تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

نمایی از فیلم

هفتاد و دومین سال روز انتشار

نخستين چاپ داستان «بر باد رفته» كه برنده دو جايزه ادبي بزرگ شده است سي ام ژوئن سال 1936 انتشار يافت و به توزيع داده شد.
     «برباد رفته» پرخواننده ترين داستاني است كه تا كنون در آمريكا نوشته شده است. اين داستان كه در زمينه جنگ داخلي خونين و ويرانگر آمريكاست به چهل زبان ديگر ترجمه و در سراسر جهان انتشار يافته و بر پايه آن يك فيلم سينمايي موفق ساخته شده است.


نويسنده اين اثر بانو «مارگارت ميچل (پگي)» است كه كار نوشتن آن را از سال 1926 آغاز كرده بود. هدف نويسنده كه خود از مردم جنوب آمريكا و متولد شهر آتلانتا است كه در جريان جنگ داخلي ويران شد اين بود كه چنان مصائب اين برادركشي را در قالب داستان بيان دارد كه در هيچ نقطه اي تكرار نشود.
     اين داستان آن چنان دلچسب و نافذ بوده است كه از آن زمان تا كنون هر سال يك تا چند بار تجديد چاپ شده است. اين تنها اثر مشهور مارگارت بود، زيرا نويسنده داستان 16 اوت 1949 ، پيش از آن كه 49 ساله شود درگذشت. وي چند روز پيش از آن هنگام عبور از يک خيابان در شهر اتلانتا با يک تاکسي تصادف کرده و دچار خونريزي مغزي شده بود. هنگام تصادف، راننده تاکسي مست بود و به همين دليل به 40 سال زندان محکوم شد. بانو مارگارت 8 نوامبر سال 1900 به دنيا آمده بود.

به نقل از :

http://www.iranianshistoryonthisday.com

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:37  توسط اصلان   | 

جلد

 میخواهم بدانم کسی از شما یا دوستان شما ،  هست که کتاب بالینی کودکی من ، "حقیقت و مرد دانا" اثر بهرام بیضایی را خوانده باشد؟ این شاید تنها کتابی است که از 7 سالگی به معنای واقعی کتاب بالینی من بود . با من بود تا در یک اسباب کشی اجباری در 30 سال پیش گم شد . و داغ دوست گمشده ام هنوز با من است. من نمیتوانم کتابی ، فیلمنامه ای ، تئاتری از استاد ببینم و به ان به عنوان دنباله ای بر ماجراهای پسرک در جستجوی حقیقت نگاه نکنم. نمیدانم ممنون باشم یا معترض ولی بهرام بیضایی از من "پسرک" ساخت. کودکی که در جستجوی ابدی برای مرد دانا است. مردی که همواره یک گام جلوتر از اوست. کودکی که سعی میکند حرمت نگه دارد ، حرمت آب ، حرمت خاک ، حرمت عزا ، حرمت عروسی ، حتی اگر تشنه باشد. کودکی که دعوا نکرده و نمیکند اما از جنگ در کنار فینگیلی ابایی ندارد....

ماجرا برای "پسرک" بیضایی از یک مجلس عروسی شروع شد و برای من از یک مهمانی خانوادگی، تولد هفت سالگیم. کتاب کادوی تولد من بود که یکی از بستگان آقای بیضایی (همکار و دوست نزدیک مادرم)، به من هدیه کرد. موقعی که داشتم کتاب را ورق میزدم و تصاویر غریبش را نگاه میکردم ، شنیدم که هدیه دهنده به مادرم گفت "شاید معناشو نفهمه ، اما بزرگ که بشه خوشش خواهد آمد..." و من ماندم ، مگر چه بود که من نمیفهمیدم؟ اینکه یک کتاب بچه ها بیشتر نبود!؟! من؟ این خانم میدانست که من "ماموریت برای وطنم" را تازه تمام کرده ام ، من ، "کتاب هفته" میخواندم... و این "من" به شدت آزرده شد از اینکه کسی تا این حد او را دست کم گرفته و "من" تصمیم گرفت که بخواند و هفته بعد در محل کار مادرش راجع به آن سخنرانی کند تا همه و از جمله آن خانم بدانند که "اصلان" کسی نیست که بشود او را دست کم گرفت...

و آن کودک ۷ ساله خواند، دوباره خواند ، سه باره خواند  و چند باره خواند و یادش رفت که قصد اولش چه بوده ، او دیگر به دنبال "اثبات" خودش نبود ، به دنبال "کمال" هم نبود، سفر او آغاز شده بود ، سفری بی سرانجام به دنبال "حقیقت" ، به جستجوی "مرد دانا" . کودک ، احساس کرد که بزرگتر شده...

سالها بعد ، فصل "سفر به ایختلان" اثر کاستاندا را خواندم و احساس کردم که هنوز در سفرم. باز هم احساس کردم که بزرگتر شده ام...


اخیرا احساس میکنم که دیگر دارد تمام میشود، زمان انکه من بنشینم و بر سر تپه ای خانه بگیرم نزدیک و نزدیکتر میشود و توان من برای جستجوی مرد دانا کمتر و کمتر . دیگر اکنون تصویر موهای سفیدم در آب و آیینه پایان سفر را اعلام میکنند . حالا بچه ها من را "آقا" و همکاران "جناب" خطاب میکنند. جوانها برای مشورت پیشم میایند ... و تمام. چرخه دارد کامل میشود و من برخلاف کودک بیضایی از مرد دانا بسیار دورم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط اصلان   |