![]()
تالکین (۱۹۷۳-۱۸۹۲)
جی. آر آر تالکین را میشناسید ؟ خالق دنیایی که بخش کوچکی از آن را در سه گانه سالار حلقه ها دیده اید.
وسعت فکر و خلاقیت تالکین حیرت آور است. اگر تصور میکنید که با دیدن سه گانه پیتر جکسون ، به تمام زوایای دنیایی که او طراحی کرده ، سرک کشیده اید ، باید عرض کنم که در اشتباه هستید.

او در ۱۴ کتاب و دهها مقاله ای که از او منتشر شده ، بیش از ۳۰۰ سرزمین ، شهر ، منطقه جغرافیایی ، ساختمان ، دژ ، خانه ، دیوار دفاعی و امثالهم را با دقتی مثال زدنی تشریح کرده و در دل این مکانها ، انسانها و جن ها و دیوها و پری ها را قرار داده آنهم در تعاملی که سرشار از ظرافت است و لطافت.
اگر قیل و قال دنیایی که از اول عمر ، هر روز در آن چشم گشوده اید ، حوصله تان را سر برده ، اگر به دنبال فرار از این دنیا و دود دمش ، دنبال پناهگاه هستید ، دنیای تالکین پیشنهاد مناسبی خواهد بود.
برای آشناتر شدن با این دنیا ، قبل از مطالعه کتابها و دیدن فیلمها ، بد نیست سری به این سایت بزنید:
بعد از این هر وقت فرصتی داشته باشم ، یکی از اجزای دنیای تالکین را برایتان معرفی خواهم کرد.

"زوربای یونانی" را خوانده اید ؟ حداقل فیلمش را که دیده اید ؟! همان دوساعت رویای بینظیری که بر پرده نقره ای متجلی میشود و با پایانش ، چیزی به من و شما میافزاید ؟
اگر پاسخ مثبت است فبها المراد و اگر منفی ، بشتابید به سوی اولین کتاب فروشی و بگویید "آقا ، کتابهای کازانتاکیس کجاست؟"لازم نیست بپرسید که دارد این کتابها را یا نه ، هیچ کتابفروشی که سرش به تن بیارزد ، بدون آثار او نیست.
![]()
کازانتاکیس ، یک عثمانی به دنیا آمد . در سال ۱۸۸۹ ، جزیره کرت ، زادگاه او تحت حاکمیت عثمانی بود ولی ساکنان یونانی این جزیره ، هرگز حکومت ترکها را از ته قلب پذیرا نشدند و برای نیکوس کوچک ، تیراندازیهای شبانه و شورش ها و درگیری های خیابانی ، بخشی از زندگی روزمره بود.
نیکوس اما ، با فلسفه ملی گرایی و پرستش وطن کنار نیامد. او فرزند جهان بود ، مخلوقی که هرگز به خط و خطوطی که قدرتمندان به دور ملتهایشان میکشیدند ، توجهی نمیکرد و جابجا شدن این بت های دنیای مدرن برایش کوچکترین اهمیتی نداشت. چه فرقی میکرد که ترکها مردم را به خاطر مالیات فلک کنند یا سربازان یونانی بر سرشان خراب شوند؟ آنچه برای او اهمیت داشت آن بود که انسانها از هر رنگ و زبان و قومیت که هستند ، به هر دولتی که مالیات میدهند ، یادشان باشد که زندگی و زنده بودن هدیه ای است که تنها یک بار به هر انسانی اعطا میشود و باید این پیمانه را تا به انتها بفهمند و بنوشند.
نیکوس ، مثل خیلی از ما رشته تحصیلی را برگزید که کمترین علاقه را به آن داشت. او حقوق خواند ، درسی که برای فردی مثل او که از قضاوت کردن و قضاوت شدن متنفر بود ، بسیار بیفایده مینمود. پس از اتمام درس حقوق ، به مقصد تمام هنرمندان و ره گم کردگان جهان راهی شد: پاریس ، بزم بیکران کره خاکی .
در پاریس ، حقوق را رها کرد و به فلسفه روی آورد ، در این راه خود را پیرو هنری برگسون یافت .
نیکوس ، در سال ۱۹۱۴ زوربای خودش را در قالب سرگشته ای به نام آنجلوس سیکلیانوس یافت . نیکوس زن و فرزند را رها کرد و به دنبال سیکلیانوس دو سال تمام به ولگردی در یونان و مناطق یونانی نشین اروپا رفت.
همسرش که در ۱۹۱۱ با او ازدواج کرده بود تا ۱۹۲۶ بیشتر طاقت نیاورد و از نیکوس جدا شد. نیکوس کازانتاکیس ، فیلسوف جهان وطن بعد از آن هرگز در یک جا مستقر نشد . شهرها و کشورهایی که او برای زندگی برگزید ، لیست قابل توجهی است برای ۳۵ سال : پاریس ، برلین ، ایتالیا ، روسیه ، اسپانیا ، قبرس ، کوه سینا ، چکسلواکی ، بندر نیس ، آنتیبس ، چین و ژاپن .

تنها خانه ای که نام او را به عنوان مالک بر خود داشت ، ویلایی بود نقلی در بخش کهنه شهر آنتیبس . او مالک هیچ خانه دیگری نشد.
او مانند اکثر روشنفکران دوران خودش ، برای مدتی دم به تله کمونیسم داد ولی پس از چندی ، با دیدن ماهیت واقعی "بهشت کارگران" از آن تبرئه جست و به آغوش انسانیت و انسان بودن بازگشت .
در سال ۱۹۴۶ ، کانون نویسندگان یونان ، او را برای دریافت جایزه به بنیاد نوبل معرفی کرد. کازانتاکیس این جایزه را دریافت نکرد . او با اختلاف تنها یک رای ، رقابت را به آلبر کامو واگذار کرد. کامو ، بعدها نوشت که اگر از خود او میپرسیدند میگفت که نیکوس کازانتاکیس صدها بار شایسته تر از او برای دریافت این جایزه بوده.

در سال ۱۹۵۶ ، طبیعت اما ، نیکوس را به دریافت بیماری لوک امیا (سرطان خون) مفتخر ساخت. او علیرغم این بیماری ، جهان را به حال خود رها نکرد و تخت بیمارستان را در آغوش نکشید ، بلکه سفری به خاور دور را آغاز کرد . سفری که پایانش ، حالت کما بود در هواپیمایی که او را به آلمان میبرد.
او در فرایبورگ آلمان ، میهمانی را ترک کرد و به سوی ضیافت جاودان رهسپار شد.
صدها مقاله ، دهها کتاب و هزاران بیت شعر از او به یادگار مانده که هرکدامش گنجی است اگر از من بپرسید.
زوربای یونانی : حکایت انسانیت و ستایش زیبایی جهانی که خداوند خلق فرموده
آخرین وسوسه مسیح : قل انا بشر مثلکم ...
سرگشته راه حق : داستان سن فرانسیس آسیسی ، سرگذشتی که هر انسانی باید یکبار بخواند ، شاید که بیاموزد.
آزادی یا مرگ
مسیح باز مصلوب
۱۲ سفرنامه ، ۲۰ نمایشنامه و صدها نامه .
بر سنگ قبرش نوشته :
Δεν ελπίζω τίποτα. Δε φοβάμαι τίποτα. Είμαι λεύτερος.
به هیچ امید بسته بودم ، از هیچ نترسیدم ، من آزاد بودم
![]()
We come from a dark abyss, we end in a dark abyss, and we call the luminous interval life
ما از مغاکی تاریک میاییم ، و به مغاکی تاریک فرو میرویم و نام راه نورانی میان این دو را زندگی گذاشته ایم

هفتاد و دومین سال روز انتشار
نخستين چاپ داستان «بر باد رفته» كه برنده دو جايزه ادبي بزرگ شده است سي ام ژوئن سال 1936 انتشار يافت و به توزيع داده شد.
«برباد رفته» پرخواننده ترين داستاني است كه تا كنون در آمريكا نوشته شده است. اين داستان كه در زمينه جنگ داخلي خونين و ويرانگر آمريكاست به چهل زبان ديگر ترجمه و در سراسر جهان انتشار يافته و بر پايه آن يك فيلم سينمايي موفق ساخته شده است.

نويسنده اين اثر بانو «مارگارت ميچل (پگي)» است كه كار نوشتن آن را از سال 1926 آغاز كرده بود. هدف نويسنده كه خود از مردم جنوب آمريكا و متولد شهر آتلانتا است كه در جريان جنگ داخلي ويران شد اين بود كه چنان مصائب اين برادركشي را در قالب داستان بيان دارد كه در هيچ نقطه اي تكرار نشود.
اين داستان آن چنان دلچسب و نافذ بوده است كه از آن زمان تا كنون هر سال يك تا چند بار تجديد چاپ شده است. اين تنها اثر مشهور مارگارت بود، زيرا نويسنده داستان 16 اوت 1949 ، پيش از آن كه 49 ساله شود درگذشت. وي چند روز پيش از آن هنگام عبور از يک خيابان در شهر اتلانتا با يک تاکسي تصادف کرده و دچار خونريزي مغزي شده بود. هنگام تصادف، راننده تاکسي مست بود و به همين دليل به 40 سال زندان محکوم شد. بانو مارگارت 8 نوامبر سال 1900 به دنيا آمده بود.
به نقل از :
میخواهم بدانم کسی از شما یا دوستان شما ، هست که کتاب بالینی کودکی من ، "حقیقت و مرد دانا" اثر بهرام بیضایی را خوانده باشد؟ این شاید تنها کتابی است که از 7 سالگی به معنای واقعی کتاب بالینی من بود . با من بود تا در یک اسباب کشی اجباری در 30 سال پیش گم شد . و داغ دوست گمشده ام هنوز با من است. من نمیتوانم کتابی ، فیلمنامه ای ، تئاتری از استاد ببینم و به ان به عنوان دنباله ای بر ماجراهای پسرک در جستجوی حقیقت نگاه نکنم. نمیدانم ممنون باشم یا معترض ولی بهرام بیضایی از من "پسرک" ساخت. کودکی که در جستجوی ابدی برای مرد دانا است. مردی که همواره یک گام جلوتر از اوست. کودکی که سعی میکند حرمت نگه دارد ، حرمت آب ، حرمت خاک ، حرمت عزا ، حرمت عروسی ، حتی اگر تشنه باشد. کودکی که دعوا نکرده و نمیکند اما از جنگ در کنار فینگیلی ابایی ندارد....
ماجرا برای "پسرک" بیضایی از یک مجلس عروسی شروع شد و برای من از یک مهمانی خانوادگی، تولد هفت سالگیم. کتاب کادوی تولد من بود که یکی از بستگان آقای بیضایی (همکار و دوست نزدیک مادرم)، به من هدیه کرد. موقعی که داشتم کتاب را ورق میزدم و تصاویر غریبش را نگاه میکردم ، شنیدم که هدیه دهنده به مادرم گفت "شاید معناشو نفهمه ، اما بزرگ که بشه خوشش خواهد آمد..." و من ماندم ، مگر چه بود که من نمیفهمیدم؟ اینکه یک کتاب بچه ها بیشتر نبود!؟! من؟ این خانم میدانست که من "ماموریت برای وطنم" را تازه تمام کرده ام ، من ، "کتاب هفته" میخواندم... و این "من" به شدت آزرده شد از اینکه کسی تا این حد او را دست کم گرفته و "من" تصمیم گرفت که بخواند و هفته بعد در محل کار مادرش راجع به آن سخنرانی کند تا همه و از جمله آن خانم بدانند که "اصلان" کسی نیست که بشود او را دست کم گرفت...
و آن کودک ۷ ساله خواند، دوباره خواند ، سه باره خواند و چند باره خواند و یادش رفت که قصد اولش چه بوده ، او دیگر به دنبال "اثبات" خودش نبود ، به دنبال "کمال" هم نبود، سفر او آغاز شده بود ، سفری بی سرانجام به دنبال "حقیقت" ، به جستجوی "مرد دانا" . کودک ، احساس کرد که بزرگتر شده...
سالها بعد ، فصل "سفر به ایختلان" اثر کاستاندا را خواندم و احساس کردم که هنوز در سفرم. باز هم احساس کردم که بزرگتر شده ام...
اخیرا احساس میکنم که دیگر دارد تمام میشود، زمان انکه من بنشینم و بر سر تپه ای خانه بگیرم نزدیک و نزدیکتر میشود و توان من برای جستجوی مرد دانا کمتر و کمتر . دیگر اکنون تصویر موهای سفیدم در آب و آیینه پایان سفر را اعلام میکنند . حالا بچه ها من را "آقا" و همکاران "جناب" خطاب میکنند. جوانها برای مشورت پیشم میایند ... و تمام. چرخه دارد کامل میشود و من برخلاف کودک بیضایی از مرد دانا بسیار دورم...