|
|
|
|
|
ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی! ای دماوند از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیومانند با شیر سپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند چون گشت زمین ز جور گردون سرد و سیه و خموش و آوند بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی، تو ای دماوند! تو مشت درشت روزگاری از گردش قرنها پس افکند ای مشت زمین! بر آسمان شو بر ری بنواز ضربتی چند نی نی، تو نه مشت روزگاری ای کوه! نیم ز گفته خرسند تو قلب فسردهی زمینی از درد ورم نموده یک چند تا درد و ورم فرونشیند کافور بر آن ضماد کردند شو منفجر ای دل زمانه وآن آتش خود نهفته مپسند خامش منشین، سخن همی گوی افسرده مباش، خوش همی خند ای مادر سر سپید! بشنو این پند سیاه بخت فرزند بگرای چو اژدهای گرزه بخروش چو شرزه شیر ارغند ترکیبی ساز بیمماثل معجونی ساز بیهمانند...
از آتش آه خلق مظلوم وز شعلهی کیفر خداوند ابری بفرست بر سر ری بارانش ز هول و بیم و آفند بشکن در دوزخ و برون ریز بادافره کفر کافری چند ز آن گونه که بر مدینهی عاد صرصر شرر عدم پراکند بفکن ز پی این اساس تزویر بگسل ز هم این نژاد و پیوند برکن ز بن این بنا، که باید از ریشه بنای ظلم برکند زین بیخردان سفله بستان داد دل مردم خردمند!!!
شاعر: ملک اشعرای بهار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:49 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما برخورد کردید با کسی یا کسانی که دور خودشون رو دیوار کشیدند و اسمشو گذاشتن شرکت ، کارخانه ، مغازه ، دفتر و یا هر کوفت دیگه ای و داخل اون چهار دیوار ، احساس (اعوذ بالله) خدایی بهشون دست داده . مثل کبک خرامان با چندر سال سواد نداشته اینطرف و اونطرف میرن که "این منم ناخدای کشتی طوفان زده عنقریب به گل نشسته ... " {بزرگوار فتحعلی اویسی چقدر خوب این کاراکتر رو در سریال شهر قشنگ به نمایش درآورده بود.} با کارمندان ، درست مثل رعایای به ارث برده (نوکر و کنیز خانه زاد) برخورد میکنن و احساس میکنن که صاحب مال و جان و ناموس اون بیچاره ها هستند. هروقت دلشون خواست بیان سرکار ، هر دستور غیرممکنی دلشون خواست بدن ، هر نامربوطی رو به زبون بیارن و به هیچکس هم حساب پس ندن. خودشون معصوم دو عالم و کارمنداشون ابله تمام عیار !!!! هر وقت یکی از این ناکس ها رو خارج از چهار دیواری خودش میبینم ، که جلوی یک ممیز مالیاتی دیپلمه با حقوق دویست هزار تومن ، مثل مگس له شده روی دیوار ، به خودش میپیچه و ناله و ضجه میزنه ، بی اختیار این شعر مولای روم به ذهنم میاد که :
آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خواندهام مدتی در فکر آن میماندهام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رایزن بر سر دریا همی راند او عمد مینمودش آن قدر بیرون ز حد بود بیحد آن چمین نسبت بدو آن نظر که بیند آن را راست کو عالمش چندان بود کش بینشست چشم چندین بحر همچندینشست صاحب تاویل باطل چون مگس وهم او بول خر و تصویر خس گر مگس تاویل بگذارد برای آن مگس را بخت گرداند همای آن مگس نبود کش این عبرت بود روح او نه در خور صورت بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:5 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب رسمیه ، رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه ... میدانستم که سال ، سال موش است و سال خشکسالی و مرگ و میر ... مادر بزرگم در چنین سالی رفت و دوستانم و امسال هم که ... تا به حال سه بار سال موش بر من گذر کرده ... یا رحمان و یا غفار ذوالرحم به یاد دکتر قهرمان شوخ طبع که دیشب رفت : قهرمان* ، شنيدستم من اسطقسات دگر زو متقن یادت به خیر باد شازده قهرمان ــــــــــــــــــــــــــــ *: در اصل شعر : میرداماد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:53 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.... ویکیپدیا مرسی از دوست عزیزم ویولت که در این هنگامه بی سر و بی دم ، به یادم آورد که امروز سالمرگ اوست. شاعری که دوستش داشتم ، کسی که چونان دیگران نبود و نزیست ، شور بر شعورش غالب نشد و تنها مردی بود که در زمانی که تاریکی حکمفرما بود ، اشعارش به تو راه نور و آرامش را "نشانی" میداد. دلم گرفت ، همیشه دلم میگیرد وقتی به یاد میاورم که دیگر نیستند، اخوان ، شاملو ، سهراب ، نیما ، شهریار ، فروغ ... بی آنکه جانشینی و جایی مانده باشد... فروغی بسطامی به سرداب ذهنم جاری شد و در رثای ملک شعر و ملتزمان رکاب گرفته اش گفت: ای کعبهی مقصودم، وی قبلهی آمالم مپسند بدین روزم، مگذار بدین حالم هم سینه به تنگ آمد از نالهی شب گیرم هم دیده به جان آمد از گریهی سیالم در شامگه هجرش بگداخت تن و جانم در دامگه عشقش بشکست پر و بالم در حسرت دیدارش طی گشت شب و روزم در محنت بسیارش بگذشت مه و سالم ( برای دیدن اخوان ماهها این در و آن در زدم و سرانجام که موعد تعیین شد، یک هفته بعد از وعده ملاقات او با خالق هستی بود...) از زلف پریشانش در هم شده ایامم کز صف زده مژگانش وارون شده اقبالم از شعلهی رخسارش میسوزم و میسازم وز جلوهی رفتارش میگریم و مینالم شب نیست که در پایش تا روز به صد زاری یا جبهه نمیسایم یا چهره نمیمالم گر با رخ زیبایش یکشام به صبح آرم فیروز شود روزم، فرخنده شود فالم گر زلف و خطش بینی معلوم شود بر تو هم معنی اوضاعم، هم صورت احوالم فردا که گنهکاران در پای حساب آیند جز عشق گناهی نیست در نامهی اعمالم آن روز فروغی من از قتل شوم ایمن کاو خط امان بخشد زان غمزهی قتالم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه عرض کنم : به برداشت من این شعر سی یا سی نیست. اخطاری است به همه آنهایی که از یادشان رفته که در این جهان مدتی کوتاه ، خیلی کوتاه میتوان زیست ، حتی اگر نوح نبی باشی. هشداری است به همه آنهایی که با خیال راحت ظلم میکنند و به مهلتی که خداوند به انها داده مغرور و مستکبر میشوند. فریادی است بر سر آنهایی که ضعیف کش هستند و قدرت ناچیز و موقتی خودشان را لایزال و بلا منازع تصور میکنند. این برداشت ممکن است با برداشت شاعر متفاوت باشد. چه پدری که نوزاد میزند و فرزند میکشد ، چه پاسبانی که دزد مینوازد ، چه هنرمندی که قلم میفروشد ، چه زندانبان ابوغریب ، چه اقای میلوسوویچ همه مشمول الطاف این شعر هستند. دوم ، عرض کنم که شعر را ، کوبندگی بغضش را ، فریاد بی پروایش را و حقیقت عریانش را بسیار دوست دارم. هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:15 توسط اصلان
|
|
||
|
|
|
|
|
خبرگزاری رویترز چند عکس رو به عنوان بهترین های سال ۲۰۰۷ انتخاب و منتشر کرده . من از بین اونها چند تایی که به نظرم جالبتر اومدن رو میگذارم اینجا. در ضمن فکری که عکس به ذهن من متبادر کرده رو هم زیر اونها مینویسم. دوست دارم فکر و احساس شما رو راجع به عکس بدونم و با فکر خودم مقایسه کنم.
چو بیشه تهی ماند از نره شیر درآیند آنجا شغالان دلیر
قل یا ایها الکافرون لا تعبد ما اعبد و لا اعبد ما تعبدون . لکم دینکم و لی دین
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ...
پوستینی کهنه دارم من یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود مانده میراث از نیاکانم مرا این روزگارآلود.... برای دیدن همه عکسها اینجا کلیک کنید .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:3 توسط اصلان
|
|
||