ، آش کشک همین  ایدرو هستند . یعنی بعد از انقلاب که کارخانه های خودروسازی مصادره شدند ، مدیریت و مالکیت اونها به ایدرو واگذار شد و  هنوز که هنوز است با وجود ورود خودرو ساز ها به بازار بورس ، ایدرو بر اونها زعامت و سیادت دارد .

این بازرسی سالانه ، شاید همان چشیدن آش از طرف آشپز باشد و خوب میزان نمک آش هرچه که باشد ، من و شما موظف به گفتن موکد به به هستیم .

بگذریم ، بازرسان ایدرو برای آزمون ، ۹ معیار را در نظر میگیرند. این ۹ معیار اینها هستند: سيستم فنربندي، تعليق و فرمان، موتور و انتقال قدرت، ترمز، تجهيزات الكترونيكي، تزئينات داخلي و خارجي، صداهاي غيرعادي، مقاومت بدنه، نفوذ آب و رنگ.  (ایمنی در تصادفات و آلایندگی و  امنیت سرنشین و امثالهم که ملاک نیست. شما بیخودی شلوغ میکنید . مهم رنگ خودرو است و تزئیناتش !)

آزمون به این صورت است که در این ۹ معیار ، بابت هر ایراد پیدا شده ، بسته به شدت و اهمیت آن ایراد ، یک یا چند نمره منفی به خودرو داده میشود و نمره منفی بیشتر به معنای ایراد بیشتر است. در نهایت خودروها بر اساس این نمره های منفی به ۴ گروه خيلي خوب، خوب، قابل قبول و حداقل قابل قبول (همان مزخرف خودمان) تقسیم بندی میشوند.

پارسال ، دو تازه وارد داشتیم . دو مدل خودروی مرسدس بنز (ببخشید دایملر کرایسلر بنز) که برای رفاه هرچه بیشتر از ما بهتران و کاهش هزینه های گمرکی پرداخت شده توسط این قشر زحمتکش  و نیز اختصاص سهمیه بنزین به این محتاجان معسور ، درها و لاستیکهایش در داخل مونتاژ میشود تا علاوه بر ارتقای سطح دانش کیفی خودروسازی وطنی ، صدر جدول نیز به این عزیزان اختصاص یابد.

بنز مدل E350 مونتاژ!! داخل

ورود این اعضاء فروتن ! خانواده خودروهای وطنی ، باعث سقوط نیسان ماکسیما به رده سوم شده . تا پیش از این در چند بازرسی گذشته صدر جدول متعلق به این خودروی همه پسند بود. 

و اما نتایج آزمون اسفند ۸۷ از این قرار است:

بنز مدل 350

بنز مدل  E-350  /  نمره منفی : ۳۵   / گروه : خیلی خوب

بنز مدل 280

بنز مدل E-280  / نمره منفی : ۵/۴۲  (نیمش منو کشته) / گروه : خیلی خوب

نیسان ماکسیما

نیسان ماکسیما / نمره منفی : ۲/۷۳ (دقت در ارزیابی رو حال کردین؟) / گروه : خیلی خوب

سوزوکی گراند ویتارا

سوزوکی گرند ویتارا / نمره منفی: ۷۵ / گروه : خیلی خوب

مزدای 3

مزدای ۳ / نمره منفی : ۸/۸۰ / گروه : خیلی خوب

پژو 206

پژو ۲۰۶   / نمره منفی : ۸۱  / گروه : خیلی خوب (مشروط)

206 صندوق دار

پژو ۲۰۶ صندوقدار   / نمره منفی ۱/۸۳  / گروه : خیلی خوب (مشروط)

پژوهای ۲۰۶ در این بازرسی به علت بروز عیب عمده با امتیاز منفی ۲۵ در سیستم موتور و تعلیق ، به صورت مشروط خیلی خوب شده اند و در صورت عدم رفع عیب در بازرسی بعدی به گروه پایین تنزل میکنند.

سیتروئن زانتیا

زانتیا  / نمره منفی : ۳/۸۳   / گروه : خیلی خوب

مگان

مگان  / نمره منفی : ۸/۸۳   / گروه : خیلی خوب

رونیز

نیسان رونیز   / نمره منفی : ۹۵  / گروه : خیلی خوب (به زور)

هیوندای آوانته

هیوندای آوانته  / نمره منفی: ۹/۱۰۳  / گروه : خوب

کیا - ریو

ریو   / نمره منفی : ۷/۱۰۴  / گروه : خوب

تندر 90

تندر ۹۰ (مونتاژ پارس خودرو)  / نمره منفی : ۵/۱۲۰   / گروه: خوب

هیوندای ورنا

هیوندای ورنا  / نمره منفی : ۱۲۲ / گروه : خوب

تندر 90

تندر ۹۰ (مونتاژ ایران خودرو) / نمره منفی: ۱۲۵ / گروه : خوب

فولکس گل

فولکس گل (منگل)  /  نمره منفی : ۹/۱۳۲  / گروه : خوب

پژو پرشیا

پژو پرشیا (ثم الپارس) مونتاژ تهران / نمره منفی : ۱۶۰ / گروه : خوب

پژو پارس

پژو پرشیا مشهدی  / نمره منفی : ۱۶۶  / گروه : خوب

405

۴۰۵ تهرانی / نمره منفی : ۵/۱۷۶  / گروه : خوب

سمند

سمند  خودروی ملی / نمره منفی : ۱۷۷  / گروه : خوب

405

پژو ۴۰۵ مشهدی   / نمره منفی : ۱۸۱ (چیه یره؟ ) / گروه : خوب

ام وی ام 110

MVM 110 / نمره منفی : ۷/۱۹۱  / گروه : خوب !

(فکر کنم بعد از این کدوی بینوا رو هم باید جزو میوه ها حساب کرد. مگه چیش کمتره؟ )

لوگوی پروتون

پروتون ویرا  /  نمره منفی : ۲۳۰  / گروه : قابل قبول (برای کی ؟ )

پژو آردی

پژو روآ (همون آردی خودمون) / نمره منفی: ۹/۲۵۲  / گروه : قابل قبول

پراید صبا

پراید صبا (محبوب القلوب )  / نمره منفی : ۱/۲۵۹ (آخی ، این یکدهم سرنوشت بچه رو عوض کرد) / گروه : قابل قبول

پراید 132

پراید ۱۳۲ (یاللعجب) / نمره منفی : ۳/۲۶۹  / گروه : قابل قبول

پراید هاچ بک

پراید پارس خودرویی / نمره منفی : ۴/۲۷۳  / گروه : قابل قبول !!

پراید 141

پراید ۱۴۱ / نمره منفی : ۳۲۵  / گروه : حداقل قابل قبول !؟!

میگم یا اینو میبردن بالا ، یا بقیه رو میاوردن پیشش که تنها نمونه . گناه داره ، زورشون به بچه رسیده 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط اصلان   | 

شیرینی طبیعی کلاگز

صبح کلاگز با شیر ، بین روز کلاگز با چای ، شب کلاگز با هوا  .... نیم سایز هم کم نشدم ؟!

فکر کنم یواش یواش  شبیه تکه گندم و خورده برنج شدم .

دیگه  بسه ،  از فردا : زنده باد نون و پنیر و گردو  ، پاینده باد کشمش و  توت خشک ، جاودان باد سالاد شیرازی  خوشمزه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:3  توسط اصلان   | 

تا حالا دیدین که وقتی یک زیر سیگاری پر میشه  و گارسون میاد که خالیش کنه ، در حین بلند کردن زیر سیگاری ، چند پر خاکستر میریزه روی میز ؟

معمولا کسایی که سر میز نشسته اند ، این خاکستر ها رو فوت میکنن. خوب امشب من هم خواستم همین کار رو بکنم ولی نمیدونم چرا مغزم چند ثانیه پیش از موعد دستور فوت کردن رو صادر کرد و من یک راست به وسط زیر سیگاری فوت کردم

سر و کله همراهان گرامی و خود بنده و جناب گارسن خیلی دیدنی بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:55  توسط اصلان   | 

مارکوپولو

مارکوپولو در سفرنامه اش نوشته : "من بهشت به همان کیفیتی که کتاب مقدس توصیف کرده  را به چشم دیدم . هانگژو گوشه ای از بهشت آسمانی است."  

اکنون در قرن بیست ویکم ، دولت چین که  هم و غم خود را بر توسعه صنعت توریسم گذاشته به هانگژو  امید زیادی بسته که اهداف این دولت در صنعت توریسم را محقق کند.

هانگژو امروز ، شهری است با ۶ میلیون  جمعیت که ۸۰٪ آنها در خدمت توریسم هستند. مستقیم و غیر مستقیم . شهر مملو از درخت ، گل و آب است. خیابانها ۲۴ ساعته با دستگاههای خودکار و کامیونهای آب پاش نظافت میشود. دریاچه مرکزی شهر که یکی از زیباترین ها در دنیا است و پارک ساحلی آن ، به طور مداوم مورد رسیدگی هستند.

هانگژو به عنوان مقصد توریست های فرهنگی انتخاب شده. انواع باغها ، انواع تئاترها ، انواع ساختمانها و  بناهای تاریخی بازسازی شده ، میتواند توریست فرهنگی را به مدت یکهفته ، ده روز و حتی بیشتر سرگرم و راضی نگه دارد.

انشالله ، اگر عمری باقی بود و فرصتی  ، از هانگژو برایتان مفصل تر خواهم گفت . امروز میخواهم از آس هنرهای نمایشی هانگژو صحبت کنم : شوی دریاچه غربی West lake show .

تفریحات شبانه هانگژو هم به تبع هدفگذاری فرهنگی دولت برای این شهر ، بیشتر از جنس فرهنگی است و تفریحات ناسالم کمتر فراهم شده. یکی از ناب ترین تجربه هایی که  تا آخر عمر با شما میماند و مختص هانگژو است ، تماشای نمایش دریاچه غربی است.

وست لیک ، همان دریاچه مرکزی شهر است. همان قطره آبی که از بهشت بر زمین چکیده و مردم چین مقدسش میدانند.  در سال ۲۰۰۶ ، دولت چین  طرحی تصویب کرد برای اجرای نمایشی  در فضای باز اطراف دریاچه که بتواند داستانهای کهن چین را در ترکیب با طبیعت زیبای این دریاچه به توریست ها ارائه کند. کارگردانی این نمایش به ژانگ ئی مو ، کارگردان معروف سینمای چین سپرده شد.

ژانگ ئی مو را تقریبا همه ما میشناسیم و فیلمی از او به خاطر داریم : قهرمان ، خانه خنجرهای پران  ... و اگر هیچکدام را ندیده باشید : مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۰۸ را که حتما به خاطر دارید.

ژانگ ئی مو ، پس از قبول پروژه ، طبق معمول شگفتی آفرید و سن نمایش را از خط ساحلی به روی آبهای دریاچه برد. تمام بازیگران بر روی آب ایفای نقش میکنند و تمامی اکسسوار صحنه از زیر آب بیرون می آید.

جایگاه تماشاچی ها هم برای صدمه نزدن به فضای دریاچه به صورت پرتابل ساخته شده . در روز شما هیچ اثری از نمایش و جایگاه نخواهید دید ، اما یکساعت بعد از غروب ، جایگاهی با ظرفیت ۵۰۰ تماشاچی بر کناره دریاچه برپا میشود و یکساعت بعد از خاتمه شو ، ناپدید میشود.

تجربه بی نظیری است نشستن در شب دریاچه و تماشای یکساعت نور پردازی فوق تصور و نمایش بسیار خوش ساختی که روایت کهنی است از دو جوان دلداده که مرگ آنها را از یکدیگر جدا میکند. نمایش کلام ندارد و با شما از طریق موسیقی بی نظیری که ساخته یکی از مشهورترین آهنگسازان ژاپن است ، ارتباط برقرار میکند.  ارتباطی چنان پر قدرت و چنان کوبنده که بی حس ترین تماشاچی هم لحظاتی فشار بغض را در گلو احساس میکند. میزانسن نمایش ورای توصیف است . باید بود و دید .

west lake Hangzhou - show platform

دریاچه غربی - هانگژو ، محل اجرای نمایش

صحنه ای از نمایش وست لیک

صحنه ای از نمایش

صحنه ای از نمایش وست لیک - هانگژو

نمونه ای از نورپردازی نمایش

اپیزود مرگ - نمایش وست لیک - هانگژو - چین

هنرنمایی بازیگران بر روی آب

رقص گروهی - هانگژو - چین - westlake show

صحنه ای از نور و صدا و رقص بر روی آب

نمایش در سه فصل بهار - تابستان و پاییز هر شب اجرا میشود و در فصل زمستان به علت یخ زدگی دریاچه ، اجرای آن ممکن نیست .  این نمایش را زیباترین نمایش موزیکال قرن مینامند.

 

لینک های یوتیوب :  

http://www.youtube.com/watch?v=Ui3Xv4iUyEA

http://www.youtube.com/watch?v=L7zk0VHGPOA&feature=related

این کلیپها توسط تماشاچی ها آپلود شده . کلیپ اصلی کپی رایت دارد و در دسترس نیست.  پس شاید حق مطلب با تماشای اینها ادا نشود. ولی از قدیم گفته اند : کاچی به از هیچی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط اصلان   | 
فرودگاهها ، مدرن ترین دروازه های دنیای ما هستند و رونق اونها ، نشان دهنده قدرت اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی کشورها شده . طوری که همیشه بر سر اینکه کدام فرودگاهها شلوغ تر هستند ، بین دولتها و البته ایالتهای آمریکا جنگ و جدل  بر پا است و همه همدیگر رو متهم به ارائه اطلاعات دروغ یا تقلب در آمارگیری میکنند.

انواع و اقسام روشهای آمارگیری توسط این دولتها رو شده : ترافیک بر اساس تعداد مسافر - ترافیک بر اساس تعداد نشست و برخاست  - ترافیک بر مبنای تناژ ورودی و خروجی - ترافیک بر مبنای مسافر ورودی ، خروجی (ترانزیت حساب نمیشود) - ترافیک بر مبنای میزان بار ورودی - خروجی و ...  هر دولت هم اون نحوه آمارگیری که به نفعش هست رو ملاک قرار میده.

اما برای ما که آدمهای بی طرف و بی نظری هستیم ، منطقی ترین آمار ، آمار ترافیک بر مبنای تعداد مسافر در طول حیات یک فرودگاه هست که بهش Historical traffic  میگن . بر طبق این استاندارد آماری  :

مقام اول :

فرودگاه میدوی شیکاگو - شلوغ ترین فرودگاه دنیا

فرودگاه میدوی شیکاگو - ایلینویز

سایت رسمی

 

 

مقام دوم :

فرودگاه او هر شیکاگو - ایلینویز

فرودگاه او هر  - شیکاگو - ایلینویز

سایت رسمی

 

 

مقام سوم :

فرودگاه هاندا - توکیو - ژاپن

فرودگاه هاندا  - توکیو - ژاپن

 سایت رسمی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند نکته :

- مقام چهارم از آن فرودگاه پودونگ شانگهای (چین)  با تنها ۱۰ سال عمر  است . یادتان هست که این آمار ترافیک در طول عمر یک فرودگاه است. حالا خودتان حساب کنید که این مقام چهارمی چقدر طول خواهد کشید. عمر فرودگاه میدوی  ۷۸ سال است !

- فرودگاه هاندا بر روی یک جزیره مصنوغی ساخته شده

- ترمینال فرودگاه هاندا تنها سازه جهان است که ساخت آن از سقف شروع شد. در حقیقت این ساختمان عظیم از سقف خودش آویزان شده و فونداسیون سنتی ندارد.

- فرودگاه میدوی در زمان پیش از جنگ دوم جهانی ، ۳۰٪ ترافیک ورودی به قاره آمریکا را می پذیرفته.

- برای فرودگاه اوهر  دو فاز توسعه پیش بینی شده که تا سال ۲۰۱۲ تکمیل شود. بعد از آن حجم ترافیک این فرودگاه دوبرابر مقدار فعلی خواهد بود.

- در آن سوی طیف ، ۵ کشور عضو سازمان ملل فاقد فرودگاه هستند . این ۵ کشور عبارتند از :

لیختن اشتاین - واتیکان - آندورا - سن مارینو و موناکو 

اگر گفتید چرا ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:8  توسط اصلان   | 

سال گاو

سال برکت و فراوانی

سال نزول رحمت

برای همه دوستان عزیزم مبارک و خوش باد.

ذوستان ببخشید که فعلا به علت محدودیت اساسی دسترسی به اینترنت ، نمیتونم به تک تک کامنتهای قشنگ و پر محبتتون جواب بدم.

همگی سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:12  توسط اصلان  
امروز وارد هیجدهمین سالگرد کارگری  خودم میشوم . برای بزرگداشت این روز بزرگ ، چکیده تجربیاتم رو برای استفاده نسل جوان ارائه میکنم :

اگر میخواهید  همیشه کارگر و کارمند نمونه ای باشید :

۱- 

همیشه از فضولی و سرک کشی پرهیز کنید و الا :

۲-

مهم نیست که مانع چه ارتفاعی داره ، مهم اینه که شما چقدر میتونید بالا بپرید

۳-

یادتون باشه که میزان قدرت شما رو نقاط ضعف شما  تعیین میکنه نه نقاط قوتتون

۴-

همیشه یک همراه خوب انتخاب کنید که هوای پشت سرتون رو داشته باشه

۵-

به فکر روزهای سخت باشید

۶-

استراحت و تمرکز فکر یادتون نره

۷-

ورزش و سلامتی رو فدای کار نکنید .

۸-

همیشه به روی رئیس لبخند ملیح بزنید  و خودتون رو براش لوس کنین.

۹-

یادتون باشه که در اغلب موارد غیر ممکن وجود نداره

۱۰-

و بالاخره

اگر با معضل پیچیده ای رو به رو شدید ، از نمودار زیر کمک بگیرید.

 

امیدوارم که همیشه موفق و محبوب باشید .

 

 

 

عکسها از : سایت www.funandfunonly.in 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 3:9  توسط اصلان   | 

حیفم آمد لذت دیدار این زیباترین عکس سال ۲۰۰۸ را با شما قسمت نکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط اصلان   | 

چهار چیز غیر قابل برگشت است

سنگ ، بعد از اینکه پرتابش کردید ...............................

 

کلام ، بعد از اینکه بیانش کردید.....................................

 

فرصت ، بعد از اینکه رهایش کردید.................................

 

و

زمان ، بعد از اینکه حرامش کردید ...............................

مراقب این چهارتا باشید که یک عمر پشیمانی به دنبال دارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این تست را اگر یک ربع فرصت دارید ، انجام بدهید ، تست بسیار خوب و استانداردی برای آزمایش میزان سلامت حافظه کوتاه مدت شما است و توسط BBC منتشر شده

تست حافظه تصویری کوتاه مدت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:49  توسط اصلان   | 

امروز نگران تو هستم ، تو دوست خوبی که میدانم آنقدر خوبی که خداوند هرگز تو را وا نخواهد گذاشت . دوستی که در دوستی همانقدر استواری که در دشمنی ثابت قدم . دوستی که اگر چه دشمنت نیزه انداخته و وادی را به فرار درنوردیده ولی  تو هنوز در دامنش چنگ انداخته ای و رهایش نمیکنی .

دوست من ، دنیا مگر چند روز به ما مهلت داده ؟ چند وقت از این مهلت باید صرف کینه ورزیدن شود؟

دوست خوبم ، یک نگاه به اطرافت بیانداز ، چشمان نگران همراه زندگیت راببین. پرسش بر زبان نیاورده خواهر و برادرت را بخوان ، دعای زیر لب مادر و پدر را بشنو . اینها چه گناهی کرده اند که تو این غریبه زشت را از گذشته های دور برداشته ای و آورده ای وسط خانه ، جنگ به راه انداخته ای .

آخر دوست یکرنگ من ، سروصدای جنگ تو با این جسد ، همه را آزرده کرده.

ببین ، اگر حرف مرا قبول نداری به فرموده لسان الغیب گوش کن . قرار من و تو اینکه سه بار این غزل را بخوانی ، کی ؟ هر زمان که خودت صلاح میدانی ، همان زمانهایی که میفهمی باز گذشته چسبناک گریبان گیرت کرده  و موهومات مرده دارند اذیت میرسانند، همان وقتهایی که میفهمی باز تمام ساکنان خانه از سروصدای ذهن تو بیمار شده اند.

موفق باشی و شادان.  

و اما سخن مولانا شمس الدین محمد :

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه                       مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب                این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای                    قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی                  بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان                  و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول      عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار                       خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست خوبم ، دوستان و عزیزانت پشت در منتظرند ، این جسد بدبو را از خانه بیرون کن تا بتوانند داخل شوند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:45  توسط اصلان  
 

انتخابات رو به اتمام است و نتایج قطعی تقریبا آشکار شده :

 

این نقشه توزیع آراء جمهوری خواهان با کاندیداتوری جورج بوش (قرمز) و دمکراتها با کاندیداتوری سناتور جان کری (آبی) در سال ۲۰۰۴ است:

اینهم نقشه انتخابات ۲۰۰۸: عجب تفاوتی  

و برنده کسی نیست جز :

باراک حسین اوباما از حزب دمکرات

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:5  توسط اصلان   | 

به چند زبان سلام کرده اید؟

امروز به فکرم رسید که تا به حال ، به چند زبان  سلام گفته ام ، فکر کنم اینها بوده:

۱) فارسی : سلام                                    

۲) عربی : اهلا و سهلا                               

۳) انگلیسی : Hello                                  

 

۴) فرانسوی : Bonjour                             

 

۵) روسی : Zravstv-uyte                          

 

۶) آلمانی : Guten tag                               

 

۷) چینی : Ni-Hao                                    

 

۸) کره ای : Anyung _ha_SE_YO                   

 

۹) ایتالیایی: Ciao                                        

 

۱۰) هندی : Namaste                                    

 

۱۱) ترکی : مرحبا                                       

 

 

۱۲) تایلندی : یادم رفته !

شما به چند زبان سلام کرده اید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:30  توسط اصلان   | 
نمیدونم چی بگم . انگار کرخت شدم . انگار کوبیدن تو سرم .

 

امیدوارم یک شوخی باشه . امیدوارم دروغ باشه . آخه اگه

 

نباشه ...

 

پسر خوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط اصلان   | 

۱۵ تبلیغ فراموش نشدنی

 

یک مجله انگلیسی ، ۱۵ تبلیغ شهری متفاوت در دهه گذشته رو انتخاب کرده . برای من جالب بود ، گفتم با شما شریک بشم .

 

تبلیغ نیسان

روی شیشه نوشته : در صورت بروز هر ماجرایی ، شیشه را بشکنید.

 

 

 

 

 

تبلیغ نایکی

کفشها به دنبال توپ (خودروها البته)

 

 

 

 

 

تبلیغ بی ام و

از این بالا میتونم کارخونه بریج پورت رو ببینم 

 

 

 

 

 

 

تبلیغ نسکافه و پپسی

 

 

 

 

 

 

یک تبلیغ دیگر از نایکی

 

 

 

 

 

تبلیغ یک باشگاه بدنسازی

 

 

 

 

 

 

تبلیغ لاک غلط گیر و ماژیک مارکر

 

 

 

 

 

 

 

تبلیغ صورت تراش بیک

 

 

 

 

 

 

تبلیغ ایکیا

 

 

 

 

 

 

 

بیلبورد Kill Bill  

 

 

 

 

 

 

 

تبلیغ لگو

(من میمیرم برای لگو ، تبلیغ لازم نداره )

 

 

 

 

 

 

 

ساختمان شبکه مستند دیسکاوری

 

http://www.toxel.com/wp-content/uploads/2008/06/uad21.jpg

 

 

 

 

 

تبلیغ نسکافه

(عالیه!!!)

 

 

 

 

 

 

صندوق اعانه برای اهدای خون

پول همه چیز نیست.بدون یک سنت خرج، سه نفر را نجات دهید.

 

 

 

 

 

تبلیغ ضد سانسور

سوم ماه می ، روز جهانی آزادی مطبوعات

 

 

 

  

****

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:27  توسط اصلان   | 

تعریف مشاغل مختلف

 

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.


مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند ، بعد به شما می گوید ساعت چند است. البته در قبال مبلغ معین حق المشاوره.


حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.


بانکدار: کسی است که درهوای آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست وقتی باران شروع می شود آن را پس می گیرد.


اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود ،امروز اتفاق نیفتاد.

 

روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.


ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.

 

هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.


فیلسوف: لالی است که برای عده ای  کور، رویا هایش را تعریف میکند


روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان هر روز به رایگان از شما می پرسد.


جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.


برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:50  توسط اصلان   | 

کابل 2006

نمایی از کابل در سال ۲۰۰۷

افغانستان؟!؟

یادم هست که معلم معارف ما در راهنمایی میگفت: "و خداوند افغانستان را آفرید تا ایران عقب مانده ترین کشور خاور میانه نباشد..."

فکر نمیکنم این ضرب المثل را بازهم بشود به کار برد. چرا؟ حالا عرض میکنم.

مطلب زیر از سایت مدیریت ایران (شش میم) ، تقدیم به شما :

افغانستان كشوری است با سابقه ۳۰ ساله جنگ داخلی و خارجی و خرابی‌های گسترده‌ای كه بازسازی آن‌ سال‌ها طول می‌كشد و زیرساخت‌هایی كه در این جنگ خانمان برانداز به كلی از بین رفته است.
اما افغانستان امروز، غیر از آن چیزی است كه رسانه‌های رسمی برای ما ترسیم می‌كنند.
در حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات، افغانستان ۴ اپراتور تلفن همراه خصوصی و یك اپراتور دولتی تلفن ثابت (كه قرار است آن هم به بخش خصوصی واگذار شود) دارد كه به جرات می‌توان گفت قیمت و كیفیت خدمات آنتن‌دهی آنان از ۲ اپراتور تلفن همراه ایران بیشتر است و تقریبا بیش از ۸۰ درصد از مساحت كل این كشور پهناور و صعب‌العبور را تحت پوشش خود دارند.
وجود این بستر ارتباطی، در كنار سیاست‌های توسعه‌ای این كشور و از همه مهم‌تر تفكرات آگاهانه، توسعه‌گرا و هوشمندانه مدیران عالی دولت و به‌خصوص مدیران وزارت ICT افغانستان و استفاده از تجربیات اثبات شده جهانی، باعث شده است كه به خوبی نیاز افغانستان توسعه یافته را در دنیای آینده درك كنند و برای آن برنامه‌ریزی كنند.
افغان‌ها به خوبی فهمیده‌اند كه یكی از راه‌های كم‌كردن خلأ دیجیتال و توسعه اقتصادی و اجتماعی، برقراری حداكثر ارتباط با جهان خارج است و اینترنت آن هم از نوع پرسرعتش بهترین، ارزان‌ترین و كاراترین ابزار است.
مدیران وزارت مخابرات افغانستان به خوبی درك كرده‌اند كه هرچه برای توسعه كیفیت، افزایش امكان و سهولت دسترسی عموم مردم افغانستان به اینترنت سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی كنند منافعی بسیار بیشتر را به دست خواهند آورد و به همین خاطر در تلاشند تا ظرف ۲ سال آینده برای همه مردم امكان دسترسی به اینترنت را فراهم نمایند.
اینترنت در افغانستان
تقریبا در همه شهرهای افغانستان و همه ادارات و سازمان‌های دولتی دسترسی به اینترنت وجود دارد. سرعت اینترنت نیز بالاست. شركت افغان تلكام كه اپراتور دولتی تلفن ثابت این كشور است، امكان استفاده از اینترنت ۲۴ ساعته را برای همه كاربران تلفن ثابت روی همان تلفن با قیمتی برابر ۲۰ هزار تومان برای حداقل ۱۲۸ كیلوبایت بر ثانیه فراهم كرده است.
اینترنت روی موبایل:
از چند ماه قبل، اپراتورهای خصوصی موبایل خدمات GPRS برای دسترسی به اینترنت را در روی گوشی تلفن‌های همراه مردم در شهرهای بزرگ برای سرعت ۱۲۸ كیلو بایت و قیمت ۱۸ هزار تومان فراهم ساخته‌اند.
اینترنت بی‌سیم:
امروز دسترسی به اینترنت به‌صورت بی‌سیم در سراسر كابل و اكثر شهرهای بزرگ با هزینه‌ای معادل ۲۰ هزار تومان برای حداقل ۱۲۸ كیلوبایت بر ثانیه وجود دارد. ضمن آن‌كه به‌دلیل فضای به شدت رقابتی حاصل از فعالیت بخش خصوصی، این هزینه روز‌ به ‌روز در حال كاهش است.
شبكه فیبرنوری:
دولت افغانستان با عقد قرارداد ۶۰ میلیون دلاری با یك شركت چینی در حال راه‌اندازی شبكه فیبرنوری در سراسر افغانستان است كه بخش‌هایی از آن تا پایان امسال به بهره‌برداری خواهد رسید و در نتیجه سرعت اینترنت و كیفیت ارتباطات افزایش و قیمت آن هم از كاهش قابل ملاحظه‌ای برخودار خواهد شد.
پست الكترونیكی:
وجود كافی‌نت‌های متعدد در سراسر شهرهای افغانستان جنگ‌زده، وجود ایمیل‌های غیرتشریفاتی در روی كارت ویزیت اكثر مدیران و كارمندان دولتی افغانستان به جای شماره نمابر نیز از نشانه‌های دیگری برای اهمیت نقش اینترنت در میان دولتی‌های این كشور است.
دولت و شهروندان الكترونیك
دولت افغانستان امسال طرحی تحت عنوان E-Afghanistan را به مناقصه بین‌المللی گذاشت كه باید برای ایجاد دولت الكترونیكی اقدامات لازم صورت گیرد و طبیعتا یكی از ابزارهای آن توسعه اینترنت است.
تله‌مدیسین:
شورای‌عالی فناوری اطلاعات افغانستان كه متشكل از همه وزیران این كشور است در اولین جلسه كاری خود در سال گذشته مصوب كرد تا با توجه به راه‌اندازی شبكه فیبرنوری و توسعه ارتباطات اینترنتی، صحت اقدامات لازم برای راه‌اندازی پزشكی از راه‌دور یا همان تله‌مدیسین را به سرعت فراهم نماید.
بانكداری الكترونیكی:
در افغانستان همه بانك‌های خصوصی و دولتی، بخش‌هایی از خدمات بانكداری الكترونیك را ارائه می‌دهند و روز به روز هم درحال توسعه آن هستند و شما اگر امروز یك حساب بانكی داشته باشید به راحتی امكان انتقال وجه به‌صورت اینترنتی از هركجای جهان را دارید.
آموزش از راه‌دور:
برگزاری سخنرانی‌ها و دوره‌های آموزشی مجازی و از راه دور مبتنی بر اینترنت در افغانستان به شدت در حال توسعه است.
امتحانات آنلاین:
هم‌اكنون امكان دریافت مدارك آنلاین دوره‌های معتبر مایكروسافت و سیسكو و تعدادی دیگر از مدارك معتبر به‌صورت مستقیم از خود كابل مهیاست.


خلاصه كلام آنكه دولت افغانستان با نگاهی باز و توسعه‌گرا به خوبی مزایای اینترنت را درك كرده است و بی‌هیچ كوته‌نگری برای توسعه تعاملات بین‌المللی این كشور مبتنی بر فناوری اطلاعات در حال برنامه‌ریزی، سرمایه‌گذاری و اجراست. شاید تجربه افغان‌ها به كار ما نیز بیاید اگر حس عبرت بینی داشته باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط اصلان   | 

مکاتبه ام با سوفیا  ، من رو به فکر انداخت که نظر بقیه دوستان رو هم بدونم

سئوال اینه : آیا تصمیم دوسال قبل من صحیح بوده که :

یک موقعیت شغلی که برای ساختنش ۷ سال جون کنده بودم و شامل

- کار در یک شرکت بزرگ

- حقوق میلیونی

- سفر خارج سه ماه یکبار

- خودرو شخصی

- همراه

- لپ تاپ

- بورس تحصیلی

بود ولی من رو  به یک موجود

- مضطرب

- عصبی

- افسرده

- دارای کلسترول ۴۰۰

- دارای فشار خون ۱۸

- بیخواب و بد خواب

- پرخاشجو و بدبین

تبدیل کرده بود رو ناگهان ، رها کردم ، یکسال بیکاری کشیدم و امروز شغلی دارم با یک حقوق متوسط در یک شرکت کوچک ، ولی در محیطی آرومتر .

 

اشتباه کردم ؟

خودم یک روزهایی اینوری هستم ، معدود روزهایی هم آنوری . نمیدونم ، آدم یکبار به دنیا میاد و تجربه هم به من ثابت کرده که حقوق ، همه اش خرج میشه ، وقتی بیشتر میگیری ، بیشتر خرج میکنی ، وقتی کمتر ، کمتر . در نهایت حقوق بگیرها ، آخر ماه با هم مساوی میشن . در نتیجه میشه کمتر خورد و راحت تر زیست.

ولی یه روزهایی هم فکر میکنم چقدر برو بیا داشتم ، چقدر مهم بودم و حالا ، یک گوشه (اگر چه امن و گرم) نشستم و از دنیا و مافیها بیخبر . کارم به نسبت کار قبلی مثل پرکاه هست در مقابل سندان آهنگری، ولی نمیدونم تا کی در مقابل وسوسه پریدن مجدد در استخر مقاومت کنم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:33  توسط اصلان   | 

روز مادر گرامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آزاده خانم

آئینه خانم

آتنا خانم

                       الهام بانو (ایشون اسمشون اینجا بود ها ، شما شاهد باشین)

خانمه بانو

سوفیا خانم

سپیده خانم

سلماز خانم

سارا خانم

شادی خانم

شکیبا خانم

کتایون بانو

گیلاس خانم

لاله خانم

لاله خانم (بارانی باید)

ممول خانم

مهربانو خاتون

مهسا خانم

مستانه خانم

نسیم بانو

نفیسه خانم

نازمهر خانم

ویولت مهربان

یاسمن بانو

تبریک اصلان تقدیم به تمامی شما

و

تمام دوستان مجازی و غیر مجازی

و

تمامی مادران بالقوه و بالفعل جهان

و

تمامی آنها که مادرهستند ، بی آنکه کودکی در بطن خود پروارنده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:7  توسط اصلان   | 

تهرون؟ تهرون كه ميگن شهر قشنگيه ، فقط مردومونش بدن!!!

از زماني كه طفلي گلنار اين جمله تاريخي رو به جعفر گفت ، خيلي چيزا عوض شده ... ولي به قول هرودوت ، مردم ، هرگز عوض نخواهند شد.

الان ساعت ۳۰/۱۲ يك ظهر نيمه داغه و من در مركز اطلاع رساني ايرنا نشسته ام و دلم گرفته . جلسه رو به نامردي كنسل كردن و حالا تا زمان پرواز برگشت (۴ عصر ) ، بايد يكي دو كيلو سماق بمكم.

تهران هم امروز تصميم گرفته كه ميزبان خوبي نباشه ... سينما آزادي ؟ شايد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط اصلان   | 

صحنه یک

- بابا ، دیپلممو گرفتم ، ببینین

- خوب ، کنکورتو کی میدی ، اه اه ۱۸ هم شد معدل ؟! زمان ما ...

صحنه دو

- پدر جان ، لیسانسمو گرفتم ، ملاحظه بفرمایین

- خوب ، حالا کی میری سربازی ؟ بلکه آدم بشی ، ای داد ، ۱۷ هم شد معدل ؟!؟ زمان ما ...

 

صحنه سه

- بابا بوزوگ ، ببی ، نقاشی تشیدم ، خوبه ؟

- بده ببینم باباجان ... وااااااای ، الهی من قربونت بشم ، به به ، چی هست این بابایی ؟ ای وای ، سفینه کشیدی؟ ، به به! ، به به! ، آهاااای بیا این نقاشی رو بفرستین برای ناسا ببینن نوه من چه نابغه ایه ، خودت که پخی نشدی ، لااقل به این بچه برس !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:54  توسط اصلان   | 

خبر گزارش سالانه وزارت امور خارجه امریکا رو شنیدین ؟

در بخشی از این گزارش که در مورد تجارت برده بود ، کشورها به سه rank (رتبه) تقسیم شدند . کشورهای مبتلا ، کشورهای نیازمند نظارت و کشورهای پاک .

در رنک ۳ یا کشورهای مبتلا ، اسم ۱۴ کشور هست که از جمله اونها عربستان ، ایران ، مولداوی ، تایلند ، برمه و سریلانکا بودن . ایران و مولداوی به عنوان کشورهای مبداء معرفی شدن!!!!

دنبال اسم امارات متحده عربی در رنک ۳ نگردید. امسال اونها به رنک ۲ ارتقاء پیدا کردن . جالبه بدونین که به عقیده آقای فینگان در امارات جز تصویب یک سری قوانین صوری اتفاق جدیدی نیفتاده و احتمالا امریکا اینطوری خواسته اونها رو از شمول تحریم ها خارج کنه .

تحریم ؟ بله . طبق گزارش از امسال قرار شده کشورهای رتبه ۳ مشمول تحریم های تنبیهی قرار بگیرن . گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

ضمنا در این گزارش ، حجم تجارت برده در سال گذشته در حدود ۸۰۰۰۰۰ نفر برآورد شده.

امریکا ، کانادا و فرانسه در رتبه ۲ هستند.

من ضمن تبریک به امیرهای امارات متحده عربی ، بابت این دستاورد دیپلماتیک ، اونها و تمام برده دارها ، برده فروشها و برده کش ها رو ، در هر لباس و هر مسلک و مرامی که هستن ، حواله به داور اعظم میدهم که در حساب و کتاب او ، جایی برای سیاست بازی و دیپلماسی نیست.

این هم متن گزارش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط اصلان   | 

پیش از هر چیز :

ممنونم . از دوستی و محبت همه اونهایی که من رو به اینجا بازگشت داد.

ممنونم . از همه دستهایی که روی کیبورد رقصیدند تا مرا دلداری بدهند.

ممنونم . از ایمیلها ، کامنت ها و پیامکها

ممنونم . از اونهایی که ندیدم و نخواهم دید ولی در روز موعود شهادت خواهم داد که مهربان بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جوجه تیغی

در مدیریت ، بحثی داریم به اسم قضیه جوجه تیغی

جوجه تیغی ، حیوان اجتماعی نیست ، ولی در هنگام سرما ناچار به اجتماع میشود.

سرما ، باعث میشود که جوجه تیغی ها به هم نزدیک شوند، هرچه نزدیکتر ، گرم تر.

اما

تیغها ، با نزدیک شدن به تن دیگران فرو میروند و درد موجب دوری آنها از هم میشود.

و

این سیکل تکرار میشود : سرما ، نزدیکی ، جراحت تیغ ، دوری ، سرما ، نزدیکی ...

بهترین فاصله ، شاید هرگز بدست نیاید ، اگر جوجه تیغی ها از گذشته درس نگیرند!!!

چه غم انگیز است ، اگر دو جوجه تیغی با هم ازدواج کنند.

 

پ.ن: دوستان ، اشتباه نکنید . منظور خودم نیستم ، من با یک قو ازدواج  کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط اصلان   | 

این ترجمه بخشی از مقاله ای است که در نیویورکر به قلم William Finnegan نویسنده معروف امریکایی درج شده .

فکر کردم بد نیست برای دوستانی که فکر میکنند ، "خوب چکار کنیم حالا" و یا دوستانی که فکر میکنند این کارها "جو دادن" وبلاگی است ، این مقاله را ترجمه کنم تا همه ببینیم که دیگران چکار میکنند.

مبارزان ضدبرده داری

شماره تلفن استلا روی دیوار زندان زنان در دبی کنده کاری شده. این مطلب رو یکی از زندانیهای سابق این زندان به استلا گفته . استلا یک عالم تلفن از دبی داره که بعضی از اونها هم از داخل زندانه ولی زندان دبی تنها جای عجیب غریبی نیست که ازش به استلا زنگ میزنن ،  تلفنها به موبایل استلا ، درست مثل  ایمیلها ، فکس ها و پیامکهایی که براش فرستاده میشه ، مثل سیل پیوسته و جاریه .

"نمیتونم موبایلمو خاموش کنم ، این کار از لحاظ اخلاقی برام غیر ممکنه" این حرفی است که استلا در حالیکه به موبایلی که یکسره زنگ میزد ، خیره شده بود، گفت و خنده تلخی کرد.

استلا روتارو ، ۲۶ ساله ، برای یک سازمان وابسته به ملل متحد به نام سازمان بین المللی مهاجرت International organization for Migration کار میکنه . محل کار او در چیسنائو کشور مولداوی است.

شغل استلا کمک به مولداویایی های گم شده در خارج ،برای  بازگشت به کشورشونه .

تقریبا تمام مراجعین به استلا ، قربانیان برده داری هستند و اکثر اونها زنهایی هستن که به عنوان برده جن سی به خارجیها فروخته شدن. داستان های زندگی این آدمها در قالب گزارش های تصویری و قصه های تراژیک پر از ناامیدی ، خشونت ، ترس و خیانت ، سطح میز کار استلا رو پوشانده .

شبکه یاران و همکاران استلا ، خیلی گسترده است . از افسری در زندان دبی به نام عمر ، که استلا رو "خواهر" صدا میکنه گرفته تا پلیسهای روسی ، یک وکیل اسرا *ئیلی ، یک روانشناس اوکراینی ، یک فعال اجتماعی ایرلندی ، یک صاحب خانه امن در ترکیه ، اعضاء پلیس اینترپول و شبکه گسترده ای از مشاوران و کارمندان سفارتخانه ها. به علاوه  تعداد زیادی آژانس مسافرتی ، روحانیون مسیحی و سازمانهای همکار مثل لااسترادا (که یک سازمان مبارزه با برده داری است و دفتری در طبقه پایین ساختمان استلا اجاره کرده و یک خط تلفن اضطراری بین المللی برای قربانیان برده داری راه انداخته) ،  به استلا در انجام کارهاش یاری میرسونن.

اغلب اوقات ، استلا رو در فرودگاه چیسنائو در انتظار ورود قربانیان نجات یافته میبینید . همچنین هر دوهفته یکبار استلا به بندر اودسا در ساحل دریای سیاه میره ، جایی که یک کشتی از ترکیه ، قربانیان رو به وطن میرسونه. اگر قربانیها خانواده ای داشته باشند که به استقبالش بیان ، کار زیادی برای استلا باقی نمیمونه . البته گاهی هم وجود این خانواده ها ، کارش رو چند برابر میکنه!

استلا ، با موهای ۱۰ سانتی قرمز براق ، چشمهای  تیره ، صورت رنگ پریده ، حرکات تند و تیز و هیکل ریزه (حتی با وجود کفشهای پاشنه ۱۲ سانت که سر کار میپوشه) اصلا شبیه تصویر کلیشه ای یک فعال اجتماعی نیست.

روزهای آفتابی ، یک عینک بزرگ دودی به چشم میزنه و ناخنهای بلند و منحنی اش پره از نقش پرنده ها و گلها و ادوات موسیقی . در دفترش ، هم زمان ، با تلفن حرف میزنه ، یادداشت و ایمیل مینویسه و ارسال میکنه . استلا به چهار زبان و سه گروه الفبایی جدا مکاتبه و مکالمه میکنه . روسی ، رومانیایی ، سوئدی و انگلیسی .

ایرینا تودوروا ، یکی از چهار نفری که در دفتر مشترک با استلا کار میکنن میگه : وقتی استلا "تلفن نجات" داره ، ماها باید حسابی حواسمون جمع باشه ، اولش با دست بال بال میزنه که ما ساکت بشیم ، اگه نشدیم ، صندلیشو محکم به عقب هل میده و اگه باز خفه خون نگیریم ، شروع میکنه به پرت کردن هرچی دم دستشه به سمت ما .

حمله به فا حش ه خانه ها در کشورهای خارجی ، تعداد مراجعین استلا رو ناگهانی زیاد میکنه . پس از هر حمله تلفنهای زیادی از بازداشت شده ها ، افسران پلیس ، مشاوران پلیس ، خانواده ها و حتی گاهی مشتریان اینطور مکانها داره که ازش تقاضای کمک میکنند.

"تلفنهای نجات" اضطراری تر هستند. زنانی که مخفیانه از اسارت به او تلفن میکنند و استلا تنها چند لحظه کوتاه وقت داره تا اطلاعات کافی  از اونها بگیره . این زنها اغلب اطلاعات خیلی کمی دارند. بعضی وقتها حتی نمیدونند در کدام کشور هستند. استلا از اونها میخواد که از پنجره بیرون رو نگاه کنند: " یک تابلو ، یک علامت ، هرچی که هست رو برای من هجی کن ، یک آدرس از روی جعبه کبریت و یا بسته همبرگر بخون ، مشتریات به چه زبونی حرف میزنند؟ " و سعی میکند با این سئوالات ، از موقعیت قربانی اطلاعاتی به دست بیاورد. اگر شماره تلفنی روی گوشی استلا بیافتد ، کمک بزرگی است ، گرچه تلفن زدن به این شماره ها بدون احتیاط های قبلی اغلب کار بسیار خطرناکیه .

زمستان گذشته ، استلا یک "تلفن نجات" از دختری ۱۹ ساله که در یک فا حش ه خانه در قبرس زندانی شده بود دریافت کرد. استلا و دخترک برای نجات او نقشه ای کشیدند. قرار شد که در طول معاینات پزشکی که این زنان مجبور بودند به صورت هفتگی داشته باشند ، استلا دخترک را فراری دهد.

استلا با دوستانش در یک NGO در قبرس تماس گرفت و آنها با چند مامور پلیس درستکار و رشوه نگیر هماهنگ کردند تا در روز معین در بیمارستان محلی حاضر باشند. در روز مقرر ، دخترک که برای شناخته شدن یک تل عاجی به موهایش زده بود وارد بیمارستان شد و نقشه آنها عملی شد. دخترک در یک اتاق در همان بیمارستان بستری و یک نگهبان تمام وقت برایش گذاشته شد. از سوی دیگر استلا ترتیب بلیط و هزینه های سفر و اقامت را داد و دخترک در شب کریسمس به خانواده اش تحویل داده شد.

از استلا پرسیدم این دختر چطور به دام افتاده بود؟ آهی کشید و گفت مثل خیلی های دیگه ... یک شغل با حقوق خوب به عنوان رقاصه کاباره به او پیشنهاد دادند و سر از فا حش ه خانه درآورد.

استلا سعی آشکاری میکند که فاصله حرفه ای خودش را با قربانیان حفظ کند. "نمیشه اجازه داد این داستانها روی آدم تاثیر بگذارن، باید عملگرا باشید و سعی کنید هر کار که میشود برای اونها انجام بدید. "

دو سال پیش که استلا این کار رو شروع کرد ، برای آماده شدن چهارصد پرونده بهش دادند تا مطالعه کنه . " خیلی خسته شدم ، همینطور که میخوندم ، یواش یواش شروع کردم به خندیدن به چیزهایی که اصلا خنده دار نبودن . مثلا یک دختر بود که از فا حش ه خانه فرار کرده بود ولی برده دارها تعقیبش کرده بودن و پاشو شکسته بودند و با همون پای شکسته وادارش کرده بودند مشتری ها رو جواب بده ، خوب اصلا خنده دار نیست ولی من شروع کردم به خندیدن و همونجا بود که فهمیدم زیادی مطلب دردناک خوندم و روحم خسته شده"

استلا ، تودوروا و بقیه همکار ها به همراه رئیسشون "وایس" تا دیر وقت شب کار میکنند و شب ، استلا با تراموای جیر جیرویی که از زمان روسها به جا مونده ،  به سوئیت کوچکی که در محله جنوب شرق شهر داره برمی گرده . او در این سوئیت با برادرش کوچکترش زندگی میکنه . مادر اونها که زمانی یک حسابدار خبره بوده ، مهاجرت کرده و به عنوان خدمتکار در فرانسه کار میکنه . برادرش هم میخواد برای زندگی به ایرلند بره ولی استلا میگه که هرگز مهاجرت نخواهد کرد:

"من وطنم رو دوست دارم و فکر نمیکنم هیچ جای دیگه بتونم شاد زندگی کنم "

شب دیروقت بود و من استلا رو نگاه میکردم که قبل از اونکه در رختخوابش سقوط کنه ، شارژ موبایلشو چک میکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:24  توسط اصلان   | 

 

در ادامه بحث تلخ دیروز ، میخواهم ضمن عذر خواهی از تمام دوستانی که زهر گزنده واقعیت ، درست مثل خود من ، دگرگونشان کرد و همچنین تشکر از تمام کسانی که در راه "ساکت نماندن" همراهیم کردند ، چند نکته که به نظرم خیلی مهم هستند را عرض کنم :

اول از همه : Human Trafficking  چیست :

Human trafficking یک اصطلاح است. معادل فارسی اگر بخواهیم برایش درنظر بگیریم شاید قاچاق برده یا برده فروشی برایش مناسب باشد. در ضمن این کلمه یک اصطلاح حقوقی هم هست که بار جنایی دارد و در کشورهای مختلف قوانین متعددی بر ضد آن وضع شده. بنا به تعریف آن در قوانین امریکا قاچاق برده به هرگونه فعلی که شامل به کار گماری ، انتقال ، پرورش و یا دریافت انسانها ، به منظور سوء استفاده باشد ، اطلاق میشود.

دوم : عمق فاجعه به بیان آمار :

طبق براورد ، قاچاق برده با گردش مالی ۵ تا ۹ میلیارد دلار در سال و حجم برده ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر  در سال سومین صنعت زیرزمینی جهان پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر باشد. قربانیان که بیش از ۸۰ درصد انها را کودکان و زنان تشکیل میدهند به شیوه های تهدید ، آزار ج نسی ، گروگانگیری اعضاء خانواده ، شکنجه بدنی ، تطمیع و آدم ربایی وادار به تن دادن به فعالیتهایی گسترده از شتربانی و فعلگی گرفته تا فح شا میشوند.

سوم : از کجا می آیند؟ به کجا میروند؟

مبدا انتخاب قربانیان بیشتر کشورهای فقر زده مانند اقمار شوروی ، اروپای شرقی ، هندوستان ، پاکستان و افریقا و مقصد اغلب کشورهای ثروتمند مانند عربستان سعودی ، امارات ، امریکای شمالی و یا کشورهای توریستی مانند فرانسه ، ترکیه ، سوریه و امثالهم است.

چهارم : چقدر شانس نجات دارند؟

عمر متوسط یک برده بزرگسال در این صنعت ۳ تا ۴ سال است!!! در مورد کودکان چه عرض کنم.

پنجم : چه کارهایی نباید کرد:

به قول معروف ، ماهی از سر گنده گردد ، نی ز دم ... با بگیر و ببند قاچاقچیان و تجار برده مشکلی حل نخواهد شد. تجربه ثابت کرده که تا زمانی که تقاضا هست ، عرضه کننده هم وجود خواهد داشت !! تا وقتی مشتری هست ، با کشتن و گرفتن یک باند ، بلافاصله باند دیگری جانشین آنها میشود و خلاء بازار را پر میکند .

بهترین راه مقابله با این زشت ترین پدیده بشری که در تضاد آشکار با اصول تمامی ادیان الهی است ، در دو مطلب خلاصه میشود : کاهش تقاضا و افزایش هزینه برده داری

و اما برای کاهش تقاضا :

الف ) اگر به یک سایت پور.... میروید بدانید شریک جرم هستید. این سایت ها برده ها را به کثیف ترین اعمال وادار میکنند تا تعداد بازدید کنندگانشان زیاد شود. حتی یک کلیک روی لینک اینگونه سایتها ، یک کمک چند تومانی به باندهای برده داری است.

ب) استفاده از فح شا ، به هر شکل ، هر صورت و هر جایی ، ریختن پول به جیب باندهایی است که ممکن است روزی نوامیس ما را تبدیل به برده کنند. بهتر است بدانید که ۹۰٪ (نود انسان از صد انسان) که به دام باندهای تجارت برده می افتند ، فاقد هرگونه تجربه جن سی قبلی هستند. پس با این تصور که اینها "این کاره" هستند خودتان را گول نزنید. همچنین تصور غلط و غیر انسانی دیگری که " خوب هر کسی از یه راهی نون میخوره " هم توجیه مناسبی نیست. این را بدانید که هر برده جنسی در تایلند (به عنوان مثال) سالانه بین ۵۰۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰ دلار درآمد ایجاد میکند و در امریکا این رقم به بیش از ۵۰۰۰۰۰ دلار میرسد ولی باندهای برده داری کمتر از ۲ دلار (بله ۲ دلار) در روز برای نگهداری آنها هزینه میکنند. علت عمده عمر کوتاه برده ها ، سوء تغذیه و بیماری است.

پ) راه اندازی شبکه های تلویزیونی ، تهیه DVD و CD از عکسها و فیلمهای آنچنانی با شرکت بردگان به زور و از سر ترس خندان ، منبع درآمد عمده دیگر این باندها است . با خرید هر کدام از این محصولات ، و یا حتی کپی کردن آنها دزدان نوامیس خودمان را ثروتمندتر میکنیم.

ت) تورهای مسافرتی به مقصدهای مراکز تفریحات ناسالم ، منبع درآمد عمده دیگر برده داران است. بازاریابی برای این گونه تورها اغلب آشکار نیست و از طریق واسطه ها انجام میشود ، با قولهای آنچنانی و وعده های دلپذیر . کسانی که به دبی و تایلند سفر کرده اند ، اغلب اینگونه دلالها را با ظاهر موجه و زبان شیرین ، به چشم دیده اند.

و افزایش هزینه برده داری:

خیلی دست من و شما نیست ، در اینجا دولتها و NGOها با پیگیری و حساسیت کافی ، یافتن برده ها و آزاد کردن مرتب آنها ،  پیش از آنکه یک برده هزینه اولیه خودش را برگرداند ، میتوانند ضربه های کاری و موثری به این تجارت کثیف وارد کنند.

پزشکان اما در این میان استثناء هستند. در آمریکا چک لیست هایی حاوی سئوالات ساده ای نظیر ، "میتونی پاسپورتت رو به من نشون بدی ؟" "میتونی هر وقت بخوای بیایی مطب من؟" "آدرس خونه ات رو لازم دارم" و ... در اختیار پزشکان هست که در محیط خصوصی مطب ، تنها جایی که برده ها از زندانبانها دور میشوند ، پرسیده میشود و جوابها مشخص میکند که با یک برده طرفیم یا نه .

و بالاخره : چطور مواظب خودمان و عزیزانمان باشیم :

الف ) به فرزندانمان ، ایمان و پرهیزکاری را بیاموزیم تا از پرورش یک مشتری بالقوه جلوگیری کنیم.

ب) هر بنگاه کاریابی ، کاریاب نیست ، این پوشش رایجی برای برده گیری است . به هیچ عنوان به شرکتهایی که به مقصد خارج از کشور ، کارگر ، دانشجو و ... اعزام میکنند ، بی حساب و کتاب و تحقیق کافی ، به صرف وعده های شیرین ، اعتماد نکنید.

پ) قول ازدواج و ازدواج غیابی با ساکنین خارج از کشور گاهی به ایستگاههای برده فروشی ختم میشود.

ت) هر دکتر و مهندس شیکی میتواند یکی از اعضاء باند برده فروشی و یا دلال آنها باشد. پول همه را میتواند  گول بزند (به جز مومنین واقعی)

ث) برخی بچه ها توسط والدین به عنوان برده فروخته میشوند و بعضی توسط خدمتکاران ربوده میشوند. مواظب فقرایی که در اطرافمان هستند باشیم تا شیطان گولشان نزند. شکم گرسنه ایمان ندارد.

ج) قانون و پلیس در برخی کشورها مانند فیلیپین و عربستان چشم خودش را به کلی روی این ماجرا بسته. اگر کسی از ما کمک خواست ، فوری ملیتش را بپرسید (سریع) و به سفارتخانه کشورش خبر دهید. من اگر باشم حتما اینترپول را هم در جریان میگذارم.

چ) لطفا مواظب کودکانتان باشید. فقط یک لحظه غفلت شما برای برده داران کافیست !!! تنبلی نکنید، برای یک چرت بعد ناهار ، بچه را برای ماست یا نان خریدن ، تنها به کوچه نفرستید . حتما مسیر از مدرسه تا خانه را پوشش دهید. یا خودتان یا یک آشنای قابل اعتماد کودک را در این مسیر همراهی کند.

به فرزندتان آموزش دهید که در صورت ربوده شدن ، دروغهایی نظیر "اگه در بری مامانتو میکشم" را باور نکند و در اولین فرصت فرار کند. به او آدرس و شماره تلفن خانه را به دو زبان فارسی و انگلیسی بدهید و بگویید در جایی مخفی کند که در صورت جستجوی بدنی ، پیدا نشود.

در سفرهای خارجی ، مخصوصا آسیای جنوب شرقی ، حتی یک ثانیه ، حتی یک چشم به هم زدن ، دست فرزندتان را در خیابان رها نکنید. باندهای برده یابی در صورت دیدن یک کودک یا دختر زیبا رو ، روزها و شبها به انتظار یک لحظه غیبت والدین ، کمین "سوژه" را میکشند.

ح) پاسپورتتان را در سفرهای خارجی به هیچکس ندهید. به هیچ عنوان ، حتی به پلیس !!! روز اول پاسپورتتان را در گاوصندوق هتل بگذارید و تا روز آخر دستتان نگیرید.

 اگر توسط یک بنگاه کاریابی به خارج اعزام شدید ، تحت هیچ عنوانی پاسپورتتان را از خودتان دور نکنید و اگر کارفرما برای گرفتن پاسپورت اصرار کرد ، فوری پلیس را در جریان قرار دهید.

 

و قبل از خداحافظی:

 لطفا با عضویت در سایتهای غیر دولتی مبارزه با برده داری ، کار برده داران را سختتر کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:16  توسط اصلان   | 
من عضو یک سازمان مبارزه با تجارت برده شده ام .

آرم جمعیت مبارزه با برده داری

البته این عضویت در حد مقدورات خودم هست ، یعنی اشتراک خبرنامه ، ارسال ایمیل و کمک های ناچیزی که از من برمیاد.

عمق فاجعه بسیار زیاده و فعالیت هایی که انجام میگیره ، مخصوصا در کشور خودمون بسیار ناچیز ، همین یکماه پیش که در برمه طوفان بسیاری رو بی خانمان کرد ، ظرف یکهفته ۲۵۰ کودک که به صورت برده در حال انتقال به تایلند بودند توسط NGO ها کشف و به مقامات محلی تحویل داده شدند.

برمه آن سر دنیاست ؟

تایلند به ما چه مربوط ؟

در ایران از این خبرها نیست ؟!؟!

حق با شماست ، من هم قبل از عضویت در این سازمان همینطور فکر میکردم .

دوست من خیلی عذر میخوام ، قصد ندارم آرامش روحی شما رو به هم بریزم ، ولی فکر میکنم موظفم ، مجبورم و لابدم از نشان دادن این آگهی  به شما دوستانم ...

{دیگه کافیه }

بله این آگهی است که بازرس سازمان در اینترنت پیدا کرده و در خبرنامه آوریل چاپ کرده تا توسط مسئولین پیگیری بشه .

متن کامل خبرنامه رو از اینجا دریافت کنید.

دوستان ، این بچه ها از کجا آمده اند ؟ به سن اونها دقت کردین ؟ ۴ ساله و ۷ ساله !!!!

این آگهی فارسی برای چه کسانی منتشر شده ؟

اینها که دیگر آن سر دنیا نیستند .

یک کاری بکنید. هرکاری ، هر طور که از دستتون برمیاد. فقط تمنا میکنم ساکت ننشینید و سرتون رو زیر برف نکنید.

عضو بشید ، کمک مالی بکنید ، مقاله بنویسید ، به مسئولین نامه بدید ، در وبلاگهاتون بنویسین و یادتون باشه ،

من اگر بنشینم ،

                تو اگر بنشینی ،

چه کسی برخیزد ؟

دوستانی که تا به حال کاری کرده اند:

مطلب زیبای آزاده خانم نیلی

مطلب زیبای سلماز خانم

مطلب زیبای آئینه و آئین

مطلب زیبای مهربانو

مطلب زیبای کتایون خانم

شعر بسیار زیبای آبی ژرف

مطلب زیبای بانوی باران  - لینک بلاگ نیوز

مطلب زیبای سوفیا

لینک در وبلاگ  شکیبا خانم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حداقل اینجا عضو بشید

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:14  توسط اصلان   | 

کابوس

دیشب ، بیخوابی زد به سرم و دوتا فیلم پشت سرهم نگاه کردم .

اولی Out post که یک فیلم زومبی با چاشنی علم و نازی ها و این حرفهاست ،

out post

دومی Mist که از روی یک رمان استفن کینگ ساخته شده و کارگردانش هم یان داربانت است. این دو اسم فکر میکنم حال و هوای خون و خونریزی و وحشت فیلم را به خوبی نشان بده و احتیاج به توضیح بیشتر نداره.

mist

تا این دو تا فیلم تموم شد ، ساعت شد ۳ صبح و منکه فیلم میست رو در رختخواب با کمک لپ تاپ و گوشی نگاه کردم ، در همون حال و هوا خوابم برد ... چشمتون روز بد نبینه ، چه رویاهایی !!!! به کابوس گفته بودن ذکی

فقط اینو بگم که بیش از ۳ - ۴ بار با احساس خفگی از خواب پریدم . به عنوان مستوره (نمونه) یک صحنه که خوب یادم مونده اینه :

صبح زود بود ، در اتاق خوابم بودم و همسرم کنارم خوابیده بود ، متوجه سر وصدای خفیفی در تراس شدم ، بلند شدم ببینم چه خبره

دیدم سه تا بچه گربه ناز و کوچولو ، از اونهایی که تازه راه افتادن و به همه چیز کنجکاون دارن روی تراس بازی میکنن . با خودم گفتم بهتره بترسونموشون که برن جای دیگه ، اینجا ممکنه بیافتن پایین ( منطقو دارین ؟) زدم به توری و چند بار گفتم پیشت که صدای خرناسی از رختخواب آمد ...

دیدم یک گربه عظیم ، با موهای از خشم سیخ سیخ شده از زیر پتو ، جایی که خودم خوابیده بودم آمد بیرون ، میدونستم که مادر بچه گربه هاست و خیلی خشمگین ، یواشکی توری رو باز کردم و گفتم بیا پیشی جان برو پیش بچه هات ... خیلی نگران بودم که همسرم بیدار نشه ...

داشتم سعی میکردم گربه رو آروم کنم و بفرستم بیرون که یکدفعه همسرم بیدار شد و با دیدن گربه روی تخت شروع به جیغ زدن کرد.

گربه ، برگشت به طرف همسرم ، خیلی خونسرد پنجه هاشو که به طرز عجیبی بزرگ و کثیف بودن بیرون آورد و در یک ثانیه ، اونها رو فرو کرد توی صورتش !!!!!!!!!!!! مغز و خون پاشیده شد به دیوار و سقف ، و در تمام این مدت من فلج ایستاده بودم و نگاه میکردم .

گربه برگشت به سمت من و با چشمهای قرمز درخشان ، به من خیره شد و پرید به سمتم ...

با فریاد از خواب پریدم و دیدم هوا روشن شده ... گویا فریاد در خودم بود چون کسی رو بیدار نکرده بودم . بلند شدم و رفتم پرده رو کنار زدم ، ایندفعه فریادم واقعی بود ، چون همسرم از خواب پرید ...

طفلک قمری ، با خودش فکر کرده مگه چی شده که این آدمه با دیدن من داد میکشه ؟!؟

ــــــــــــــــــــــــــــ

نتیجه اخلاقی : اگر بیخوابی به سرتون زد ، اشکها و لبخندها نگاه کنین!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط اصلان   | 
   

تزئینی

دوستی دارم که وقتی موقع ازدواجش شد ، سه صفحه ریز A4 پر کرد و تحویل مادر و خواهرهاش داد. این صفحات محتوی شروط ایشون برای همسر آینده اش بود. پروسه پرس و جو و خواستگاری رفتن شروع شد و هر راند ، پس از ناامیدی از یافتن همسر ایده آل ، طی جلسات خانوادگی پر جنجال ، بخشی از شروط خط میخورد ...

سرانجام ، بعد از ۳ سال جستجوی بیفایده ، دوستم کاغذها رو از مادرش پس گرفت ، پاره کرد و فریاد زد "فقط پسر نباشه ، بقیه اش مهم نیست"

بگذریم ، این برای خنده بود ولی جدا شرط گذاشتن برای همسر آینده تا چه حد خوشبختی رو تضمین میکنه؟

معمولا جوونترها شرط هایی دارن مثل قد و وزن و رنگ مو و ... اینها رو که میبینم فکر میکنم باید یک دستگاه فوتو سلبریتی اختراع بشه و روزانه ۱۰۰۰۰ کپی از آنجلینا و نیکول و کی را نایتلی تهیه بشه تا والدین بتونن جوونا رو راضی به ازدواج کنن.

مسنترها هم بیشتر به اخلاق و رفتار و شرایط خانواده همسر آینده شون فکر میکنن. آروم باشه ، خانه دار باشه، خوش برخورد باشه ، مادر پدر تحصیلکرده داشته باشه ، پولدار باشه و ...

بعضی ها هم ترکیبی عمل میکنن و ضمن محفوظ داشتن هوسهای جوانی ، شرایط عقلایی رو هم بهش اضافه میکنن!!!!!

نکته مهمی که این وسط گم میشه نگاه انسانی به شریک و همراه زندگی است. مگر امکان عقلی داره که یک آدمیزاد شیر خام خورده ، مطابق سفارشات ما بزرگ شده باشه ؟ اونهم با اینهمه وجوه شخصیتی که یک آدم داره! مگه ما قادر به شناسایی چند جنبه شخصیتی یک انسان هستیم ؟ گیرم مدتها و سالها هم با هم رابطه داشته باشیم . همه اونهایی که ازدواج کردن میدونن که کلی تغییرات در رفتار و گفتار و سکنات ، تازه بعد از ازدواج بروز میکنه و به قول معروف طرف مقابل کارتهایی رو که در آستین مخفی کرده ، روی میز میریزه.

فکر میکنم در قضیه انتخاب همسر ما باید بیشتر از اونکه به خواسته ها فکر کنیم ، به اون چیزهایی که نمیتونیم تحمل کنیم ، بپردازیم ، و اگر کسی رو پیدا کردیم که "نخواسته های" ما رو نداشت ، تلاش خودمونو برای آغاز یک پیوند شروع کنیم ، چون لیست خواسته ها اغلب طولانی تر و انتزاعی تر از اونه که ما رو به جایی برسونه.

یکی از الطاف خداوند در حق من این بود که خواسته ها و نخواسته هام در یک شرط خلاصه شد، من از بیست و هفت سالگی که تصمیم به ازدواج گرفتم از حضرت حق (نه والدینم ) تمنا کردم کسی رو سر راه من قرار بدهد که :

- در یک خانه پر از گل ، کتاب و حیوانات خانگی بزرگ شده باشد.

و امروز خدای را دهها بار شاکرم که چنین شرطی را اجابت کرد. چرا که او مهربان است و بخشنده.

من هم سه سال گشتم ، چند بار عوضی گرفتم ، میدانید ، بعضی کتابخانه ها تزئینی هستند و بعضی باغچه ها حاصل ذوق صاحبخانه نیست ، محصول تعداد باغبانها است... القصه ، وقتی یافتم ، دست از طلب برنداشتم و امروز کوچکترین جای گله ای برای من نیست. خیلی اخلاقها و رفتارها در ما بود که برای طرف مقابل ناپسند جلوه میکرد ، ولی تحمل کردیم ، تغییر کردیم و از همه مهمتر ، هردو گذشت کردیم.

حالا شما بگید ، شروط شما چه بوده ، یا چه هست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط اصلان   | 
اصلان به جنگ میرود!!!!!!

خوب ، احساس کردم که حسابی دور و برم به هم ریخته است ، برای همین تصمیم جدی گرفتم که یه مدت فقط و فقط تمرکز خودم رو متوجه زندگی شغلی ام بکنم ، بلکه بتونم تحولی ایجاد کنم .

به هر صورت الان وسط معرکه هستم . یا اینجا همونطور که من میخوام و بلدم ، نظم میگیره و همه از نظم بوجود امده سود میبریم ، یا من مجبور میشم از اینجا برم بیرون ...

در این چند روزی که نبودم کارنامه ام این بود:

۱- ۴ نفر شغل پیدا کردن . ۲ تا خانم و ۲ تا آقای مهندس از جمع بیکارها کم شدن و به جمع همکارهای من پیوستن

۲- پنج نفر مفت خور تنبل بیعار به جمع پیاده رو متر کن ها پیوستند. حالا گله بز گر کمتر داره.

۳- سه بار تهدید به مرگ شدم

۴- دو اعتصاب رو شکستم

۵- تقریبا هر شب تا چهار صبح حرص میخورم و نقشه میکشم

۶- تقریبا هر روز ۷ در دفترم هستم

۷- هیچ جمعه ای خونه نبودم

۸- ۵ کیلو وزن کم کردم ( این یکیش خوبه ) و یادم رفته غذای گرم چه مزه ای داره.

۹- بیش از ۳۰ ساعت در سالن انتظار مهرآباد منتظر ورود هواپیما نشستم.

۱۰- نیم کیلو دود اگزوز خودروهای تهران رو به ریه هام فرستادم .

۱۱- ۵۰۰ پاکت سیگار خریدم و ۶۰۰ پاکت دود کردم ( بیچاره همکارهای سیگاریم دیگه تا منو میبینن یه سیگار آتیش میکنن برام)

۱۲- سه تا پیمانکار خلع ید و جریمه کردم .

۱۳- عکس خودمو گذاشتم بک گراند کامپیوتر عیال که قیافه ام یادش نره .

۱۴- ۱۱ تا قرارداد جدید بستم .

۱۵- ۲۰ سال از عمرم کم کردم

۱۶ - مردم (البته هنوز نه ، به زودی)

۱۷ - مدیر عامل و همکارامو کشتم ( اونهم نه کاملا هنوز)

۱۸ - سلامتی شما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط اصلان   | 

نمایشگاه خودروی چین ۲۰۰۸

 

Auto China - 2008

دو روز پیش ، در شهر پکن نمایشگاه خودروی سال ۲۰۰۸ چین برگزار شد. عکسها رو که دیدم ، کلی دلم سوخت. چرا؟ چونکه :

ب.ام.و X6 کانسپت (طراحی مفهمومی)

BMW X6 مدل (طراحی مفهمومی ) - هیبریدی

 

جگوار مدل XF

ون آودی

AUDI مدل ون Q5

 

 

مزدا مدل Taiki

 

جیپ صحرا مدل رانگلر !!!!

و بالاخره :

 

بوگاتی مدل Veyron

یک کم میخوام راجع به این پدیده عجیب غریب براتون بگم . بوگاتی وی رون رو کمپانی فولکس در سال ۲۰۰۵ طراحی کرد. این ماشین یک خودروی اسپورت با موتور وسطه که ۱۶ سیلندر داره . این ۱۶ سیلندر در یک آرایش W شکل ۴ در ۴ چیده شدن. کسایی که مکانیک خوندن و واحد موتورهای احتراق داخلی پاس کردن میدونن من چی میگم. من میگم : WOW!!!! از این آرایش (چه مهندسی) . حجم سیلندرها ۸ لیتره !!!!

در مجموع ۷ رادیاتور روی این خودرو بسته شده :

۳ رادیاتور آب ، ۱ رادیاتور روغن موتور ، ا رادیاتور روغن هیدرولیک ، ۲ رادیاتور کولر ، ۱ رادیاتور روغن گیربکس ، ۱ رادیاتور اینترکولر !!!!

توان خودرو ۱۰۰۱ اسب بخار  معادل ۷۳۶ کیلو واته. یعنی اگر با موتور بوگاتی برق تولید بشه میشه باهاش یک شهرک ۲۰۰ خانواری رو برق دار کرد!!!!

گیربکس بوگاتی از نوع ترکیبی با درگیری مستقیمه که توسط کامپیوتر جداگانه کنترل میشه و ۷ دنده رو با زمان تعویض ۱۵ میلی ثانیه ( مقایسه شود با زمان تعویض دنده رنو پی کی ) به صورت دستی و یا اتومات جابجا میکنه .

حداکثر سرعت ثبت شده این ماشین ۴۰۰ کیلومتره و شتاب صفر تا صد کیلومترش ۵/۲ ثانیه است.

مصرف... مصرفش خیلی کمه این بچه کوچولو ، در سرعت ۴۰۰ کیلومتر ، باک بنزین ۱۰۵ لیتری این خودرو ظرف ۱۲ دقیقه خالی میشه  پیدا کنید پمپ بنزین بعدی را !!!!

و اما ... قیمت ، قیمت پایه خودروی بوگاتی در راستای اهداف ارزان سازی ایران خودرو در اروپا معادل ۱۲۰ پژو آردی و در آمریکای مرفه بی درد معادل ۷۵ خودروی لوکس پژوی پرشیا ، تعیین شده (به ترتیب ۱،۲۵۰،۰۰۰ و ۱،۴۴۰،۰۰۰ دلار)

بخرین که ارزون شد... ببرین که آتیش زده به مالش

 

اگه دلتون میخواد بازم بسوزین ، برین اینجا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط اصلان   | 

روز زمین

آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

 

روز زمین بر همه کسانی که خاک را ، آب را و هوا

را حرمت میگذارند ، مبارک باد.

 

چو دادت خدا آنچه داری به دست  

                                      خدا را پرست و مشو خودپرست

بهر کار ازان کس طلب یاوری 

                                     که دارد نهان باخدا داوری

شهی کو خود از شرب می شد خراب  

                                      ازو کی عمارت شود خاک و آب

کسی از خود آگه نباشد دمش       

                                       چه آگاهی از جمله عالمش

                                                                     امیر خسرو دهلوی

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط اصلان   | 
پوستر فیلم

دیشب فیلمی دیدم با بازی جیم کری  و کارگردانی جوئل شوماخر . فیلم دندانگیری نبود ولی مساله مهمی را نشانه رفته بود، نحوست و میمونی اعداد...

اینبار در اطرافتان دقت کنید ، نمیدانم چرا و چگونه ولی تمام اعمال و پدیده های اطراف به یک عدد اول ختم میشوند و در نود بار از صد بار به نه عدد اول یعنی :

۲-۳-۵-۷-۱۱-۱۳-۱۷-۱۹-۲۳

اگر باور ندارید ، امتحان کنید ، یا همین فیلم ۲۳ را ببنید. اروپایی ها خرافه ای دارند که میگوید :

۳ : عدد تقارن و توازن

۷: عدد شانس

۱۳: عدد بدشانسی

و ۲۳ : عدد شیطان (۲ بخش بر ۳ میشود : 0.666) !!!!!!!!

اینها خرافه است ولی واقعیتی رو در خود جای داده ، اعداد صرفا نماد شمارش نیستند ، اعداد اول بیانگر مرموزترین پدیده هایی هستند که ما به عنوان مخلوقات نادان خداوند با آنها روبرو هستیم. پدیده هایی که نه میفهمیم و نه میتوانیم بفهمیم. میدانید همین الان که این کلمات را میخوانید ، حداقل ۱۰ سوپرکامپیوتر (ببخشید ، ابر رایانه ) چند صد میلیون دلاری در جهان مشغول محاسبه و ثبت اعداد اول هستند؟!

میدانید چند هزار نفر همین الان در همین لحظه دارند متنها و فایلها را با کمک اعداد اول رمزگشایی و رمزگذاری میکنند؟! میدانید بیل گیتس در جایی گفته ثروتمند واقعی ، کسی است که بزرگترین عدد اول (در آن سالها یک عدد ۱۶ رقمی هدف بود) را بداند؟ بله این اعداد ، مرزهای دانش بشر از علم حساب هستند.

من زمانی نه به شدت شخصیت آقای جیم کری ، ولی به هرحال به حدت ، بحث اعداد اول را پیگیر بودم با کمودور 64  (پیشرفته ترین کامپیوتر شخصی آن زمان) یک الگوریتم تجزیه اعداد به اعداد اول را نوشته بودم و مدام اعدادمختلف به خوردش میدادم تا بنیانهای اول آن را به من برگرداند. خیلی جالب بود اعدادی که به ذهن من میرسید تماما عدد ۳ را در خود داشت و اگر درست یادم باشد در نهصد و چهل مرتبه از هزار مرتبه به عدد ۴۱ و ۴۳ ختم میشد و کمتر از صدبار عدد ۱۳ را درخود داشت. تجربه جالبی بود. اعدادی که دوستانم میگفتند نتایج کاملا متفاوتی نشان میداد. میگویید نه ؟ من ۵ عدد میگویم :

۵۷۵۷۰۱۵ و ۷۳۷۱۰ و ۳۲۲۶۴ و ۶۵۶۵۱۲۵ و ۲۷۶۳۸۱

شما هم ۵ عدد بگویید ، بعد حاصل را به اعداد اول تجزیه میکنیم ببینیم راست است یا نه!!!

برای تجزیه فقط یک نفر باید کمک کند ، چون من الگوریتمم را گم کرده ام.

در ضمن بد نیست اینها را هم بدانید:

- زبان لاتین ۲۳ حرف دارد.

- اتحادیه اروپا ۲۳ زبان رسمی دارد.

- جرم اتمی سدیم (فراوانترین فلز کمیاب) ۲۳ است.

- هر والدی ۲۳ کروموزوم به فرزندش میدهد.

- محور زمین ، زاویه ۲۳.۵ درجه دارد.

- خون هر ۲۳ ثانیه یک دور کامل در بدن میزند.

- مغز آدمیزاد ۲۳ بیلیون نرون دارد. (کسی نشمرده البته ، حدس میزنند)

- عدد پورت telnet در پروتکل TCP/IP اینترنت ، ۲۳ است.

-  آیه ۲۳ انجیل این است: " مسلم بدان گناهانت تو را پیدا خواهند کرد ...."

این مقاله را هم اگر حوصله دارید بخوانید.

و الله عالم بالغیب و شهاده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط اصلان   | 

۷ سال پیش در ایام جوانی و جهالت من که سکه بهار آزادی ۴۵ هزار تومان بود و دلار ۷۲۰ تومان ، ۲۰۰۰ دلار "رسید از دست محبوبی به دستم" ، مشورت کردم با عقلای قوم و فرمودند که دلار چیز خوبی است و خرج کردنش حرام است و کنار گذاردنش مباح و سپرده کردنش ثواب. باز مشورت کردیم و بناشد که در بانک ت... که بانک فردا است سپرده گذاری کنم به امید کسب سود بسیار در طی زمان.

با سلام و صلوات به شعبه ارزی رفتیم و کلی مدرک و کاغذ امضاء کردیم مبنی بر اینکه به جدم قسم این دلارها منشاء خارجی دارند و به ابوالفضل العباس از بازار سیاه تهیه نشده و به شرافتم سوگند که مال حلال است و ... القصه اصل و کپی پاسپورت و شناسنامه و دفترچه بسیج و کارت کتابخانه و رونوشت تشت رختشویی را ارائه دادیم تا مقبول افتاد و ارز را از ما گرفته و یک برگه سپرده گذاری به ما تحویل دادند.

امروز ، بعد از هفت سال کارم گیر کرد و تصمیم گرفتم که در حالی که سکه به قیمت ۲۲۰ هزار تومان و ارز به ارزش هنگفت ۹۱۰ تومان رسیده بروم و این حساب را ببندم. به بانک مراجعه کردم و ضمن عرض تبریک سال نو و ابراز خاکساری ، برگه سپرده گذاری را تقدیم کردم...

(خانم معاون بانک فردا) - خوب میخوای چیکار کنی ؟

(من) - با اجازه تون میخوام پولمو بگیرم

- یعنی حسابتونو ببندین؟

- بله ، با اجازه تون

- نخیر ، نمیشه

- (من حیران و جاخورده ) چرا؟

- شما باید تا پایان دوره سه ماهه صبر کنین

- خانم ، من هفت سال پیش حساب باز کردم ، کلی سه ماه گذشته

- باشه ، این سه ماه آخر هم باید تموم بشه ، بعد

- خوب ، پس با اجازه تون میخوام از حسابم برداشت کنم

- بفرمایید.

- ۲۰۰۰ دلار میخوام

- آقا شما شوخیت گرفته سر صبح . اینکه همه موجودی شما است.

- خانم ، مگه تو این مدت سود پولم تو حساب نرفته ؟ خوب باشه اونها را رو آخر دوره میگیرم . الان پولمو لازم دارم.

- خوب اونها که پول بانکه

- نخیر ، سود منه

- نمیشه آقا ، شما انگار نمیفهمی

- نخیر نمیفهمم ، من پولمو میخوام...

- خوب پس برید پیش رییس شعبه فرم (نمیدونم چی چی) رو پر کنید بعد برید شعبه پایین پولتونو بگیرین

(نیم ساعت بعد ، من در شعبه پایین)

(آقای صندوقدار بانک فردا) - اقا جان نوبت بگیرین

(من) - از کجا؟

- گیر عجب بیسوادایی افتادیم سر صبح ، از ماشین پیشرفته نوبت دهی !!!!

- آخه فداتون بشم ، ماشین پیشرفته تون که کاغذ نمیده .

- به من چه ؟!؟

- خوب مسئولش کیه ؟

- به تو چه ؟!؟

- حالا من چیکار کنم ؟

- به من چه ؟!؟ ....

(نیم ساعت بعدتر ، من جلوی باجه ، شماره دست نویس در دست )

- خوب چی میخوای؟

- پول

- (تق تق تق تق ماشین حساب ) یک و هفتصد و هشتاد میشه ، تراول بدم یا پول؟

- هیچکدوم ، ۲۰۰۰ دلار لطفا

- لا اله .... اقاجان اینجا مگه صندوق ارزیه ؟ ها ها ها ؟ اینجا صندوق ارزیه ؟

- والا چه عرض کنم ، من پول خودمو میخوام

- برو باباجان ، برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ...

- کجا ؟

- من چه میدونم ، برو همون شعبه بالا ...

( من ، نیم ساعت بعد در شعبه بالا)

- خانم ، ببخشید ... شعبه پایین پول منو نداد

- خوب ، من چیکار کنم ؟ برو پیش رییس

- آقا ، ببخشید ، شعبه پایین پول منو نداد

- خوب ، من چیکار کنم ؟

- نمیدونم والا ، من چیکار کنم ؟

- چی گفتن ؟

- فرمودن اینجا شعبه ارزی نیست.

- مگه شما ارز میخوای ؟

- والا من ارز دادم به شما و حالا هم ارز میخوام

- شما بیجا میکنی ؟ مگه مملکت بی حساب و کتابه که ما هرکی از راه میرسه ارز بهش بدیم؟!؟

- خوب به من ارز مملکتو ندین ، پول خودمو بدین. من دلار لازم دارم.

- حتما میخوای بری خارج از کشور خرج کنی ها؟

- اگه اجازه بدین.

- همین شماها هستین که به اقتصاد مملکت لطمه میزنین دیگه . برو بشین ببینم چیکارت بکنم !!!

(چهل دقیقه بعد)

- بیا آقا جان اینجا

- بله ؟

- این فرم درخواست خرید ارز رو پر کن ، بعد برو ۴۸۰۰ تومن کارمزد واریز کن بیا ارزتو بگیر ببر از مملکت خارج کن ، مفسد اقتصادی !!

- کارمزد چی ؟

- فروش ارز

- من که نمیخوام ارز بخرم ، پول خودمو میخوام . همونکه هفت سال پیش به شما تحویل دادم .

- بیجا کردی که تحویل دادی ، ما فقط ریال میدیم ، میخواستی روز اول بپرسی !

- چی رو بپرسم ؟ که پولمو پس میدین یا نه ؟

- ببین اقا جان ، الم شنگه نکن ، همین که هست ، ما ایزو داریم ، نمیفهمی ؟!؟؟؟؟

- نه

- خوب نفهمی دیگه !!! ما ارز فقط میفروشیم ، میخوای بخواه نمیخوای نخواه

- خوب ، فیش کارمزد رو بدین ، پولشو بدم .

- بابا تو دیگه چه خنگی هستی . اینجا شعبه ریالیه مگه ، ها ها ها ؟ نمیفهمی ؟ تو میخوای ریال بدی به شعبه ارزی ؟ اونم تو بانک معظم ایزو دار ؟ بانک فردا ؟

- شما بفرمایین چیکار کنم .

- تشریف ببرین شعبه پایین ، کارمزد رو بریزین به حساب . این لطفیه که ما داریم در حق شما مفسد اقتصادی انجام میدیم که بری تو بلاد فرنگ ، پول ملت مظلوم رو خرج کنی .

- اقا به خدا این پول ملت مظلوم نیست. پول خودمه ، با منشاء خارجی ، نگاه کنین مهر زدین روش.

- برو بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(یک ساعت بعد ، پس از رزونانس بین شعبه پایین و بالا)

ـ بفرما ، اینم ۲۰۰۰ دلار از پول ملت مظلوم.

- آقا ببخشید . جسارته ها . چرا دلار خورده دادین ؟

- آهای !!!!!!!!!!!! یکی بیاد اینو از شعبه بندازه بیرون . مشتری هم مشتری های قدیم . مردک پر توقع !! حیف ما که در این بانک ایزو دار همش به فکر تکریم ارباب رجوع نفهم بیشعوری مثل شماها هستیم . ما بانک فردا هستیم نمیفهمی ؟؟ ها؟ ها؟ ها؟ برو پی کارت!!!!!!!!!!!!!!!

و الان دیگه ظهر شده و من هم  آمدم پی کارم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط اصلان   | 
بعد از استراحت در نخلستان ، راهی قشم شدیم و ناهار را مهمان خانواده حسن بودیم که چه ناهاری بود... جای همگی خالی . نام غذاها را به خاطر ندارم . پلویی بود مرصع ، آمیخته با انواع ادویه هندی (ولی تند نبود) و تکه های شیرین مرغ ، انواع ماهی ، سالاد بسیار خوشمزه و انواع نوشابه. پدر حسن ، یک جنوبی به تمام معنا به پیشواز ما آمدند و امکان ندارد من و شمای شهر نشین بفهمیم اینگونه استقبال و ابراز شادی از خراب شدن ۱۲ نفر بیگانه بر سرتان چه معنایی دارد. ایشان از اهل سنت بودند ولی از آنجا که میدانستند مادر و پدرهای ما شیعه هستند تا جایی که جا داشت از دوستی و مودت بین شیعه و سنی صحبت کردند، از اینکه چقدر دوست دارند حرم امام رضا را ببینند ، از اینکه چقدر شیعیان اصیل خوب هستند و ... و اگر بدانید ، این کمال از خود گذشتگی یک میزبان است که برای رفاه مهمانان اینگونه رفتار کند. مادر من که هنوز مصر است که ایشان شیعه بوده  و قسم و آیه ما هم بی اثر است.

القصه ، پس از صرف نهار دلچسب در غیاب صاحبان خانه (به رسم جنوبی) ، ترکیب این ناهار با خستگی جمع شده از سفر و شنا و بازی های ساحلی بی اختیار ما را به تسلیم در برابر ندای دعوت کننده کولر گازی Cooline واداشت و قیلوله ای دلچسب در اتاق تاریک و خنک ، دو ساعتی وقت ما را گرفت و باعث شد زمانی به جنگلهای حرا برسیم که مد آب تمام شده بود و ریشه در ختان از آب بیرون بود. ولی خوب این هم زیبایی خاص خودش را داشت. با قایق پدر حسن دو ساعتی را در جنگل گردش کردیم و به شما بگویم که تنوع گیاهان و جانوران ، علی الخصوص پرندگان در این جنگل ، به راحتی میتوانست موضوع ۳ -۴ برنامه راز بقا را تامین کند ولی کو آن گروههای مستند ساز بی بی سی و نشنال جئوگرافیک ... وجود حسن غنیمتی بود ، این جوان به اندازه یک دکترای محیط زیست اطلاعات داشت و بی دریغ در اختیار ما میگذاشت. نام تمام گیاهان و جانوران جنگل را میدانست ، نه فقط نام محلی ، نه ، نامهای لاتین و علمی را هم میدانست. حسن اگر در هر کشور دیگری بود تا به حال یک بورسیه تحصیل در رشته زیست محیط (که آرزویش را دارد) گرفته بود ولی چه کند که در روستای انها تنها مقطع ابتدایی و در جزیره انها تنها دبیرستان دولتی وجود دارد... بگذریم. عکسهایی که حسن با دوربین صدهزار تومانی اش گرفته ، روی هرچه عکاس نشنال جئوگرافیک است را کم میکند ، چه زوایایی ، چه نوری و چه لحظه های نابی...

 

حسن چند دقیقه ای موتور قایق را خاموش کرد و از ما هم خواست  ساکت باشیم (که البته به سختی میسر شد) ، ناگهان آرامش و وقار جنگل و ساکنینش با تمام حجم بر ما سرازیر شد. من آن لحظه فهمیدم که حسن راست میگوید: " یک شب خوابیدن در جنگل ، تمام استرس ها و سختی ها را از تو دور خواهد کرد." حیف که نشد...

بعد از جنگل ، نزدیک غروب ، حسن ما را به سمت کوهها برد ، بام قشم نامی است که بر این منطقه گذاشته اند و چقدر با مسما است. گراند کانیون امریکا را ندیده اید؟ ویزا نمیدهند؟ پول ندارید؟ مهم نیست ، خواهر خوانده آن همینجا است ، دره ستاره و تنگه چاهکوه .

تنگه چاهکوه ، تکانم داد ، متحیرم کرد و تصویر خودش را در مغزم حک کرد. تا من باشم که سرزمین ایران را دست کم بگیرم.

 

 

 

 

در میانه های راه ، راههای فرعی وجود داشت که کمتر از خود تنگه عجیب و وهم آور نبودند. جالب این بود که حس غالب در آنجا ترس و وهم نبود ، یک نوع شور و شگفتی بود . مثل احساسی که در ورود به یک کلیسای بزرگ مثل نوتردام به انسان حاکم میشود. یک نوع روح و انرژی مثبت به وضوح احساس میشد. تنگه هم مثل اهالی قشم ، گرم و مهربان و در عین حال مرموز و مغرور بود.

 

 

تنگه ، کارگاه تندیس سازی طبیعت بود . و چقدر ذلم میخواست میتوانستم آن را همانطور که خالق عالم ساخته ، به تصویر بکشم ، اما چه کنم که مقدوراتم همین بود. باید میبودید تا روح تنگه ،خود، در آن خلوت غروب هنگام ، چشمان شما را  به تسخیر میکشید و سینه شما ر ا مملو از تسبیح میکرد.

 

 

ذهن شما میتواند ساعتها و روزها با تشبیه و تفسیر اشکال سنگهای آهکی این تنگه مشغول باشد. فارغ از بدبختی و دود و دم شهرهایمان.

غروب شد و سفر ما به قشم به آخر رسید. روز بزرگ تمام شد و ما خیلی خسته اما خوشحال و با روحیه ، حسن را و خانواده مهربانش را به خدا سپردیم و از لافت و پل ، خودمان را به بندرعباس و هتل و دوش آب داااغ و شام رساندیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:10  توسط اصلان   | 
سلام به همگی

سال نو مبارک باشه . خیلی شرمنده ام که قدری این مثنوی تعطیل شد. قصد دارم در این وقت تنگ قدری از سفرم براتون بگم و الباقی را بگذارم برای وقت دیگر و فرصت بهتر.

مدیوم اینترنت شاید برای نشان دادن انچه من در این سفر شاهد بودم رسانایی کافی نداشته باشه ولی فعلا تنها گزینه من برای نشان دادن زیباییهایی است که نظاره گر اونها بودم.

مقصد اول ما بندر عباس بود .

 

شب اول در کنار ساحل ارام و زیبای هتل هما ، هر چه خستگی در درونم بود ، به ابهای خلیج پارس سپردم ...

 

 فضاها و نحوه محوطه سازی این هتل تماما در خدمت مفهوم آرامش بوده. آفرین به معمار هتلهای هایت که هر کجا که بروی از شمال و جنوب و شرق و غرب ، بهترین ها را در ایران ارائه کرده. هتلهای هایت هیچ دخلی به این بناهای معوجی که امروز به نام هتل ساخته میشود ندارند.

روز اول بعد از گردشی در بندرعباس ، با کشتی به قشم رفتیم و مطابق رسم معمول صبحی به خرید غروب شد. جزیره عظیم قشم با حدود ۱۳۰ کیلومتر طول و ۳۰ کیلومتر عرض حدود ۲۰ روستا و ۳ شهرک  در خودش جای داده که یکی از اونها شهر قشم هست . ما برای خرید مایحتاج ضروری و غیر ضروری ، قشم و درگهان و لافت را انتخاب کردیم. و در همان یکروز پرونده بحث شیرین خرید بسته شد.

 

 

 

روز بعد ، از طریق بندر پل که در ۷۰ کیلومتری بندر عباس واقع شده با قایق معمولی به بندر لافت رفتیم. فاصله قشم با سرزمین اصلی در این قسمت تنها ۵۰۰ متره. بندر پل همونجایی است که خودروهای شخصی رو به قشم منتقل میکنن. من با توجه به صف ۶ کیلومتری (بله ، ۶ کیلومتر ماشین !!!!) خیلی خوشحال شدم که خر نداشتم

در لافت ، مهماندار ما ، حسن که کلی در باره اون ، خانواده اش و شخصیت اصیلش برایتان خواهم نوشت ، به استقبال ما امد و درس من با موضوع "مهمان نوازی اصیل جنوبی یعنی چه " به همراه دو واحد اضافی قشم شناسی و یک واحد محیط زیست شروع شد.

 

مرسی حسن ، نه فقط بابت یک روز کامل که با ما گذراندی ، نه فقط به خاطر ناهار خوشمزه جنوبی ،نه فقط به خاطر خودرو و قایقی که در اختیار ما گذاشتی ، نه فقط به خاطر اینکه بدون اینکه ما را قبلا دیده باشی مثل عزیزترین دوستانت با ما برخورد کردی بلکه به خاطر اینکه به یادم آوردی  انسان بودن ، خوب بودن و ایرانی بودن یعنی چه .

به همراه حسن ، عرض جزیره را طی کردیم و با قایق ، به سمت جزیره هنگام راه افتادیم، جایی که به خاطرش صبح زود راه افتاده بودیم تا قبل از ساعت ده صبح به میعادگاه دلفین های هنگام برسیم. دلفین ها در این ساعت نزدیک ساحل قدری بازیگوشی میکنند و بعد برای شکار راهی دریا میشوند. و این را هم حسن به ما گفته بود. دوربینم بازی درآورد و نتوانستم عکس بگیرم . ولی اگر حرف مرا قبول میکنید باید بگویم که مناظر بازی ذه بیست دلفین خوشحال در اطراف قایق ، چیزی نیست که برای ثبتش نیاز به دوربین باشد. اتوماتیک در حافظه شما حک میشود.

 

 بعد از دلفین بازی به ساحل جزیره رفتیم و تنی به اب زدیم و در یک نخلستان ضمن استراحت ،

با ۴ تا گاو باب دوستی گشودیم که ناموفق بود.

 

 

این از نیمه اول آن روز بزرگ. بقیه بماند برای فردا.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط اصلان   | 
عیدتون پیشاپیش مبارک 

باد بهاری وزید، از طرف مرغزار                               باز به گردون رسید، ناله‌ی هر مرغ‌زار

سرو شد افراخته، کار چمن ساخته                       نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار

گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست             سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار

شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خورد          بید مگر فارغست، از ستم نابکار

شیوه‌ی نرگس ببین، نزد بنفشه نشین                 سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار

خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع              ناله‌ی موزون مرغ، بوی خوش لاله‌زار

هر گل و برگی که هست، یاد خدا می‌کند       بلبل و قمری چه خواند، یاد خداوندگار

برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش                   هر ورقی دفتریست، معرفت کردگار

وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم               تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار

بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان            طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار

بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت          وقت بهاران گذشت، گفته‌ی  سعدی بیار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این گل و شعر شیخ اجل تقدیم باد به تمام شما دوستان خوبم .

امیدوارم سال ۱۳۸۷ سالی متفاوت ، پر برکت ، زیبا و پر از اتفاقهای خوب برای همه ما باشه.

امیدوارم همه ما در پایان سال ۸۷ خوشحالتر از الان باشیم (اگه خوشحالین البته)

امیدوارم در سال ۸۷ همه پولدارتر بشن .

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکی مریض نشه و اگه مریضه تا قبل ۱۳ خوب بشه .

امیدوارم در سال ۸۷ همه یک مسافرت خارج و دو مسافرت داخل برین.

امیدوارم در سال ۸۷ دوستای اینترنتی همدیگه رو ببینن .

امیدوارم در سال ۸۷ دشمنای اینترنتی همدیگر رو ببخشن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه بچه های سر چهارراه برن مدرسه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه مدرسه ها و دانشگاهها مجانی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ حداقل حقوق ۱ میلیون تومن بشه.

امیدوارم در سال  ۸۷ بلیط سینما مجانی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه دوبار به دیدن تئاتر خوب برن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ۱۰ جلد کتاب بخونن.

امیدوارم در سال ۸۷ براد  و انجی بیان ایران خونه من (این یکی برای همه نیست)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ بیمارستانی از مریض بیمه پول نگیره.

امیدوارم در سال ۸۷ همه فیلمها به جشنواره برسن.

امیدوارم در سال ۸۷ بهرام بیضایی دو تا فیلم بسازه و سه تا کتاب منتشر کنه.

امیدوارم در سال ۸۷ یه فیلم ایرانی بره اسکار.

امیدوارم در سال ۸۷ یه فیلم هالیوودی سیمرغ بگیره.

امیدوارم در سال ۸۷ همه برن سر قله کلک چال بایستن تهران رو نگاه کنن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ورزش کنن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه غذای سالم و اب بهداشتی داشته باشن.

امیدوارم در سال ۸۷ برق و گاز قطع نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ جیره بنزین همه سه برابر بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ یک هیوندای سانتافه تو قرعه کشی به من برسه (اینم خصوصیه)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس تصادف نکنه.

امیدوارم در سال ۸۷  وبلاگ ها پر از مطلب خوندنی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس با کسی دعوا نکنه .

امیدوارم در سال ۸۷ همه ادمهای خوب زنده بمونن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ادمهای بد برن به پاتاگونیای جنوبی  و همونجا بمونن.

امیدوارم در سال ۸۷ صفحه حوادث همه روزنامه ها سفید چاپ بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس تو دنیا سر بی شام زمین نذاره. (غیر از ادمای رژیمی البته)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس معتاد نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه مسلسلها گیر کنن و همه مینها بپوسن و خاک بشن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه خرسهای قطبی یخ کافی برای بازی و شکار داشته باشن.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ زنبور عسلی مامانشو گم نکنه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ دختری دنبال پارادایز نگرده.

امیدوارم در سال ۸۷ فرانچی ادب بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ کمد اقای ووپی مرتب بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ شبد (سگ تپل) به دمبش برسه.

امیدوارم در سال ۸۷ پینوکیو ادم بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ جینا از جوجگی در بیاد.

امیدوارم در سال ۸۷ دمب سگ اقای پتیبل رو کوسه ها گاز بگیرن.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس پول هیچکس رو نخوره.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ چکی برگشت نخوره.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس ورشکست نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ کارگر و کارمندی اخراج نشه.

و بالاخره امیدوارم منو ببخشید که تا ۱۷ فروردین میرم سفر و در خدمتتون نیستم.

عید بر همه خوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:58  توسط اصلان   | 
ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ...

روزهای پایانی سال است. مردم به عادت مالوف در تکاپوی خرید و خانه تکانی و سفر و فروشندگان در تلاش فراوان برای تکاندن جیب مردم و تبدیل اجناس روی دست مانده به پول نقد.

این میان اما عده ای به دنبال کسب روزی از سخت ترین راه ممکن هستند. دیروز (جمعه) به همراه همسرم به یک مرکز نگهداری کودکان استثنایی (عقب مانده) رفتیم به این امید که شاید با خرید چیزکی بتوانیم کمی عید را به آنجا نزدیکتر کنیم و ادای دین . ولی آنچه دیدم ، و آنچه چهار حس دیگرم به مغز منتقل کرد، پیامی بود بسیار صریح و رک : " اصلان ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ، عرض خود میبری و زحمت ما میداری"

اول از همه میخواهم از عزیزان صبوری بگویم  که با وجود محدودیت های فوق العاده مالی و پرسنلی ، و با وجود عدم حمایت دولتی ، این کودکان و نوجوانان را مثل بچه خودشان تر و خشک میکردند ( بعضی از بچه ها  ۲۴ ساعت "تر" هستند.) ، کاری را انجام میدهند که حتی یکروزش ، حتی یکساعتش ، حتی در مقابل دهها میلیون تومان برای من قابل انجام نیست. آنها نه حقوق دولتی دارند ، نه مزایا و نه پاداش و این حرفها ، مختصر حقوقی است که اغلب ما برای امضاء برگه ها در پشت میز یک شرکت ۵ برابر انرا طلب میکنیم و دیگر هیچ.

من ندیدم که کسی از مربیان و کارگران و مدیران به این بچه ها تشر بزند و یا بدرفتاری کند. برخورد بچه ها هم نشان میداد که ترسی در دل ندارند و خبری از رفتارهای "پشت پرده" و دور از چشم مردم هم در انجا نیست. ولی کمبود محبت در بچه ها اظهر من الشمس بود. این البته تقصیر هیچکس نیست. من به علت شغل پدرم که مدیر یک آسایشگاه معلولین بودند ، از کودکی با این قبیل بچه ها آشنا هستم و یک تئوری در این زمینه دارم.

میگویند خداوند متعال برای انکه زحمت حمل و زایمان و شیردهی را بر "مادر" آسان کند ، یک قطره از محبت و رحمت خود را در دل مادر چکاند و این شد مهر مادری. همه ما از شهد این مهر نوشیده ایم و غنچه قلب ما شکفته شده. کودک عقب مانده اما گلی است که این شهد هم برایش کافی نیست. او به این دنیا آمده تا محبت را هر کجا که هست بنوشد، و تا سیراب محبت نشود ، غنچه دلش نخواهد شکفت.او کودک میماند تا امکان مهرورزی را برای ما بزرگترها و برای همیشه فراهم کند. سرانجام چون در این دنیا جز همان یک قطره از "مهر" را نمیابد به سوی سرچشمه باز میگردد.

 و خداوند رحمان این موجودات همیشه کودک را بسیار دوست دارد. چون علیرغم ظاهر زشت ، صدای ناهنجار ، حرکات زمخت و بوی نامطبوع ، تنها مخلوقات او در بین انسانها هستند که لایق هم نشینی فرشتگانند. انها نه دروغ میفهمند ، نه "بدجنسی" و "زرنگی" برایشان معنا میشود . نه حرص دارند و نه آز آزارشان میدهد. تفاوت و درجه و طبقه برای انها بسیار آزار دهنده است ( این را همه مربیان انها خوب میدانند) . تنها خواسته انها از "بزرگترها" نوازش است ، محبت بی شرط Unconditional love است و مایحتاج اولیه زندگی. یک دست محبت آمیز روی سر آنها ارزشش برابر یک کت و شلوار رالف لورن برای ما است. و یک آغوش گرم ، برای آنها به مثابه بردن یک الگانس در قرعه کشی بانک است. پس نه من نه شما نه مربیان آنها نمیتوانند این کودکان را سیراب محبت کنند. آنها میخواهند ، میطلبند ، التماس میکنند، از لای میله های تخت دستشان را دراز میکنند ، دامن پیراهنها را چنگ میزنند و به شیوه خودشان ، با خنده ها و صداهای غریب ، دلبری میکنند تا بلکه فقط یک لحظه ، یک نگاه ، یک لبخند از شما "شکار" کنند. باورتان نمیشود تا نبینید که آنها با خاطره لحظه های شکار کرده ، عین نزول خواری با سکه هایش ، "حال" میکنند. زیادش میکنند ، بال و پرش میدهند و دفعه بعد که شما را دیدند ، حسابشان را با نزولش تسویه میکنند.

برگردم به بحث خودم ، از مربیان که بگذریم ، چند نفری آنجا بودند که حسابی ما (من و همسرم) را "خفت" دادند. اول به اتاق مدیر میرفتند ، یک چک غلنبه صادر میکردند (یکی از انها ۵۰ برابر مبلغی که ما حسابی بهش افتخار میکردیم ، پرداخت کرد) و بعد با شادی تمام ، میان انهمه بو و نم و صدا ، به میان بچه هامی رفتند و "محبت" توزیع کردند. حقیقت را اعتراف کنم ، نیم بغض من به خاطر بچه ها نبود ، به خاطر احساس حسادتم بود. اینها همانهایی بودند که خداوند فرموده " عبادی الصالحین" اینها همانهایی بودند که خداوند به خاطر آنها خشمش را از گناهان ما فرو میخورد و نابودمان نمیکند. خوش به حالشان، چه جایگاه خوبی در انتظار انها است.

راستش ، تا خود شب درگیر این درسی بودم که خداوند به من داد. هر زمان احساس کردی که "این منم طاووس علیین شده ... " یا به خودت گفتی " من چقدر خوبم !" خداوند شمه ای از بندگان صالحش را مثل آس روی میز میگذارد تا حالی ات شود که چقدر "دستت" خالی است.

ربنا اغفر لنا و رحمنا و انت خیر الغافرین ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:19  توسط اصلان   | 
پسر خاله ای دارم که ده سال از من بزرگتر است . این آدم نقش مهمی در زندگی من داشته . خانواده های ما از سال ۵۹ تا ۶۶ با هم توی یک اپارتمان زندگی کردیم و بخش مهمی از کودکی و نوجوانی من در کنار این ادم و خواهر و برادرهامون شکل گرفته. سهیل (پسرخاله ام) در بین جمع بر و بچه هایی که شب و روز یا ما خونه اشون بودیم یا اونا خونه ما ، رابطه ویژه ای با من داشت. او به عنوان یکی از بزرگترین های جمع و من به عنوان کوچکترین عضو gang همیشه نقش حامی من رو در برابر بچه های دیگه و مخصوصا برادر بزرگتر خودم (که زیاد تحویلم نمیگرفت ) بازی میکرد.

اگر گردشی بود که بزرگترها نمیخواستند من را در آن شرکت بدهند، اگر میهمانی بود که بقیه میخواستند از من پنهان کنند ، اگر دعوایی بود که برادرم به راه میانداخت و اگر ورزش و باشگاهی بود که دیگران میگفتند برای من زود است ، همیشه این سهیل بود که سینه سپر میکرد و با تهدید و تشویق دیگران را وادار میکرد که من را به بازی بگیرند و یا کاری به کارم نداشته باشند. و این کارها را هم بدون اینکه به روی من بیاورد انجام میداد.

نکته مهمتر این بود که سهیل تنها کسی بود که با من بسیار بالغانه و مثل یک هم سن خودش برخورد میکرد. ساعتها گوشش و وقتشو در اختیار من میگذاشت و به من کمک میکرد که یاد بگیرم با جمع ادمهای بالغ چطور رابطه برقرار کنم . این نحوه رفتار برای منی که در استانه بلوغ و بحرانی ترین دوره زندگیم بودم بسیار مغتنم بود و الان هم نمیتونم روی اون قیمت بگذارم.

مثال خاصی که در ذهن دارم ، روزی بود که گروه بر و بچه ها قصد کرده بودند به کوهپیمایی ۴ روزه ای بروند و برادرم از ۱۰ روز قبلش با مادرم هماهنگ کرده بود که در ان چند روز مرا به دنبال قوطی بگیر و بنشان به باغ عمه ام بفرستد. من مثل تمام بچه های دیگر از ماوقع با خبر بودم و بسیار دمغ ، ولی کاری از دستم بر نمیامد و به عنوان یک بچه ۱۲ ساله باید اطاعت میکردم. صبح روزی که گروه ۱۱ نفره به کوه رفته بودند و من دمغ و غمگین کنار جوی اب نشسته بودم و عصبانیتم را سر درختها و سنگها خالی میکردم ، ناگهان یک نفر چشمهایم را از پشت سر گرفت . فکر کردم پسر عمه ام است ولی نه نمیتوانست او باشد . او فردی بسیار مذهبی بود که مطایبه و بازی را مکروه میدانست و خلاصه اهل اینجور شوخی ها نبود. هنوز گیج حدس زدن بودم که صدای سهیل را شنیدم که میگفت " اگه گفتی کیه ؟؟" ...

یعنی چه ؟ اینها که قرار بود ساعت ۴ صبح راه بیافتند؟!؟ سهیل اینجا چکار میکنه ؟ .... خلاصه میکنم . سهیل به محض اینکه فهمیده بود سر من به طاق کوبیده شده ، اول قال و مقال راه انداخته بود و بعد که نتوانسته بود بقیه را راضی کند ، از مینی بوس پیاده شده بود و کلی راه را تا باغ پیاده و سواره طی کرده بود و تا به من رسیده بود ، ساعت ۹:۳۰ شده بود. القصه ما دو نفر ساعت ۲ ظهر جایی بودیم که دیگران ساعت ۵ از انجا به کوه زده بودند. و سهیل با کلی میانبر و قله بریدن و صخره نوردی ، من و خودش را ساعت ۷:۳۰ به جمع رساند. آن ۴ روز ، پر خاطره ترین ۴ روز عمر من شد و در ضمن  دیگر اعضاء جمع که فکر میکردند من نخواهم توانست خودم را به انها برسانم و با خستگی و نق زدن سهیل را هم از گردش باز خواهم داشت ، نگاهشان به من به کلی عوض شد.

سالها بر همه ما گذشت ، بچه ها بزرگ شدند ، ازدواج کردند ، بچه دار شدند ، مهاجرت کردند ،و جمع از هم پاشید . همچنانکه رسم همیشه روزگار است. و در این میان هرکسی را دست سرنوشت به شغلی و کاری گمارد. سهیل اما در این میان مسیر پر پیچ و خمی را طی کرد ، درس را از دیپلم به بعد ادامه نداد که بتواند در بازار مشغول به کار شود. آن زمان تجربه چندانی نداشتم ولی به عنوان یک نوجوان غریزه ام به من میگفت که سهیل برای اینکار ساخته نشده ، خودش تصور میکرد که به اندازه کافی "زرنگ" هست که کسی سرش را کلاه نگذارد ولی من میدانستم که کلاهبردارانی که در بازار های همه جای دنیا مثل سوسک حمام زندگی میکنند ، روزی خود را از کسانی به دست میاورند که خودشان را "زرنگ" میدانند. بعلاوه سهیل که در خانواده پر جمعیتی بزرگ شده بود ، نمیتوانست روی کمکهای پدر کارمندش حساب زیادی باز کند و کاملا بی پشتوانه بود.

سهیل به دام همان کلاه بازان افتاد . سوخت . و زندگی کارمندی و کار در یک کارخانه را شروع کرد. کاری که به دلیل تحصیلات کم او جای پیشرفت چندانی نداشت. مجبور شد مجددا به مدرسه برگردد و کاری را که ناتمام گذاشته بود در سخت ترین شرایط دنبال کند تا به جایی برسد. ۸ سال کوشید ، در همان اثنا ازدواج خوبی کرد و کم کم زندگیش به سمتی میرفت که به ثبات برسد. خانه ای را با وام و قرض خرید ، ماشینی را به قسط برداشت ، مبلی ، تلویزیونی خرید و خلاصه زندگیش از "بهانه های کوچک خوشبختی " پر شد. به دنیا آمدن فرزندانش هم شادی او را کامل کرد...

و من که از دور نظاره میکردم ، از این قصه شاکر بودم و شادمان. عیدی ، مناسبتی اگر ما را در کنار هم مینشاند، گپی بود و سلامی و درد دلی . تا روزی در حدود ۵ سال پیش ، در یک مهمانی، سهیل مرا در گوشه ای دور از دیگران به مشورت فراخواند. داستان این بود که سه تن از همکاران کارخانه سر به شورش برداشته بودند و عقیده داشتند که شرکت حق انها را خورده و باید با استعفاء و تشکیل یک شرکت و وارد شدن به رقابت با شرکت فعلی ، حال مدیران کارخانه را گرفت، انها در این راه سهیل را هم با خود کشانده بودند و با دادن هندوانه های متعدد به زیر بغل او ، وی را به عنوان "پیشکسوت" جریان به مذاکره با مدیران و تهدید انها فرستاده بودند. مدیریت ان کارخانه هم همانطور که رسم مدیریت در همه جا است ، تن به باج خواهی انها نداده بود و حکم اخراج سهیل را به دستش داده بود تا دیگر باج خواهان بالقوه شرکت از انها  درس عبرت بگیرند. حال او از من که از ابتدا کار در صنعت را برگزیده بودم مشورت میخواست که چکار کند ، چگونه شرکت را به ثبت برساند . از روشهای اخذ گرید سازمان مدیریت میپرسید و ...

سهیل حرف میزد و حرفهایش به گوش من نمیرسید. من تمام مدت به او نگاه میکردم ولی ذهنم در جهت دیگری متمرکز بود. چرا ، چرا سهیل تسلیم بازی ان سه احمق شده؟ چرا زمانی که میخواست "پیشکسوت" بازی دربیاورد با من مشورت نکرد. حالا با اینهمه قسط و قرض و قوله و بچه مدرسه ای و نوزاد در راه ، تکلیف چیست؟ به دنبال راهی میگشتم که بتوانم راضی اش کنم به کار برگردد و فردا خودم به سراغ مدیر کارخانه او بروم و بر سر شرایط "غلط کردم نامه " سهیل با او به توافق برسم که ناگهان شنیدم سهیل دارد میگوید که برای خانه اش مشتری خوب پیدا شده و با این سرمایه میشود فلان سالن تولید را اجاره کرد و بهمان ماشین تولیدی را خرید و همان محصول شرکت را تولید کرد.....

فاجعه بود. سهیل مثل تمام کسانی که زندگی شغلی شان در سطوح پایین سازمانها طی میشد ، تصور غلطی از کسب و کار یک شرکت تولیدی پیدا کرده بود. اشخاص اینچنینی همواره تصور میکنند که به محض تهیه ماشین آلات تولیدی ، دیگر تولید به راه میافتد و مشتریان پشت در صف کشیده اند که محصول انها را خریداری کنند. انها هیچ تصوری از روشهای بازاریابی و فروش ، هزینه های کیفیت ، روند مالی و میزان سرمایه در گردش ندارند . انها فکر میکنند به محض اینکه در کسوت "مدیر عامل" به بانک بروند ، سیل پول و وام به سمتشان سرازیر میشود و تمام سازمانهای دولتی در پیش رویشان تعظیم خواهند کرد. انها هرگز ندیده و نشنیده اند که مدیران شرکتها چه میزان از محدودیت منابع مالی ، مشکلات کارگری ، بازار رقابتی ناسالم و سیستمهای پوسیده دولتی رنج میبرند و لاجرم بالکل وجود چنین مشکلاتی را منکر هستند. رویای انها تملک ابزار تولید است و فکر میکنند با تصاحب یکسری ماشین الات ، بقیه مسائل خودبخود حل میشوند. "مدیر عاملی" هم که کاری ندارد ، یک دست کت و شلوار است ، یک ماشین شیک ، یک دفتر و یک منشی و یک خودکار سبز که چک و برگه مرخصی امضاء میکند!!!!

و حالا ، من بودم ، سهیل بود و اتاقی که دور سر من میچرخید. او در رویای "مدیریت" و من در کابوس داستان تکرار شونده کارمندانی که شرکت را ترک میکردند و پس از مدتی ، بسته به میزان پوست کلفتیشان، مال باخته و سرمایه از کف رفته به التماس شغل قبلیشان به شرکت برمیگشتند و اغلب هم نا امید میشدند. سهیل در اندیشه به رقابت برخاستن با شرکتی به ارزش چند ده میلیارد تومان با سلاحی به برندگی اپارتمان ۱۰۰ میلیونی اش و من در کابوس چگونگی راضی کردن او به انصراف از چنین حماقتی.

نتوانستم . سهیل امروز (۴ شنبه) ورشکست شده ، ساعتی پیش گریان از خانه من بیرون رفته و من بغض دارم . میدانید دیدن گریه یک مرد ، پدر ۳ فرزند ، چه به روز ادم میاورد؟ و این مرد گریان ، سهیل بود، حامی کودکی من!!! نزدیکترین قوم و خویشم ! بغض دارم چون سهیل مرا از کوه و دشت گذراند تا به "مرد" شدن به "بزرگ" شدن به "محترم" واقع شدن برساند و من ، نمیتوانم برای او که بدهیش از مرز ۸۰۰ میلیون گذشته کاری بکنم. فریاد دارم که چرا نتوانستم ۵ سال پیش منصرفش کنم ، گریه دارم چون سهیل مستحق چنین سرنوشتی نیست ، دلم شکسته چونکه دستم بسته است و پایم به زنجیر است. بیچاره ام چون کوچکترین طلبکار او قدرتی ورای تمام اشنایان و رابط های من دارد. خشمگینم چون نامردم دوست نما ، سهیل را به اینجا کشاندند و خود هم اکنون در همان کارخانه به سطوح بالا رسیده اند. نا امیدم چون میدانم این پایان سقوط سهیل نیست ،  تنها شروع ان است!!!

و در این ملغمه احساسات همه ناخوشایند ، به فکرم رسید که بنویسم ، شاید آرامتر شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط اصلان   | 

سلام

به تایید آمار ۹۵٪ از شما که به اینجا میایید ، از آشنایان ویولت هستید. در حقیقت کافه جویبار شعبه سایت ویولت خانمه و بنابراین نیازی به معرفی نیست.

ویولت برای من چند ویژگی بارز داره که پررنگ ترین اونها عبارتند از :

- این انسان علیرغم انکارهای متعدد خودش ، مهربانه ، خیلی زیاد

- این آدم ، پر اراده و انرژیکه ، وحشتناک

- این خانم ، باهوشه ، تیزه و موقعیت سنج

- و بالاخره اینکه ، بیان رک ، صمیمی و مستقیم داره

و اما خود بحث :

نشانه های بارز تمامی صفات فوق در بحث اخیر وبلاگ ویولت خانم بروز کرده.

ایشون پستی فرستاد در مذمت آقایانی که از خانمهای باهوش گریزانند (گفتار رک و مستقیم ) و آتش بحث رو داغ کرد (انرژیک) ، به شیوه ای پستشو فعال نگه داشت تا تنبلهایی مثل من هم به بحث دسترسی داشته باشند (باهوش) و خوب طبیعی بود که در ضمن چنین بحث داغی یکی دو نفری هم بهشون بربخوره و ناراحت بشن . حالا همین خانم انرژیک رک و صریح سویه دیگر خودشو که همان مهربونی بی حدشه نشون میده و با پست بعدیش اقدام به خود زنی میکنه . به قول همشهریهای آقای کیانیان به خودش اسناد ( به کسره الف) میبنده تا دل رنجیده دوستاشو دوباره به دست بیاره. از اسم پست بگیرید که تهمت بی ادبی رو باخودش داره تا بیماری غریب هایپرگرافیا!!!!!!!! مغز تیز و با کفایت خودشو متهم به تاثیر پذیری از بیماری میکنه و ... خوب ، اگه این ادم مهربون نیست ، چیست ؟ یا ایها الناس !؟! آدم از یه دوست دیگه چه انتظاری باید داشته باشه ؟ از یه باغبون خوب انتظار دیگه ای هست که میون ۲۰۰۰ گلی که هر روز به همت اون پرورش پیدا میکنه برای یک دونه گل خودشو به آب و آتیش بزنه و از خودش مایه بذاره؟ بگذریم . به ایشون قول دادم که بحث رو اینجا ادامه بدم که سعی میکنم بهش وفا کنم :

من نزدیک به نیمه عمرم هستم. اگر عمر مفید را محسوب کنیم که مدتها است عمر من از نیمه گذشته . سعی کردم این عمر خیلی بیحاصل نباشه ، سایت فلیکستر  کمکم کرد که بفهمم حدود ۱۸۰۰ فیلم در این مدت عمر دیدم . حدود ۲۵۰۰ جلد کتاب کتابخونه پدری رو نشخوار کردم ، در دانشگاه خودم اولین ادمی بودم که کامپیوتر ۱۴۵۰۰۰ تومنی رو با حقوق ساعتی ۵/۲۷ تومان خریدم تا ازش سر دربیارم (قبول دارم حماقت بزرگی بوده ،  ولی خوب من خیلی باهوش نیستم.آن زمان اگر باهمان پول زمین خریده بودم الان عدد صفرهای حسابم یه چیزی در مایه های ۶ و ۸ دلاری بود آن موقع سکه ۱۷۰۰ تومن بود!!! ) و اولین اینترنت باز کل دانشگاه بودم که به تهران کانکت میشدم و تو چه دانی که من چه گویم ای کسی که الان با ADSL ++  داری این متن را میخوانی . با خطوط X25 و سایتهای web to mail و یه اکانت ایمیل کیلوبایتی ۲۰ تومان!!! وبگردی کردم. ولی یک چیز برای من هرگز حل نشد. و آن،  این سئوال بود که چرا ما ادمها ، انسانها ، فرزندان حضرت ادم وقتی پای مسائل رابطه ای پیش میاد با یک سری قالبها و پیش فرضها با هم روبرو میشیم؟ پر رنگ ترین حالت برخوردها رو من زمانی دیدم که سعی میکردم با یک دختر خانم رابطه برقرار کنم . شرط میبندم همین الان گوشه لب شمای خواننده هم لبخندی شکوفا شده ! نه؟ و مشکل من هم همینجا بود. به محض اینکه دوستانم ، فامیلم و اطرافیانم میدیدند که با دختری صحبت میکنم و یا کتاب و جزوه رد و بدل میکنم . میخندیدند که فلانی باز پشه رو هوا نعل میکنی و یا بابا ایوول چه جراتی و ... همین داستان را حتی با خود آن دختر خانمها هم داشتم . به محض باز کردن سر صحبت با یک نفر یا با گارد بسته روبرو میشدم و یا با لوندی و عشوه که هردو مورد برایم توهین امیز بود.

البته بخشی از ماجرا به خود من برمیگردد . من در مدرسه مختلط درس خواندم ، جایی که دخترها و پسرها زیاد با هم متفاوت نبودند. با هم حرف میزدیم (بی خجالت) ، درس میخواندیم ، رقابت ورزشی و درسی داشتیم و معیارهایمان بر مبنای جن سیت شکل نگرفت . کلی دوست دختر داشتم همانطور که کلی دوست پسر و حرفهایمان مشترک بود. با هم بزرگ شدیم و هنوز هم بعضی هایشان را درخیابان و کوچه میبینم و سلام و علیک داریم. ولی در همین سلام و علیک هم میبینم و مشهود است که دنیای ما تمام شده ، رابطه ها تغییر شکل داده و امروز شوهر این خانم و یا پدر ان خانم اصلا تصور هم نمیکند که در پشت برق چشمهای من و شوق من در سلام دادن به همسر یا دختر ایشان چیزی جز شادی دیدار دوست کودکستان و دبستان نیست... نه دنیای ما کاملا منقلب شده و من هنوز این را نفهمیده ام و اذعان میکنم که نخواهم فهمید...  

به نظر من که شاید خلاف نظر رایج باشد و لاجرم مثل سکه شاهی بیگانه و یا سکه میری دودمانش منقرض گشته ، بی ارزش است. انسانها میتوانند و باید بدون در نظر گرفتن جنسیت فرد متقابل نوع رابطه شان را بر مبنای شخصیت ، سواد ، سطح هوش یکدیگر و نوع نیازشان به هم تنظیم کنند و دوستی را بر پایه همین رابطه شکل دهند.

اگر خواهان ارتباط جن سی با کسی هستید ، خوب دیگر این پوشاندن در لفافه و پنهانکاری و شتر سواری دولا دولا چیست ؟ فردی است که ظاهرش را پسندیده اید و اگر او هم همین احساس را به شما داشته باشد کافیست تا رابطه شکل بگیرد. اگر خواهان دوست یکرنگ هستید دیگر به ظاهرش چکار دارید؟ من هرگز فراموش نمیکنم که یکی از بهترین دوستانم ، تنها کسی که میان اطرافیانم  بیش از من خوانده بود و بیش از من فکر میکرد و مصاحبتش به من ارامش میبخشید ، خانمی بود که خداوند زیبایی ظاهر فوق العاده ای هم به او بخشیده بود . هر زمان ما دو نفر در مهمانی های خانوادگی یا جمع های دوستانه با هم گفتگویی داشتیم ، نیشخند حاضرین و نصحیت هایشان که فلانی ایوالله یا ببینم تو از کی تا حالا با ... و ... جرات رقابت پیدا کرده ای ،و یا تبریک های تمسخر آمیز بزرگترها،  برای من در حکم فحش و ناسزای نه از ان بدتر بود.

نمیفهمیدند و نمیخواستند هم که بفهمند که رابطه ها میتوانند بر مبنای تمایل جن سی شکل نگیرند که نه من نه آن خانم خواستار هم ا غو شی یکدیگر نبودیم . دو انسان بودیم که مصاحبت لذتبخشی داشتیم و سنگ صبور هم بودیم. ساعتها و شبها تا صبح با هم تلفنی (تنها واسطه زمان ماقبل اینترنت ) تماس داشتیم ، بارها با هم تنها قرار گذاشتیم تا راز دل بگوییم و در همان زمان ، هم من و هم این خانم شرکای جن سی خود را داشتیم و رابطه خوب و موفقی هم بود.

بگذریم . مسئله  لاینحل برای من همین است. چرا باید تصور کنیم که هر نوع رابطه بین زن و مرد رابطه راکب و مرکوب است؟ چرا باید دیدگاهمان را انقدر محدود کنیم که تکنیک های رکاب گیری و رکاب دهی را به هر نوع رابطه ای تسری دهیم ؟ چرا باید وسط یک گفتگوی روشنفکرانه یا یک گپ دوستانه یا یک جلسه شغلی ، پای جنسیت ها را وسط بکشیم. چرا باید مسئول کارگزینی از من بپرسد که ترجیح میدهم همکار جدیدم خانم باشد یا اقا ؟!؟! قبل از اینکه بپرسد میخواهم مهندس باشد یا دیپلمه و یا ۱۰ سال سابقه داشته باشد یا صفر کیلومتر باشد؟ چرا باید زن یا مرد بودن همکارم مهم باشد ؟!؟ ما قرار است با هم کار کنیم .

من فقط میتوانم بگویم که شاید چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

فکر میکنم برای رساندن نظر و مقصود خودم تا همین حد کافی است. الباقی نظر و رای شما است و نحوه برخوردتان با این موضوع.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:41  توسط اصلان   | 
امروز ، کرکره کافه رو که بالا زدم ، دیدم کلی از دوستام منتظر ایستادن . ناگهان احساس کردم که این دنیای مجازی چه جای خوبیه ، خیلی بهتر از دنیای واقعیه . دوستانی که ماهها و حتی سالها است به علت گرفتاری و هزار دلیل دیگه به خونه ام نیامدن ، اینجا بودن . اون دوستهایی هم که در عالم مجازی پیدا کرده بودم و الان از عزیزانم شده اند هم اینجا سر زده بودند. تازه در همین دشت اول دوست جدید هم پیدا کردم. شکر لله العلی العظیم.

دوستان سلام و ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:33  توسط اصلان   | 
کرکره های کافه را بالا زده ام ، نشسته ام روبروی جویبار کوچک لحظه ها ، منتظر دوستی که از راه برسد و با هم تولد این پاتوق را جشن بگیریم.

بفرمایید، چای و قهوه و سیگار مهیا است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:9  توسط اصلان   |