![]()
آمار میگوید چای ، دومین نوشیدنی دنیا است. بعد از آب ، انسانها "چای" مینوشند.
چای اما چیست و از کجا به زندگی ما وارد شد تا مقام دوم را جاودانه از آن خود کند؟
افسانه ها فراوان است و تحقیقات بسیار . افسانه میگوید که قرنها پیش در چین ، امپراطوری بود ، شنونگ Shennong نام که عاشق گیاهان دارویی و داروسازی بود. شنونگ برخی اوقات در تحقیقات خودش معجونهایی از گیاهان سمی درست میکرد که بعد از نوشیدن انها برای آزمایش ، حال بدی پیدا میکرد. روزی در حال گردش در بیابان ، به گله ای میمون برخورد که میوه ای سمی خورده بودند و با سرعت به سمت بوته ای دویدند و شروع به جویدن برگهایش کردند. شنونگ دریافت که برگ این گیاه باید حاوی پادزهری باشد. پس ، از آن به بعد هرگاه سمی به بدنش وارد میشد ، برگ آن گیاه را میجوید و پس از مدتی آن را به صورت دم کرده نوشید. چای از آن زمان به عنوان دارو وارد زندگی انسانها شد.
![]()
تحقیقات ژنتیک میگوید چای نخستین بار در حول و حوش مدار ۲۹ درجه شمالی و طول ۹۸ درجه شرقی ظاهر شده . این منطقه ای است که امروز بخشی از شمال شرق هندوستان ، بخشی از شمال برمه ، جنوب تبت و جنوب شرقی چین را تشکیل میدهد.

تا سال ۱۰۰۰ پیش از میلاد ، چین تنها تولید کننده و مصرف کننده چای بود. چای نه به عنوان یک نوشیدنی روزمره که به عنوان یک دارو برای دردهایی همچون مسمومیت ، سردرد و افزایش قوه باه به کار میرفت و تنها به هنگام بیماری نوشیده میشد.
در دوران سلسله سونگ ، با انتشار چند کتاب و مقاله در مورد خواص چای ، مردم سایر نقاط جهان هم به داشتن این داروی جادویی علاقمند شدند و تجارت چای کم کم رونق گرفت.
اتفاق مهم دیگر در دوران سلسله سونگ ابداع روشهای متنوع خشک کردن چای بود که منجر به اختراع چای سیاه شد. چای سیاه در حقیقت تف داده برگ چای است و بسیاری از خواص چای را از دست داده ولی در عوض طعم متفاوتی دارد و از آن مهمتر دوام زیادی که باعث سهولت حمل و تجارت آن میشد.
اولین کشورهایی که به تجارت چای رونق دادند ، امپراطوری آفتاب تابان (ژاپن) و امپراطوری آرامش ابدی (کره) بودند. این کشورها بعدها به کشت چای هم پرداختند و چندین گونه جدید این گیاه را پدید آوردند.
![]()
اروپا در قرن ۱۷ میلادی با چای و خواص آن آشنا شد و در ایران ، در زمان قاجاریه و از طریق روسیه تزاری چای به بازار آمد.
و اما چند نکته مهم درباره چای :
- چای چهار نوع دارد : سبز - سیاه - سفید و اولونگ oolong که همه انها برگ گیاه چای هستند که به روشهای مختلف فرآوری شده . چای سبز کمترین میزان اکسیداسیون و بیشترین مواد موثر را دارد. پس اگر چای را به خاطر خاصیتش میخورید ، چای سبز بهترین انتخاب است. چای سیاه ، کمترین مواد موثر را در خود دارد و در حقیقت دیگر چای نیست، تفاله سیاه شده ناشی از تف دادن برگ چای است.
- بهترین چای سبز ، چایی است که از برگ چیده شد گیاه ، دقیقا پیش از طلوع آفتاب ،تهیه شده باشد و در روغن تخم گیاه چای و در ظرف مسی ، با حرارت بسیار ملایم ، خشک شده باشد. این ، چایی بسیار گران است (هر کیلو ۴۵۰ هزار تومان تقریباً) و کمیاب . مشتریان این چای شخصاً به مزارع چای میروند و در حضور خودشان برگها چیده و خشک میشود . این چای عطر و طعم عجیبی دارد و با مصرف درست ، بعد از تنها چند روز ، اثرات شگفت آوری برای بدن به همراه میاورد که کاهش چشمگیر کلسترول ، افزایش قابل ملاحظه قوای فکری و ... چندتای از آنها است.
- چای سبز را به هیچ وجه نباید دم کرد. دم کردن چای باعث از بین رفتن مواد آروماتیک فرٌار چای میشود. چای سبز را به مقدار کم (تنها چند برگ و نه مشت مشت یا قاشق قاشق) در یک لیوان آب جوش که سه تا ۴ دقیقه مانده باشد (دمای حدود ۸۵ درجه) ریخته و پس از پنج تا ده دقیقه نوش جان کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید. روی لیوان را نباید پوشاند.
- خوردن چای سبز (تهیه شده به طریقی که عرض کردم) به عنوان اولین چیزی که بعد از بیدار شدن میخورید ، توصیه شده . به عبارت دیگر چای سبز را ناشتای ناشتا بنوشید.
- اگر در خیابان های چین به دست مردم نگاه کنید ، اغلب آنها یک بطری آب معدنی به همراه دارند که در آن ۴-۳ برگ چای سبز ریخته اند و در طول روز به تدریج مینوشند. این هم طریقه بسیار خوبی برای رساندن مواد مفید چای به بدن در طول روز است. برگ چای سبز در آب معمولی .
- چای سبز را با قند نخورید . اگر نمیتوانید تلخی آن را تحمل کنید ، آن را با گیاهان دیگر مانند خرما و توت بنوشید.
- چای سیاه ، گوارا و خوش طعم است ، اما خودمان را گول نزنیم ، چای نیست. (خواص دارویی بسیار کمتری دارد) چای سماوری و دم شده از آن هم کم خاصیت تر است.
- چای سبز مرغوب ، دوبرابر ویتامین سی ، خاصیت آنتی اکسیدان دارد و قویترین آنتی اکسیدان شناخته شده در سبد غذای انسانها است. یک لیوان چای سبز تقریبا معادل ۴ پرتقال متوسط مواد آنتی اکسیدان وارد بدن شما میکند.
- چای سبز ، بهترین نوشابه رژیمی است . مکانیزم چربی زدایی عالی دارد و به آب شدن چربیهای اضافی و مقاوم بدن کمک شایانی میکند. البته به شرطی که شیرین نشود.
- تست چای سبز مرغوب : یک قاشق تنتور ید در یک استکان آب بریزید ، محلول رنگ تیره (آبی سیر) پیدا میکند. محلول را در یک لیوان بریزید و لیوان را با چای آماده شده پر کنید ، باید بیرنگ بیرنگ شود ، در غیر اینصورت چای سبز مرغوبی نخریده اید.
نوش جان
![]()
در ابتدای ورود به هانگژو ، معمولا اولین برنامه ای که برای توریست ها در نظر گرفته میشود ، قایق سواری روی دریاچه غربی است. به محض سوار شدن به قایق ، متوجه ساختمان مرتفعی میشوید که برفراز تپه ای در ضلع شمالی دریاچه خودنمایی میکند.
این ، پاگودای لی فنگ است. ساختمانی با قدمت ۱۱۰۰ سال که تاریخچه ای جذاب دارد. ولی پیش از اینکه بتوان از تاریخ این بنا صحبت کرد باید با بخشی از اسطوره های چینی آشنا شد:
افسانه مار سفید
دریاچه غربی ، با افسانه مار سفید عجین است. این افسانه که قرنها ، سینه به سینه نقل شده و جزئی از باورهای مردم چین است، دلیل تقدس این دریاچه و بناهای اطراف آن است.
افسانه ، چنین میگوید:
روزی روزگاری ، در سرزمین اجنه ، ماری سفید میزیست به نام بای . مار همواره آرزو داشت که بهشت را ببیند ، پس تصمیم گرفت که تغییر شکل بدهد ، به دنیای انسانها وارد شود و با انجام کارهای خوب ، خود را شایسته بهشت کند.
او قالب یک زن را برگزید و به دنیای انسانها پای گذاشت . در سرزمین انسانها ، روزی با یک همنوع خودش برخورد کرد که ماری سبز بود و مشغول شیطنت و آزار مردم در قالب زنی دیگر به نام ژائو چینگ .
بای ، قدرتی مافوق ژائو داشت و او را در نبرد شکست داد. ژائوی شکست خورده به بای قول داد که دست از آزار مردم بردارد و تبدیل به موجودی بی آزار شود. بای قول او را پذیرفت اما به شرطی که ژائو خود را از کثیفی های کارهای قبلی پاک کند. ژائو تطهیر را پذیرفت . برای این کار ، بای دریاچه ای ساخت (دریاچه غربی) و ژائو را به مدت ۳۰۰ سال در آن حبس کرد.
پس از پایان ۳۰۰ سال ، به سراغش رفت و آزادش کرد و آن دو از آن به بعد همچون دو خواهر شدند. دوخواهر سالها در زمین گشتند و سعی کردند با انجام کارهای نیک و کمک به اتسانهای درمانده خود را لایق بهشت کنند تا روزی که ژائو چینگ ، بارانی برای مردم یک دهکده ایجاد کرد تا از خشکسالی ۷ ساله نجاتشان بدهد ولی وسط کار خوابش برد و باران آنقدر بارید که سیل شد و روستا را غرق کرد. این عمل باعث شد که توجه ساحری به نام فاهای به آنان جلب شود.
فاهای به سراغ دو خواهر آمد و دریافت که آنان موجوداتی از سرزمین اجنه هستند ولی از آنجا که بای را بسیار توانا دید ، جرئت نبرد با آنها را پیدا نکرد. فاهای به ایندو هشدار داد که ورودشان به دنیای انسانها برخلاف اراده آسمانها است و اگر این دنیا را ترک نکنند ، تمامی ساحران را برعلیه آنها خواهد شوراند.

دوخواهر برخلاف میلشان ، از ترس فاهای و سایر ساحران مجبور شدند به دنیایی به نام بان بو دو که دنیایی است میان دو دنیای انسانها و اجنه ، پناهنده شوند. در این سرزمین آنها به دو طلبه جوان برخوردند که تصادفا وارد بان بو دو شده بودند و گروهی از اجنه قصد نابودی آنها را داشتند. دو خواهر به دفاع از این دو طلبه برخاستند و با نبرد و گریز با خدایگان بان بو دو ، انها را به سلامت نجات دادند. در این هنگام بای و یکی از طلبه ها به نام ژاژیان به دام عشق گرفتار آمدند. طلبه ها نمیتوانستند در آن دنیا باقی بمانند ، پس به اصرار ژائو چینگ ، راضی به بازگشت به دنیای انسانها شدند. در پروسه بازگشت حافظه دوجوان طلبه پاک شد و آنها بیخبر از گذشته خود به دنیای انسانها برگشتند.
آتش عشق بای به ژاژیان اما هرگز خاموش نشد . خواهرش ژائوچینگ که نمیتوانست غم او را ببیند ، تن به خطر داد ، با او به دنیای انسانها بازگشت و ترتیب ملاقاتی بین بای و ژاژیان را داد. ژاژیان که همه چیز را فراموش کرده بود ، با دیدن بای ، در نظر اول دوباره عاشق شد و با ترک معشوقه زمینی اش ، با بای ازدواج کرد . ایندو مغازه عطاری راه انداختند و سالیانی چند به آرامی زیستند تا اینکه علائم بارداری در بای ظاهر شد.

پیوند میان دو دنیا از سوی آسمانها اکیدا قدغن شده است و ایندو دلداده ، با شکستن این قانون ، نظم جهان را مختل کرده بودند . به محض بارداری بای ، بیماری سختی به شهر هجوم آورد و تمام مردم را از پای انداخت.
فاهای ساحر ، از بروز این بیماری آگاه شد و در صدد یافتن علت آن ، بای را پیدا کرد و از اینکه او پیمان شکنی کرده سخت خشمناک شد. ولی هنوز توان درگیری با او را در خود نمیدید ، پس بدون نبرد مشغول ساختن عمارتی بلند در شمال دریاچه غربی شد و مترصد فرصت مناسب .

هنگام زایمان ، بای به ناچار حقیقت وجودی خودش را به شوهرش اعتراف کرد. چرا که در این هنگام او به صورت اصلیش ، مار سفید سرزمین اجنه ، بازمیگشت . ژاژیان با مهربانی حقیقت را پذیرا شد ولی هنگامی که بای را به صورت اصلیش دید ، چنان وحشت کرد که به حال مرگ افتاد ! بای که بسیار ضعیف شده بود به محض وضع حمل ، نوزاد را رها کرد و در جستجوی کمک به سوی شهر به راه افتاد ولی فاهای که مدتها انتظار چنین وقتی را میکشید ، پل دسترسی به شهر را شکست و راه بای را سد کرد.

بای به التماس از فاهای ساحر خواست که اجازه دهد برای شوهرش کمک ببرد ولی فاهای نپذیرفت و بر روی پل شکسته از او عهد گرفت که در قبال کمک به شوهرش ، اسیر او شود. بای عاشق ، شرط را پذیرفت .
آن دو به خانه بای رفتند و در آنجا ، فاهای به کمک نوشدارویی جادویی ، ژاژِیان را از مرگ نجات داد. بای برای اولین و آخرین بار ، فرزندش را در آغوش کشید و با چشمانی گریان به دنبال فاهای به عمارت پاگودای لی فنگ رفت تا برای ابد در چاهی عمیق محبوس شود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی داستان پر از آب چشم ، اینطور نیست ؟ افسانه بسیار زیبایی است که سرچشمه الهام بسیاری از شعراء ، نویسندگان و اخیرا کارگردانان شده . شوی دریاچه غربی در حقیقت بخشی از این افسانه است.
و اما عمارت پاگودای لی فنگ که بر طبق افسانه ، زندان مار سفید است ، در سال ۹۷۵ میلادی ساخته شده. این عمارت یک بنای هشت ضلعی با اسکلت آجر و پوشش چوب و مس بوده . مردم به علت اعتقادشان به نیت خیر مار سفید ، این بنا را مقدس میدانند و حاجتهای خودشان را در آنجا با انداختن سکه در اطراف چاه عمیق سر بسته ای که به باور آنها زندان مار بوده ، نیاز میکنند.
.jpg)
در قرن ۱۸ میلادی ، دزدان دریایی ژاپن (وهوکو) به شهر هانگژو حمله میکنند و به علت آنکه تعدادی از مدافعین شهر در عمارت پاگودا پناه گرفته بودند ، آن را به آتش میکشند. پوشش چوبی عمارت در این آتش سوزی از بین میرود و تنها اسکلت آجری آن باقی میماند .
از این سانحه به بعد ، پاگودا بی محافظ و متولی میماند. مردم بنا به باورهایشان اعتقاد داشتند که هرکس آجری از پاگودا در خانه اش داشته باشد ، از گزند موش (به علت دشمنی مار با موش) ، سقط جنین (به علت وضع حمل موفق مار سفید) و مرگ در هنگام خواب (به علت بیداری همیشگی مار سفید) در امان خواهد بود. در زمان رونق پاگودا ، معدودی از آجرها برای امپراطور و درباریان خاص از بنا جدا شده بود ولی اکنون ، همه مردم خواهان داشتن امنیت در خانه ها ، به سراغ بنای پاگودای سوخته میرفتند و آجری به خانه میبردند.
پاگودا در سال ۱۹۲۴ بر اثر کنده شدن متوالی آجرهایش ، فرو ریخت و افسانه مار سفید در امواج طوفانهای جنگهای جهانی ، اشغالگری ژاپن و هجوم کمونیست ها به فراموشی سپرده شد. و این بود تا فرو نشستن امواج سیه بختی در سال ۱۹۹۰ و پیوند دوباره چین با دنیا .

در سال ۱۹۹۹ ، به دنبال اجرایی شدن برنامه توسعه هانگژو به عنوان مقصد اصلی توریست های فرهنگی ، پروژه ای برای احیای مکانهای مرتبط با افسانه مار سفید تعریف شد که بر مبنای آن ،بنای پاگودا بر اساس تصاویر به جا مانده از آن در اسناد تاریخی ، به دقت و ظرافت تمام بازسازی شد. پاگودای جدید ، بنایی است با اسکلت فولادی به وزن ۱۴۰۰ تن و پوشش مس و چوب به وزن ۲۰۰ تن که با کمک هنرمندان اصیل چینی به ظرافت تمام و حداکثر شباهت با بنای اصلی بر روی بازمانده های پاگودای قدیمی ساخته شد. ساخت بنا ، ۳ سال طول کشید و در ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۲ ، رسما افتتاح شد و به روی توریست ها آغوش گشود. ۹ بنای دیگر مرتبط با افسانه مار سفید از جمله پل شکسته و دو معبد دیگر نیز بازسازی شدند.

پاگودای جدید علاوه بر حفظ تمامی ظرافت های بنای اصلی ، به نحوی ساخته شده که اولا به بازمانده های بنای اولیه کوچکترین خدشه ای وارد نکند و در ثانی نیازهای توریست های تنبل امروزی را نیز برآورده کند. پاگودای جدید به ۶ آسانسور ، دو پله برقی ، سیستم تهویه مطبوع ، تلویزیون مدار بسته و بلندگوی مرکزی مجهز است و اینترنت وایرلس دارد.

پاگودای جدید ، علاوه بر درآمد هنگفت ناشی از توریسم ، تاثیر فرهنگی چشمگیری برخود مردم چین داشته ، چرا که در پی تحقیقات مهندسی برای فونداسیون بنا ، دخمه ای در عمق ۱۵ متری زمین با کمک اسکن اشعه ایکس ، کشف شد که به باور همگان زندان مار سفید بود. با شکافتن زمین و باز کردن در دخمه ، هیچ نشانی از مار سفید چه در قالب مار و چه در قالب بای زیبارو ، پیدا نشد . لذا اکنون مردم پایان افسانه مار سفید را عوض کرده اند و تا به امروز حداقل سه پایان جدید برای این افسانه در کتابها ثبت شده.
پایان اول : ژائو چینگ ، خواهر خوانده بای به ذنیای انسانها برگشته و با شکست دادن فاهای ساحر ، او را نجات داده .
پایان دوم : ژاژیان ، شوهر بای ، به کمک نیروی عشق وارد دخمه شده و بای را نجات داده ولی هردو به دست فاهای کشته شده اند.
پایان سوم : فرزند بای و ژاژیان به دست یک ساحر ، بزرگ شده و خود تبدیل به ساحری توانمند و خیر شده و در پایان عمر به پاگودا آمده و با کمک نیروی سحر و عشق فرزندی ، مادرش را نجات داده .
به هر حال ، با وجودی که دیگر هیچکس در چین ، از عارف و عامی ، به وجود ماری اسیر در این بنای فولادی مجهز به ایرکاندیشن اعتقادی ندارد ، میتوان انبوه سکه ها و اسکناسها را هر روز در پای درب دخمه مار سفید ، شاهد باشید .


ژاپنی ها برخلاف سایر اشغالگران ، به امر تجارت بسنده نکردند و کارخانه های متعددی در حومه شانگهای تاسیس کردند تا از نیروی کار رایگان چینی ها هم استفاده کنند. کاری که به سرعت از طرف سایر اشغالگران تقلید شد و باعث شد که شانگهای به یک قطب صنعتی هم تبدیل شود.
در سال ۱۹۲۷ ، شانگهای که تبدیل به یکی از بزرگترین شهرهای چین شده بود ، به بهانه شورش دانشجویان بر علیه ژاپنی ها از طرف نیروی سلطنتی هوایی ژاپن بمباران شد و کلیه بخشهای چینی شهر به اشغال نیروی دریایی مقتدر ژاپن درآمد. در سال ۱۹۴۱ ، ارتش ژاپن بخشهای خارجی نشین را نیز اشغال کرد و کلیه اتباع غیر ژاپنی را اخراج کرد. این اشغال تا سال ۱۹۴۵ و تسلیم ژاپن در جنگ دوم جهانی به طول انجامید.
هنوز موج تخریب و کشتار ژاپنی ها دامن نکشیده بود که موج سرخ دیگری بر سر شهر آوار شد: ارتش سرخ مائو در سال ۱۹۴۹ به نیروهای چیان کای شک که در شهر مستقر بودند حمله کرد. حمله ای که در حقیقت تکمیل اعمال ژاپنی ها بود و به تخریب کامل شهر انجامید. شانگهای ، پس از این حمله ، در نبود خارجی ها و سرمایه هاشان و در نبود تمامی امکانات شهر نشینی مدرن ، همان شد که ۱۰ قرن پیش بود : روستایی مخروبه در کناره رود یانگ تسه با ساکنانی پریشان و گرسنه.

بریتانیایی ها ، که تمام سرمایه و اتباعشان را به آخرین متصرفات بازمانده خود ، هنگ کنگ منتقل کرده بودند ، آمریکایی ها که با دولت کمونیست مائو سر جنگ داشتند و به رسمیتش نمیشناختند ، روسها که بار دیگر با شنیدن نام کمونیسم فرار را بر قرار ترجیح داده بودند و ژاپنی ها که گرسنه و شکست خورده رو به میهن مخروبه خود برگردانده بودند. شانگهای ماند و شانگهای نشینان نماندند.
گرسنگی و فقر بیداد میکرد و در کنار این بیداد ، بیدادگران کمونیست به کار انقلاب فرهنگی خود مشغول بودند که نام محترمانه کشتار جمعی فرهیختگان و متخصصین بود . شانگهای اما هنوز ، زیر بار تمامی این لطمات کمر شکن ، عنوان مرغ تخم طلا را یدک میکشید. در تمام طول مدت حکومت کمونیستی در این شهر ، از ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ ، شانگهای عنوان بزرگترین شهر مالیات دهنده به دولت مرکزی را یدک کشید. عنوانی که به بهای گرسنگی میلیونها نفر و تخریب ته مانده های زیربناهای شهری اش به دست آورد.
در سال ۱۹۹۰ ، باد تغییراتی که به زودی بساط کمونیسم روسی و اروپای شرقی را درهم پیچید ، بر چین نیز وزیدن گرفت . حاکمان زیرک چینی دریافتند که اگر بنا است رخت و پخت خویش از این طوفان بیرون بکشند ناچارند که همرنگ جماعت شوند و شاخ قداره کشی و قلدری برای دنیا را به آرامی غلاف کنند. آنها آشتی کنان با دنیای غرب را با باز پس دادن زیر جلکی متصرفات قبلی آنها شروع کردند و در پوشش "مناطق آزاد تجاری" ، بساط کمونیسم را از شهرهایی چون کانتون و شانگهای جمع کردند. تجارت بار دیگر آزاد شد و پتانسیل شانگهای در امر تجارت و صنعت همچون فنری از پی فشردگی ۴۰ ساله ، رها شد و انفجار اقتصادی شانگهای را رقم زد.
شانگهای از سال ۱۹۹۲ تا به امروز سریعترین رشد اقتصادی در جهان را داشته . چهره شهر به آنی دگرگون شد و هنوز هم در حال تغییر است.

امروز شانگهای شهری است با ۲۴ میلیون نفر جمعیت !!، جمعیتی متشکل از مردان و زنانی از تمام ملیت ها که به قصد کار و کوشش و در پی کسب روزی و پیشرفت اقتصادی به این شهر آمده اند. بیکاره ها و علاف های دست پرورده کمونیسم ، بساط حقیرشان را بر دوش انداخته و رفته اند و شهر مملو از جمعیتی است که میخرد ، میسازد ، میفروشد و بنا میکند. تقریبا هیچکس را نمیتوان بیکار دید. همه با سرعت و عجله به دنبال کار خودشان روانند.
![]()
امروز شانگهای شهری است که اگر در گوشه خیابانش گرسنه بنشینی ، بیمار بیافتی یا با اوباشی دست به گریبان شوی ، کسی سر به سویت نخواهد چرخاند و این راهی است که تمام متروپل های دنیا رفته اند : توکیو ، نیویورک ، لندن و ...
محترمترین و با حرمت ترین در شانگهای ، توریست است ، کسی که آمده تا ببیند و پول خرج کند و خوش باشد و شهر به تمامی در خدمت او است. پلیس ، کارمندان ، کسبه ، تجار ، هتل داران ، راننده های تاکسی همه برایش آغوش گشوده اند ، بساط پهن کرده اند و دست به سینه در انتظار اجرای فرامینش هستند. توریست رونق این شهر است ، خون رگهایش محسوب میشود و چراغ خانه اش.
اگر خارجی باشی و ارز خارجی در جیبهایت باشد دستور این است که لبخند بزنید. همه به رویت میخندند حتی اگر به خونت تشنه باشند و صد البته که ادب سنتی چین در این میانه کم تاثیر نیست. و جالب اینکه هرچه رنگ موهایت تیره تر ، حرمتت و محبوبیتت بیشتر . شاید به خاطر آنکه بار فشار خاطرات ناخوشایند جنگ و اشغال با دیدن یک سیه موی خارجی کمتر خودنمایی میکند تا یک بلوند قد بلند بریتانیایی مآب.

شانگهای در آغازین دهه قرن بیست و یکم ، هر دم رخ عوض میکند . نامها و القاب و مقامات جهانی یکی بعد از دیگری به نامش الصاق میشوند:
- شلوغ ترین بندر جهان
- پر ترافیک نرین بندر چین از لحاظ تناژ بار
- صاحب بلندترین آسمانخراش جهان
- دارای بالاترین درآمد سرانه در چین
- صاحب بزرگترین ایستگاه راه آهن
- مالک پر سرعت ترین خطوط ریلی دنیا
- برگزار کننده بزرگترین نمایشگاه بین المللی در جهان با شرکت ۱۷۳ کشور (در سال ۲۰۱۰)
و : دارای سریعترین رشد اقتصادی در سراسر جهان
شانگهای ، امروز بار دیگر آغوشش را به روی جهان بازکرده و بار دیگر ثابت کرده که اگر بگذارند و بگذرند ، میتواند میلیونها نفر را در سراسر جهان نان دهد بی آنکه از ایمانشان بپرسد. شانگهای ثابت کرده که اگر بگذرند و بگذارند هزاران کارخانه و صدها مرکز خرید و دهها خیابان پررونق را در دل خود میتواند جای دهد تا دهها میلیون انسان در آن زندگی و کار کنند و روزی حلال بر سر سفره ببرند.
شانگهای ثابت کرد که ققنوس افسانه نیست : میتوان از دل خاکستر و آتش و خون ، اژدها وار سر بیرون آورد و بار دیگر متولد شد.
سریعترین قطار دنیا
بلندترین برج دنیا
![]()
محل استقرار بلندترین سازه های جهان در شانگهای
![]()
تصویری از شانگهای در دوران سلطنت خاندان مینگ
شانگهای متشکل از دو لغت "شانگ" و "های" یعنی "بالاتر از دریا" . مورخان میگویند شانگهای ۱۰ قرن به این نام خوانده میشده و وجه تسمیه آن خلاصه شده "محل بالادستی دسترسی به دریا" است(سرزمین پایین دستی ، کانتون نامیده میشد) .
شانگهای در قرن ۱۱ روستایی بوده است در دامنه دلتای "یانگ تسه " . در قرن ۱۲ میلادی ، در دوران حکومت خاندان مینگ ، یکی از نزدیکان امپراطور به عنوان حاکم ، به این روستای کوچک ماهیگیری تبعید میشود. وی در طول دوران تبعید متوجه توان بالقوه این روستا برای تبدیل شدن به یک بندر تجاری میشود و پس از اتمام دوران مغضوبیت و بازگشت به پایتخت ، مراتب را به اطلاع امپراطور میرساند.
امپراطور وقت ، دستور میدهد که یک دیوار ساحلی برای مهار امواج اقیانوس و یک اسکله تجاری در این روستا بنا شود و مقام کشوری آن را نیز از روستا به "شهرک" تغییر میدهد.
۱۲۵ سال بعد ، یعنی در سال ۱۲۹۷ ، شانگهای به "شهرستان" ارتقاء درجه داده میشود و رسما از سوی دولت وقت به عنوان یک بندر تجاری با گمرک مستقل ، تعیین میشود.
شانگهای در آن زمان با دو مشکل بزرگ رو به رو بود که باعث میشد علیرغم موقعیت جغرافیایی عالی آن در دهانه دلتای رود یانگ تسه و تلاشهای دولتهای محلی و ملی چین ، رشد کافی نداشته باشد. اولین آنها حمله مداوم راهزنان ژاپنی (ووکو Woko) به این شهر بود و دیگری عدم قدرت سیاسی شانگهای در ساختار حکومت چین.
در قرن ۱۶ میلادی ، مشکل اول با ساخت یک دیوار به ارتفاع ۱۰ متر و طول ۵۰۰۰ متر در اطراف شهر و استقرار پادگان ساحلی تا حد زیادی رفع شد و مشکل دوم نیز با ساخت یک "معبد خدای شهر" در مرکز شهر ، مرتفع شد . در آن زمان افتخار داشتن "خدای مخصوص" تنها نصیب شهرهای اصلی چین مانند پکن و هانگژو میشد و هیچ شهر کوچک دیگری صاحب چنین تشکیلاتی نبود ، لذا اکنون شانگهای از سوی دولت رسما به عنوان یک شهر کلیدی به رسمیت شناخته شده بود.
شانگهای در ابتدای تاریخ رونق تجاری خود به عنوان قطب تجارت پارچه و مصنوعات ابریشم شناخته میشد ولی به تدریج به یک بندر همه منظوره بین المللی تغییر چهره داد.
در قرن ۱۹ ، شانگهای طی جنگ اول تریاک (که داستان مفصل آن بماند برای بعد) به تصرف نیروهای بریتانیایی درآمد. دولت انگلیس تصمیم گرفت که شانگهای را به مرکز تجارت با غرب تبدیل کند. به این منظور ، تاسیسات بندری و گمرکی از مدرن ترین نوع آن زمان در شانگهای احداث شد و تجار بریتانیایی و آمریکایی به این بندر مدرن سرازیر شدند. کلیه قوانین بندر آزاد تجاری از سوی نیروهای فاتح به دولت محلی تحمیل شد و تجار از کلیه ملتها آزادنه در این بندر به کار و زندگی مشغول شدند.
دوران رونق شانگهای به اوج خود رسیده بود ، بریتانیایی ها بخش هوانگ پو ، آمریکایی ها محله "هوانگ دو " و فرانسوی ها شهرک "فرانسوی نشین" (که تا امروز باقی است) را به عنوان مکانهای استقرار اتباع خود ، از دولت چین جدا کرده بودند و در هر محل قوانین کشور خود را اجرا میکردند . بودند تجار و شهروندانی از ملیت های غیر چینی که برای نسلها در این محلات زندگی میکردند و مردم چین از آنها به عنوان "شانگهای نشینان " اسم میبردند. مردم از اقوام و ملیت های مختلف به این بندر آزاد مهاجرت میکردند و ساکن میشدند . به غیر از بریتانیایی ها ، آمریکایی ها و فرانسوی ها ، گروه کثیری آلمانی ، روس ، اهالی اروپای شرقی و ترک های مسلمان ایغور نیز شانگهای را به عنوان وطن دوم خود انتخاب کرده بودند.
در این اوضاع ، ناگهان نیروی دریایی ژاپن سررسید و سهم ژاپنی ها را به عنوان دولت مقتدر منطقه مطالبه کرد. جنگ اول چین و ژاپن با پیروزی ژاپنی ها و عقد معاهده تجارت آزاد با ژاپن به پایان رسید. ژاپنی ها بر طبق این معاهده ، اختیاراتی معادل با بریتانیایی ها کسب کردند و محله ژاپنی نشین خود را برپا کردند.


مارکوپولو در سفرنامه اش نوشته : "من بهشت به همان کیفیتی که کتاب مقدس توصیف کرده را به چشم دیدم . هانگژو گوشه ای از بهشت آسمانی است."
اکنون در قرن بیست ویکم ، دولت چین که هم و غم خود را بر توسعه صنعت توریسم گذاشته به هانگژو امید زیادی بسته که اهداف این دولت در صنعت توریسم را محقق کند.
هانگژو امروز ، شهری است با ۶ میلیون جمعیت که ۸۰٪ آنها در خدمت توریسم هستند. مستقیم و غیر مستقیم . شهر مملو از درخت ، گل و آب است. خیابانها ۲۴ ساعته با دستگاههای خودکار و کامیونهای آب پاش نظافت میشود. دریاچه مرکزی شهر که یکی از زیباترین ها در دنیا است و پارک ساحلی آن ، به طور مداوم مورد رسیدگی هستند.
هانگژو به عنوان مقصد توریست های فرهنگی انتخاب شده. انواع باغها ، انواع تئاترها ، انواع ساختمانها و بناهای تاریخی بازسازی شده ، میتواند توریست فرهنگی را به مدت یکهفته ، ده روز و حتی بیشتر سرگرم و راضی نگه دارد.
انشالله ، اگر عمری باقی بود و فرصتی ، از هانگژو برایتان مفصل تر خواهم گفت . امروز میخواهم از آس هنرهای نمایشی هانگژو صحبت کنم : شوی دریاچه غربی West lake show .
تفریحات شبانه هانگژو هم به تبع هدفگذاری فرهنگی دولت برای این شهر ، بیشتر از جنس فرهنگی است و تفریحات ناسالم کمتر فراهم شده. یکی از ناب ترین تجربه هایی که تا آخر عمر با شما میماند و مختص هانگژو است ، تماشای نمایش دریاچه غربی است.
وست لیک ، همان دریاچه مرکزی شهر است. همان قطره آبی که از بهشت بر زمین چکیده و مردم چین مقدسش میدانند. در سال ۲۰۰۶ ، دولت چین طرحی تصویب کرد برای اجرای نمایشی در فضای باز اطراف دریاچه که بتواند داستانهای کهن چین را در ترکیب با طبیعت زیبای این دریاچه به توریست ها ارائه کند. کارگردانی این نمایش به ژانگ ئی مو ، کارگردان معروف سینمای چین سپرده شد.
ژانگ ئی مو را تقریبا همه ما میشناسیم و فیلمی از او به خاطر داریم : قهرمان ، خانه خنجرهای پران ... و اگر هیچکدام را ندیده باشید : مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۰۸ را که حتما به خاطر دارید.
ژانگ ئی مو ، پس از قبول پروژه ، طبق معمول شگفتی آفرید و سن نمایش را از خط ساحلی به روی آبهای دریاچه برد. تمام بازیگران بر روی آب ایفای نقش میکنند و تمامی اکسسوار صحنه از زیر آب بیرون می آید.
جایگاه تماشاچی ها هم برای صدمه نزدن به فضای دریاچه به صورت پرتابل ساخته شده . در روز شما هیچ اثری از نمایش و جایگاه نخواهید دید ، اما یکساعت بعد از غروب ، جایگاهی با ظرفیت ۵۰۰ تماشاچی بر کناره دریاچه برپا میشود و یکساعت بعد از خاتمه شو ، ناپدید میشود.
تجربه بی نظیری است نشستن در شب دریاچه و تماشای یکساعت نور پردازی فوق تصور و نمایش بسیار خوش ساختی که روایت کهنی است از دو جوان دلداده که مرگ آنها را از یکدیگر جدا میکند. نمایش کلام ندارد و با شما از طریق موسیقی بی نظیری که ساخته یکی از مشهورترین آهنگسازان ژاپن است ، ارتباط برقرار میکند. ارتباطی چنان پر قدرت و چنان کوبنده که بی حس ترین تماشاچی هم لحظاتی فشار بغض را در گلو احساس میکند. میزانسن نمایش ورای توصیف است . باید بود و دید .

دریاچه غربی - هانگژو ، محل اجرای نمایش

صحنه ای از نمایش

نمونه ای از نورپردازی نمایش

هنرنمایی بازیگران بر روی آب

صحنه ای از نور و صدا و رقص بر روی آب
نمایش در سه فصل بهار - تابستان و پاییز هر شب اجرا میشود و در فصل زمستان به علت یخ زدگی دریاچه ، اجرای آن ممکن نیست . این نمایش را زیباترین نمایش موزیکال قرن مینامند.
لینک های یوتیوب :
http://www.youtube.com/watch?v=Ui3Xv4iUyEA
http://www.youtube.com/watch?v=L7zk0VHGPOA&feature=related
این کلیپها توسط تماشاچی ها آپلود شده . کلیپ اصلی کپی رایت دارد و در دسترس نیست. پس شاید حق مطلب با تماشای اینها ادا نشود. ولی از قدیم گفته اند : کاچی به از هیچی

دستاوردها
(بخش دوم )
![]()
کشاورزی
نمیدانم کتاب های خانم پرل باک را خوانده اید یانه . اگر کتاب برنده جایزه نوبل او به نام "خاک خوب" با ترجمه عالی "غفور آلبا" را خوانده باشید ، میدانید که جنوب چین همیشه تاریخ انبار غله سرزمین بوده و مردم سرزمینهای شمالی ، در مواقع خشکسالی و قحطی ، به جنوب پناهنده میشدند تا روزگار سختی به سر آید.
و اما چرا جنوب این چنین غنی است ؟ یکی از دلایل عمده آن سیستم آبیاری عظیمی است که در ذهن چین شی هوانگ شکل گرفت و به دست با کفایت لی سی و معمار بزرگ آن دوران "شی لو Shi lu" عملی شد. کانالی که تا به امروز ، قرن بیست و یکم لقب "بزرگترین کانال آبیاری حفر شده توسط انسان" را حفظ کرده و توسط یونسکو در فهرست میراث بشریت ثبت شده.
کانال ، لینگو Linguu نام گرفت. ولی عامه مردم از آن به لغت ساده "کانال بزرگ" نام بردند. لینگو به معنای واقعی عظیم است. ۱۱۷۰ کیلومتر . از پکن سردسیر و کوهستانی تا هانگژوی زیبا و گرمسیر امتداد دارد. لینگو از نوع کانالهای ثقلی است. از مسیر عوارض طبیعی زمین عبور کرده و ۵ رودخانه را به هم متصل نموده. تکمیل آن ۳۲۰ سال (بیش از سه قرن) طول کشید. در دوران حیات چین شی هوانگ تنها ۴۰ کیلومتر از این کانال در ظرف ۴ سال حفر شد ، لیکن اراده امپراطور ، در طول زمان امتداد یافت و به موازاتش ، لینگو قد کشید:
![]()
لینگو ، به پاس زحمات ۱۵ نسل از چینیان ، چندین برکت به این مردم ارزانی داشته . اولین آن ، توزیع یکنواخت آب است. طغیانها و خشک شدن های هریک از ۵ رود عظیم توسط این کانال قابل کنترل است . دومین نعمت ، ایجاد امکان حمل و نقل آسان ، ارزان و امن بین ایالات شمال و جنوب است. سومین حسن آن ، قابلیت جابجایی ارتش در طول آن بود که منجر به برقراری امنیت در تمام ایالات شد. چهارمین امتیاز آن ، ایجاد امکان توزیع جمعیت در بخش های داخلی سرزمین بود.
لینگو در قرن بیست و یک
لینگو ، پروژه ای بود که تکمیل آن به چینی ها امکان داد تمدن خودشان را از حاشیه رود زرد فراتر ببرند و در سراسر سرزمین چین ، به فراغت و امنیت زندگی کنند.

امنیت
ارتش چین شی هوانگ ، مدرن ترین و خشن ترین ارتش جهان در زمان خود بود. در جنگهای کلاسیک ، هیچ نیرویی یارای مقابله با آن رانداشت . تیرهایی که از کمانهای اتوماتیک ، همچون رگبار بهاری فرو میریخت ، سربازان دشمن را پیش از آنکه در دیدرس قرار گیرند منهزم میکرد. و سربازان حرفه ای و آموزش دیده باقیمانده نیروهای متخاصم را آنچنان قلع و قمع میکردند که آوازه خشونت آنها موجب شده بود تا سربازان دشمن پیش از درگیری ، فرار را بر قرار ترجیح دهند. ولی حتی داشتن چنین نیرویی نمیتوانست امنیت را در ایالات شمالی برقرار کند.
ارتش چین ، هماورد خود را در مرزهای صحرای خشک و سرد گوبی یافته بود. اقوام بادیه نشین گوبی ، هیچ چیز برای از دست دادن نداشتند . در این سرزمینها نه ارتشی بود که بتوان شکستش داد ، نه شهری که بتوان فتحش کرد ، نه روستایی که بتوان سوزاندش و نه پادشاهی که بتوان کشت. مردمی بودند که بر پشت اسب های کوتوله ، در بیابانهای سرد و خشک و کوهستانهای سر به فلک کشیده ، آواره بودند و هر از چندگاه که گرسنگی جان به سرشان میکرد ، دور هم جمع میشدند ، شمشیر میکشیدند و شهری و روستایی را در آن سوی کوهها غارت میکردند و یا کاروان بخت برگشته ای را از دم تیغ میگذراندند و با غنایم خود ، روزگار سپری میکردند.
اخبار قتل و غارت این چادرنشینان خونریز ، مدتها پس از آنکه آنان باغنایم در دست و کشته ها در پشت سر ، در کوهها و دشتها پراکنده شده بودند به گوش امرای ارتش و دربار چین شی هوانگ میرسید و به همین دلیل ارتش در دفع این وحشی ها عاجز و ناتوان شده بود. هیچ امپراطور بزرگی نمیتوانست چنین هرج و مرجی را در مرزهای سرزمینش تحمل کند. باید چاره ای اندیشیده میشد.
راه حل ها زیاد نبودند . یا باید به شیوه ای که در ایران و روم مرسوم بود ، شهرها محصور میشدند و در هر شهر پادگانی مستقر میشد ، یا به شیوه ای که بعدها در روسیه و بلغارستان به کار رفت ، نیروهای کوچکی تشکیل میشد تا به شیوه خود صحرانشینان ، به جستجوی گروهها و قبایل پراکنده در صحرا میرفتند و نابودشان میکردند.
راه حل اول ، موثر بود اما تنها برای شهرنشینان . روستائیان و بازرگانان در مزارع و جاده ها کماکان از امنیت این سیستم محروم میماندند و این با اهدافی که امپراطور برای رونق تجارت با غرب و ایران در سر داشت ، در منافات بود.
راه حل دوم هم نه تنها دهه ها به طول می انجامید تا به سرانجام برسد بلکه تجربه نشان داد که گروههای مسلح اعزامی بعد از چند سال سرگردانی خود تبدیل به راهزنان و خودمختاران غیر قابل کنترلی میشدند .
پس ذهن کارآمد و عظمت گرای ژائو ژنگ ، به راه حل سومی رسید. دیوار باید ساخته میشد ، اما نه به دور شهرها ، پادگان باید مستقر میشد ، اما نه در درون حصارها. دیوار باید ساخته میشد ، به دور سرزمین ، حصار باید کشیده میشد : بین "آنها" و چین و پادگان باید مستقر میشد : در طول مرز های شمالی. دیوار چین در ذهن امپراطور شکل گرفت.

امپراطور فرمان را صادر کرد . مهر امپراطور در پای فرمان نشست و مردان ، همچانکه همیشه ، به اطاعت برخواستند و سازه ای برپا نمودند که "بزرگترین سازه ساخته شده توسط بشر " نام گرفته. از ساحل دریای زرد تا دشتهای سیچوان در غرب سرزمینهای مسکونی ، دیواری به ارتفاع سه متر همچون اژدهایی از خط الراس کوهها و قعر دره ها گذشت. صحرا نشینان درمانده به دیوار نگریستند و دانستند که باید راه دیگری برای امرار معاش بیابند و یا تن به مرگ ناشی از گرسنگی بدهند. قرنها طول کشید تا این مردم گرسنه و پراکنده مردی یافتند که آنان را از دیوار عبور دهد و دستشان را بر سرزمینهای پربرکت باز کند. تا ظهور چنگیزخان ، قرنها گرسنگی در راه بود.
دیوار چین ، تنها یک دیوار نبود ، پادگانی بود به طول مرزهای شمالی ، سیستم ارتباطی سریع و کارآمدی بود که حتی در صورت تخریب بخشی از دیوار ، پیش از آنکه غارتی رخ دهد ، سربازان امپراطوری را به دفاع فرا میخواند. دیوار چنان امنیت و آرامشی به همراه آورد که تا قرنها پس از چین شی هوانگ ، جانشینان او ، حتی سلسله های دیگر را به تکمیل ابتکار او واداشت تا جایی که پس از ۵۵۰ سال ساخت و ساز ، سازه ای شکل گرفت به طول ۶۴۰۰ کیلومتر که بیش از ده هزار سرباز شبانه روز در برجهای دیده بانیش به حراست از مرزها مشغول بودند.
![]()
دیوار چین در وضعیت نهایی
اینها دستاوردهایی بود که ژائو ژنگ ، نخستین امپراطور چین برای سرزمینی که در میان خون و آتش و وحشت یکپارچه کرده بود فراهم آورد. پایه هایی چنان استوار که قومی را در قالب یک ملت واحد از دل فراز ونشیبهای تاریخشان عبور داده و به امروز رسانده.
چنین بود زایش دردناک و خونبار بزرگترین ملت روی زمین : ملٌت چین

دستاوردها
(قسمت اول)
اکنون تمامی سرزمینهای امپراطور زرد ، بار دیگر تحت یک لوا و یک نشان (مهر امپراطور) متحد شده بود. ژائو ژنگ نام چین را برای این امپراطوری نوپا و نیز سلسله پادشاهی خودش برگزید. امپراطوریی که با تمام فراز و نشیبهایش ، تا به امروز باقی مانده ، بی کم و کاست.
مرزهای امپراطوری چین شی هوانگ (ژائو ژنگ ) همان است که امروز سرحدات جمهوری خلق چین را شکل میدهد (به استثنای تبت که در دهه ۶۰ میلادی به آن افزوده شد و ویتنام شمالی که در سده سوم میلادی از آن جدا شد) .
اما میدانم و میدانید که امپراطوریی که بیش از دوهزارسال ، بیش از ۸۰ نسل ، دوام آورده باشد را نمیتوان تنها بر پایه دیکتاتوری و ترس و اختناق برپا کرد. تجربه به من می گوید که در بهترین حالت ، رایش هزارساله با در دست داشتن ملت بزرگی چون آلمان ، تنها ۱۲ سال دوام خواهد داشت اگر بر سرنیزه متکی باشد. ۱۲ سال چشمکی است در مقابل ۲۰۲۲ سال !
پس امپراطور چین شی هوانگ ، به غیر از اختناق و حودکامگی و سرنیزه ، چه در دست داشت که میراثش را ۸۰ نسل گرامی داشتند و محترم شمردند و از آن تبری نجستند؟
تاریخ چنین میگوید :
در اقتصاد:
چین شی هوانگ ، به فراست میدانست که تنها یکپارچگی جغرافیایی و سیاسی مبتنی بر فتوحات نظامی ،پایه و دوامی نخواهد داشت ، پس نخست وزیرش "لی سی " را مامور کرد تا اتحاد و یکپارچگی را در حوزه علم و اقتصاد نیز محقق کند . لی سی به این منظور اصلاحات عمیقی در ساختارهای اقتصاد و لجستیک ایجاد کرد که بعضی از آنها را برایتان میگویم :
۱- اتحاد پولی : تمامی سکه ها و مسکوکات متفرقه و متعلق به خاندانهای فئودال جمع آوری و نابود شد و به جای آن پول متحدی در تمامی سرزمین چین رایج شد موسوم به "با لینگ" Ba-Ling . بالینگ را جد یوان امروزی میدانند.

۲- مدیریت واحد پول: ضرب سکه و صدور بروات (که تا ۲۰۰۰ سال تنها چینی ها از آن استفاده کردند) در اختیار یک نهاد دولتی که بسیار شبیه بانکهای مرکزی مدرن بود گذاشته شد تا ارزش پول و اعتبار براتها توسط دولت قابل کنترل باشد.

۳- واحد اندازه گیری در چین ، از این ایالت به ایالت دیگر متغیر بود و داد و ستد بین ایالت ها اغلب به علت وجود اینهمه تفاوت غیر ممکن اگر نه ، بسیار دشوار بود. لی سی دستور داد تا واحدهای اندازه گیری طول ، وزن و حجم در سراسر سرزمین به یکسان تعریف شود و حکام محلی موظف شدند که بر رعایت این واحدها در کلیه معاملات نظارت کنند. به این ترتیب یک پیمانه برنج در سواحل دریای چین همان معنایی را داشت که در مرزهای مغولستان . این زبان واحد ، تجارت را بسیار بیشتر از آنکه تصور میشود تسهیل کرد.



۴- عرض راهها و طول محور گاری ها ، قلم دیگری بود که توسط لی سی در سراسر امپراطوری یکسان سازی شد. به این ترتیب گاری که از شرق به سوی غرب راهی میشد ، در طول پنجهزار کیلومتر راهی که بایست پیموده میشد ، جاده مناسب در اختیار داشت. تمامی ایالات موظف بودند مطابق استاندارد وضع شده ، اقدام به راه سازی کنند و شبکه راههای امپراطوری در طول هزاره ها گسترده و گسترده تر شد.

در فرهنگ :
۱- گفتم که تمامی مدارس کنفسیوسی موسوم به "صد مدرسه" به دستور چین شی هوانگ تعطیل و کتابهای درسی آن سوزانده شد. ولی امپراطور کشور را بدون مدرسه رها نکرد و مدارس جدید با موضوعات درسی یکسان در سراسر امپراطوری راه اندازی شدند. این مدارس فلسفه "قانون گرایی Legalism" را به عنوان ستون فقرات درسهایشان تعلیم دادند. قانون گرایی فلسفه ای بود که اطاعت بی چون و چرا از قانون را توصیه میکرد و حکام را به وضع قوانین در همه امور و مردم را به اطاعت بی سئوال از این قوانین توصیه میکرد. در این فلسفه ، فساد اداری همانقدر مذموم بود که روابط نا ـم*شروع در فرهنگ ما . کارمند فاسد حکم ز* انی را داشت و میبایست بی درنگ از صحنه روزگار محو میشد. رواج این فلسفه باعث شد که چین صدها سال از هرج و مرج و فساد اداری مصون بماند و چنان دولت مقتدری داشته باشد که حتی حمله مغولها باعث نابودی آن نشود.

۲- در طول سالهای تفرقه ، رسم الخط چینی به تدریج دچار تشتت شده بود که به حکم امپراطور ، رسم الخط ایالت چین به عنوان تنها خط رسمی کشور تعیین شد و نوشتن به هر شکل دیگری با مجازات سنگین رو به رو شد. برایتان گفته ام و باز خواهم گفت که این وحدت خط چطور این ملت بزرگ را در سخت ترین دورانها گرد هم نگهداشت و از فروپاشی چین جلوگیری کرد.

![]()
عملیات ترور
سران ایالات همسایه و همچینین قربانیان دستورات عجیب و گاه وحشیانه امپراطور خود خوانده ، بارها و بارها سعی کردند ژائو ژنگ را ترور کنند. و هر بار تنها یک نتیجه گرفتند : افزایش خشونت
سه عملیات ترور ، به عنوان نقاط عطف ، در تاریخ به جای مانده :
اولی مربوط به مردانی است که از سوی حاکم ایالت یان استخدام شدند تا ژائو ژنگ را پیش از آنکه این ایالت را تصرف کند ، از پای درآورند. ایندو بنا به گفته مورخین ، ماهرترین شمشیرزنان سرزمین بوده اند. آنان در قالب دو بازرگان به بهانه تقدیم دو هدیه گرانبها و کمیاب به دربار راه یافتند و در هنگام تقدیم یکی از هدایا ، که نقشه ای بوده ، از لای هدیه خنجری بیرون میکشد و به امپراطور حمله ور میشود.
فاصله ژائو ژنگ و این دو مرد سه گام بوده و فاصله سربازان گارد تا جایگاه ، بیست گام . اما ایندو شمشیرزن هم ژائو ژنگ را دست کم گرفته بودند ، امپراطور با دست خالی ، ضربه خنجر را دور کرد و با تعقیب و گریزی باور نکردنی ، خود را به سلاحی بر روی دیوار رساند . یکی از دو تروریست با دیدن این منظره فرار را بر قرار ترجیح داد و به دست سربازان گارد افتاد ، دیگری اما تصمیم گرفت که تا رسیدن سربازان ، تمام تلاشش را بکند و حاصل تلاش آن شد که هشت زخم مهلک برداشت بی آنکه خراشی بر امپراطور وارد کند. هردوی آنان ، در حیاط قصر گردن زده شدند.
این عملیات از چند لحاظ بسیار اهمیت داشت: اولین تلاش برای کشتن امپراطور به شیوه ترور بود. باعث شد تا اقدامات حفاظتی در قصر به شدت تقویت شود ، اقداماتی که برخی از آنها در قالب رسوم درباری تا قرن بیستم امتداد پیدا کرد.
مثلا این رسم که تمامی حاضرین در بارگاه ، با ورود امپراطور باید به حالت سجده درآیند و هرگز در چشم امپراطور نگاه نکنند (سر را بالا نیاورند) به عقیده برخی ایجاد تنها حالتی در حاضرین بوده که توسط ماموران گارد کاملا قابل کنترل بوده و از پرتاب خنجر ، پریدن به سمت امپراطور و ... جلوگیری میکرده . ضمنا اگر کسی مخاطب امپراطور واقع میشده ، میتوانسته به حالت نشسته ، در حالی که دستها را به جلو کشیده ، از فاصله ده قدمی با امپراطور صحبت کند.
جنبه مهم دیگر این عملیات این بود که علیرغم شکست مجریانش ، به سایرین نشان داد که سیستم امنیتی امپراطور بی ایراد نیست و میشود در آن نفوذ کرد. در حقیقت این تلاش نافرجام ، مقدمه و الهام بخش طرحریزی دهها عملیات دیگر شد.
دومین عملیات مهم ترور ژائو ژانگ ، چهار سال بعد ، پس از اتمام جنگهای امپراطور و اتحاد سرزمین انجام شد. این عملیات توسط یکی از دوستان نزدیک آن دو شمشیر زن انجام شد . وی نوازنده تار چینی بود و به واسطه هنرش ، با نام جعلی ، به دربار راه پیدا کرد. وی آنقدر زیبا مینواخت که امپراطور ژائو هر روز او را به دربار فرا میخواند تا با صدای سازش به او آرامش دهد . تا سرانجام روزی یکی از بازرگانان دربار او را شناخت و به نام حقیقی صدایش کرد.
ژائو ژنگ همیشه مشکوک ، بلافاصله دستور داد وی را دستگیر کنند و با شکنجه دلیل تغییر نامش را کشف کنند. پس از کشف توطئه و اعتراف نوازنده ، میبایست مطابق قانون ژائو ژنگ ، وی را در میدان شهر گردن بزنند و سرش را ۴۰ روز بر دروازه آویزان کنند ، اما ژائو ژنگ که نمیتوانست خود را از صدای سحرآمیز ساز او محروم کند ، دستور داد چشمانش را نابود کنند تا نوازنده نابینا بتواند بار دیگر در قصر مشغول به نوازندگی شود.
نوازنده نابینا چندین ماه ساز نواخت و امپراطور را سرگرم نمود. هر روز رابطه عجیب بین این دو محکم تر میشد و هر روز فاصله جایگاه امپراطور و محل نوازندگی کمتر میشد تا سرانجام کار به جایی رسید که نوازنده در کنار امپراطور بر زمین مینشست و مینواخت. در این هنگام ، روزی نوازنده ناگهان سازش را بلند کرد و سر امپراطور را که با چشمان بسته به ساز او گوش میداد ، هدف گرفت . ساز ، با غلافی فلزی از داخل سنگین شده بود و مانند گرز عمل میکرد.
اما نوازنده هم امپراطور ژائو را دست کم گرفته بود . ساز (گرز) بر تخت خالی فرود آمد ، چرا که چشمان تیزبین و مشکوک ژائو ژنگ متوجه تغییر جزئی رفتار نوازنده شده بود و گوشهای حساسش تغییر انعکاس صدای ساز را (به علت سنگین شدن) احساس کرده بود. پس به آرامی از جای برخاسته بود و پشت سر نوازنده نابینا ایستاده بود تا ببیند چه خواهد شد.
این بار نوازنده را گردن زدند.
سومین تلاش برای قتل ژائو ژنگ توسط آخرین حاکم باقیمانده از ده حاکم بزرگی که با شکست دادن آنها ، چین یکپارچه شد ، صورت گرفت . ژانگ لیانک حاکم ایالت هان در شمال بود . وی با فراست دریافت که توان مقابله با ارتش حرفه ای و مدرن چین را ندارد و سعی کرد به نحوی از در آشتی و صلح با امپراطور درآید تا شاید بتواند تاج و تختش را حفظ کند. هان ، بدون جنگ تسلیم شد ولی تنها چیزی که امپراطور به ژانگ لیانگ بخشید ، جانش بود . تمامی اموال و القاب و ثروت او مصادره شد. حرمسرایش بین سربازان تقسیم شد و خودش به عنوان یک شهروند عادی به حال خود رها شد. ژانگ لیانگ با کینه ای عمیق در دل ، دفینه ای که در جایی پنهان کرده بود را بیرون آورد و با استخدام مردی مشهور به "بی نام " که گفته میشود قویترین مرد چین بوده ، توطئه ای برای قتل امپراطور تدارک دید. در سر راه ایالت هان ، تنگه ای بوده است موسوم به شائو ، امپراطور برای سرکشی به استحکامات شمالی و بازدید از اردوی ارتشش در مرز هان ، در حال عبور از این تنگه بود که "بی نام " با کمک ژانگ لیانگ ، سنگی به وزن ۱۵۰ کیلو را بر کجاوه امپراطور انداخت . کجاوه درهم کوبیده شد و حمل کنندگان و سرنشینانش در دم کشته شدند.
اما ژانگ لیانگ و "بی نام " هم امپراطور را دست کم گرفته بودند. امپراطور نه در کجاوه که بر اسب ، در لباس سربازان گارد سفر میکرد. او میدانست که توطئه گران احتمالی ، به کجاوه سلطنتی حمله میکنند ، پس در سفرها یک سرباز به عنوان بدل با لباس امپراطور در کجاوه مینشست و امپراطور بر اسب سرباز سوار میشد.
ژانگ لیانگ بعدها دستگیر و کشته شد و "بی نام " را هرگز نیافتند .
این ترورها ، در کنار دهها تلاش نافرجام دیگر ، ژائو ژنگ شکاک و بدبین را به قعر جنون پارانویا و بیگانه ترسی فرو برد. وی هرگز دو شب متوالی در یک تخت نخوابید . هر چند گاه سربازان محافظش را تعویض میکرد. بارها و بارها به صرف شک ، دستور قتل کسی را صادر میکرد و خلاصه تمام علائم جنون را بروز میداد.
داستان این ترور ها ، البته با انحرافاتی اساسی در روایت داستان نسبت به نسخه های تاریخی ، دستمایه دو فیلم زیبا قرار گرفته " امپراطور و آدمکش " (۱۹۹۹) و "قهرمان" (۲۰۰۲) . اگر به دنبال فیلم خوب با داستان جذاب هستید و یا اگر دوست دارید تصوراتتان از ژائو ژنگ را تجسم ببخشید ، دیدن این دو فیلم را به شما توصیه میکنم :
![]()
![]()
![]()
بنیان امپراطوری
ژائو ژنگ ، پس از تسخیر ایالت یان ، نام خود را به Qin Shi Huang "چین شی هوانگ" تغییر داد . معنای این نام میشود "نخستین امپراطور چین" . از زمان امپراطور زرد کسی این لقب را نشنیده بود: "امپراطور" .
ژائو ، مرد نظام بود و سلاح ، حکومت او حکومت وحشت بود و اختناق. در این حکومت همانند تمامی حکومتهای متکی بر سر نیزه ، تکلیف مردم مشخص بود : "اگر دم در کشی خاموش ، و گر سر بر کنی غوغا " . کوچکترین مخالفتی تحمل نمیشد . عوامل حکومتی با کسی نه سر شوخی داشتند نه یارای مدارا ، بیرحمانه قلع و قمع میکردند و همانگونه که در مورد لائو آی خواندید ، نه فقط شخص محکوم که اغلب تمامی خاندان او از دم تیغ گذرانده میشدند.
ژائو ژنگ بسیار باهوش بود . کسی بود در حد و اندازه های ناپلئون که هنوز که هنوز است ، بسیاری از قوانین ناپلئونی پس از دو قرن در فرانسه و در برخی ایالات آمریکا ، کاربرد دارد. ژائو نیز دریافت که قوانین کنفسیوس که بنای فکری و عقیدتی جامعه فئودالی را شکل داده بود ، دشمن شماره یک جامعه ای است که او قصد بنیانش را دارد. نظام فئودالی و فلسفه کنفسیوس ، نخستین قربانیان حکومت ژائو بودند.
او به کمک وزیر خردمند و وفادارش "لی سی " (که خود سرگذشتی دارد شنیدنی تر از زندگینامه ژائو) تیغ از نیام برکشید و اساس حکومت فئودالی را هدف گرفت. در آن زمان سرزمین ها به نام صاحبانشان شناخته میشدند. هر خانی نام خود را بر املاک و رعایایش میگذاشت و مالکیت خود را از طریق نام خانوادگی مشخص میکرد . مثلا کل اتباع سرزمین یانگ با نام خانوادگی یانگ نامیده میشدند و تمام دهکده ها با پسوند یانگ ، به خان بزرگ منتسب میشدند. ژائو این رسم را به زور سرنیزه و ترور برانداخت. هر ایالتی که ارتش او فتح میکرد ، بخشی از سرزمین چین محسوب میشد و کلیه القاب و اسامی دیگر ، حذف میشدند. خان ها معزول و در اغلب اوقات معدوم میشدند و حاکمی گوش به فرمان مرکز برجای او مینشست . حاکمی که مختار بود و جبار بود و دست قدرتش بر همگان گشوده تا بدانجا که حکمی ، یا امریه ای میرسید با نقش مهر "امپراطور" .
حکام قدار و قهار منصوب ژائو ، با دیدن مهر امپراطور ، مبدل به همان میشدند که بودند : نوکران گوش به فرمان مرکز . اگر حاکمی کوچکترین نشانی از نافرمانی بروز میداد ، اگر کمترین بی حرمتی به مهر امپراطور روا میداشت ، حکمش مرگ مفاجا بود به دست ارتش "چین"
"کتاب سوزان" رسم دیگری بود که ارتش چین بر آن مامور بود. هر ایالت و روستا و شهری که فتح میشد و یا تسلیم میشد ، سربازان چین ، خانه به خانه میرفتند و هر آنچه مصحف بود و مکتوب جمع میکردند و به خانه حاکم منصوب میبردند ، حاکم و مشاورانش هر آنچه را نامناسب میافتند ، بی درنگ به آتش میسپردند . نگه داشتن هر گونه کتاب یا نوشته مرتبط با افکار کنفسیوس ، نظام اجتماعی و تاریخ با مجازات مرگ همراه بود.
برخی از طلاب و علما سعی کردند به شیوه فارنهایت ۴۵۱ ، با حفظ کردن برخی کتابهای مهم مانند "کتاب آواها Book of songs" ، "کتاب تاریخ Book of history" ، کتابهای درسی "صد مدرسه " (مدارسی که حکمت کنفسیوس را تعلیم میدادند) و کتابهای پزشکی ، بخشی از دانش خود را از چنگ سربازان نجات دهند . ولی آنها هم ژائو ژنگ را دست کم گرفته بودند. پس از زنده سوزاندن ۴۶۰ راهب و راهبه ای که اقدام به حفظ کتاب در ذهن کرده بودند ، در میدانها و بازارها ، دیگر داوطلبی برای این کار پیدا نشد! اصرار ژائو برای قطع ارتباط چین با گذشته و بنای یک جامعه نو ، حد و مرزی نمیشناخت.
پس از تغییر نظام تقسیمات کشوری از خان نشین ها و روستاها به ایالات تابع مرکز و حاکم نشین ها ، نوبت به اصلاح سیستم تقسیم بندی انسانها رسید. در نظام فئودالی پیشین ، مانند تمام نظامهای فئودالی جهان ، مردم با سناریوی سرنوشت از پیش تعیین شده به دنیا میامدند ، بازرگان زاده ، بازرگان بود ، برده زاده ، برده ، دهقان زاده ، دهقان و آهنگر زاده ، آهنگر میشد. تحصیل علم و سواد خاص طبقه طلاب و درباریان بود و مرزهای بین طبقات با وسواس فراوان محافظت میشد تا آنکه شمشیر ژائو ژنگ بر سر این نظم فرود آمد. بر طبق نظام جدید ، مردان (هنوز تا آزادی زن چینی ۲۰ قرن باقی بود) بدون پیشینه و سناریو به دنیا میامدند ، هر کس در هر فن و حرفه ای مجاز به کار و تحصیل بود و نظام اداری بر مبنای گزینش بهترین ها برای استخدام در دولت پایه گذاری شد. سیستم امتحانات دولتی برای گزینش علمی کارمندان تا قرن بیستم پابرجا ماند. مصاحبه استخدامی برخی کارمندان کلیدی بر عهده شخص امپراطور بود و تنها ملاک های گزینش سواد علمی و استعداد خدادادی فرد بود. پیشینه خانوادگی و میزان ثروت کوچکترین نقشی نداشت . این نظام چنان فضا را برای بروز استعدادها باز کرد که بسیاری گناهان بیشمار ژائو را به همین یک ثواب او بخشیدند.
در زمینه علوم نظامی ، ژائو شخصا به دنبال افکار و ابتکارات تازه میگشت و مخترعین و دانشمندان علم مکانیک و لجستیک را بیدریغ از نعمات دنیوی برخوردار میساخت. شهرت این عالم نوازی چنان در پهنه سرزمین پیچید که هر روز دربار شاهد چندین نفر بود که طرح در دست ، منتظر ملاقات وزراء و یا شخص امپراطور بودند.
و این سیاست ، بی پاداش نماند. ارتش چین مجهز به سلاح ها و تجهیزاتی شد که ارتش های فئودالی در خواب هم نمیدیدند. کمانهایی با امکان پرتاب همزمان چندین تیر ، کمانهایی که در چشم برهم زدنی مجددا مسلح میشدند ( وحکم مسلسل امروز را داشتند) کوزه های آتش ، منجنیق ، گاری های حمل سلاح که میتوانست در گل و ماسه رانده شود. و از همه مهمتر ، سربازان حرفه ای که خود داوطلبانه به استخدام ارتش درمیامدند و برای انجام وظایف آموزش میدیدند.
ارتش های فئودالی با سیستم سربازگیری اجباری از دهقانان ، یارای مقابله با این ماشین منظم جنگی را نداشتند. آخرین خان های فئودال چاره را نه در مقابله نظامی و شکست ارتش چین ، که در قطع سر اژدها یافتند. آنها با یکدیگر متحد شدند تا ژائو ژنگ را پیش از آنکه دیر شود، نابود کنند....


تولد نخستین امپراطور
Qin Shi Huang 秦始皇
لو بووی ، از کجا میتوانست شاهزاده ای بیابد ؟ در درباری به کوچکی دربار ایالت چین ، مگر کسی پیدا میشد که نسب به پادشاه مرده ببرد و مردم او را نشناسند ؟
ولی این مسائل برای کسی که از ژائو ژنگ ، پسر سلطان ساخت ، لاینحل نبود. عاقبت راه حل در وجود پلید مردی به نام لائو آی پیدا شد . لائو آی خواجه حرمسرای سلطان فقید بود . خواجه ای که از توان تولید مثل برخوردار بود و تنها با ظاهر سازی خود را در زمره خواجگان درآورده بود. این نصوح توبه ناکرده ، با ملکه بزرگ روابطی داشته و پنهان از چشم همگان صاحب دو فرزند از ملکه شده بود که اکنون میتوانستند به عنوان پادشاه زادگان واقعی به مردم معرفی شوند !
لائوآی و لو بووی قراداد را نهایی کردند : پس از قتل ژائو ژنگ به عنوان غاصب تاج و تخت ، یکی از این دو فرزند نامشروع بر تخت خواهد نشست و لائو آی و ملکه به عنوان نواب سلطنت ، حکومت را در دست میگیرند و لو بووی را در مقام نخست وزیری ابقاء میکنند. بازی برنده - برنده بهتر از این ؟
ماشین توطئه شروع به کار کرد. از آنجا که ژائو در ایالت طرفدارانی هر چند اندک ، علی الخصوص در ارتش داشت ، بنا شد که ابتدا وی را به بهانه بازدید از تنها ایالت همسایه که با چین در صلح بود ، اعزام کنند و در راه ، گروهی با کمک سربازان ایالت یان ، حسابش را برسند و همزمان ، لائو آی کنترل ارتش را در دست گرفته و پسر نا ـمشروع خود را به عنوان پادشاه بر تخت بنشاند.
لائو آی و لو بووی اولین کسانی بودند که ژائو ژنگ را دست کم گرفتند ولی آخرین نبودند. توطئه گران هرگز ندانستند که پادشاه جوان ، شبی در مجلس مهمانی ملکه ، یک کلام از دهان لائو آی شنیده که ملکه را در عالم مستی "مادر پسران من " خطاب کرده و این یک کلام ، کل داستان را به کمک عوامل وفادارش ، چونان معمای حل شده ای پیش رویش قرار داده و تمام توطئه گران را به زیر ذره بین چشمان نافذ او برده.
در روز موعود ، لائو آی پس از آنکه از عزیمت ژائو اطمینان حاصل کرد ، با دزدیدن مهر سلطنتی از خزانه ، حکمی جعلی صادر کرد که خودش را به عنوان فرمانده کل ارتش معرفی میکرد و با عده ای از اراذل طرفدار خودش به سوی مقر ارتش به راه افتاد که ناگهان با عده کثیری سرباز مسلح روبرو شد . سربازان بی درنگ تمام اطرافیان لائو آی خائن را کشتند و خود او ، مجروح و ناامید ، فرار را بر قرار ترجیح داد .
از آنسو ، ژائو ژنگ و سربازان وفادارش ، که شهر را ترک نکرده بودند (و تنها تظاهر به عزیمت کرده بودند ) به قصر بازگشتند و جسد لو بووی را که با اطلاع از اوضاع و احوال زهری را که برای روز مبادا در آستین داشت ، سر کشیده بود ، از قصر بیرون انداختند .
ورق به ساعتی کاملا برگشت . برای سر لائو آی جایزه ای به مبلغ یک میلیون سکه مسی تعیین شد و حکومت نظامی در سراسر ایالت ، سر مخالفان را بر سردر دروازه ها آویخت. دو پسر نا ـمشروع ملکه مادر و لائو آی به جلاد سپرده شدند و کلیه اعضاء خانواده لائوآی تا اقوام درجه سه او نیز دستگیر و کشته شدند. لائو آی پس از چند روز در خرابه ای دستگیر شد و به حکم ژائو ژنگ به دم اسب بسته شد و پاره های تنش بر سر در قصر آویخته شد.
ژائو بی درنگ سفیرانی به تمام ایالات همسایه گسیل داشت و در مرزها ، موقتاً آرامش برقرار شد. تا فرصت کافی برای رتق و فتق امور داخلی پیدا شود.
تثبیت حکومت وحشت ، چند ماهی بیش به طول نیانجامید . دیگر کسی پیدا نمیشد که ژائو ژنگ ، نسبش ، مشروعیتش ، و حاکمیتش را ، حتی در خیال و در خلوت ، بدون ترس زیر سئوال ببرد.
همه چیز در حکومت او در سایه ارتش قرار گرفت . حرمسرا ، دربار ، ادارات دولتی ، همه و همه از طول و عرض کاسته شدند تا به عرض و طول دستگاه ارتش افزوده شود.
ایالت یان ، ضعیفترین همسایه که در توطئه قتل همدست لائو آی و لوبووی شده بود ، نخستین قربانی بود. این ایالت ضعیف در چشم برهم زدنی به پای ارتش ظفرنمون و قوی چین افتاد تا دیگر همسایگان دریابند که قدرتی جدید برپا شده . قدرتی که سلطنت چند ده پاره همگان را به چالش خواهد کشید.


秦始皇
و آن مرد آمد ، آن مرد با سلاح آمد ، چنگیز وار ، در میان آتش و خون .
چهار سلسه بین او و امپراطور زرد فاصله بود. شیا Xia با ۳ پادشاه ، Shang با ۴ حاکم ، Zhouغربی با ۱۴ سلطان و Zhou شرقی با ۲۳ امیر و همه و همه چنان کرده بودند که سرزمین ، کلام برادری را گم کرده بود و قلبش به هزار پاره بود و حکامش از ترس عبور از مرز ، پا از قصر بیرون نمیگذاشتند.
۲۵۹ سال به میلاد مسیح باقی بود که حکمران ایالت کوچک "چین Qin" ، یکی از ضعیف ترین ایالات سرزمین ، در نبرد با ایالت همسایه "ژائو Zhao" زنی را به غنیمت گرفت و به حرمسرا برد . زن بعدها اعتراف کرد که در آن هنگام ، از حکمران ژائو باردار بوده و نطفه ، نه نطفه حکمران "چین" که از آن دشمن است. کودک به دنیا آمد و "ژائو ژنگ Zhao zheng" نام گرفت تا تعلقش به دشمن از نامش هویدا باشد.
بعدها که ژائو به قدرت رسید ، چنان که مرسوم بوده و هست ، عموی مهربان ، قلم را در دست گرداند و از سر نو نوشت که " امپراطور عظیم الشان را ژائو نامیدند تا معلوم باشد که در هنگام نبرد پدر بزرگوارش با ایالت ژائو ، پا به دنیا گذاشته اند ، در پایتخت دشمن " !! چه مهربان است این عمو تاریخ با قدرت.
ژائو ژنگ ، ۱۳ ساله بود که سلطان چین ، نوبتش به سر رسید ، بی اولاد ذکور . وزیر ، فرصت را مغتنم شمرد . ژائو بیدرنگ "سلطان ابن سلطان" گشت و بر تخت نشست و وزیر ، لو بووی Lü Buwei ، در منصب خود تثبت شد و همه دانستند (یا پنداشتند) که حکمران حقیقی کیست.

لو بووی ، در اصل دلال بود ، ارزان میخرید و گران میفروخت و سودش را به تنزیل وام میداد . سکه بر سکه گذاشته بود و لقمه از دهانها ربوده بود تا سرانجام به ضرب هدیه و رشوه ، راهی به دربار گشوده بود و خویش را عزیز السلطنه ساخته بود. وزیر ، همچون تمامی دیگرانی که بی لیاقت و با تزویر ، قدرت را از دستان صاحبانش میربایند ، مست باده غرور و نشئه خمار جاه طلبی ، به یکباره ایالت "چین" را در جنگ با هفت همسایه اش درآورد تا همگان بیرق "شاه جوانبخت" را بر بلندای سرزمین ها در اهتزاز ببینند و نام او را نیز در دفتر تاریخ بنویسند.
سالی چند بدین منوال گذشت و جنگ مستمر ، روح و روان چین نشینان را فرسود . دهقانان گرسنه و ناراضی ، سربازان خسته و عصبانی از شکست های مکرر ، ادبا و فضلا غمگین از روزگار و درباریان دلشکسته از شاه پوشالی . لوبووی احمق نبود ، دریافت که زمان ، زمان تغییر است و اگر خود ، تغییر را هدایت نکند و بر موج سوار نشود ، موج سوار او خواهد شد.
هنگام ، هنگام قربانی بود . و کدام قربانی شیرین تر از ژائو ژنگ غاصب ؟ اکنون میبایست نسب دروغین این جوانک آشکار شود. ولی پیش از آن لازم بود تا پادشاه زاده ای حقیقی یافت که با قتل غاصب ، بی هرج و مرج ، بر سریر قدرت بنشیند و هرآنچه کاسه و کوزه است بر سر جسد غاصب بشکند ...

و چه شد که سرزمین ، چین نام گرفت و مردمانش چینی ؟
چگونه شد که هر انسانی از کوهستانهای سردسیر تبت تا سواحل منچوری ، از مرزهای مغولستان تا جزایر جنوب ، خود را چینی خواند و به چینی بودنش چنان بالید که بین خودی و غیر خودی دیواری کشید به طول قاره ای به وسعت آسیا ؟
انسان هنان را به خاطر دارید ؟ جد خردمند ، نیای باهوش ؟ اینان در طول هزاره ها چند ستون و شمع دیگر نیز به بنای تمدن خود افزودند : اهلی سازی مرغ و سگ ، اهلی سازی گیاه وحشی برنج ، اهلی سازی گاو میش برای شخم زمین و بالاخره : کشف نساجی ابریشم .
ابریشم ، Hitech دوران بود . به امروز هنوز ۴۶۰۰ سال باقی بود و بشر در بسیاری نقاط در عصر پارینه سنگی به سر میبرد که هنانی ها اطلس و دیبا برتن کردند . ردایی که هر که دید و هرکه دیده ، دلش را در گرو تصاحب آن گذاشته .
اکنون متاعی در دست بود که همگان میخواستند و بهایش را صاحب فناوری تعیین میکرد . درست مانند امروز که بهای CPU را نه قیمت تمام شده که دلبخواه مدیران شرکتهای اینتل و ای.دی.ام تعیین میکند. همانگونه که سیلیکون ولی در دوران ما منفجر شد و شعاعش عالم را گرفت . دیبای چینی هم هنان را منفجر کرد و تمام پوستین پوش ها و پوست بر دوش ها را به آنجا کشاند.
زمان ، زمان تاسیس امپراطوری بود ، چه آنگاه که ثروت میاید ، قدرت نظامی و نظام اداری جزء ضروری حفظ وضعیت میگردد.
امپراطور زرد Yellow emperor ، هوانگ دی Huang-di برتخت نشست تا پاسدار ثروت و دولت و ملتی باشد که در سایه خرد و دانش شکل گرفت.

هوانگ دی ، سه کار عظیم را در زمان خود به سرانجام رساند:
- سیستم اداری برای کنترل تجارت پیاده ساخت.
- طب سنتی چین را رونق بخشید
- نخستین جنگهای تاریخ چینیان را به راه انداخت
و این سومی نه عجیب است که ثروت و قدرت ، حرص میاورد و حرص ، هر شری را متصور میکند.
زمان ، زمان پرستش بزرگترین بت تمام دورانها ، ثروت بود . برادری تمام شد و سرزمینها پراکنده شدند و هریک بر سر ملک و کالا و راه و آب و ... به دیگری شاخ و شانه کشیدند.
کتابت دیگر نه برای حکایت و درددل برادرانه که برای مکاتبات دیپلماتیک بین حکامی که به خون هم تشنه بودند به کار رفت و چین ، سرزمین هزار پاره شد تا به آن روزی که (خواهم گفت چگونه) مردی برخواست و از این کثرت در میان حمام خون ، وحدت ساخت و هرآنکه بود و هرآنچه بود را به زیر یک لوا متحد ساخت :
"مهر امپراطور" 

و از کجا آمدند این قومی که امروز ، جهان را با لبخندشان ، خردشان ، سختکوشی شان ، واقع بینی شان و محصولاتشان ، به فتح نشسته اند؟
کدامینند این خاموش مردمان صبوری که بر پهنه ای به وسعت یک قاره ، به کثرتی به مقیاس یک پنجم جهان ، از خواب برخواسته اند و تنها خمیازه شان ، لرزه بر تن اروپای مغرور و امریکای غیور انداخته و امپراطوری ها را به نگارش وصیت نامه واداشته .
از کدامین تبارند اینان که سرزمینشان مثال راه دور بوده و هست و حکمتشان چراغ راه فلاسفه هست و بوده . اینان از کجا برخواستند ، از کدامین نیا ؟
نخستین نشانه انسان بر پهنه چین ، بر کناره رود یانگ تسه ، یافت شده در استان هونان . نخستین روستای چین ، با ساکنان دائم نشین . اینان نخستین انسانهایی بوده اند که دریافتند دام را چگونه آرام و اهلی کنند و دریافتند که چگونه بر مسکن خود ، سقف بسازند.
![]()
به چه زمانی ؟ بد نیست برایت بگویم که دقیق ترین آزمایشهای کربن ۱۴ از کشف قدمت اینان سر باز زده. تنها گفته اند و گمان برده اند که زمانی بین ۱۰۴۰۰ تا ۹۶۰۰ سال پیش ! به آن گاهی که هلال برکت خوابیده در بین دو نهر ، خالی از سکونت دائم بوده است و انسانها در اخم جنگلی ، خمیازه غاری ، میزیسته اند.
و هونان نشین در روستای خود بیکار ننشست. فرزندان و نوادگان را جمشید وار به وسعت بیکران پیرامون ، به کشف ناشناخته ها فرستادند و اینان بر جای جای دشتها و کوهپایه ها ، به آبادانی نشستند و دور و دورتر شدند ، تا به آنجا که دریافتند صدایشان به گوش دیگری نمیرسد و نگاهشان سالها است که برادران و خواهران قدیم را گم کرده.
و خرد ، در قالب خط و نگارش ، این قوم پراکنده را بار دیگر به هم بست . نوادگان هنان نشین ، اینک به خرد ، دریافتند که دردها و قصه های خود را بر لاک لاکپشت و گرده سنگها بتراشند و به برادران خواهران خود در هونان و جینان برسانند و غمها و حکایتهای آنان را نبشه بر سر سنگها و لاکها بیاورند و به یاد داشته باشند که برادرند و خواهرند و از یک تبار و تیره و راه.
خط ، در هنان زاده شده .
![]()
به ۸۶۰۰ سال پیش ، آن زمان که پهنه البرز کوه تنها آشیان دیوان بود و لانه عقاب . نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان .
هنوز تا تولد ملت چین ، راه بسیار مانده بود ، لیکن بنیان و اساس این بزرگترین امت از بندگان خداوند ، بدینسان بر پایه برادری و دانش و خرد ، نضج گرفت.

لوح جیائو ، نخستین لوح نوشته شده توسط بشر
یافت شده در ایالت هنان چین با قدمت ۸۶۰۰ سال

میخواهم از چین بگویم .
سرزمین اژدهای زرد ، سرزمین راز و رمز ، سرزمینی که عظمت ، هنر ، فرهنگ و خرد را به طرز عجیب و دلپذیری به هم آمیخته و به ساکنانش هدیه داده .
سرزمین عجایب . سرزمین مردم بی دین ولی با ایمان . سرزمین آدمهای به ظاهر کم هوش ولی فهیم و سختکوش . سرزمین ادب ، سرزمین آدمهای مودب . سرزمین خشونت با حیوانات ، سرزمین تقدس حیوانات .
انتظار نداشته باشید که کافه جویبار بتواند تمام این سرزمین را در فضای کوچک خودش جا بدهد. من فقط میخواهم ، اگر بتوانم ، سه چهار نکته از چین که برای خودم خیلی جالب بوده را با شما شریک شوم و بس . والا چه بسا متخصص چین شناسی که عمر خود را برای شناخت این سرزمین صرف کردند و مثنوی های هفتاد من کاغذی نوشتند و عاقبت دیدند که فیلی را در تاریکی لمس کرده اند و بس !
اگه از من بخواهند چین را در یک جمله وصف کنم ، میتوانم بگویم : "سرزمینی که زیاد دارد"
هر چیز که اسم ببرید ، در چین زیاد است : آدم ، اثر هنری ، قدمت تاریخی ، مصنوعات دستی و ماشینی ، آسمانخراش ، اتومبیل ، دوچرخه ، گل ، درخت ، فیلسوف ، نوازنده ، پارک ، موزه ، پلیس ، دیوار ، بلوار ، بزرگراه ، فقر ، ثروت ، هتل ، توریست ، دستفروش ، گدای مودب ، دانشمند ، موشک ، ماهواره ، هواپیما ، معبد ... همه چیز در ابعاد بزرگ ، به تعداد زیاد .
فقط دو چیز در چین هست که یکی است و همه همان یکی را دارند و دوستش هم دارند : کشور و خط .
هر کشور را چسبی به هم چسبانده . یکی را زبان مشترک ، یکی را نژاد مشترک ، یکی را دین مشترک ، یکی را اقتصاد ، آن یکی را سرنیزه ... چین را اگر از من بپرسید ، خط به هم چسبانده .
خطی که کنفسیوس قوانینش را با آن نوشته و ژنرال یواف ای فرامینش را و مائو احکامش را و چیان کای شک وصیت نامه اش را و سون یات سن اشعارش را ، و همه مردم چین ، به هر زبانی که صحبت کنند: ماندارین ، کانتونی ، منچورین ، هان یو ، و به هر نژادی که باشند : هان ، منچو ، ایغور ، دونگ شیانگ ، تاجیک ، جینگ ، و به هر ملیتی که باشند : هنگ کنگی ، تبتی ، تایوانی ، شمالی ، جنوبی ، این خط را میدانند و میخوانند .
![]()
خط ، ریسمان مشترک چین است ، نخ تسبیحش ، ستون فقرات هنرش و اسطقس ملیتش .
میدانید که رسم الخط چینی ، تنها رسم الخطی است که سه هزار سال است دست نخورده مانده ؟ لال شوم اگر دروغ بگویم :
عرض نکردم ؟
و این لاک لاکپشتی است که بار اثبات را سه هزاره بر دوش کشیده تا امروز همه بدانند که ملتی بوده و هست که از ابتدای بشریت بشر تا به روزگار از خود بیگانگی بشر ، فرهنگش را و تاریخش را به یک شیوه نگاشته و برداشته .