تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

شعله فندک به سیگار نزدیک شد ، مرد پک عمیقی زد و دودش را مستقیم در صورت فرد مقابلش بیرون داد.

کافه کوچک بود ، چهار پنج میز به هم چسبیده که اگر دو آدم تنومند میخواستند داخل نیکمت هایش شوند ، ناله چوبها به هوا میرفت. ولی آن دو ، یکی کوتوله و یکی تنومند ، مشکلی با نشستن بر سر میز نداشتند.  بیرون هوای گرم یک ظهر تابستان ، همه را به داخل ساختمانها رانده بود و کوچه در پس تلاطم امواج حرارت ، تا دور دستها خالی بود.

مرد پک دیگری به سیگار زد و صدا کرد: زیر سیگاری . گارسون هراسان گفت: "ولی قربان ..." و با گوشه چشم به علامتهای سیگار نکشید اشاره کرد. مرد سر برگرداند و به گارسون نگاه کرد. کافی بود، لحظه ای بعد یک زیر سیگاری روی میز قرار گرفت.

مرد کوتوله گفت : امروز نمیفهمی ، فردا هم شاید متوجه نشوی ، ولی برنامه من که کامل شد ، خواهی دانست که آنچه میکنم فقط برای تو و به سود تو بوده . سیگار میخواهی؟

مرد تنومند ، سری به رضایت تکان داد و بی اختیار دستش را پیش آورد ، ولی زنجیر که به پاهایش متصل بود ، نگذاشت دستش جلو برود. کوتوله لبخندی زد و گفت :

- ببین، برنامه از همین حالا شروع شده ، تو تصور میکنی که میتوانی در این مکان عمومی سیگار بکشی ؟ چه کسی این حق را به تو داده ؟ اینکه من سیگار میکشم؟ چرا فکر میکنی من و تو حقوق یکسان داریم ؟ چه کسی به تو آموزش داده که خودت را محق به داشتن آنچه دیگران دارند ، بدانی ؟ چه کسی به تو گفته که مغزت ، جسمت و روانت به خاطر آن چند جلد کتاب و چند سال تحصیل ، برتر از دیگران شده؟ من به تو میگویم ، هیچکس ، اینها ، تمام اینها صرفا اوهام تو است ، خیالات است ، چرند است و وجودشان به خاطر این است که کسی به تو آموزش نداده ، کسی هرگز به تو نگفته که جایگاهت در کجای این دنیا است. من معلم تو هستم ، اولین معلم واقعی که در زندگی به سراغت آمده. و اکنون درس اول و آخر : تو هیچ هستی ، صفر ، پوچ

آنچه در مغز تو است به مفت نمیارزد ، آنچه در قلم تو است ، خاکروبه است و آنچه بر زبان تو است از جنس باد معده است و تو ، خودت ، از جنس نجاست . هیچ چیز به موجود بی خاصیتی مثل تو حق حیات نمیدهد ، مگر لطف ما و مهربانی پیشوا . تو به خاطر هر نفست باید ممنون و مدیون ما باشی ، برای هر لقمه نانت باید از ما قدردانی کنی ، برای هر قدمی که برمیداری ، پیشوا را دعا کنی و شبانه روز به این فکر کنی که اگر نبود لطف ما و محبت پیشوا ، چه بر سرت می آمد. برنامه من ، اموزش اینها به تو است.

آنچه من به تو خواهم آموخت ، نباید مثل درسهای دانشگاه و مطالب کتابها در مغزت ذخیره شود ، نه ، من با تک تک سلولهای بدن تو کار دارم ، من با هویت و ماهیت تو کار دارم ، من خمیری میسازم از وجود تو که در ژن هایش تک به تک نام پیشوا ذخیره شود. من تو را ذوب میکنم و از تو موجودی قالب میزنم که شایسته مرحمت پیشوا باشد. که لایق نفس کشیدن باشد.

مرد تنومند ،  خیره به کوتوله سیگار به دست نگاه میکرد.

- خوب است ، تمسخری که در نگاه تو است ، نمک شغل من است ، خرد کردن موجودی چون تو ، کار قشنگی است. و لذت بسیار دارد. روزی خواهد رسید که کلمه دوست ، لغت یاور ، اسم مرا به ذهن تو جاری میکند. نیشخند زیبایی داری ، ولی بدان تو اولین کسی نیستی که در آغاز آموزش ، نیشخند ناباوری زد و آخرین آنها هم نخواهی بود. و اما برنامه

سیگارش را  خاموش کرد .

- برنامه ،نقطه پنهانی ندارد ، همه چیز را به تو توضیح میدهم ، چرا که تو کاری نمیتوانی بکنی جز اطاعت . برنامه از درد شروع میشود ، درد جسمی ، قانون را نخواهی دانست ولی هر زمان که کاری برخلاف قانون انجام دهی ، تنبیه میشوی ، تا سر حد مرگ کتک میخوری ، زوزه میکشی ، در خون و استفراغ خودت غلت میزنی ، برای اینکه کتکت نزنیم ، التماس میکنی ، بیهوش میشوی ، به هوشت میاورند ، بیمار میشوی ، درمانت میکنند ، استخوانهایشکسته ات را جا می اندازند ، ما بهترین تیم پزشکی را در تمام سرزمین داریم و آنها اجازه نخواهند داد که بمیری . بسته به مقاومت جسمت ، این مرحله از چند ماه تا چند سال طول خواهد کشید.

بعد از آن نوبت روان است ، هر آنچه اکنون به آن مفتخری ، از تو گرفته میشود ، برای یک لقمه نان ، آدم فروشی خواهی کرد ، زنان را هتک حرمت خواهی کرد ،نوزادان  را خواهی کشت ، آب را از دست جذامی خواهی ربود و تن را به امید پشیزی ، خواهی فروخت . چنان خواهد شد که از آیینه متنفر میشوی . آرزوی مرگ میکنی ، آرزویی محال .

بعد ، به سراغ مغزت خواهم رفت ، که تا آن زمان تهی خواهد بود ، تهی از هر افتخار ، دانش و معرفت ناسالمی که اکنون در آن جای دادی ، من آن را با آنچه برای تو خوب است ، پر خواهم کرد . همه چیزهای خوب را خواهی آموخت ، درست مثل یک کودک تازه پا.

و بعد... مرحله آخر را نخواهم گفت ، نه برای آنکه پنهان است ، برای آنکه تو ، تویی که امروز اینجا ناباورانه لبخند میزنی ، نخواهی فهمید ، مرحله آخر تنها به اویی که بر جای تو در این صندلی اشک خواهد ریخت ، گفته خواهد شد.

به سربازی که در آستانه در ایستاده بود ، اشاره ای کرد ، سرباز جلو آمد ، کلیدی گرداند و زنجیر را از دست و پای مرد تنومند باز کرد.

مرد تنومند ، سردرگم به کوتوله خیره شد.

- من هرگز صحبتی از بند و زندان نکردم ، کردم ؟ زندان تو اینجا است ...

و دستش را از افق تا افق گرداند ، هر جا که بروی ، پیدایت میکنیم ، هر کاری که انجام دهی به من گزارش میشود ، امتحان کن ، فرار کن ، پنهان شو ، بجنگ ، اما به تو میگویم تا بدانی ، من معلم تو هستم و هنر تعلیم در آن است که هر کار و فعل و حرف و زمزمه تو را در خدمت خود بگیرم و به تو چیزی نو بیاموزم .

زنجیر برنامه من بسیار محکمتر و مطمئن تر از این آهن پاره ها است. برخیز به خانه برو ، نزد همسر و فرزندانت . هفته دیگر در این کافه ، سعی خواهی کرد مرا بکشی ، و من تو را تنبیه میکنم .

****

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:45  توسط اصلان   | 

خنده نخودی اش را سرداد  و گفت :" این یکی خیلی جالبه ، بیا بخونش "

این خنده احمقانه و دائمی چند ماهی بود که اعصاب من را به هم میریخت ، همانطور که دستم را برای گرفتن سند دراز کرده بودم ، با خودم گفتم یا با تقاضای انتقال من از این بخش موافقت میکنند یا این احمق توسط من کشته خواهد شد. مثل سگ

به سند نگاه کردم ، چند لحظه ای خواندم و مجبور به اعتراف شدم :

- اینبار فکر میکنم حق با تو باشه . عجب سندی پیدا کردی

در حقیقت یک متن کوتاه بود که خبرنگاری یا نویسنده ای با عجله و با خطوط در هم نوشته بود.

 امروز ، پنجمین روز پائیز و آخرین روز تمدن ما است. اروپا که سرمنشاء مصیبت بود سراسر نابود شده و اکنون نوبت آسیا و آفریقا است .

نمیدانم اقیانوس تا کی امریکا را حفظ خواهد کرد ولی بعید است این زمان بیش از یکروز باشد. ایستگاههای رادیو و تلویزیون یکی یکی ساکت میشوند . الان یک ایستگاه ژاپنی هم خاموش شد. سرعت پیشروی ماگما بیش از حد تصور است.

نیویورک اولین قربانی خواهد بود . راه فرار و امید نجاتی در کار نیست . گویی دروازه جهنمی که بشریت همیشه از آن میترسید ، باز شده . خلبانی که در آخرین لحظات ، رئیس جمهور فرانسه را به اینجا آورد به شدت اصرار میکرد  موجوداتی را دیده که در میان ماگما راه میرفتند، فرشتگان جهنم ، با بدنهایی از حرارت سرخ ، دستهای متعدد از سینه بیرون زده و پوستهایی همچون گرانیت گداخته.

میخواهم حرفش را باور کنم . آنها دارند میایند. عذاب تمام گناهان ما از زمین جوشیده ، این خون زمین است که فوران کرده ... پایان نزدیک است

برق قطع شد، دیگر نمیتوانم بنویسم ، ابر سیاه گوگردی چند دقیقه ای هست که در افق ظاهر شده . نیویورک تا چند ساعت دیگر ، اطاق گاز همه ما خواهد بود. اطاق اعدام ...

نوشته همینجا تمام شده بود. سرم را بالا آوردم و دیدم که باز به سراغ ترموستات رفته و دارد حرارت را کم میکند.

- چکار میکنی ؟

- خیلی گرم شده ، گفتم شاید ...

- صد بار گفتم مفصل دست چپ من مشکل جدی داره ، اگر سرما بهش بخوره درد میگیره . یادت هست ؟

- نه ولی ۵۸ درجه خیلی سرد نیست . باز خنده نخودی اش را سر داد . به درجه حرارت اونا چند درجه میشد ؟ ۱۲۰۰ درجه ؟ شاید لازمه که تو رو هم بفرستیم به گروههای اکتشافی تا یک کم به سرما عادت کنی . میدونی اون بالا چند درجه است ؟ ۵۷۰ درجه زیر صفر !!!  نظرت راجع به سند چیه ؟

- خیلی جالبه . موجودات جالبی بودن ، چه حیف که عملیات اکتشافی ما باعث نابودی اونها شد . من فکر میکنم دانشمندهای ما باید پیش بینی میکردن که ممکنه اون بالا موجودات زنده ای وجود داشته باشن.

- محکوم کردن ساده است . ولی خود تو دو سال پیش فکرشو  هم میکردی که در روی پوسته زمین ، در اون سرمای وحشتناک و جو رقیق ، موجودی هم زندگی کنه ؟ چه برسه به یک موجود هوشمند.

- نه ، ولی منکه دانشمند نیستم ، کارمند ساده بایگانی ام . و این دو سال برای من جز دردسر بایگانی اینهمه مطلب مربوط به اون موجودات چیز دیگه ای نداشته .

- خوب ، دردسرهای من و  تو در مقایسه با دانشمندهایی که با زحمت زیاد این مدارک رو نجات میدن ، خیلی ناچیزه. نق زدن بسه ، برگردیم سر کارمون

و من ، به این فکر افتادم که شاید این مردک ، خیلی هم غیر قابل تحمل نبود ، اگر دائم نمیخندید...

ماگما: ماده مذاب زیر پوسته زمین

* این داستان بر مبنای یکی از قصه های مرحوم آرتور سی کلارک نوشته شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:42  توسط اصلان   | 

"اون رو نگذار رو زمین " ... در حالیکه روزنامه را پایین میاورد، این را گفت

- راستی ؟ اگه دلت میخواد رو زمین نباشه ، خودت پاشو برش دار

بلند شد ... تکه های گلدان لگد خورده ، بعد از اصابت به دیوار به هر طرف کمانه کشیدند.

- از این کارها هم یاد گرفتی ؟

- بلد بودم ... کجاشو دیدی .

- همه جاشو دیدم ، پاشو جمع کن گند کاریتو

- خودت جمع کن ، گلدون مامان جون شماست ...

سه روز بعد ، خدمتکار خانه ، هنگام دور انداختن گل خشکیده،  از دیدن قطره های شبنم روی گلبرگها تعجب کرد .

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:26  توسط اصلان   | 

میگویند :

در قرن ۱۶ میلادی ، سیاحی از اروپا به ژاپن رفت .

در یکی از جزایر دور افتاده ژاپن ، به معبدی رسید و چند روزی در آن مهمان شد. جهانگرد در خاطرات خود نوشت که بعد از ظهر روز دوم ، پس از عبادت نیم روز به نزد کاهن اعظم رسیدم و از هر دری سخن گفتیم .

در خلال صحبت ، گربه ای وارد شد و به دامن کاهن خزید. کاهن به مرد اروپایی گقت که این گربه در این معبد به دنیا آمده و به هم عادت کرده ایم ، اما من مشکل بزرگی با او پیدا کرده ام . هر زمان که مراسم عبادت را برگزار میکنم ، این حیوان وارد تالار مراسم میشود و نظم آنجا را به هم میریزد.

جهانگرد در خاطراتش ادامه داد که به کاهن گفتم ، چرا حیوان را پیش از مراسم دست به سر نمیکنید؟ گفت چند باری بیرونش کرده اند و در تالار را بسته اند ولی آنقدر سروصدا کرد که ناچار راهش دادیم . القصه  پس از بحث و تبادل نظر ، سرانجام کاهن و جهانگرد ، جعبه ای چوبین با کنده کاری و روزنه های فراوان یافتند و در انتهای تالار عبادت قرار دادند.

از فردای آن روز ، پیش از شروع مراسم عبادت ، کاهن گربه را صدا میکرد ، غذایش میداد و در جعبه میگذاشت تا پایان مراسم .

همه چیز به خوبی گذشت و مرد سیاح پس از درنگی ، کاهن را وداع گفت و به سفر ادامه داد تا سرانجام به وطن بازگشت.

...............

در قرن بیستم میلادی ، موسسه نشنال جئوگرافیک به یکی از اخلاف مرد سیاح بودجه ای داد که مسیر سفر جد خود را دنبال کرده و عکسها و مقاله تهیه کند.

مرد جوان ، پس از چند ماهی به ژاپن رسید و به همان جزیره رفت که روزی جدش در آن میهمان کاهن اعظم شده بود.

هنگامی که جوان به در معبد رسید و دیدار کاهن اعظم را خواستار شد جواب شنید که تنها امشب را فرصت دارید ، چون کاهن اعظم و جمعی از بزرگان دیر عازم سفر هستند . جوان پذیرفت و به نزد کاهن رسید . پس از گفتگویی و سلامی ، جوان از سفر جویا شد.

کاهن گفت ، سفری طولانی است که در دوران هر کاهنی شاید یک بار پیش بیاید. سفری است بسیار مهم و پر مخاطره که میبایست با پای پیاده انجام شود. و از آنجا که کتاب فرموده که شخص کاهن اعظم باید این سفر را انجام دهد، چاره ای ندارم جز آنکه با این کبر سن و تن بیمار ، خود عازم شوم.

جوان از علت پرسید و کاهن پس از لختی درنگ ، با صدایی لرزان و چشمی اشکبار گفت ، پنج روز است که گربه مقدس از دار دنیا رفته و دیروز خاکسترش را در دامنه فوجی یامای مقدس به باد سپردیم . اکنون ششمین روز است که پیروان ما از نعمت عبادت محرومند. حال باید در اقصی نقاط کشور به جستجوی گربه ای برویم که روح گربه مقدس در او حلول کرده ، گربه ای که پنج روز پیش به دنیا آمده و هر روز ، با رفتن به درون جعبه مقدس ، واسط بین ما و نیروانا میشود تا دعای پیروان به عالم بالا راه یابد.

هیچکس نفهمید که چرا آن جوان شبانه به روی تپه ای دور از دیدرس معبد رفته و به صدای بلند میخندد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط اصلان   | 

سقوط

می گویند:

روزی در دهه ۵۰ شمسی ، در یکی از شلوغ ترین خیابانهای شیراز ، کودکی جلوی چشم همه مردم عابر ، از پشت بام طبقه سوم پایین میافتد.

چشمها به کودکی که تا لحظه ای دیگر بنا بود زندگیش و یا سلامتش به پایان برسد خیره بوده که ناگهان فریاد بلندی میشنوند:

بگیرش !!!

راوی حکایت میکند (و اصرار) که کوذک ، باز در پیش چشم همه مردم عابر ، گویی به طناب الاستیک وصل شد و سرعتش کم و کمتر شد تا به آرامی به زمین نشست و از ترس شروع به گریه کرد.

مردم ، پس از فرو نشستن نبضشان ، به جستجوی فریاد زننده چشم گرداندند و پیرمردی دیدند سالخورده با پشت خمیده و عصایی در دست ... به سمتش شتافتند و دامنش گرفتند که تو کیستی ای پیر ، عصای موسی است این یا صوت داوود است آن ؟ هیجان و شور که فرو نشست ، پیرمرد رو به جمع لبخندی زد و گفت :

عزیزان ، من نه آنم و نه این ، فقط ...

یک عمر به هر چه خالق رحمان فرمود گوش کردم و نافرمانی نکردم ، و امروز هم او که رحیم است و حکیم است و خدا ، روی مرا به زمین نینداخت . شکر

و رفت ... و این حکایت چه راست چه تخیل برای ما باقی ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:22  توسط اصلان   | 

خیلی شبیه رضا نیست

سال شونصد و بوق ، ترم اول و دوم دانشگاه ، مثل هر دانشجوی مکانیک دیگه ای مشغول دست و پنجه نرم کردن با غولی به اسم ریاضی یک بودیم و در عین حال مشغول شناسایی دوستان و همکلاسان ...

بین همکلاسی ها یک نفر به چند علت خیلی تابلو شده بود:

اولا سنش بالای ۴۰ بود

ثانیا خودرویی که باهاش میامد دانشگاه ، یک بنز خوشگل ۱۹۲۱ ( ) بود.

ثالثا سیگار دست پیچ میکشید ، اونم با کاغذ روزنامه !!!!

رابعا خیلی با حال و ریلکس بود. در اون جو خفه و سنگین دانشگاه های اونموقع که ما جوجه ها از بیست متری حراست هم رد نمیشدیم ، اون میرفت جلو و لپ حراستی ها رو میکشید ، بهشون سیگار تعارف میزد و خلاصه یک کاری میکرد که طرف میدوید پیش رئیس حراست که این دیگه کیه !؟!

 یک دست لباس مشکی ، کفش ورنی پاشنه خوابیده ، بوی تند تنباکو و ته سیگار (سیگار نصفه ها رو میذاشت جیبش ) و کت روی شانه مشخصه های منحصر به فرد این آدم بودند.

اسمشو میذارم رضا ، نه به خاطر اینکه نمیخوام اسم واقعیشو بگم ، به خاطر اینکه واقعا اسمش از یادم رفته . موضوع مال قرن بوقه بابا جان.

رضا همون دو ترم با ما بود و بعدا به علت درگیری با یکی از استادا اخراجش کردن. اخراج رضا خودش یک داستان دیگه است که بعدا براتون تعریف میکنم . امروز میخوام به مناسبت سنگینی کلاسها در این وقت سال و نزدیکی امتحانها ، یه خاطره با حال دیگه از رضا رو تعریف کنم .

خرداد ماه بود ، ماه میان ترم در ترمی که عملا میانی نداره چون از اردیبهشت تازه موتور کلاسها گرم میشه و تیر هم ترمز دست کشیده میشه. ولی خوب ، استادا این حرفا حالیشون نبوده و نیست و نخواهد بود...

بگذریم ... سر کلاس ریاضی ۱ بودیم ، استادمون دکتر عیوضیان (مستعار) بود ، یک جلاد واقعی ، ولی از نوع دوست داشتنی ها ، فارغ التحصیل فرانسه بود ولی فکر کنم در مکتب نازی ها درس خونده بود. سر دقیقه وارد کلاس میشد و به محض ورود به کلاس در رو میبست و دیگه کسی جرات ورود با تاخیر رو نداشت. گچ رو بر میداشت و رو به تخته شروع به تدریس میکرد ... کمتر میشد که روشو به سمت ما برگردونه ولی همونجور که مینوشت به کنترل رفتارهای ما هم مشغول بود : آقای فلانی ، خمیازه نکش عزیز ... خانم بهمانی ، نقاشی نکشید لطفا ، بیساری عزیز ، اگه جوکش اینقدر بامزه است بلند بگین بقیه هم بخندن ... خلاصه ، ما هرچی دنبال آئینه مخفی یا چشم پشت سر گشتیم ، چیزی پیدا نشد که نشد ، عیوضیان بود دیگه ...

القصه ، در اون روز گرم خردادماه ، استاد عیوضیان داشت مبحث انتگرالهای نامحدود رو در سکوت غلیظ کلاس منتشر میکرد و امواج صداش به زور راه خودشونو از گوشهای خسته و خوابالوی بعد ناهار ما به انگشتهایی که نمیفهمیدن چی مینویسن ، باز میکردن که یهو ...

تق ، در کلاس چهارتاق باز شد. و کله و شانه رضا داخل کلاس شد:

- اوستاد ، سلام عرض کردیم

صحنه اینجوری بود: چشمهای ما که به کلی خواب بعد ناهار رو فراموش کرده بود ، دو سایز بزرگتر از حد معمول در سکوت مطلق به رضا خیره شده بود و عیوضیان ، در حالی که گچ وسط راه کشیدن نشانه انتگرال روی تخته ترمز کرده بود ، با چشمهای خون گرفته سر به سمت در برگردونده بود...

- آقای .... من خواهش کرده بودم بعد از تشکیل کلاس کسی وارد....

- بله آقا ، ما درسمونو از بریم ، دیر آمدی ، نیامدی ، به سلامت ... ولی عرض داشتیم خدمتتون

- یعنی شما نمیخواید بیایید سر کلاس ؟!؟!؟

- والا عرض شود که ، نخیر البته ، دروغ نباشه خدمتتون اوستاد ، ما این مشقامونو ننوشتیم.  این آقای طلو هم گفتیم بده از روت کپ بزنیم ، بچه بازی کرد ، نداد ، اینه که الان جسارتا ما غایبیم .

- .....

- خوب حالا بگیم عرضمونو ؟

- بفررمائید...

اگه غضب سنج روی اعصاب دکتر نصب بود ، مسلما در لحظه ادای این بفرمائید ، عقربه اش میشکست.

- والا ، جسارت میشه ، روم به دیفال ، گیر بودیم اوستاد ، این ماشین ما گازوویل اش آب داشته ، آنجکتولاش ریپ میزنه ، روشن نشد هر چی زور زدیم ، زنگ زدیم تقی آقا بیاد وازش کنیم با هم ، خولاصه کلوم الان گیر کردیم تو این بیابونی ...

- امرتون چیه آقای .... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- والا هی این دست اون دست کردیم ، از آخر دیدیم باز هرچی نباشه شما اوستادین ، آقایین ، اینه که جرات کردیم بیایم به شوما عرض کنیم ، باز الان میبینیم رومون نمیشه ...

- آقای ..... !!!!!! وقت کلاس رو نگیرید عزیز ، چه کار دارید با من ؟

- ببخشید ها ، ببخشید ، روم  به دیفال .... شما سیگار دارین ؟

صحنه تغییر عمده ای نکرد ، هیچکس حتی یک میلیمتر هم جابجا نشد ، فقط چشمهای ما یک سایز گشادتر شد و گچ ، از نیمه راه نماد انتگرال جدا شد و به زمین افتاد....

همه منتظر طوفان بودیم ، ولی گویا دیگه اعصاب دکتر بیحس شده بود چون با صدایی برخلاف انتظار آرام گفت:

- نخیر

رضا چند لحظه ای به دکتر خیره ماند و با غیظ ملایمی گفت:

- حالا ما که دیدیم الان قبل کلاس اون پشت داشتین یواشکی دود میکردین ... باشه ، عیب نداره ، بذا ما تو خماری بمونیم فقط بگیم که تا حالا فک میکردیم این دانشجوها گدان ، نگو اوستادام کم نمیارن تو گدایی... فظ شما

تق ... در مجددا بسته شد .

برای اولین بار در تاریخ دانشکده ، کلاس عیوضیان نصفه کاره تمام شد!!!!! 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط اصلان   | 

جنگ زرگری

یک حکایت قدیمی میگوید :

میگویند روزی در سرزمینی دور ، دو گروه مردم زندگی میکردند ، گروهی کاتولیک و گروهی پروتستان ... بین آنها همواره اختلاف بود و جنگ .

گروه کاتولیک ها سردسته ای داشت آتشین مزاج . هر روز بر سکوی کلیسایش فریاد میزد که جهان از این ناپاکان پروتستان پاک باد. هر روز نعره میزد که جانم فدای حضرت پاپ اعظم باد . هر ساعت به پیروان کثیرش پیغام میداد که مبادا فریب بخورید . عیسوی واقعی کاتولیک است و روح عیسی (ع) در کالبد پاپ دمیده و ایشان در کفشهای پطرس قدیس ایستاده اند.

هر هفته اعلان جنگ میداد که ای کاش میشد یا این کافران روی زمین را هدایت کنم و یا خونشان را بریزم و یا آنان مرا بکشند که این آرزوی من است... زمینی که به این ناپاکان آلوده است ، من در آن نباشم بهتر !!!

از قضا پادشاه آن سرزمین قصد صلح بین دو گروه داشت. مشاورانش گفتند که برای برقراری صلح خوب است سردمداران دو گروه را یا تطمیع کنیم و یا بکشیم.

خبر این مشاوره به کاتولیک دو آتشه رسید که چه نشسته ای که پادشاه قصد جان تو را دارد... شبانه به نزد پادشاه رسید و عرض کرد :

"فدای خاکپای جواهر آسایت گردم ، همان تطمیع بفرمایید که ما خود بدان راغبتریم ..." بیرون آمد، کیسه ای زر در این دست و گیسوی دخترکی در آن دیگر، به سوی پروتستانها شتافت ، ایشان را یکان یکان در آغوش فشرد و مصافحه کرد . پیروانش در پی او ...

ناگهان نوجوانی ندا در داد که ای پیر مگر اینان نه همان دشمنان مسیحند؟ مگر تو از برای هدایت آنان طلب مرگ نمیکردی ؟ مگر دین مسیح از جان گرامی تر نبود؟ چه شد پس رستگاری خلق ؟ مگر تو از بهر مسیح با ایشان دشمن نبودی؟ ...

درنگی بعد ، دو گروه آشتی کنان را بر سر جنازه تکه پاره و غرق خون نوجوان زبان دراز ، جشن گرفتند ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط اصلان   | 

تزیینی

سالها پیش ، (حالا هی نپرسید چند سال) در خانه دانشجویی بودم که مادرم زنگ زد:

- الو ؟

- سلام . باز که تو خونه نشستی .

- چیکار کنم فدات شم. تکون بخوری باید پول خرج کنی. منم که ....

- بسه بسه . مگه چه خبره ؟ مگه کم میفرستیم برات ، همین دو هفته پیش بود ۵۰۰۰ تومن حواله کردم برات . تو هم عادت کردی تا صدای منو میشنوی یاد پول میافتی ...

- مامی جان اونکه پول کرایه بود. حالا هم چشم ببخشید ، نمیگم پول . غلط کردم ...

- ژاله دختر خانم X داره از پاریس میاد .

- خوب ، به سلامتی انشا...

-  سلامتی باشه واسه خودت . کارت دارم .

- امر کنید شما . من در خدمتم

- پدر مادر ژاله جون تهران نیستن ، رفتن شمال . هیچکس نیست بره استقبالش . اونم پروازش کانکشنه همش ۱۲ - ۱۰ ساعت تهرانه . طفلی اینجوری پرواز گرفته بود پدر مادرشو ببینه که اونم نشد.

- آخی ، بمیرم الهی . خوب چرا اونا رفتن شمال حالا.

- عمو جانش مریضه

- ای وای ای وای ، نمیره که اینهمه پول و ثروت ایشون بی صاحب بمونه ...

- مزه نریز . صدبار گفتم خوشم نمیاد از این شوخی ها

- ببخشید. خوب حالا ماموریت من چیه ؟

- میری فرودگاه . امشب ساعت ۸ وارد میشه ، پرواز ایرفرانس . لباس تمیز میپوشی ، باز مثل بچه گداها خودتو درست نکن ، من آبرو دارم جلوی اینا . یه دسته گل میخری میری استقبالش . تو شهر میگردونیش بعدشم میبریش خونه خودت ، خودتم میری خوابگاه پیش جمال ، صبحم ساعت ۶ میری دنبالش که به موقع برسه به پروازش .

- صبر کنید ، صبر کنید پیاده بشید با هم بریم . چی چی رو برم استقبال و بدرقه و خونه و ... چی میگید شما برای خودتون؟

- گوش کن اصلان!!!! مامان ژاله جون بعد صد سال رو انداخته به من که اگه میشه دخترش تهرون تنها نمونه. من هم گفتم پسرم از خداشه که برای جبران اونهمه محبت شما یه کار به این کوچیکی انجام بده. وای به حالت که غر بزنی ، کار دارم کار دارم بکنی ، بهانه بیاری ، همین که گفتم ...

- آخه مادر من ....

- آخه بی آخه . مگه ما آبرومونو از تو جوب آب آوردیم ؟!؟!

- مادر من . تو رو خدا وقتی از طرف من تعهد میدین قبلش با من هم یه مشورتی بکنین، میدونین چندتا برنامه من رو دارین به هم میزنین ؟ اونم برای کی ؟ کدوم محبت ؟ ایشون هر شش ماه یکبار منو دعوت میکنن خونه شون برام یه دوره فشرده ژاله جون شناسی میذارن ... ژی ژی این هفته رفته رم بیا عکسهاشو ببین ، ببین چه قدر ماه شده ... بچه ام پوستش دو شماره تیره تر از وقتی شده که رفته بود لندن ، بسکه این لندن ابریه ... اصلان جون ژی ژی بوی فرندشو دامپ کرده ، میگه دیگه میخواد دنبال یه ریلیشن سریوس باشه ... ابی (همسر خانم X ) هم گفته اگه واقعا اینجوری باشه همین الان سند آپارتمان دروس رو میزنه به نام خودش و نامزدش ... هی هی هی خوش به حال نامزد ژی ژی ، ابی نمیذاره آب تو دلش جابجا بشه ، از الان پستشو تو کارخونه خالی کرده ، بسکه این مرد ژی ژی رو دوست داره ، از الان عاشق داماد ناشناسمون شده ... فقط دامادمون باید بیاد تهرون زندگی کنه . بسه دیگه اینقدر بچه ام ازم دور بود. سه سال تو لوس آنجلس درس میخوند این بی انصافا ابی رو ممنوع الخروج کردن ، نمیدونی من چه کشیدم ! همش گریه گریه گریه ، من اینجا ، اون بچه اونجا صبح تا شب این گوشی تو دست من بود ، با هم گریه میکردیم ... ژی ژی خیلی مهربونه ، وفاداره ، باهوشه ، عمیقه .....  اینقدر عموش این بچه رو دوسسسست داره که نگو ، اونشب امین خان اومده بودن اینجا ، عکسهای ژی ژی که از بارسلون فرستاده رو دیدن ، باور کن اصلان جون اشکی ریخت که انگار ابر بهار ، هی میگفت کاش این پسر من یه جو عرضه داشت تا منو به آرزوم میرسوند و ژی ژی رو عروس من میکرد تا من همه ثروتمو میریختم به پاش . به خیالش رسیده من دخترمو میدادم به اون پسره کرموی عینکی بد قواره . لایق شان اون همون "خانم دکتر" ریغوی لاجون بی اصل و نسب شهرستانیه ، ببخشید ها منظورم این نبود که شهرستانی ها بدن ، وای اصلان جون بهتون بر نخوره یه وقت ، میدونی که من میمیرم برای مامی و ددی تو ، ماهن اینها ولی خوب این دختره اومد خونواده عموی ژی ژی رو به هم ریخت . امین خان الان قصد کرده سعید رو از ارث محروم کنه ، ثروتشو بده به ژی ژی ... البته شرط گذاشته که قبلش ژی ژی عروس بشه ..................

- تموم شد؟

- ببخشید .

- اگه بری استقبال ژاله میبخشمت ولی اگه نه بیاری ، باور کن نه من نه تو . اینا هرچی که هستن ، مامان ژاله دوست همکلاسی من بوده . دوست روزهای سخت من بوده و الان هم نمیخوام این حرفهای صد بار گفته رو بشنوم. تو اینکار رو به خاطر مادرت میکنی.

- چی دارم بگم ؟! چشم.

- رفتی فرودگاه یه زنگ از اونجا به من بزن تا من به X خبر بدم خیالش راحت بشه .

- مادر ، فقط یه سئوال ، چرا سعید نمیره دنبال ژاله ؟ پسر عموشه بالاخره .

- (سکوت مطلق)

- بله ، چشم . من میرم . فقط آخه خونه به هم ریخته است.

- جمعش کن . به خدا اگه آبرو ریزی کنی ....

- چشم ، چشم ، چشم . کاری ندارید؟

ـ بابات سلام میرسونه

- سلام برسونید . راستی حل شد؟

- نه هنوز.

- خوب . خداحافظ

- خدانگهدار

**************************** قسمت دوم

حال خودم را نمیفهمیدم . تمام کراهت من از این موضوع که حدس میزدم  از کجا آب میخورد به کنار ، مشکل اساسی من در آن زمان پول بود. پدرم دچار مشکلات جدی مالی بود و میدانستم  ماهی ده هزار تومانی که برای من میفرستادند ، تقریبا نصف بیشتر حقوق مادرم بود یعنی تنها منبع درآمد خانواده در آن برهه . بیشتر خواستن واقعا بی انصافی بود . به علاوه  تهران تازه از جنگ درآمده  داشت معنای واقعی تورم و گرانی را تجربه میکرد. اجاره خانه من به ۵۰۰۰ تومان رسیده بود و من به زور پیاده روی تا دانشگاه و خوردن تنها یک وعده غذا در دانشگاه ، هزینه ها را اوستا برسان میکردم . تدریس هم که گاه گاهی بود و درآمد قابل اتکایی نداشت. هزینه کتاب و فیلم و سینمای من هم که برایم قابل گذشت نبود ، سر به آسمان میزد.  خلاصه معنای مجسم افلاس بودم .

به سرعت محاسبه کردم : هزینه رفتن تا فرودگاه ، تلفن به مادر ، برگشتن با تاکسی تا خانه ، رفتن به خوابگاه ، برگشتن به خانه ، رفتن مجدد به فرودگاه و برگشتن به خانه .... سرجمع در حدود ۱۲۰۰ تومان از ذخیره  استراتژیک ۳۰۰۰ تومانی من را میبلعید(ذخیره استراتژیک وقف مخارج احتمالی درمانگاه و بیمارستان بود) ... بد نبود ، میشد با ۱۸۰۰ تومان تا آخر ماه سر کرد. صبر کن ، گل ، گلی که حتما از آن توسط ژاله مارکوپولو عکس گرفته میشد... ۳۰۰ دیگر اضافه کنم ... ۱۵۰۰ ، خوب ... باز هم میشود ، خدا کند آن بچه خنگی که عذرم را خواست پشیمان شود و باز برای تدریس فیزیک زنگ بزند. خوب پولی میداد ، ساعتی ۲۵۰ تومان کلی از مشکلات من را حل میکرد بیخود به مادرش گفتم تدریس به این بچه بیفایده است.

تا ساعت ۷،۱۵ مشغول رتق و فتق امور خانه شدم . خانه بدی نبود ، کوچک ، خیلی کوچک ولی در محله آرام و خوب که خلوت و تنهایی که بسیار دوست داشتم را، گرچه به قیمتی گزاف، به من هدیه میکرد. مبله اش کرده بودم و رنگ آمیزی و چوبکاری . باهم حسابی دوست شده بودیم و به هم "حال" میدادیم. هر وقت میتوانستم ، بدون اینکه فکر کنم اینجا اجاره ای است ، رویش کار میکردم ، چوبکاری ، کمد ، لوستر ، پرده ، سرویس حمام ، لامپ رنگی زیر کابینت ، کتابخانه ... همه را خودم ساختم و قشنگ هم ساختم . صاحبخانه هم که دیده بود خرابه اش خانه آبرومندی شده ، با من از در دوستی درآمده بود و زیاد سخت نمیگرفت.

ناگهان متوجه شدم ساعت هفت و بیست دقیقه شده . تا لباس میپوشیدم ساعت از هفت و چهل دقیقه هم میگذشت و تازه به عنوان سوژه عکسهای آن شب مارکوپولو باید اصلاح هم میکردم. نخیر ، زمانی برای تلف کردن در صف اتوبوس و مینی بوسهای آزادی - ونک باقی نبود ، باید تاکسی میگرفتم ... ۱۰۰ دیگر اضافه شد: شد ۱۴۰۰  ، عیب ندارد ، مادر است و یک خواهش مادرانه

- دینگ دینگ دینگ ، پرواز ۶۵۷ ایرفرانس از پاریس هم اکنون به زمین نشست ...

- مادر جان ، بله اینجا هستم ... بله میشناسم ، اینقدر عکس دیدم که چهره ایشون در ذهنم با جزئیات حک شده ... چشم ، نمیگذارم بهشون بد بگذره ... شام ؟؟!!!؟؟؟؟ ... چشم ، اونهم چشم ، شما خیالت راحت باشه ... نخیر آبروریزی نمیکنم ... مادر جان ، سکه ام داره تمام میشه ، خدا نگهدار .

شام ؟؟؟!!؟ شام در شان ژاله دختر خانم X و اقای "ابراهیم" ملقب به ابی؟ شام در رستوران مناسب برادرزاده آقای امین الرعایا  بزرگ ملاک گیلان ؟ یا ابن یاجوج و ماجوج!!! هرچه پیش آید....

از دور دیدمش ، از حق نباید گذشت ، میان آن جمع از پاریس برگشته ، شاخص و انگشت نما بود. زیبا ، خوش اندام ، شیک پوش با پوستی شفاف از انواع ماساژ و لوسیون و حمام آفتاب و از همه بالاتر شادی مداوم و عدم وجود ذره ای استرس در زندگی ... چشمها و نگاه  کسی را داشت که در تمام مدت زندگی هر آن چه اراده کرده ، به دست آورده . دختر رئیس . با اعتماد به نفس قدم برمیداشت و دیدم که در جواب ماموری که به سمتش رفت ، بدون کلامی فقط دستی به روسریش کشید و رد شد و مامور مجذوب کاریزمای او فقط مدتی خیره ماند و به سوی شکار بعدی رفت. جلو رفتم : ژاله خانم ؟

اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااااان . چطوری ؟ وای خدایا تو همون پسر بچه ای هستی که همش منو اذیت میکرد؟ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر فرق کردی ، چه خوش تیپ ، چه آقا ، وایستا وایستا یه عکس ازت بگیرم ... این قسمت کاملا قابل پیش بینی بود ، دوربین جز‌ء لاینفک وجودی ژاله بود ، درست مثل عطر شانل نامبر فایو .

- خوب بگو ببینم ، چیکار میکنی ؟ تو زحمت افتادی؟ آخی ، طفلی ، ببخش منو ، به خدا به ددی میگم آخه این چه کاریه ؟ من بعد از سه ماه اومدم شما و مامی رو ببینم اونوقت همین الان عمو امین باید خودشو لوس کنه ؟

- خدا کنه گرفتاری ایشون هر چه زودتر حل بشه ، خبر دارین حالشون چطوره ؟

- نمیدونم ، ارست قلبی کرده ، فکر میکنم میخواد بمیره .

- اهم ، بله ، نه خدا نکنه ...

- چرا دیگه . پیر شده عمو امین ، باید بمیره ، از وقتشم گذشته . هی هی هی

- بله ، خوب پاریس چطوره ؟ خوش میگذره ؟

- وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ، عااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیه ، عالیه ، عالیه ، تا حالا پاریس بودی ؟

- والا من سربازی نرفتم . نمیشه برم

-  سربازی نمیشه بری ، نرو ولی برو پاریسو ببین ، یه مرد تا تو پاریس زندگی نکنه مرد نمیشه .

-نه منظورم این بود که ....

- باید بری ، قول بده ، باید !

- بله ، چشم ، میرم که هرچه زودتر مردانگی در من بروز کنه .

- وااااای ، مامی گفت حاضر جواب شدی ها ، خوب برنامه چیه ؟ کجا بریم ؟ چیکار کنیم ؟ بیا اول بریم یه کافی بخوریم ، ذله شدم تو پرواز ...

- قهوه ؟ بله حتما ، بفرمایید ، باید بریم طبقه بالا ...

صورتحساب شد ۲۰۰ تومان ، یک چای برای من به علاوه ، یک قهوه ، یک بستنی و یک آبمیوه ، فرودگاه است دیگر ، محل گوش بری . خوب ماند ۱۲۰۰ ... به مرز خطر نزدیکتر شدم .

- خوب ، شب رو چه جوری پلن کردی ؟ دلم لک زده برای قدم زدن تو پهلوی و تجریش . منو میبری اونجاها؟

- چرا که نه ، بفرمایید. چمدون رو من میارم .

- نه نه ، تو چرا ؟ کوریر نداره اینجا ؟؟؟ آها اوناش ... آقاهه ... آره تو بیا اینجا ...

۵۰ تومان به باربر دادم و به زور یک ماشین آبرومند در بین خیل پیکان و شورولت نوا و اوپل دم در فرودگاه پیدا کردم ....

*************************** قسمت آخر

- وااای ، بستنی لادن ، میخوام میخوام میخوام ، میشه همینجا پیاده بشیم ؟

- اقای راننده نگه دارید لطفا ... چقدر شد؟ ۱۰۰تومن ؟ ( نمیشد چانه زد...) بله ، بفرمایید.

چمدان در دست به سمت بستنی لادن که برای ژاله رنگ و بوی خاطرات کودکی داشت رفتیم ...

- ببین ، کاشکی اول میرفتیم هتل ، این چمدون وبال تو شده ، آخی ، سنگینه ؟

- نخیر ، مشکلی نیست . در ضمن امشب شاید راحتتر باشید تو خونه من استراحت کنید ، اخه هتل به  خانمهای تنها اتاق نمیده .

- وا؟! منکه تنها نیستم ، پس تو چکاره ای ؟

- من ؟ حقیقتشو بخواین هیچکاره . الانم اگه ماشین گشت بیاد نمیدونم باید چی بگم . فکر کنم زیاد تو خیابون نباشیم بهتره .

- چه حرفها ! ترسویی تو ؟

- نه ، ولی ...

- بیا ، خیلی وقته تو خیابونای تهرون بستنی نخوردم ، میخوام ببینم چه جوریه . چمدونم الان درستش میکنم ...  اقا پسره ، دوتا بستنی بده به ما ، باریکلا ، ببین پسر جون میخوای۱۰ دلار بهت بدم ؟ این چمدونو ببر بذار پشت مغازه ، خوب ؟ ... ببین ، ۲۰ دلار میدم ها ، باریکلا چه پسر ماهی !

- ژاله خانم ... آخه ...

- نترس ، حالا فهمیدم ترسویی ها . هیچی نمیشه . پسر خوبیه ، مگه نه ؟ آ باریکلا ...

بستنی ها شد ۵۰ تومن که با اصرار پول انها را من دادم ، چون ژاله پول ایرانی نداشت.

- ببین ، من گرسنه نیستم ، میگم ، آیدا هنوز هست ؟ بیا بریم آیدا ساندویچ بخوریم ؟ باشه ؟

بر این مژده گر جان میفشاندم روا بود. چه بهتر ، ذخایر  استراتژیک من به عدد رقت آور ۱۳۰۰ تومان رسیده بود و ساندویچ آیدا حداکثر ۲۰۰ تومان میشد. ولی پیاده روی تا آیدا از لحاظ سوق الجیشی با توجه به سرو وضع ژاله چندان خالی از خطر نبود.

- با تاکسی بریم ؟

- بریم

.....

- وااای . خیلی خوب بود... مرسی اصلان جونم . مرسی

- خواهش میکنم ( بیشتر شد ، با پول تاکسی شد ۳۵۰ تومان ) ، بریم سمت خونه من ؟

- چیه شیطون ؟!؟ چقدر عجله داری بریم خونه ؟! تازه میخوام تهرانگردی کنم .

- اوهم ، ا، بله ، نه ، خوب میدونید ، شما خسته اید ، خوابگاه هم از ساعت ۱۰ کسی رو راه نمیده ، اینه که گفتم اگه بریم خونه که شما استراحت کنی ، منم برم خوابگاه .

- خوابگاه چی ؟

- دانشگاه!

- تو میخوای شب بری Dorm ؟ منو تنها بذاری ؟ چرا ؟ منکه میترسم تنهایی !!

- شما که ترسو نیستی !؟!

- چرا میترسم . تنهایی رو دوست ندارم ، نررررووو .

- حالا تا ببینم چی میشه . ( یا ابن چنگیزخان مغول این یکی رو چکار کنم ؟!؟!؟) جای دیگه ای میخواید بریم ؟

- اره ، تجررررررررررررررررررررررررریشششششش

- بفرمایید. تاکسی ....

در راه تجریش بودیم که ناگهان ژاله فریاد زد :

- نیگهدارین آقا ... پیاده میشیم

- اینجا ؟

- آره بیا ، میگم بهت ، بیااااا.

پیاده شدیم ،

- چی شد؟

- ببین اصلان ، میدونم عجیبه ولی ببین ، نااااایب !!

- بله رستوران نایبه ، چطور مگه ؟

- ببییییین ، فکر نکنی من شکموام  ها ، ولی این نااایبه . میخوام ، میخوام ، میخوام

- یعنی ( یا جده فرعون) شما میخواین بعد ساندویچ آیدا ، بریم چلوکباب نایب؟

- آررررررررررررره ، تو رو خدا ، فقط یه کوچولو .

- خواهش میکنم

.....

- اقاهه ، ببین چلوکباب سلطانی داری ؟ بیار برام ، ببین جوجه کباب هم میخوام ، اصلااااان ، میشه یه کباب بره هم سفارش بدم ؟ من فقط یه شب تهرونم ، باز میررررررررم نیوزلند ، تا کی بیام نایب .

- خواهش میکنم (البته منظورم این بود که خواهش میکنم ، نه !!!!!!!!!!!!!!!)

- ببین پس اینا رو بیار ، اصلاااان خیلی پرخورم ؟ فقط میخوام مزه کنم .

- نه ، اصلا ، ( چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ )

- باریکلا آقاهه ، اینا رو زودی بیار که گرسنمه ( گرسنه است؟ یک ربع هم از ساندویچ نگذشته )

- راستی تو چی میخوری ؟

- من ؟ من که سیر شدم ، شما راحت باش ، من از غذا"های" شما مزه میکنم .

- نه ، برای خودتم سفارش بده ، زشته که از بشقاب من بخوری !

- نه ، ببینید ، خوب ...

- اصلا خودم میگم ، آقاهه ، یک سلطانی هم برای این اقا بیارین .

- نه ، نه ، اقا یک پرس کوبیده بدون برنج لطفا ( التماس میکنم ، بسه !!!!)

- خوب ، رژیم داری، ها؟ لازمم داری ، شکمت گنده شده ، خوبه کمتر بخوری ، برات خوبه ، برو اقاهه ، برو زودی غذاهامونو بیار .... اصلان ، تو ورزش نمیکنی ؟

- چرا ، الان هفته ای سه رو....

- بسه ، بسه ، دروغم میگه . این شیکم مال ورزشکار نیست. چند کیلو اضافه داری؟ منکه میگم ۱۰ کیلو. من خیلی مواظب خوردنم هستم . هفته ای دو روز هم با بچه ها میریم جیم ، هایکینگ میرم ، خیلی اکتیو زندگی میکنم ، شماها تو ایران همش میخورین ، اونم چرب و چیل ، من به ددی گفتم اگه اینقد بخوره مثل عمو امین میمیره .

- ایشون که زنده ان الحمد... بعدهم من ۱۰ کیلو اضاف....

- نمیخواد بگی ، چاخان ! منو ببین ، هیچی Fat ندارم . دست بزن ...

- بله ، خوب ، ** بله ، درسته ، قبول دارم .(یا جدا اون ریشوئه چه جوری داره نگاه میکنه ...) نه قبوله ، ببینید ، اینجا جاش نیست . باشه بعدا ...

- ببین ، من خیلی خوب میخورم یه دایت متعادل که باعث میشه همیشه سیر و سرحال باشم ، چاقم نشم ، چاقی خیلی بده ، تو الان نگاه کن به خودت ، خسته نمیشی این کیسه گونی رو با خودت اینور و اونور میبری ؟؟؟؟

- آخه منکه خیلی...

- چاقی دیگه هاااانی ، توپولو ، ولی عیب نداره ، من بهت میگم چیکار کنی ، یه ماه که با من زندگی کنی ، یادت میدم .

- بله ، خوب ... ، ممنون ، خیلی خوبه که منم لاغر بشم .

- اولین درس اینه که اینقد غذا دوس نداشته باشی . a moment on the lips , a life time on the hips یادت باشه . غذا باید تو رو راه ببره نه تو غذا رو.

- چشم .

- آباریکلا پسر . خوب بگو ببینم چیکارا میکنی چه خبرا چه چیزا همشو تعریف کن برام .

- والا من الان که دارم درس میخونم ...

- آره آره ، خیلی خوبه درس ، منم تو لوس انجلس رفتم کالج ، Nail beauty خوندم . بم میگفتن queen of nails ولی تمومش نکردم . میدونی من یه جور مووودی ام . الان اینو دوس دارم ، فردا اونو پس فردا یه چیز دیگه رو ... آدم نباید خودشو محدود کنه ، من الان میخوام برم کالج فشن ولی زبون فرانسه رو دوس ندارم ... الانم تو پاری همش انگلیش حرف میزنم ، ولی فکر کنم چاره ندارم باید زبون این جیگرای غورباقه خور رو یاد بگیرم . تو چی فرانسه بلدی ؟

- عرض کنم که فرانسه که ....

- آره ، برو یاد بگیر ، الان بخوای بیای پاریس باید فرانسه بلد باشی ، من یه جور کامیونیتی امریکن دارم تو پاریس دور و برم ، یه امریکا کوچولو درس کردم برا خودم ، ولی خوب یکی مث تو تو پاریس لازمه که فرانسه بدونه . اگه خوب درس بخونی شاید بتونم بگم فرانتس برات پذیرش بگیره برا سوربون .... وای راستی یادم نبود منکه الان با فرانتس قهرم ، باشه عیب نداره به لوییزا میگم برات جورش کنه . لوییزا خیلی ماهه میدونی ؟ راستی پاس ایرونی داری ؟

- نه

- پس کجاییه پاست ؟

- والا گذرنامه ندارم ، من اول باید برم سربازی ...

- وااااا. چقدر عشق میلیتاری داری تو . خوب چرا اینقد دوس داری که سرباز شی ؟ میدونی روحیه ات یه جورایی خشنه ، البته دوس داشتنیه ها ولی باید بهت اخطار کنم ، من از خشونت بیزارم . من فک میکنم ادما بایس بتونن in peace زندگی کنن. من الان یه کامیونیتی طرفداران صلح تو لندن عضو شدم که هفته ای یه میتینگ تو هاید پارک میذارن ، همش باید پرواز کنم لندن ... خوبه ولی ، دوست قدیمی هامو میبینم اونجا ، همشون میان ، پای ثابت ، چه لباسایی ، چه ماشینهایی ، از Dunedin که برگشتم یه بار میبرمت ببینی خودت ، عین فشن شوی رالف لورن میمونه . همه شیک و تمیز و خوش اخلاق ، کیف میکنه آدم . میدونی خیلی مهمه که دور و بری هات های کلس باشن ، آدم پیشرفتش تو قاتی شدن با آپر کامیونیتی ها است. ببینم تو اینجا با کیا رفت و اومد داری ؟ آدم حسابی که پیدا نمیشه تو تهرون ، همه رفتن ...

- من الان چندتا دوست هنرمند دارم که ....

- آره میدونم ، نمیخواد بگی ، سخته خیلی ، منم همش به مامی میگم که دوس ندارم بیام تهرون زندگی کنم . ویزیتش خوبه ها ، اونم سالی یه بار دوبار ولی زندگی نه ، آدم دیپرس میشه . مامی همش میگه تو باید بیای تهرون ، شوهر ایرونی بگیری ، نزدیک من باشی ، ولی من به مامی میگم که تهرون نه میشه زندگی کرد نه پسرای تهرون به درد زندگی میخورن. هی هی هی هی ، باید قیافه ددی رو ببینی هر وقت من اینو میگم ، سرخ میشه میره تو حیاط . خوب ناراحت بشه ، منکه نمیتونم همش به دل اینا زندگی کنم . اینا میمیرن همین روزا ، اونوقت من میمونم و زندگی دیپرس تو تهرون. نه من اهلش نیستم . هر کی بخواد با من باشه باید عین خودم اینترنشنال زندگی کنه ، من دوس ندارم تو یه مملکت بمونم . الان میرم نیوزلند شاید یکی دو سال بمونم ، شاید هم یکی دوماهه برگردم پاریس ، نمیدونم موودی ام دیگه . الان تو موود طبیعت وحشی و uncivilized اونجاهام . میدونی خیلی هیجان انگیزه که از یه کشور سیویلایزدی مث فرانسه بری تو قلب طبیعت وحشی یه جای بی تمدنی مث نیوزلند....

- ا، ببخشید ، اونوقت نیوزلند نامتمدنه ؟

- آره دیگه ، همش کوه و دشت و گوسفند و ... خیلی خوبه ، الان دلم میخواد برم یه جای آروم مث داندین ، کوچولو ، مامانی ، آروم ... میخوام یه خونه بگیرم که ویوی دریا و کوه رو با هم داشته باشه ...

گارسون به سمت میز ما آمد وگفت :

- ببخشید ، چون سفارش زیاد بود میز بغل رو چیدیم که سرویس جا بشه اگه اشکال نداره بفرمایید اونجا پذیرایی بشید.

- وااای ، چه غذاها زیاد شد. عیب نداره بیا اصلان ، زود شروع کنیم که دلم خیللللی این غذاها رو میخواد.... چه عالی

رفتیم سر میز بزرگتر ، ژاله کوتاه نمیامد.

- صبر کن شکمو ، صبر کن یه عکس با این غذاها ازت بگیرم ... آقاهه بیا یه عکس از ما بگیر لطفنی . باریکلا .... آقاهه زیتون پرورده باز هم بیار ... نباید خیلی بخورم ولی اینقددددددر خوشمزه است اینا که نگو. البته اصلان فکر نکن من شکمو ام ها ، اصلا ، من به طعم غذا خیلی اهمیت میدم ولی مقدارش برام اصلن مهم نیس . واااای این بره چه بره گوگولویی بوده که گوشتش اینقد خوش طعمه ، میخوای یه تیکه بهت بدم ؟ نه نمیدم ، تو چاقی .... تو بلد نیستی متعادل غذا بخوری ، بذار من درستش میکنم ، بسپرش به من ...

۲۰۰تومان ، فقط ۲۰۰ تومان برایم باقی مانده بود. لعنت بر تو خانم X این چه بلایی بود که بر من نازل کزدی... هنوز هفته اول ماه بود.  حرفهای ژاله مثل تیری که به دیوار بخورد راهی برای نفوذ به مغز درمانده ام پیدا نمیکرد ...  خودآگاهم مثل کامپیوتر هنگ کرده قفل شده بود ولی...

- پس تجرررریش چی شد ؟ نمیبری منو ؟

- یه لحظه لطفا ، الان برمیگردم ، دو دقیقه تنهات میذارم ، خوب ؟

- کجاااااا؟

- الان میام .

 بیرون رستوران ، پاترول گشت از دور دیده میشد . گویا ناخودآگاهم هنوز خوب کار میکرد چون در همان لحظه فهمیده بودم  که چه باید بکنم ... بله راه نجات همین بود. فقط شماره ... خدایا شماره ... به مغزت فشار بیار ... زودتر ، وقت نیست .... گیشا ، پیش شماره اش ۸۷ ، خوب بعدش بود ۶۲۸۳۳ یا ۶۶۷۳۴ فکر کن .... به دکه تلفن رسیدم ... ۶۳۷۸۳ ، آره خودشه ۶۳۷۸۳ یا ۶۳۸۷۳ . هردوشونو امتحان میکنم .

- الو ؟ منزل آقای امین الرعایا......؟

 

 

- بفرمایید.

- سلام خانم دکتر ، شما من رو نمیشناسید ، من اصلان هستم ، دوست خانوادگی سعید آقا. تشریف دارن ؟ ... ممنون

- سلام ، سعید خان ، من معذرت میخوام که این وقت شب مزاحم شماها شدم ولی موضوع حیاتیه ....

.....................

- ببینید سعید خان ، میدونم خواهشم عجیب غریبه ولی خواسته خانم X از من هم همینقدر عجیب بود و باور کنین مشکلات من بابت این توقف ژاله خانم خیلی بیشتر از این حرفا است ، ولی شما راضی نباشید که من همه چیزمو رو این بازی زن عموی شما ببازم .تا همین الان هم که گشت ما رو نگرفته ، خودش یه معجزه است ... بله ، حتما مشورت کنین .... من صبر میکنم ....

...............

- خیلی ممنون ، واقعا ممنون که قبول کردین .... یادداشت میکنید؟ کاشانک ، کوچه ............

..............

- بله ، من هماهنگ میکنم . خدانگهدار

نجات پیدا کرده بودم ، فقط یک تلفن دیگر باقی مانده بود.

- الو؟ آقای سعادتی ؟ سلام ، ببخشید ، میدونم خواب بودین ولی مجبور بودم بیدارتون کنم . ببخشید ، قول میدم تکرار نشه . آقای سعادتی ، مستاجر پررو به من میگن ولی الان به جز شما کسی رو ندارم که بهم کمک کنه .... لطف دارین شما .... بله ... عرض کنم که .....

درست شد ... درست !!!!! خداوندا ، ای مهربان ، شکرت !

برگشتم به رستوران ، ژاله داشت با ته مانده غذاها بازی میکرد ، تا چشمش به من افتاد بلند گفت:

- تجررررررررررررررررریشششششششششششششش!!!!

- نه دیگه ، تجریش باشه برای بعد ، الان میریم خونه من ، هم دیروقته ، هم شما خسته ای و هم من برای پذیرایی از شما تدارک دیدم . الان میریم قبل از اینکه لادن بسته بشه ، چمدون شما رو برمیداریم و میریم خونه من .

- چرااااااا؟

- خوب ، راستشو بخوای من امشب یه زوج دیگه از دوستامو دعوت کردم که دور هم باشیم و شب رو خوش بگذرونیم . از نظر شما بهتر نیست بریم خونه و بعد اگه خواستیم با اونا بریم تجریش ؟

- ای شیطون ! پارتی گرفتی ؟ چرا زودتر نگفتی ؟

- خواستم شما رو غافلگیر کنم .

- بلاااااا ، از کجا فهمیدی من عاشق سورپرایزم ؟! حالا کیا رو دعوت کردی ؟ کوولن ؟ هوی پارتیر ان ؟ انتلکتوالن ؟ چی هستن ؟

- خوبن . مطمئنم دیدنشون براتون جالب خواهد بود.

- پس بریم دیگه .... برررررررریم برررریم بررررریم

- بریم .

دم در خانه ، آخرین ریال ذخایر استراتژیک را به راننده دادم که با غرولند قبول کرد و رفت . آقای سعادتی ، صاحبخانه ام که صدای ماشین را شنیده بود ، در را باز کرد و به سمت ما آمد.

- خیلی خوش آمدین خانم . ژاله با بی اعتنایی نگاهش کرد. آقای سعادتی ادامه داد: چه عجب که کسی از قوم خویشها آمد به این اصلان خان ما سر بزنه ، من و عیالم همیشه میگیم این جوون چرا اینقدر تنهاست . بفرمایید. اصلان خان دوستاتون هم تشریف آوردن ، من در آپارتمانو همونجور که گفتین براشون باز کردم ، بفرمایین ، بفرمایین

- ممنونم جناب سعادتی ، واقعا که شما بهترین صاحبخانه دنیا هستین. من امشب حسابی شرمنده شما و خانواده شدم.

- خواهش میکنم ، این حرفها چیه . بفرمایین . کمک میخواین ؟

- نه ، دست شما درد نکنه . شب بخیر

ژاله در راه پله ها به من گفت:

- ببینم ؟ این لند لوردت چی میگفت ؟ دوستات الان اومدن قبل از تو رفتن تو خونه تو ؟

- اشکالی نداره ، ما دیر کردیم ، برای همین گفتم آقای سعادتی در رو براشون باز کنن. بفرمایید ، خوش آمدید به منزل محقر من.

- وااااااااااااااااااااااااااای چه کوووووول ، چه کوزی ، چه .....

فک ژاله که برای ادای کلمات بعدی از هم باز شده بود ، با دیدن پسر عمو و خانمش بر روی مبل ، همان پایین باقی ماند . سکوت مرگباری حاکم شده بود ، سکوتی به بلندای طوفانی که مشخص بود در راه است .

- کثااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافت !!!!! مخاطب من بودم . اینا رو آوردی اینجا چه غلطی بکنن ؟ ها ؟ لجن ! جواب منو بده ؟ اینا چرا اینجان ؟ چه نقشه ای داری تو ؟

در تمام طول راه به این لحظه فکر کرده بودم ، به اینکه چه بگویم ، چه بکنم ... ولی راستش دیگر ناخودآگاهم کمکی نرسانده بود . فرار کنم ؟ ساکت سرجایم باقی بمانم ؟ بروم زیر میز ؟ سرم را بیندازم پایین ؟! گریه کنم ؟ نمیدانستم . منتظر یک امداد  غیبی بودم . امدادی که خیلی زود و از جایی کاملا غیر منتظر ، فرا رسید .

 

- ژاله خانم !!!

 

دسی بل صدا از صدای ژاله بالاتر بود و نوعی آرامش و اطمینان به نفس در همان یک کلام و نحوه بیان آن مستتر بود که حکایت از شخصیت قوی گوینده داشت. همسر سعید را قبلا ندیده بودم ، نمیدانستم چگونه آدمی است . از لابلای ناله و نفرین های خانم X فهمیده بودم که دانشجوی پزشکی سال سه بوده که با سعید آشنا شده و سعید علیرغم تهدیدات و تحکمات پدر ، قهر مادر و خواهر هایش و فریادهای عمو و عموزاده ها ، دست از دامان او برنداشته و سرانجام در مجلس عروسی  فقط با حضور خانواده عروس ، با هم ازدواج کرده اند و به خانه نقلی در گیشا رفته اند . سعید علیرغم ثروت هنگفت پدریش ، به خاطر این زن کارمندی میکرد.... و من آن شب فهمیدم که چرا ، این زن ، فقط زیبا نبود ، کلامش ، نگاهش ، زبان بدنش حکایت از شخصیتی به غایت محکم داشت ، شخصیتی که به راحتی میتوانست حریف امثال خانم X و ژاله باشد. شخصیتی که مسلما برای سعید که کاراکتری متزلزل و سرکوب شده داشت ، بسیار اغوا کننده و فریبا بود.

خانم دکتر ، بدون اعتنا به نفرتی که در چشمهای ژاله موج میزد و بدون توجه به اشکهای او که چشمش را پر کرده بود ، ادامه داد.

- من خیلی بهتر از هر کسی از احساس تو و خانواده ات نسبت به خودم باخبرم . احتیاجی نیست با فریاد و فحاشی به این جوون این احساس رو به من نشون بدی . آروم بشین تا من برات توضیح بدم.

ژاله چاره دیگری نداشت . حریفش پیدا شده بود ، کسی که دختر رئیس نبود ، پولدار نبود ، اما یک بازی را بهتر از او بلد بود. بازی کاریزما ... نشست ، با نگاهی پر از خشم و ناامیدی به من ، روی مبل نشست ، سر به زیر انداخت و پاهایش را با عصبیت هرچه تمام به هم پیچید....

- انتظار ما رو نداشتی ولی بدون که ما هم انتظار این رفتار رو از شما و مادرتون نداشتیم . این کشور چه شما خوشت بیاد چه نیاد یه مملکت اسلامیه ، مردمش ، قوانینش ، حکومتش و پلیسش از قواعدی تبعیت میکنن که شما چه بپسندی چه نپسندی روابط خارج از چهارچوب عرف بین زن و مرد رو مردود میدونن. زنگ زدن به یک پسر غریبه و خواستن از اون که به دنبال دختری بره و اون رو به خونه اش بیاره در قالب این قوانین نمیگنجه .  میدونی که حال پدر سعید اونقدرها بدتر از همیشه نیست والا الان ما به عنوان پسر و عروس ایشون اینجا نبودیم . پس اگر این جوون نمیدونه و یا به روی خودش نمیاره ، من و تو و سعید که میفهمیم اینم یکی از بازی های مادر شما برای پایبند کردن شما به ایرانه ! ولی  چیزی که شما و مادرت نمیفهمین یا بهش اهمیت نمیدین ، اینه که شما میای و میری ولی این اقا پسر باید در این جامعه زندگی کنه و آینده اش بستگی به این داره که مجرم شناخته نشه . اگه شما دوتا رو امشب در خیابون گرفته بودن ، این جوون ادامه تحصیلش به خطر میفتاد. اگه شما دو تا امشب اینجا تنها میموندین ، صاحبخونه اش بیرونش میکرد و هزار تا اگه دیگه ... از طرف دیگه ، شما دختر یک آدم ناشناس نیستی ، خانواده داری و ابروی خانوادگی ، بیرون از این مملکت هرچه بشه مردم ازش با خبر نمیشن و مهم هم شاید نباشه ولی فکر کن اگر شما دو نفر رو اینجا دستگیر میکردن ، جواب مردم رو چطور باید میدادیم؟ که ژاله خانم به دستور مادرش به خانه این مرد جوون رفته ؟!؟ من فکر میکنم مادر شما و خود شما زیاد به این جنبه از داستان فکر نکردین.

- بستنی داری ؟

نفهمیدم ، یعنی چه ؟ وسط هاگیر واگیر ؟ ژاله چی میگفت؟

- با توام پسره خل و چل ، تو این خراب شده بستنی داری ؟

- بله

- د بلند شو یه کاسه بستنی کوفتی برام بیار ، دیپرس کردی منو امشب .... باید زود بستنی بخورم وگرنه پوستم خراب میشه ... بلند شو گامبو

فکر اینجا را نکرده بودم . بی اختیار بلند شدم و به سمت یخچال رفتم تا آخرین سفارش ژاله خانم را تهیه کنم. به سعید و خانمش هم تعارف کردم ولی انها با تکان سر ردم کردند. خانم سعید بدون اینکه رشته کلام را از دست بدهد ، ادامه داد...

- قهر یا غیر قهر ، تنها قوم و خویش شما در این شهر در حال حاضر سعیده ، و تنها جایی که قوانین و عرف این مملکت به شما اجازه میده امشب رو صبح کنی ، خانه ما است . شما حق انتخابی نداری ، همانطور که من و سعید نداشتیم . به محض اینکه این جوون با ما تماس گرفت به سعید گفتم ما مجبوریم به اینجا بیاییم . کدورت ما و شما بین ما است ولی آبروریزی شما ، تمام شهر رو پر خواهد کرد. ما الان با این اقا خداحافظی میکنیم و شما با ما میای ، چند ساعت باقیمانده تا پروازتو پیش ما هستی و بعد خود من شما رو میرسونم به فرودگاه ، مجبور هم نیستی کلامی با من صحبت کنی تا قهرت سرجاش باقی بمونه .

ژاله که با حرص سرش را درون کاسه بستنی فرو کرده بود کلامی در رد یا قبول نگفت . ولی این برای خانم سعید مشکلی ایجاد نکرد. رو به من کرد و گفت :

- اصلان خان . نمیخواستم آشنایی ما در همچین جوی شروع بشه ولی به هر حال از آشناییتون خوشحال شدم. شما انسان شریف و نجیبی هستی و امیدوارم در زندگی بهترین ها برات اتفاق بیافته . ما دیگه باید بریم .... سعید ، چمدون رو ببر تو ماشین . سعید که از ابتدا کلامی نگفته بود ، سری به سوی من تکان داد ، چمدان ژاله را برداشت و از در بیرون رفت. ژاله کاسه خالی بستنی را روی میز پرت کرد ، به سمت من آمد و در فاصله ۱۰ سانتیمتری صورتم فریاد زد:

- میخوام بدونی کثیف ترین و آشغال ترین آدمی که تو عمرم دیدم تویی. عوضی نمک نشناس . دیگه نمیخوام اسمتو بشنوم ، دیگه نمیخوام تا آخر عمرم ریختتو ببینم ، مطمئن باش که به مامی میگم در حقت کوتاهی نکنه ، میگم ددی بیچاره ات کنه .... شکم گنده ...

در با بلندترین صدای عمرش به هم کوفته شد و من،  تنها ، با کابوس سه هفته بی پولی مطلق در پیش رو ، بر روی مبل فرو ریختم ....

ماهها به هم پیوستند و شدند سالها و سالها دهه ها را تشکیل دادند. ابتدا رنگ تلخی ماجرا برایم کمرنگ شد ، به تدریج مورد عفو مادر قرار گرفتم و از پس سالها فقط جنبه کمدی ماجرا در ذهنم باقی ماند کسی از خانواده امین الرعایا را پس از آن شب ندیدم ، ولی هرگز فراموش نکردم و نمیکنم که آن سه هفته چطور بر من گذشت .مارمولک بازی ها ، هوار شدن بر سر دوست و فامیل برای یک وعده غذا و پیاده روی های ۱۵-۱۰ کیلومتری ، هنوز هم برایم خاطراتی ناگوار هستند.

چند ماه پیش برای ماموریتی در تهران بودم که یکی از دوستان مرا به مهمانی دعوت کرد. خسته بودم و رد کردم ولی او اصرار داشت:

- بیا دیگه ناز نکن ...

رفتم ، مهمانی خیلی بزرگی بود و بسیار مفصل ، مشغول پر کردن بشقاب شام بودم که شنیدم کسی پشت سرم به صدای بلند گفت:

- هنوزم که پرخوری میکنی ، شکمو !!!

پیش از اینکه اعصاب گردنم ، عضلات را تحریک کنند ، حافظه ام صدا را تطبیق داده بود و نام را از پستوی حافظه روی میز گذاشته بود...

ژاله!!! خودش بود ،  در آنجا با دو دختر بچه آویخته به دامنش جلوی من ایستاده بود و لبخند میزد، هنوز نگاه دختر رئیس را داشت ولی از آن بیخیالی و شیطنت دخترانه خبری نبود. نگاهش کردم و ناگهان منهم لبخند زدم. طبیعت کار خودش را کرده بود. کینه ای نیستم و ذره ای هم راضی نبودم ، ولی طبیعت به رضایت من کاری نداشت. آری ، انتقام آن سه هفته دربدری و عسر و حرج ،به دردناک ترین  شکل ممکن گرفته شده بود ....

 ژاله بیش از ۱۵۰ کیلو وزن داشت!!!!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

این داستان سرتاسر غیر واقعی بود  و بنده هرگونه ارجاع به مفاد آن را در آینده به شدت حاشا خواهم نمود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:4  توسط اصلان   | 

 آبشار خاطره ها

لای در اتاق پذیرایی باز بود. عجب !!! مامان که همیشه این در رو قفل میکرد؟!؟ شاید نرگس اون توئه ... نه نرگس که امروز نیست اصلا ، اگه بود که الان صدای جارو برقی خونه روبرداشته بود...

اتاق پذیرایی خانه کودکی من مکان مقدس خانه بود. رتبه اش حتی از اتاق خواب بزرگترها هم بالاتر بود. گرچه ورود به اتاق مامان و بابا با خطر داد و بیداد مامان که "برو باز اینجا رو به هم نریز" همراه بود ولی خیلی ریسکی نبود. اتاق کیهان البته خطرناکتر بود . ریسک گوش پیچونده شدن خوب از داد و بیداد بالاتره .

حیاط ، اون حیاط بزرگ با ۷ تا سپیدار و حوض و درخت به و اتاق کبوترها ،ورزشگاه بود و میدان دوچرخه سواری اکروباتیک و البته تعقیب سرخپوستهای همیشه مغلوب. در ضمن حیاط محل مطالعات بیولوژیک و جانور شناسی هم بود ، از کرم خاکی و مورچه بگیر تا برسی به جسد جوجه کلاغهایی که گاهی از درخت چنار بزرگه پایین میافتادند . غورباقه ها و ماهیها و جوجه کبوترها که دیگر جای خود داشتند.

 آشپزخانه بهترین محل بود. مکان پرحرفی و تمرین سخنرانی (که امروز نان من را تامین میکند). طفلک نرگس و بی بی و لیلا که ساعتها بیدریغ گوش خودشون رو در اختیار من میگذاشتند و صبورانه تحمل میکردند تفسیر من از اوضاع و احوال رو و شعرهای من در مدح اعلیحضرتین و میزان علاقه من به بازی با ولیعهد که بابا قول داده بود و تفسیر صحبتهای آقای استاندار که مهمان بود و من حرفهایش را از زیر مبلی که رویش نشسته بود استراق سمع کرده بودم . والبته قصه های طولانی من و مایک و استیو (که وجود فیزیکی نداشتد ) به همراه مرد شش میلیون دلاری و سوپرمن و شزم که پیگیرانه با سفینه انتر پرایز که از پیشتازان فضا قرض میکردیم در به در پیدا کردن و کشتن سرخپوستها در گوشه و کنار کهکشان بودیم ... جلسات سخنرانی علمی هم جزء لاینفک بود. آموزش چگونگی عملکرد خورشید به نرگس ، آموزش فرایند فتوسنتز به بی بی و آزمایشات علمی شامل ساخت چراغ نفتی با قوطی کنسرو و فیلتر سیگار و دستگاه دفع پشه با المنت اتو و (ببخشید) فضله کبوترها !!!! با کمک و مهربانی لیلا. بعید میدانم این سه عزیز خواننده این وبلاگ باشند ولی همینجا از هر سه اونها برای اینهمه صبر و تحمل و مهربانی تشکر میکنم .

اتاق سارا مامن بود و پناهگاه . البته در مقابل مامان مصونیت نداشت ولی از پس کیهان خوب برمیامد!؟! در مقابل بابا هم که فکر میکنم هیچ جایی در دنیا امن نبود. در ضمن آرامش اون اتاق رو هم خیلی دوست داشتم . ،همیشه  پس از یک روز پر مشغله در حیاط و یا آسایشگاه معلولین که با بابا میرفتم و به عنوان پسر مدیر کلی تحویل گرفته میشدم ،عکسهای روی دیوار ، نور کم پنجره ها و بوی قفسه چوبی کتابهای اتاق او به من آرامش میداد و به خوابم میبرد.

برای  ارواح و اشباح هم فضاهایی وجود داشت . یکی زیر شیروانی که ورودش فقط با کمک بزرگترها میسر بود ، کم ارتفاع ، گرم و پر از بوی خاک و چوب پوسیده . تاریکی غلیظ که تنها باکمک رشته های نور آفتاب  که از روزنه ها و پوسیدگی ها به داخل می آمد و به علت غبار فراوان مسیرشان کاملا واضح بود ، کمتر میشد . زیر شیروانی البته خیلی ترسناک نبود ، همیشه یکی دوتا بزرگتر انجا بود که اشباح را فراری میدادند و با چراغ قوه های بزرگ همه جا را روشن میکردند. مخوف ترین مکان ، جایی که زادگاه و جایگاه اشباح و اجنه بزرگ و قوی شناخته شده ، آب انبار بود ... متروک ، نمناک ، تاریک مطلق ،درست مثل اتاق ظهور عکس و همیشه سرد . تاریکی آب انبار به علت سیاهی دیوارها حتی با چراغ قوه بزرگه شش باطری کیهان هم کم نمیشد وتازه همیشه که نمیشد چراغ قوه دزدید.  آب انبار مکانی بود که ماحراهای آن خودش یک کتابچه کامل میشود. آخرین فضای مرموز خانه هم انباری زیر زمین بود که پشت گلخانه قرار داشت و تنها شبها به تسخیر اشباح در می آمد. روزها در آنجا امنیت کامل برقرار بود و بهترین مکان برای قایم شدن از دست کیهان بود تا رسیدن سارا و یا مامان.

اتاق نشیمن و چایخانه دو فضای خنثای خانه بودند که نشیمن (هال) به دلیل وجود تلویزیون ، فضای جذابتری بود. از آنجا که درب اتاق خواب به هال باز میشد، ابداع شیوه های جدید و خلاقانه برای تماشای تلویزیون در ساعات ممنوعه ۸ شب به بعد ، علی الخصوص برای تماشای "غریبه" و "آقای مربوطه" دغدغه دهنی همیشگی من و استیو بود. روشهای معمولی مانند سوراخ کلید ، و باز گذاشتن لای در خیلی سریع توسط مامان کشف و خنثی میشد ولی روشهای خلاقانه تر مانند حفر سوراخ در پایین درب که با درپوش اسمارتیز از داخل و عکس تیره بتمن در بیرون ، مخفی میشد و قابلیت تماشای تلویزیون به حال درازکش را فراهم میکرد تا هفته ها و بلکه ماهها هم دوام میاورد. البته اگر اقدامات احتیاطی مانند حفظ سکوت و نخندیدن در حین تماشا و درآوردن و گذاشتن محتاطانه درپوش رعایت میشد.

در آن اسفند ماه ۲۵۳۴ (۱۳۵۴) ، باز بودن در اتاق پذیرایی معمایی بود و دعوتی برای ماجراجویی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط اصلان   | 

این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده و شباهت آن با اشخاص حقیقی نه تصادفی  و نه عمدی ، بلکه اجتناب ناپذیر است...

 

 

"و راه او هرگز به پايان نرسيده و ياد او همواره با دوستداران فرهنگ اين مرز و بوم خواهد ماند.... "

تشويق و هلهله سالن را مملو از پالسهاي صوتي کرد که براي او هر کدامش حکم ضربه اي بر پرده آزرده گوشش داشت. پرده گوشي که 40 سال پيش از سيلي مردي که هم اکنون تمام حاضران و ميليونها نفر ديگر در سراسر جهان ، به يادش گرد هم امده بودند ، پاره شده بود و تا به امروز آزارش ميداد.

            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط اصلان   |