تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

تزئینی

بنگر اندر لوح محفوظ، ای پسر        خطهاش از کاینات و فاســدات

جز درختان نیست این خط را قلم       نیست این خط را جز از دریـا دوات

خط ایزد را نفرساید هــــرگـــز       گشت دهر و دایرات سامکات

زندگان هرسه سه خط ایزدند       مردمش انجام و آغازش نبات

زنده‌ی حق را به چشم دل نگر      زانکه چشم سر نبیند جز موات

این که می‌بینی بتانند، ای پسر      گرچه نامد نامشـــان عزی و لات

خلق یکسر روی زی ایشــان نهاد      کس به بت زاتش کجا یابد نجات؟

همچنان چون گفت می‌گوید سخن       دیو در عـــزی و لات و در مـــنــات

حیلت و رخصت بدین در فاش کرد      مادر دیــــــــوان بــــه قول بـی‌ثبات

لاجرم دادند بی‌بیم آشکـــــار      در بهای طبل و دف مال زکات

عاقلان را در جهان جائی نماند      جز که بر کهسارهای شامخات

کس نیارد یاد از آل مصطفی      در خراسان از بنین و از بنات

کس نجوید می نشان از هفــــت زن      کامده‌است اندر قران زایشان صفات

بر نخواند خلق پنداری همی      مسلــــــمات مؤمنات قانتات

هر زمــــان بتر شـــــــــود حال رمه      چون بودش از گرسنه گرگان رعات

گر بخواهد ایزد از عباسیان      کشتگان آل احمد را دیات

وای بومسلم که مر سفاح را      او برون آورد از آن بی‌در کلات

من ز لذت ها بشستم دست خویش      راست چون بگذشتـــــــــم از آب فرات

بر امید آنکه یابم روز حشر      بر صراط از آتش دوزخ برات

حکیم ناصر خسرو حکیم ناصر خسرو قبادیانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط اصلان   | 

یا برقیست ، یا شمعیست ، یا پروانه ای

 

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای    گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟    گفت: یا کوریست یا کریست یا دیـوانـــه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟    گفت: یا برقیست یا شمعــــــیست یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برفست در فصـل تموز    هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

یا مثال سیل خانست آب در فــصل بهار    هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان    حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست     آدمی را ســـنگ و شــیـــشــه چــــرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه اســـت    هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه ای ؟

 

 

ابوسعید ابوالخیر  ابوسعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:37  توسط اصلان   | 

 

هر چیز کـــــــزان بتر نباشد   از مصلحتی به در نبـــاشــد

شری که به خیــــر باز گردد    آن خیر بود که شـــر نباشد

احوال برادرم شـــنـــیـــــدی   فی الجمله تو را خبر نباشـد

خرمای به طرح داده بودنــد    جــــرم بد از این بتر نباشد

اطفال و کسان و هم رفیقـان    خرما بـــخورند و زر نباشد

آنگه چه محصلی فرســــتی    ترکی که ازو بـــــتــر نباشد

چندان بزنندش ای خــداوند    کز خانه رهش به در نباشــد

خرمای به طرح اگر بـبخشد    از اهل کــــــــرم هدر نباشد

تا وقـــت صـــبر بود کردیم    دیــــــگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مـــهربـــانــــی    در شهر شما مگر نــباشــــد

در فارس چنین نمک ندیدم     در مصر چنین شکر نباشــد

هر شب برود ز چشم سعدی    صد قطره که جز گهر نباشد

ما از سر مهر با تو گفتیم    باشد که کسی خبر نباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:38  توسط اصلان   | 

درد من حصار برکه نیست

 درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

بوي عيدي ، بوي نون ، بوي كاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو

بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ 


با اينها زمستونو سر ميكنم

با اينها خستگيمو در ميكنم 


شادي شكستن قلك پول

وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد

بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب 


با اينها زمستونو سر ميكنم

با اينها خستگيمو در ميكنم 


فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور

برق كفش جفت شده تو گنجه ها 


با اينها زمستونو سر ميكنم

با اينها خستگيمو در ميكنم


عشق يك ستاره ساختن با دلك

ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب


با اينها زمستونو سر ميكنم

با اينها خستگيمو در ميكنم


بوي باغچه ، بوي حوض ، عطر خوب نذري

شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن 

توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني 


با اينها زندگيمو سر ميكنم

با اينها خستگيمو در ميكنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:41  توسط اصلان  

 

عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی              وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی 

 

 داغ سلطان می‌نهند اندر دل مردان عشق            تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی

 

 آفتابش تافته در روزن هر عاشقی                      ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی

 

 الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید        بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی

 

 عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد       هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی

 

 

                    

 

 

 برگرفته از دیوان شمس

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:30  توسط اصلان   | 

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان      تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان

تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدم            گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود             بی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان

چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتم           خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود        عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

شعر از ابوسعید ابوالخیر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:26  توسط اصلان   | 
 

گفتند " فلان کس بر روی آب می‌رود! گفت: «سهل است! وزغی و صعوه ای نیز رود گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: زغنی ومگسی نیز بپرد. گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری ‌رود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس از مشرق بمغرب ‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مردآن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد وبا خلق ستدوداد کند وبا خلق در آمیزد و یک نفس از خدای غافل نباشد.

اغلب ما این حکایت را خوانده ایم . اما آن مرد که بود که با خلق در آمیخته بود و یک نفس از یاد خدایش غافل نبود؟ که بود که دشمنش در وصف او میگفت :

«شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گذارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» 

و دوستش مینویسد:

«وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی، که زاییده طبع است، دانست. رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.» 

و استادش گفته بود:

«ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت زیرا که ولایت را خالی دیدیم و درویشان ضایع می‌ماندند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود.» 

من نمیدانم تصوف و عرفان امروز به چه حال درآمده ، چرا که قرن بیستم و بیست و یکم گویا قرون "سوراخ دعا گم کردن" هستند. قرونی که در آن "هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است / همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده / عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است" در چنین قرونی غل و غش مثل موریانه به جان هر چه باور و ایمان است افتاده و پیرو هر آئین که میشوی گویا مثل پینوکیو در انتها "خر"ت میکنند و سوارت میشوند.

ولی میدانم که تصوف بوسعید چه بود:

«آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.» 

و میدانم که عبادت بوسعید وار چگونه است :

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

نزدیکترین شخصیت به بوسعید ابوالخیر ، در فرهنگ غرب ، شاید سقراط باشد ، فیلسوفی که آثار چندانی تالیف نکرد ولی نمیتوان تمدن یونان را بدون او متصور شد . بوسعید هم هرگز کتابی ننوشت ، آنچه هست از اسرار التوحید و رساله حالات ، نوشته شاگردان اوست پس از مرگش ، ولی نمیتوانید و نمیتوانم عرفان ایرانی را بی رد و اثر او تصور کنم .

نخستین از ملامتیون بود که پیروانی دارد که یک حضرت حافظش از سر ما بسیار است. نخستین رباعی سرایی بود که مضامین الهی را در این قالب بیان کرد. نخستین مردی بود که در هنگامه ترک تازی خلیفه های دروغین ، منصور حلاج را شهید خواند. نخستین عارفان نبود ولی تمامی عرفای خلفش از سیره و اندیشه او بهره ها بردند.

امروز ، ابوسعید ما در هیاهوی قیل و قال دون خوان و دون خنارو و پائولو کوئیلو و عرفان هندی و چینی و ویتنامی گم شده . مروارید ما در مردابی از انحراف و هویت گم کردگی ، مدفون شده و اگر نبود درس فارسی عمومی  و تاریخ ادبیات ، هیچکدام شاید اسمش را هم نشینده بودیم .

جالب اینجاست که سروده ها و اشعار شیخ ، تنها جلوه ای از جوشش درونی او بوده و اثر جانبی اندیشه هایش . اگر امروز تنها در تاریخ ادبیات ردی از او جسته میشود ، شوخی غریب روزگار است چه او هرگز ادیب نبوده و نزیسته ، انوری نبوده و خواجوی کرمانی هم نبوده ، عارفی بوده است که در هنگام سماع ، لحنش آهنگین میشده است و کلامش موزون و این نظم را شاگردانش ثبت میکرده اند.

نمیدانم که هستید و از زندگی چه میدانید و چه میخواهید ، ولی اگر در درونتان چیزی هست که "مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح " میدرخشد و گاهی فریاد میزند "مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک" و گاهی وقتها احساس میکنید که زندگی باید چیزی باشد بیش از صبح برخواستن و شب خسبیدن و مال اندوختن و اطاله نسل ، اگر مومن هستید که ایستگاه دنیا تخته پرش است و موقت ، اگر خسته شده اید از اینهمه قیل و قال و دود و دم و بحران بیهوده ، فقط میتوانم خواهش کنم که آن مرغک درون را آخر هفته ای ، شبی ، سحری به میهمانی طبیعت ببرید و اسرار التوحید ابوسعید برایش بخوانید.

اعجاب و اعجاز این مرغک اکنون بینوا و گرسنه خوابیده در قفس تن را تضمین میکنم .

 

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ              گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست        صد بار اگر توبه شکستی بازآ

 

مهمان تو خواهم آمدن جانانا                  متواریک و ز حاسدان پنهانا

خالی کن این خانه، پس مهمان آ                با ما کس را به خانه در منشانا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:44  توسط اصلان   | 

 

سال نو میلادی مبارک

 

ز من بشنو غنیمت دان جوانی      دوباره نیست کس را زندگی

دگر بر عاشقان خویش خواری        مکن گر طاقت خواری نداری

بدین دلسوخته آتش چه ریزی    رها کن بعد از این تندی و تیزی

کز این آتش بجز دودی نبینی      پشیمان گردی و سردی نبینی

بهاری زحمت خاری نیرزد                     همه دنیا به آزاری نیرزد

کسی با مهربانان کین نورزد        خصومت کس بدین آئین نورزد

شعر از : عبید زاکانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:40  توسط اصلان   | 
I dont wanna talk
About the things weve gone through
Though its hurting me
Now its history
Ive played all my cards
And thats what youve done too
Nothing more to say
No more ace to play

The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
Thats her destiny

I was in your arms
Thinking I belonged there
I figured it made sense
Building me a fence
Building me a home
Thinking Id be strong there
But I was a fool
Playing by the rules


The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear
The winner takes it all
The loser has to fall
Its simple and its plain
Why should I complain.

But tell me does she kiss
Like I used to kiss you
Does it feel the same
When she calls your name
Somewhere deep inside
You must know I miss you
But what can I say
Rules must be obeyed

The judges will decide
The likes of me abide
Spectators of the show
Always staying low
The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all


I dont wanna talk
If it makes you feel sad
And I understand
Youve come to shake my hand
I apologize
If it makes you feel bad
Seeing me so tense
No self-confidence
But you see
The winner takes it all
 
تقدیم به تو که این آهنگ شده ورد زبانت این روزها
ولی چرا؟
نمیدانم !!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:26  توسط اصلان  

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی بک خزامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
 مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
 پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
 کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
 پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
 پشت آن قله ی پوشیده ز برف
 نیست چیزی ، خبری
 ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
 من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک
 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
 تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
 چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
 دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
 چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار ایم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم

گرگ هاری شده ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:8  توسط اصلان   | 
این مسمط زیبای منوچهری تقدیم به همه شما عزیزان خزان زده

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست                           باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست                           گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند                    پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند                 با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید سپس آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست              کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست          گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست           پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست          زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفه‌ی سیمین ترازو                هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ                 وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته       چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته               نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته

وآویخته او را به دگر پای نگونسار

 

....

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید                نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید             تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ نماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟               رخسار شما پردگیان را بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟             وین پرده‌ی ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم                           از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم                             درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»                       وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونه‌ی دینار گرفته                        زهدانکتان بچه‌ی بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته

آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم                 اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم                     چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم

زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان                تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان               ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان             برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان                 پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان            جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان        وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

 

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان             پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان                 صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم                 اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم              کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید                        نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید                           والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید

من نیز از این پس ننمایمتان آزار

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:28  توسط اصلان   | 

I'm Back

برگشتم ...

رفته بودم که بزایم ... و زائیدم

                                       ولی نوزاد

دختر نبود ، پسر هم نه

                                      غورباقه کوچکی بود

مرده

نمیدانم ارزشش را داشت یا نه

ولی شاید ، تنها شاید

سرنوشت من این بوده که غورباقه های کوچک در درون من

مرگ را جستجو کنند

شاید هم

این من هستم که بچه غورباقه های اطرافم را میبلعم

به امید آنکه از آنها شاهزاده های زیبایی به دنیا هدیه دهم

با یک بوسه  

به هر حال ، برگشتم و میمانم

                                 تا موسم زایمانی دیگر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:23  توسط اصلان   | 

دماوند

ای دیو سپید پای در بند

                                ای گنبد گیتی! ای دماوند

از سیم به سر یکی کله خود

                              ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بشر نبیندت روی

                             بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران 

                            وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان 

                           با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون 

                           سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت  

                          آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری

                          از گردش قرنها پس افکند

ای مشت زمین! بر آسمان شو 

                          بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری 

                         ای کوه! نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده‌ی زمینی 

                    از درد ورم نموده یک چند

تا درد و ورم فرونشیند

                         کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه

                         وآن آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین، سخن همی گوی

                         افسرده مباش، خوش همی خند

ای مادر سر سپید! بشنو

                          این پند سیاه بخت فرزند

بگرای چو اژدهای گرزه

                            بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی‌مماثل 

                            معجونی ساز بی‌همانند...

 

از آتش آه خلق مظلوم                   وز شعله‌ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری               بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز           بادافره کفر کافری چند

ز آن گونه که بر مدینه‌ی عاد           صرصر شرر عدم پراکند

بفکن ز پی این اساس تزویر          بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بن این بنا، که باید             از ریشه بنای ظلم برکند

زین بی‌خردان سفله بستان             داد دل مردم خردمند!!!

شاعر: ملک اشعرای بهار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط اصلان   | 

حتما برخورد کردید با کسی یا کسانی که دور خودشون رو دیوار کشیدند و اسمشو گذاشتن شرکت ، کارخانه  ، مغازه ، دفتر و یا هر کوفت دیگه ای و داخل اون چهار دیوار ، احساس (اعوذ بالله) خدایی بهشون دست داده .

مثل کبک خرامان با چندر سال سواد نداشته اینطرف و اونطرف میرن که "این منم ناخدای کشتی طوفان زده عنقریب به گل نشسته ... " {بزرگوار فتحعلی اویسی چقدر خوب این کاراکتر رو در سریال شهر قشنگ به نمایش درآورده بود.}

با کارمندان ، درست مثل رعایای به ارث برده (نوکر و کنیز خانه زاد) برخورد میکنن و احساس میکنن که صاحب مال و جان و ناموس اون بیچاره ها هستند. هروقت دلشون خواست بیان سرکار ، هر دستور غیرممکنی دلشون خواست بدن ، هر نامربوطی رو به زبون بیارن و به هیچکس هم حساب پس ندن. خودشون معصوم دو عالم و کارمنداشون ابله تمام عیار !!!!

هر وقت یکی از این ناکس ها رو خارج از چهار دیواری خودش میبینم ، که جلوی یک ممیز مالیاتی دیپلمه با حقوق دویست هزار تومن ،  مثل مگس له شده روی دیوار ، به خودش میپیچه و ناله و ضجه میزنه ، بی اختیار این شعر مولای روم به ذهنم میاد که :

  

آن مگس بر برگ کاه و بول خر

                                      همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام

                                      مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من

                                      مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد

                                    می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو

                                   آن نظر که بیند آن را راست کو

عالمش چندان بود کش بینشست

                                    چشم چندین بحر همچندینشست

صاحب تاویل باطل چون مگس

                                  وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد برای

                                 آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود

                                 روح او نه در خور صورت بود

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط اصلان   | 

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه

عجب رسمیه ، رسم زمونه

                     قصه برگ و باد خزونه ...

میدانستم که سال ، سال موش است و سال خشکسالی و مرگ و میر ... مادر بزرگم در چنین سالی رفت و دوستانم و امسال هم که ...

تا به حال سه بار سال موش بر من گذر کرده ...

یا رحمان و یا غفار ذوالرحم

به یاد دکتر قهرمان شوخ طبع که دیشب رفت :

قهرمان* ، شنيدستم من
که چو بگزيد بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وي پرسيد
ملک قبر که : " من ربُّک؟ من "ا

مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن
اسطقس ست - بدو داد جواب

اسطقسات دگر زو متقن

حيرت افزودش از اين حرف، ملک
برد اين واقعه پيش ذوالمن
که : " زبان دگر اين بنده ي تو
مي دهد پاسخ ما در مدفن "ا

آفريننده بخنديد و بگفت
" تو، به اين بنده ي من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود
حرفها زد که نفهميدم من! "ا

یادت به خیر باد شازده قهرمان

ــــــــــــــــــــــــــــ

*: در اصل شعر : میرداماد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط اصلان   | 
آمین
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط اصلان   | 
سهراب ، مرغ مهاجر ایران زمین

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.... ویکیپدیا

مرسی از دوست عزیزم ویولت که در این هنگامه بی سر و بی دم ، به یادم آورد که امروز سالمرگ اوست. شاعری که دوستش داشتم ، کسی که چونان دیگران نبود و نزیست ، شور بر شعورش غالب نشد و تنها مردی بود که در زمانی که تاریکی حکمفرما بود ، اشعارش به تو راه نور و آرامش را "نشانی" میداد.

دلم گرفت ، همیشه دلم میگیرد وقتی به یاد میاورم که دیگر نیستند، اخوان ، شاملو ، سهراب ، نیما ، شهریار ، فروغ ... بی آنکه جانشینی و جایی مانده باشد...

فروغی بسطامی به سرداب ذهنم جاری شد  و در رثای ملک شعر و ملتزمان رکاب گرفته اش گفت:

ای کعبه‌ی مقصودم، وی قبله‌ی آمالم                       مپسند بدین روزم، مگذار بدین حالم

هم سینه به تنگ آمد از ناله‌ی شب گیرم                   هم دیده به جان آمد از گریه‌ی سیالم

در شامگه هجرش بگداخت تن و جانم                      در دامگه عشقش بشکست پر و بالم

در حسرت دیدارش طی گشت شب و روزم               در محنت بسیارش بگذشت مه و سالم

( برای دیدن اخوان ماهها این در و آن در زدم و سرانجام که موعد تعیین شد، یک هفته بعد از وعده ملاقات او با خالق هستی بود...)

از زلف پریشانش در هم شده ایامم                       کز صف زده مژگانش وارون شده اقبالم

از شعله‌ی رخسارش می‌سوزم و می‌سازم             وز جلوه‌ی رفتارش می‌گریم و می‌نالم

شب نیست که در پایش تا روز به صد زاری               یا جبهه نمی‌سایم یا چهره نمی‌مالم

گر با رخ زیبایش یکشام به صبح آرم                        فیروز شود روزم، فرخنده شود فالم

گر زلف و خطش بینی معلوم شود بر تو                   هم معنی اوضاعم، هم صورت احوالم

فردا که گنهکاران در پای حساب آیند                     جز عشق گناهی نیست در نامه‌ی اعمالم

آن روز فروغی من از قتل شوم ایمن                      کاو خط امان بخشد زان غمزه‌ی قتالم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط اصلان   | 
اسب سواران غبار فرو نشسته ...

 

اول از همه عرض کنم : به برداشت من این شعر سی یا سی نیست. اخطاری است به همه آنهایی که از یادشان رفته که در این جهان مدتی کوتاه ، خیلی کوتاه میتوان زیست ، حتی اگر نوح نبی باشی. هشداری است به همه آنهایی که با خیال راحت ظلم میکنند و به مهلتی که خداوند به انها داده مغرور و مستکبر میشوند. فریادی است بر سر آنهایی که ضعیف کش هستند و قدرت ناچیز و موقتی خودشان را لایزال و بلا منازع تصور میکنند. این برداشت ممکن است با برداشت شاعر متفاوت باشد.

چه پدری که نوزاد میزند و فرزند میکشد ، چه پاسبانی که دزد مینوازد ، چه هنرمندی که قلم میفروشد ، چه زندانبان ابوغریب ، چه اقای میلوسوویچ  همه مشمول الطاف این شعر هستند.  

دوم ، عرض کنم که شعر را ، کوبندگی بغضش را ، فریاد بی پروایش را و حقیقت عریانش را بسیار دوست دارم.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                                  هم رونق زمان شما نیز بگذرد
این بوم محنت از پی آن تا کند خراب                             بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکحت ایام ناگهان                                          بر باغ و بوستان شما نیز بگذر
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام                           بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه برای ستم دراز                               این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد                             بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست         گرد سم خران شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت                     این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم                                  تا سختی کمان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                             هم بر پیادگان شما نیز بگذردد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:15  توسط اصلان   | 
خبرگزاری رویترز چند عکس رو به عنوان بهترین های سال ۲۰۰۷ انتخاب و منتشر کرده . من از بین اونها چند تایی که به نظرم جالبتر اومدن رو میگذارم اینجا. در ضمن فکری که عکس به ذهن من متبادر کرده رو هم زیر اونها مینویسم. دوست دارم فکر و احساس شما رو راجع به عکس بدونم و با فکر خودم مقایسه کنم.

 

سرباز در بیشه های جنوب عراق

 چو بیشه تهی ماند از نره شیر

                                         درآیند آنجا شغالان دلیر

مردم در حال تعظیم به مائو

قل یا ایها الکافرون لا تعبد ما اعبد و لا اعبد ما تعبدون . لکم دینکم و لی دین

کبوتر نشسته بر سیم خاردار در اندونزی

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...

زن سودانی

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ...

کودک افغان در سردترین زمستان قرن

پوستینی کهنه دارم من

                             یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود

مانده میراث از نیاکانم مرا این روزگارآلود....

برای دیدن همه عکسها اینجا کلیک کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط اصلان   |