اطلاعیه
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به صورت دوهفته ای به روز خواهد شد.
همین

ملاصدرای کبیر میفرماید:
خداوند بينهايت است و لامکان وبيزمان....
اما به قدر فهم تو کوچک ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو کارگشا ميشود
و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريک ميشود...
پدر ميشود يتيمان را و مادر
برادر ميشود محتاجان برادري را
همسر ميشود بيهمسرماندگان را
طفل ميشود عقيمان را
اميد ميشود نااميدان را
راه ميشود گمگشتگان را
نور ميشود در تاريکي ماندگان را
شمشير ميشود رزمندگان را
عصا ميشود پيران را
عشق ميشود محتاجان به عشق را
...
خداوند همه چيز ميشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها،ناراستيها، نامردميها!
چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهاي خوراک و تکهاي نان مينشيند
در دکان شما کفههاي ترازويتان را ميزان ميکند
و در کوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد که در خدايي خدا يافت نميشود ...؟

ملاصدرا

بیلبو بگینز - یکی ازمهمترین بازیگران دنیای تالکین
دنیای تالکین ، دنیای پر ماجرای تالکین ، سرزمین میانه Middle earth نام دارد. جغرافیای این سرزمین و تاریخ آن داستانی است که امروز قصد پرداختن به آن را ندارم .
امروز میخواهم بازیگران اصلی این نمایش پرشکوه را به شما معرفی کنم ، چه هر نمایشی با معرفی بازیگران آغاز میشود.
در دنیای تالکین ، برخلاف دنیای ما ، انسانها میدانند که تنها نیستند. آنها در کنار سایر مخلوقات هوشمند خداوند و در تعامل با آنها زندگی میکنند. این موجودات اینها هستند:
هابیت ها

Holbytla در زبان انگلیسی کهن ، به معنای "گودال کن" است. لغت هابیت از این کلمه استخراج شده. هابیت ها موجوداتی هوشمند ، صلح جو (نه تا حد حماقت البته ) و زیرک هستند که در قسمتهای شرقی سرزمین میانه ساکنند.
قد آنها بین ۶۰ تا ۱۳۰ سانتی متر است و لذا اکثر ساکنان سرزمین میانه ، آنها را "نیم قد Halfling" مینامند. رنگ لباس مورد علاقه آنها سبز و زرد است و کلا به رنگهای درخشان علاقه زیادی دارند. پاهای پشمالو و پهن ، مشخصه دیگر آنها است. عمر متوسط آنها ۱۰۰ سال است ولی در مواردی به ۱۳۰ سال هم نزدیک شده اند. برای یک هابیت ۳۳ ساله ، جشن بلوغ میگیرند و در ۵۰ سالگی جشن میانسالی برپا میکنند. هابیت ها در جشن تولدهایشان هدیه میدهند (برخلاف ما که هدیه میگیریم) .
هابیت ها خیلی خجالتی هستند و تا حد ممکن سعی در پنهان شدن از بیگانه ها دارند. علاقه بسیاری به جشن و پایکوبی دارند و از هر بهانه ای برای دور هم جمع شدن و شادی استفاده میکنند. شغل اغلب آنها کشاورزی و باغداری است و کمتر به شکار میپردازند. غذاهای ساده مثل نان و پنیر و کباب و میوه را میپسندند . استعداد جنگی آنها بیشتر در پرتاب سنگ با فلاخن است و در صورت لزوم از این مهارت در دفاع از خانه و سرزمینشان استفاده میکنند.
خانه آنها ، سوراخهایی است در زمین ، با درهایی به شکل دایره کامل . بعضی خانه ها با تونلهای متعدد و فضاهای گوناگون بیشتر به قصرهای کوچک شبیه است و برخی دیگر تنها سوراخهای ساده ای هستند در زمین.

![]()
خانه های هابیتی
هابیت ها ، در زمانهای دور ، آنقدر دور که در خاطر کسی نیست . شاخه ای از قوم انسانی روهیریم (اسب سواران سرزمین روهان) بوده اند. زبان آنها هنوز مشابهات زیادی با زبان روهان دارد ولی تمام شباهت های ظاهری و فرهنگی دیگر بین این دو قوم ، قرنها پیش از میان رفته.
***
![]()
تالکین (۱۹۷۳-۱۸۹۲)
جی. آر آر تالکین را میشناسید ؟ خالق دنیایی که بخش کوچکی از آن را در سه گانه سالار حلقه ها دیده اید.
وسعت فکر و خلاقیت تالکین حیرت آور است. اگر تصور میکنید که با دیدن سه گانه پیتر جکسون ، به تمام زوایای دنیایی که او طراحی کرده ، سرک کشیده اید ، باید عرض کنم که در اشتباه هستید.

او در ۱۴ کتاب و دهها مقاله ای که از او منتشر شده ، بیش از ۳۰۰ سرزمین ، شهر ، منطقه جغرافیایی ، ساختمان ، دژ ، خانه ، دیوار دفاعی و امثالهم را با دقتی مثال زدنی تشریح کرده و در دل این مکانها ، انسانها و جن ها و دیوها و پری ها را قرار داده آنهم در تعاملی که سرشار از ظرافت است و لطافت.
اگر قیل و قال دنیایی که از اول عمر ، هر روز در آن چشم گشوده اید ، حوصله تان را سر برده ، اگر به دنبال فرار از این دنیا و دود دمش ، دنبال پناهگاه هستید ، دنیای تالکین پیشنهاد مناسبی خواهد بود.
برای آشناتر شدن با این دنیا ، قبل از مطالعه کتابها و دیدن فیلمها ، بد نیست سری به این سایت بزنید:
بعد از این هر وقت فرصتی داشته باشم ، یکی از اجزای دنیای تالکین را برایتان معرفی خواهم کرد.
Every saint has a past , Every sinner has a Future

فیلم این ماه : یک زن خوب ، A Good Woman
بازیگران :
هلن هانت Helen Hunt
اسکارلت یوهانسون Scarlett Johansson
استفن کمبل مور Stephen Campbell Moore
تام ویلکینسون Tom Wilkinson
محصول ۲۰۰۶ - انگلستان / آمریکا / ایتالیا
ژانر : ملودرام (بر اساس نمایشنامه بادبزن خانم ویندرمر نوشته اسکار وایلد )
![]()
اسکار وایلد (۱۹۰۰-۱۸۵۴)
خلاصه داستان :
در سال ۱۹۳۰ ، خانم ارلین ، که شغلش به تور زدن مردان پولدار متاهل و تلکه کردن آنها است، به علت شورش همسران مشتریانش ، مجبور به ترک نیویورک و پنهان شدن در آمالفی ، یکی از بندرهای زیبای ایتالیا میشود.
او در این شهر کوچک با جمعیتی اندک و فرهنگ خاله زنکی مخصوص آب و هوای ایتالیا ، چندان مجالی برای ابراز وجود و کسب درآمد پیدا نمیکند تا اینکه به رابرت ویندرمر ، یک جوان میلیاردر آمریکایی که با همسر جوانش برای اقامت به این بندر خوش آب و هوا آمده ، برمیخورد. رابطه او و ویندرمر به سرعت نقل محافل شهر میشود و تنها کسی که از آن بیخبر میماند ، همسر جوان و ساده لوح ویندرمر ، لیدی ویندرمر زیبا است. دختری نجیب و یتیم که به کلی از عوالم فساد پولدارها به دور است.
در این بین ، دو واقعه مهم اتفاق میافتد : اول - لرد آگوستوس ، پیرمرد ساده دل انگلیسی ، در دام عشق خانم ارلین گرفتار میشود و از او تقاضای ازدواج میکند به شرطی که "اگر اولین نفر نیست ، لااقل آخرین نفر باشد.) این فرصت طلایی برای خانم ارلین است که اندک اندک رو به سالخوردگی میرود و احساس میکند زمان آن رسیده که سروسامان بگیرد. دوم اینکه دارلینگتون ، یک بریتانیایی عیاش و هرزه که به شدت در پی دست اندازی به زندگی ویندرمر ها است کشف میکند که مادر گمشده لیدی ویندرمر جوان کسی نیست به جز بانو ارلین ! که او را در کودکی رها کرده...
چند نکته :
- فیلم ۲۲ تهیه کننده دارد .
- به قول منتقد نیویورکر : در این فیلم هیچ چیز دوست نداشتنی پیدا نمیشود ولی ترکیب کار ، آن "جرقه" ای را که باید نمیزند. این نقد بسیار بسیار درستی است برای این فیلم
- فیلم به علت توزیع فاجعه بار در آمریکا اصلا نفروخت و کل فروش بازار آمریکای شمالی اش کمتر از یک میلیون دلار بوده در صورتی که تنها در لندن همین مقدار فروخته. این فیلم مثالی شده برای تهیه کنندگان که حتی در صورت فراهم کردن بهترین ها ، توزیع بد شما را نابود خواهد کرد.
توصیه من :
دنیای اسکاروایلد ، مخصوصا نمایشنامه هایش را خیلی دوست دارم . سالومه ، اهمیت ارنست بودن و همین بادبزن خانم ویندرمر . فیلم چندان ربطی به حال و هوای نمایشنامه ندارد و گرچه تا حد بسیار زیادی به اصل قصه وفادار مانده ولی فضا و حال نمایشنامه را به کلی عوض کرده.
من بالشخصه فکر میکنم برای یک بعد از ظهر تعطیل ، در کنار خانواده ، انتخاب بسیار خوبی خواهد بود اگر به تماشای این فیلم بنشینید . همین .
ستاره ای که من به فیلم میدهم: ۳
عکسهای فیلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای دیدن عکسها در اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید
تکه فیلمها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باورتون میشه که امروز ، بیش از ۲۰ دقیقه از این اتاق به اون اتاق میرفتم و برمیگشتم بدون اینکه کاری انجام بدم ؟
میرفتم جوراب بپوشم ، سر از آشپزخونه در میاوردم بدون اینکه بدونم قرار بود چیکار بکنم .... آها ، جوراب ... میدیدم وسط دستشویی مسواک به دست ایستادم ، آخ آخ ، تخم مرغ سوخت .... مسواک رو انداختم و دویدم به سوی آشپزخانه ... ماهیتابه و روغن روی اجاق خاموش .... ای بابا جوراب .... ای داد گلدونه رو نگاه کن ، مرد از بی آبی ... بطری گلدونها رو آب کردم و رفتم طرف قفسه قرصها ، با همون آب قرصهامو خوردم .... به بطری نگاه میکنم ، چرا تو این آب خوردم ؟ ... آها گلدون .... دارم گلدون رو آب میدم که میبینم بوی روغن سوخته خونه رو برداشت . ماهیتابه تقریبا قرمز شده بود... بیخیال صبحانه ... دیر شده ... سوئیچ کجاست ؟ اه .... بعد از ۵ دقیقه گشتن ، یادم میاد که امروز اصلا ماشین دست من نیست... شماره آژانس ... ۷۲۲ نه بابا ... ۷۴۴؟ ... نه ۳۴۷۴ ؟ اه ....
خلاصه با مکافاتی رسیدم به محل کار
چرا بعضی روزها اینجوریه ؟ البته دلیل امروز رو راحت میشه فهمید ، وقتی ۳ میلیون قرض داری و کل موجودی نقدی خودت و عیالت ۲۵۰ تومنه ، طبیعیه که مغز ریپ بزنه .

پ .ن : امروز عصر این گیجی تبدیل به یک حالت عصبیت کور شده. دلم میخواد پاچه زمین و زمان رو بگیرم .... آی دکتر جان ، من چم شده؟

بنگر اندر لوح محفوظ، ای پسر خطهاش از کاینات و فاســدات
جز درختان نیست این خط را قلم نیست این خط را جز از دریـا دوات
خط ایزد را نفرساید هــــرگـــز گشت دهر و دایرات سامکات
زندگان هرسه سه خط ایزدند مردمش انجام و آغازش نبات
زندهی حق را به چشم دل نگر زانکه چشم سر نبیند جز موات
این که میبینی بتانند، ای پسر گرچه نامد نامشـــان عزی و لات
خلق یکسر روی زی ایشــان نهاد کس به بت زاتش کجا یابد نجات؟
همچنان چون گفت میگوید سخن دیو در عـــزی و لات و در مـــنــات
حیلت و رخصت بدین در فاش کرد مادر دیــــــــوان بــــه قول بـیثبات
لاجرم دادند بیبیم آشکـــــار در بهای طبل و دف مال زکات
عاقلان را در جهان جائی نماند جز که بر کهسارهای شامخات
کس نیارد یاد از آل مصطفی در خراسان از بنین و از بنات
کس نجوید می نشان از هفــــت زن کامدهاست اندر قران زایشان صفات
بر نخواند خلق پنداری همی مسلــــــمات مؤمنات قانتات
هر زمــــان بتر شـــــــــود حال رمه چون بودش از گرسنه گرگان رعات
گر بخواهد ایزد از عباسیان کشتگان آل احمد را دیات
وای بومسلم که مر سفاح را او برون آورد از آن بیدر کلات
من ز لذت ها بشستم دست خویش راست چون بگذشتـــــــــم از آب فرات
بر امید آنکه یابم روز حشر بر صراط از آتش دوزخ برات
حکیم ناصر خسرو قبادیانی

۳۵ سال پیش که این جمله از طریق مش قاسم (مرحوم فنی زاده) وارد فرهنگ ما شد ، هیچکس فکر نمیکرد که دروغگویی اینطور عمیق در فرهنگ ما نهادینه بشه .
راحت دروغ میگیم ، عین نقل و نبات فرمایشات خلاف واقع از دهانمون بیرون میاد . مهم نیست که وخامت اوضاع چقدره ، مهم نیست که در مجلس خانوادگی هستیم یا محل کار ، مهم نیست که خاطره نقل میکنیم یا گزارش عملکرد واحد رو ارائه میکنیم . مهم نیست که مخاطبمون مادر و پدر و همسرمونه یا کارمند زیر دست یا رئیسمون ... دروغ میگیم ، استخون که نداره
دروغ رو رتبه بندی کردیم : خالی بندی ، چاخان ، شاخدار ، تابلو ، اساسی ، باحال ، تمیز ، دست اول و ...
برای تمرین و دست گرمی در میهمانیها برای هم خالی میبندیم .
برای جیزک دادن شمسی خانم و باجناق جان چاخان میکنیم .
از چراغ قرمز دوربین دار رد میشیم و تابلو دروغ میگیم که : کی؟ من ؟ اصلاً و ابداً
در دادگاهها دروغ میگیم اساسی
وقتی رئیس تو سه کنج گیرمون میاره ، دروغ میسازیم باحال ، آمار دست کاری میکنیم تمیز
هر چند وقت دروغهامون رو مثل جوک برای هم تعریف میکنیم به عنوان دست اول . لابد توقع کاپ اخلاق هم داریم .

آمریکاییها یک دستگاه دروغ سنج بسیار دقیق طراحی کرده بودند که میزان دقتش در هر نوع آزمایشی بالای ۹۶٪ بوده . دقت دستگاه در هر نوع آزمایش و هر نوع آدمی چنان بالا بوده که نماینده های کنگره به فکر افتادند که استفاده از نتایج این دستگاه رو به عنوان مدرک در دادگاهها ، قابل قبول اعلام کنند. تا روزی که سازمان جاسوسی سیا یک مدل از این دستگاه رو بر روی یک پناهنده روس آزمایش کرد.
نتایج همه غلط بود ، سازنده های دستگاه به خودشون افتادند ، داشتند یک بیزینس چند میلیارد دلاری رو از دست میدادند. تکرار کردند ، تکرار کردند ، تکرار کردند و بیفایده ، دستگاه نمیتونست تشخیص بده که طرف راست میگه یا دروغ . ادعا کردند که طرف چون جاسوس کا گ ب بوده ، تعلیمات ویژه داشته و بلده چطور افکارش رو کنترل کنه . رفتند و یک مادر مرده اهل چکسلواکی که تازه مهاجرت کرده بود رو برداشتند و بستند به دستگاه : باز هم نتایج غلط !

همه گیج شده بودند ، یعنی مخ و مخچه آمریکایی با مدل روسی فرق میکرد؟ انواع و اقسام مهاجرهای بلوک شرق رو آزمایش کردند و به نتایج عجیبتری رسیدند : کسانی که بیشتر از ۱۰ سال از مهاجرت یا پناهندگی شون میگذشت ، به سختی دستگاه رو فریب میدادن ولی اونایی که تازه آمده بودن : هلو ، بپر تو گلو . کسانی که شغل دولتی داشتند ، از اونهم راحتتر ، اعضاء کا گ ب که دیگه نگو ...
القصه ، کار به دانشگاهها کشید و تحقیقات و بالاخره مشخص شد که انسانهایی که در بلوک شرق و تحت سیستم کمونیستی و جو اختناق حاکم بر اون کشورها بزرگ میشن ، در مغزشون تغییراتی بوجود میاد :
یک آدم عادی ، وقتی راست میگه ، مغزش مستقیم از مرکز حافظه کمک میگیره و اطلاعات رو برداشت میکنه و وقتی دروغ میگه ، بخش تحلیل مغزش فعال میشه تا اطلاعات رو به اصطلاح generate کنه . ولی کمونیست زاده ها در هر دو صورت ، چه بخوان راست بگن چه بخوان دروغ بگن ، سیستم تحلیل گر مغزشون فعال میشه تا میزان تطابق حرف رو با دروغهای قبلی که گفته تشخیص بده .

به عبارت دیگه این آدمها تو یک دنیای مجازی زندگی میکنن که چندان هم ربطی با واقعیت نداره . شخصیت اونها بر مبنای دورویی و تفاوت خلوت با جلوت شکل میگیره و برای سرپا نگهداشتن این شخصیت مجازی ناچارن همه چیز رو تحلیل کنن. مثلاً کسی که عضو حزب مرکزی بوده ، همیشه تظاهر میکنه که به اصول مارکسیسم وفاداره در حالی که مثلا سه تا ویلا و چهارتا ماشین و ده تا خدمتکار داره. خوب این آدم باید همیشه حواسش باشه که کجا است ، با کی داره حرف میزنه ، چی داره میگه تا یه وقت خدای نکرده ، دستش "رو" نشه . اینه که دروغ و راست براش علی السویه است ، در هر صورت مغزش باید حرف رو با اون تصویری که از خودش نشون داده ، تطبیق بده.
تاسف من اینه که اونها لااقل کمونیست بودن و بی دین و معتقد به نسبی بودن اخلاق ، ما چرا ؟

چرا ما داریم دو اسبه به سمتی میریم که کلا مخمون تاب برداره ؟ ما که اخلاق نسبی رو قبول نداریم ! ما چرا اینقدر خلوت و جلوت مون متفاوت شده ؟ چرا دیگه راست و دروغمون معلوم نیست؟ میگم حداقل اونجایی که میتونیم دروغ نگیم .
چه اصراریه که وقتی داریم میریم ترکیه ۵ روز خوش بگذرونیم ، از در و همسایه بپرسیم "اروپا چیزی لازم ندارین ؟ تو رو خدا رودربایستی نکنین ، ما یک ماه اونجائیم " ... چرا؟ برای چی ؟
چه مرضیه که وقتی شام عروسیمونو به یقنعلی سفارش دادیم به هر نفری ۷۰۰۰ تومن ، به شمسی خانم بگیم "آشپز دربار بوده ، نمیدونی چقدر دنبالش دویدم تا راضی شد ، مگه وقت میداد؟ خلاصه به نفری ۶۸ تومن راضی شد پدرسوخته" ... چرا برای چی ؟
چه بیماریی ما رو وادار میکنه وقتی پراید سوار میشیم به باجناقمون بگیم "حالا اینو خریدم که تا وقتی ماکسیماهه میاد یه چیزی باشه سوارش شیم " ... چرا ؟ برای چی ؟
آقای دکتری که من رو وادار کردی این پست رو بنویسم . چرا وقتی برای یک کار تحقیقاتی نیاز به نمونه (خرگوش آزمایشگاهی) داری ، میگی "من فکر میکنم قضیه جدی باشه و شما باید یک سری آزمایشات تکمیلی بدید " و ۲۴ ساعت آدم رو توی هول و ولا نگه داری که چه خبره . بعد امروز که میری بیمارستان ببینی دو تا دانشجوی گاگول یک فرم میذارن جلوت که امضاء کن که من داوطلبانه در این آزمایش شرکت کردم و کلیه عواقب و اثرات ناشناخته داروها و آزمایشات جدید به عهده خودمه !! ... چرا ، آخر چرا ؟
قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ
دوستان ، آخرت خودمون رو ، دنیای خودمون رو ، اعتماد متقابل افراد جامعه رو به چی داریم میفروشیم ؟ ما همون ملتی هستیم که همین ۵۰ -۴۰ سال قبل ، تاجرمون پشت پاکت سیگار حواله صدهزار تومنی مینوشت و کسی شک نمیکرد که تقلبی باشه ، دایی من برای بیرون آوردن پسرش از کلانتری ، یک تار سبیل وثیقه گذاشته بود و افسر نگهبان هم قبول کرده بود! پسر عمه خود من در بازار طلا تلفنی ۵ کیلو طلا شکسته معامله میکرد و هیچکس سفته و چک ازش نمیخواست. سرباز و دانشجو سالی چند مرتبه پدرشون مرحوم نمیشد، مادرشون سرطان نمیگرفت و برادر خواهرشون به اتاق عمل نمیرفت. کسی در دادگاه از ناموسش مایه نمیگذاشت که یک دعوای یک میلیون تومنی رو برنده بشه . کسی دست روی قرآن مجید نمیگذاشت که دروغ بگه . نماز به کمر دروغگو میزد ، سر نماز کمرش میگرفت و تا توبه نمیکرد ولش نمیکرد.

دوستان دنیای بچه هامون ، آخرت خودمون ، بنیان و اساس جامعه مون رو به چی داریم میفروشیم ؟

![]()
آمار میگوید چای ، دومین نوشیدنی دنیا است. بعد از آب ، انسانها "چای" مینوشند.
چای اما چیست و از کجا به زندگی ما وارد شد تا مقام دوم را جاودانه از آن خود کند؟
افسانه ها فراوان است و تحقیقات بسیار . افسانه میگوید که قرنها پیش در چین ، امپراطوری بود ، شنونگ Shennong نام که عاشق گیاهان دارویی و داروسازی بود. شنونگ برخی اوقات در تحقیقات خودش معجونهایی از گیاهان سمی درست میکرد که بعد از نوشیدن انها برای آزمایش ، حال بدی پیدا میکرد. روزی در حال گردش در بیابان ، به گله ای میمون برخورد که میوه ای سمی خورده بودند و با سرعت به سمت بوته ای دویدند و شروع به جویدن برگهایش کردند. شنونگ دریافت که برگ این گیاه باید حاوی پادزهری باشد. پس ، از آن به بعد هرگاه سمی به بدنش وارد میشد ، برگ آن گیاه را میجوید و پس از مدتی آن را به صورت دم کرده نوشید. چای از آن زمان به عنوان دارو وارد زندگی انسانها شد.
![]()
تحقیقات ژنتیک میگوید چای نخستین بار در حول و حوش مدار ۲۹ درجه شمالی و طول ۹۸ درجه شرقی ظاهر شده . این منطقه ای است که امروز بخشی از شمال شرق هندوستان ، بخشی از شمال برمه ، جنوب تبت و جنوب شرقی چین را تشکیل میدهد.

تا سال ۱۰۰۰ پیش از میلاد ، چین تنها تولید کننده و مصرف کننده چای بود. چای نه به عنوان یک نوشیدنی روزمره که به عنوان یک دارو برای دردهایی همچون مسمومیت ، سردرد و افزایش قوه باه به کار میرفت و تنها به هنگام بیماری نوشیده میشد.
در دوران سلسله سونگ ، با انتشار چند کتاب و مقاله در مورد خواص چای ، مردم سایر نقاط جهان هم به داشتن این داروی جادویی علاقمند شدند و تجارت چای کم کم رونق گرفت.
اتفاق مهم دیگر در دوران سلسله سونگ ابداع روشهای متنوع خشک کردن چای بود که منجر به اختراع چای سیاه شد. چای سیاه در حقیقت تف داده برگ چای است و بسیاری از خواص چای را از دست داده ولی در عوض طعم متفاوتی دارد و از آن مهمتر دوام زیادی که باعث سهولت حمل و تجارت آن میشد.
اولین کشورهایی که به تجارت چای رونق دادند ، امپراطوری آفتاب تابان (ژاپن) و امپراطوری آرامش ابدی (کره) بودند. این کشورها بعدها به کشت چای هم پرداختند و چندین گونه جدید این گیاه را پدید آوردند.
![]()
اروپا در قرن ۱۷ میلادی با چای و خواص آن آشنا شد و در ایران ، در زمان قاجاریه و از طریق روسیه تزاری چای به بازار آمد.
و اما چند نکته مهم درباره چای :
- چای چهار نوع دارد : سبز - سیاه - سفید و اولونگ oolong که همه انها برگ گیاه چای هستند که به روشهای مختلف فرآوری شده . چای سبز کمترین میزان اکسیداسیون و بیشترین مواد موثر را دارد. پس اگر چای را به خاطر خاصیتش میخورید ، چای سبز بهترین انتخاب است. چای سیاه ، کمترین مواد موثر را در خود دارد و در حقیقت دیگر چای نیست، تفاله سیاه شده ناشی از تف دادن برگ چای است.
- بهترین چای سبز ، چایی است که از برگ چیده شد گیاه ، دقیقا پیش از طلوع آفتاب ،تهیه شده باشد و در روغن تخم گیاه چای و در ظرف مسی ، با حرارت بسیار ملایم ، خشک شده باشد. این ، چایی بسیار گران است (هر کیلو ۴۵۰ هزار تومان تقریباً) و کمیاب . مشتریان این چای شخصاً به مزارع چای میروند و در حضور خودشان برگها چیده و خشک میشود . این چای عطر و طعم عجیبی دارد و با مصرف درست ، بعد از تنها چند روز ، اثرات شگفت آوری برای بدن به همراه میاورد که کاهش چشمگیر کلسترول ، افزایش قابل ملاحظه قوای فکری و ... چندتای از آنها است.
- چای سبز را به هیچ وجه نباید دم کرد. دم کردن چای باعث از بین رفتن مواد آروماتیک فرٌار چای میشود. چای سبز را به مقدار کم (تنها چند برگ و نه مشت مشت یا قاشق قاشق) در یک لیوان آب جوش که سه تا ۴ دقیقه مانده باشد (دمای حدود ۸۵ درجه) ریخته و پس از پنج تا ده دقیقه نوش جان کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید. روی لیوان را نباید پوشاند.
- خوردن چای سبز (تهیه شده به طریقی که عرض کردم) به عنوان اولین چیزی که بعد از بیدار شدن میخورید ، توصیه شده . به عبارت دیگر چای سبز را ناشتای ناشتا بنوشید.
- اگر در خیابان های چین به دست مردم نگاه کنید ، اغلب آنها یک بطری آب معدنی به همراه دارند که در آن ۴-۳ برگ چای سبز ریخته اند و در طول روز به تدریج مینوشند. این هم طریقه بسیار خوبی برای رساندن مواد مفید چای به بدن در طول روز است. برگ چای سبز در آب معمولی .
- چای سبز را با قند نخورید . اگر نمیتوانید تلخی آن را تحمل کنید ، آن را با گیاهان دیگر مانند خرما و توت بنوشید.
- چای سیاه ، گوارا و خوش طعم است ، اما خودمان را گول نزنیم ، چای نیست. (خواص دارویی بسیار کمتری دارد) چای سماوری و دم شده از آن هم کم خاصیت تر است.
- چای سبز مرغوب ، دوبرابر ویتامین سی ، خاصیت آنتی اکسیدان دارد و قویترین آنتی اکسیدان شناخته شده در سبد غذای انسانها است. یک لیوان چای سبز تقریبا معادل ۴ پرتقال متوسط مواد آنتی اکسیدان وارد بدن شما میکند.
- چای سبز ، بهترین نوشابه رژیمی است . مکانیزم چربی زدایی عالی دارد و به آب شدن چربیهای اضافی و مقاوم بدن کمک شایانی میکند. البته به شرطی که شیرین نشود.
- تست چای سبز مرغوب : یک قاشق تنتور ید در یک استکان آب بریزید ، محلول رنگ تیره (آبی سیر) پیدا میکند. محلول را در یک لیوان بریزید و لیوان را با چای آماده شده پر کنید ، باید بیرنگ بیرنگ شود ، در غیر اینصورت چای سبز مرغوبی نخریده اید.
نوش جان
![]()

سالها بی دلیل مشخصی ، علاقه خاصی به او پیدا کرده ای ، نه از جنس علائق شه و×ا نی که از جنس علاقه ای که به هنگام همآوایی ستاره ات با غریبه ای ، در دلت جوانه میزند.
به دوستی فراوان میکوشی که شایسته نام دوست باشی و به فراخور شاَن دوستی رفتار کنی . چند بار فرصتی دست میدهد که تجربه ای به میدان بریزی و نصیحتی کارساز از چنته بیرون بیاوری به امید اصلاحی در زندگی دوستی که اکنون برای تو خوشبختی اش بسی مهم است و تو به آن حساس
یکی دوبار دقیقاً سر بزنگاه سر میرسی و عنان امور را به دست میگیری تا دوست شیرین همچون جانت به مغاک لغزش و خطا و نابودی فرو نغلتد و خوشحالی از آنکه ایفای وظیفه کرده ای ،بی چشمداشتی و طلب مزدی ...
و ناگهان میبینی انگشتی که آغشته به عسل به سویش دراز کرده ای ، آلوده به خون به نزدت بازپس فرستاده شده. میشنوی که دشنامت داده و درشت بارت کرده و باور نمیکنی ... میبینی که سر سنگینی میکند و با خود میگویی که بازی روزگار است و "همه بالا و پایین دارند در روحیاتشان ، به خودت مگیر" و میگذرد .
میگذرد تا آنکه شبی ، رو در رو میشنوی ، با گوشهای خودت ، از دهان خودش که اصلاً بیجا کردی که خودت را دوست میپنداری . به زبان چاله میدانی ، به اصطلاحات برادران آب منگل میشنوی که "اصلاً دلم میخواد اینطوری باشم ، اصلاً دوست دارم گ... باشم ، اصلاً به تو چه که من چه غلطی کردم یا میخوام بکنم ... من دلم میخواد زندگیمو خراب کنم ، به تو چه ربطی داره ؟ دلم میخوادبی ادبانه فحش بدم به تو چه ؟ دلم میخواد بزنم زیر همه چیز ، تو رو سنه نه ؟ حالم از تو و دلسوزی هات به هم میخوره ... میخواستی کمک نکنی (آن روز را میگفت که به شدت در مخمصه بود و نیازمند کمک و من نه دریغ کردم و نه بعدها اشاره ای به آن ) لابد منظوری داشتی از آن کمک ها ... کی به تو گفته به جای من فکر کنی ؟ .... "
ومن حرفهایش را دربست قبول کردم . من نه حقی داشتم و نه حقی دارم . وظیفه ای داشتم و دارم نه نسبت به او تنها که نسبت به همه آنهایی که دوستشان دارم و سعی کردم و میکنم که وظیفه ام را به درستی و دقت انجام بدهم . مزد و پاداش هم نخواسته ام و نمیخواهم .
عذر خواهی را مکرر کردم و بیرون آمدم و هنوز هم عذر خواهم که نفهمیده بودم و حالا فهمیدم که دوستی ، که یک رابطه دو سویه است ، هرگز بین ما شکل نگرفته بوده که این تنها توهم من بوده و من متوهم به دوستی بوده ام و دیگر نیستم .
ولی نمیدانم چرا دلم درد گرفته . نمیدانم چرا بی قرارم . از چه ناراحتم ؟ حماقت خودم ، یا ... ؟


حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانهای گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت: یا کوریست یا کریست یا دیـوانـــهای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت: یا برقیست یا شمعــــــیست یا پروانهای
بر مثال قطرهی برفست در فصـل تموز هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانهای
یا مثال سیل خانست آب در فــصل بهار هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانهای
فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانهای
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست آدمی را ســـنگ و شــیـــشــه چــــرخ چون دیوانهای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه اســـت هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانهای؟

ابوسعید ابوالخیر
![]()
گنجشکک اشی مشی
لب بوم ما نشین / بارون میاد خیس میشی / برف میاد گوله میشی / میفتی تو حوض نقاشی ...
فرهاد با آن صدای مخملین نرم میخواند و راستی این کدام پرنده است؟ این رفیق گرمابه و گلستانه ما شهر نشینان ایرانی که همه جا با ما است ، از شمال سرسبز و مرطوب تا بیابانهای لم یزرع خوزستان ، از قلب کویر تا کوههای کردستان ، در تابستانهای کشنده اهواز و زمستانهای قاتل سنندج .
شاید جالب تر شود اگر بدانید که ما ایرانیها تنها میزبان این کوچولوها نیستیم . تمام اروپا ، آسیا و شمال آفریقا خانه این پرنده بوده و بعدها در تعقیب میزبانش ، انسان ، به استرالیا ، نیوزلند ، آمریکای شمالی و جنوبی و جنوب آفریقا رفته تا هیچ بنی بشری در کره خاک بدون صدای او صبح سحر را معنا نکند.
![]()
توزیع جمعیتی گنجشک ها
البته مثل ما انسانها ، گنجشک ها هم همه از یک خانواده و با یک سرو شکل نیستند. راستش را بخواهید تنوع گنجشک ها به علت پراکندگی زیاد ، خیلی خیلی بیشتر از ما آدمها است. موش متنوع ترین پستاندار دنیا است و گنجشک متنوع ترین پرنده دنیا . تنوع گنجشک اما دوبرابر موشها است.
تا اواخر قرن هیجدهم میلادی ، یعنی دویست و ده بیست سال پیش ، گنجشک ها فقط ساکن فلات ایران ، بخش عمده ای از اروپا و قسمتی از شمال آفریقا بودند. ولی از آن موقع ، به همراه آدمها و کشتیهایشان ، برای فتح دنیا به راه افتادند . با کریستف کلمب ، آمریکای مرکزی را فتح کردند ، با ماژلان ، آمریکای جنوبی را دور زدند ، با امریکو وسپوچی ، ایالات متحده آینده را کشف کردند . با واسکو دو گاما ، روی صخره های دماغه امید نیک نشستند ، و با جیمز کوک ، به انتهای دنیا رفتند و بر سر مائوریهای نیوزلند پرواز کردند.
اما هر خانواده ای ، هر چقدر متنوع و هر قدر پراکنده ، ریشه هایی دارد و نسب از چند خاندان معدود اصیل میگیرد. اصل و نسب تمام گنجشکک های اشی مشی از این قرار است:

- شاخه domesticus که ساکنان اروپا بوده و هستند.
![]()
- شاخه persicus که ساکنان سواحل کارون هستند.
![]()
- شاخه biblicus که ساکنان فلسطین هستند.
![]()
- شاخه hyrcanus که ساکنان قدیمی استرآباد و گرگان هستند.
- شاخه bactrianus که ساکنان تاشکند هستند.
- شاخه parkini که خانزاد کشمیر هستند.
میبینید که ما با اصیلزادگان طرفیم و صبحها جیر جیر خانزاده های اصیل است که از خواب بیدارمان میکند.
تمام شاخه ها و خانواده های دیگر ، سرچشمه شان را از این تیره ها گرفته اند.
گنجشک ها ، نزدیکترین همسایگان انسانها هستند ، ما به آنها وابسته ایم تا بزرگترین دشمنان ما ، یعنی حشرات را از ما دور کنند و آنها به ما وابسته اند تا ریزه های سفره هامان را برایشان بتکانیم . ما به آنها محتاجیم که در هنگامه دود و دم خودروها و تق تق آهن کارخانه ها ، قدری آواز خوش طبیعت بشنویم و آنها به ما مشتاقند تا قدری امنیت نثارشان کنیم .
منکه خیلی خوشحالم از همسایگی با این کوچولوها ، شما را نمیدانم .
- جسارتاً ، شما با هزینه های بیمارستان ما مشکل ندارین ؟
- مگه بیمه قبول نمیکنین ؟
- شما علاوه بر بیمه بابت CCU باید تقریبا شبی ۲۰۰ هزار تومان بپردازید.
- آخه منکه یه عمره پول بیمه دادم . ۳۰٪ حقوقم رو دادم بابت بیمه .
- خوب برای استفاده از اون ، باید برید بیمارستانهای تامین اجتماعی . ما بیمارستان خصوصی هستیم.
- چک قبول میکنین ؟
- کارمندی ؟
- نخیر ، کارگری ، من که استخدام رسمی نیستم .
- شرمنده ام
- پس ... چکار کنم ؟
- والا چه عرض کنم ، من هم مثل شما اینجا کارگرم و معذور
- پس ... یعنی ... ببرم مریض رو
- ....
- آمبولانس لازمه ، سکته کرده
- هزینه آمبولانس ۳۵۰۰۰ تومن میشه جسارتاً ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این بخشی از مکالمه ای بود که دیشب به گوشم رسید . و با خودم فکر کردم که هیچ کجای دنیا نخواهید دید که کسی بیمه ای به گرانی ۳۰٪ حقوقش بخرد و اینطور سرویس بگیرد.
سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران (ایدرو) هر سال خودروهای ساخت داخل را از نظر کیفیت بررسی و نتایج آن را برای اطلاع من و شمای مشتری اعلام میکند. دوران دوران مشتری مداری است دیگر.
اول از همه چرا ایدرو ؟ قاعدتاً این کار ، کار سازمانهایی مثل سازمان حمایت از مصرف کننده یا سازمان استاندارد ایران است. دلیل این است که در حقیقت امر ، تمام خودروهای ساخت داخل به جز کرمان خودرو و کیش خودروی مرحوم ، آش کشک همین ایدرو هستند . یعنی بعد از انقلاب که کارخانه های خودروسازی مصادره شدند ، مدیریت و مالکیت اونها به ایدرو واگذار شد و هنوز که هنوز است با وجود ورود خودرو ساز ها به بازار بورس ، ایدرو بر اونها زعامت و سیادت دارد .
این بازرسی سالانه ، شاید همان چشیدن آش از طرف آشپز باشد و خوب میزان نمک آش هرچه که باشد ، من و شما موظف به گفتن موکد به به هستیم .
بگذریم ، بازرسان ایدرو برای آزمون ، ۹ معیار را در نظر میگیرند. این ۹ معیار اینها هستند: سيستم فنربندي، تعليق و فرمان، موتور و انتقال قدرت، ترمز، تجهيزات الكترونيكي، تزئينات داخلي و خارجي، صداهاي غيرعادي، مقاومت بدنه، نفوذ آب و رنگ. (ایمنی در تصادفات و آلایندگی و امنیت سرنشین و امثالهم که ملاک نیست. شما بیخودی شلوغ میکنید . مهم رنگ خودرو است و تزئیناتش !)
آزمون به این صورت است که در این ۹ معیار ، بابت هر ایراد پیدا شده ، بسته به شدت و اهمیت آن ایراد ، یک یا چند نمره منفی به خودرو داده میشود و نمره منفی بیشتر به معنای ایراد بیشتر است. در نهایت خودروها بر اساس این نمره های منفی به ۴ گروه خيلي خوب، خوب، قابل قبول و حداقل قابل قبول (همان مزخرف خودمان) تقسیم بندی میشوند.
پارسال ، دو تازه وارد داشتیم . دو مدل خودروی مرسدس بنز (ببخشید دایملر کرایسلر بنز) که برای رفاه هرچه بیشتر از ما بهتران و کاهش هزینه های گمرکی پرداخت شده توسط این قشر زحمتکش و نیز اختصاص سهمیه بنزین به این محتاجان معسور ، درها و لاستیکهایش در داخل مونتاژ میشود تا علاوه بر ارتقای سطح دانش کیفی خودروسازی وطنی ، صدر جدول نیز به این عزیزان اختصاص یابد.

ورود این اعضاء فروتن ! خانواده خودروهای وطنی ، باعث سقوط نیسان ماکسیما به رده سوم شده . تا پیش از این در چند بازرسی گذشته صدر جدول متعلق به این خودروی همه پسند بود.
و اما نتایج آزمون اسفند ۸۷ از این قرار است:

بنز مدل E-350 / نمره منفی : ۳۵ / گروه : خیلی خوب

بنز مدل E-280 / نمره منفی : ۵/۴۲ (نیمش منو کشته) / گروه : خیلی خوب

نیسان ماکسیما / نمره منفی : ۲/۷۳ (دقت در ارزیابی رو حال کردین؟) / گروه : خیلی خوب

سوزوکی گرند ویتارا / نمره منفی: ۷۵ / گروه : خیلی خوب

مزدای ۳ / نمره منفی : ۸/۸۰ / گروه : خیلی خوب

پژو ۲۰۶ / نمره منفی : ۸۱ / گروه : خیلی خوب (مشروط)

پژو ۲۰۶ صندوقدار / نمره منفی ۱/۸۳ / گروه : خیلی خوب (مشروط)
پژوهای ۲۰۶ در این بازرسی به علت بروز عیب عمده با امتیاز منفی ۲۵ در سیستم موتور و تعلیق ، به صورت مشروط خیلی خوب شده اند و در صورت عدم رفع عیب در بازرسی بعدی به گروه پایین تنزل میکنند.

زانتیا / نمره منفی : ۳/۸۳ / گروه : خیلی خوب

مگان / نمره منفی : ۸/۸۳ / گروه : خیلی خوب
![]()
نیسان رونیز / نمره منفی : ۹۵ / گروه : خیلی خوب (به زور)

هیوندای آوانته / نمره منفی: ۹/۱۰۳ / گروه : خوب

ریو / نمره منفی : ۷/۱۰۴ / گروه : خوب
.jpg)
تندر ۹۰ (مونتاژ پارس خودرو) / نمره منفی : ۵/۱۲۰ / گروه: خوب

هیوندای ورنا / نمره منفی : ۱۲۲ / گروه : خوب

تندر ۹۰ (مونتاژ ایران خودرو) / نمره منفی: ۱۲۵ / گروه : خوب

فولکس گل (منگل) / نمره منفی : ۹/۱۳۲ / گروه : خوب

پژو پرشیا (ثم الپارس) مونتاژ تهران / نمره منفی : ۱۶۰ / گروه : خوب

پژو پرشیا مشهدی / نمره منفی : ۱۶۶ / گروه : خوب

۴۰۵ تهرانی / نمره منفی : ۵/۱۷۶ / گروه : خوب

سمند خودروی ملی / نمره منفی : ۱۷۷ / گروه : خوب

پژو ۴۰۵ مشهدی / نمره منفی : ۱۸۱ (چیه یره؟ ) / گروه : خوب

MVM 110 / نمره منفی : ۷/۱۹۱ / گروه : خوب !
(فکر کنم بعد از این کدوی بینوا رو هم باید جزو میوه ها حساب کرد. مگه چیش کمتره؟ )

پروتون ویرا / نمره منفی : ۲۳۰ / گروه : قابل قبول (برای کی ؟ )

پژو روآ (همون آردی خودمون) / نمره منفی: ۹/۲۵۲ / گروه : قابل قبول

پراید صبا (محبوب القلوب ) / نمره منفی : ۱/۲۵۹ (آخی ، این یکدهم سرنوشت بچه رو عوض کرد) / گروه : قابل قبول

پراید ۱۳۲ (یاللعجب) / نمره منفی : ۳/۲۶۹ / گروه : قابل قبول

پراید پارس خودرویی / نمره منفی : ۴/۲۷۳ / گروه : قابل قبول !!
پراید ۱۴۱ / نمره منفی : ۳۲۵ / گروه : حداقل قابل قبول !؟!
میگم یا اینو میبردن بالا ، یا بقیه رو میاوردن پیشش که تنها نمونه . گناه داره ، زورشون به بچه رسیده

"زوربای یونانی" را خوانده اید ؟ حداقل فیلمش را که دیده اید ؟! همان دوساعت رویای بینظیری که بر پرده نقره ای متجلی میشود و با پایانش ، چیزی به من و شما میافزاید ؟
اگر پاسخ مثبت است فبها المراد و اگر منفی ، بشتابید به سوی اولین کتاب فروشی و بگویید "آقا ، کتابهای کازانتاکیس کجاست؟"لازم نیست بپرسید که دارد این کتابها را یا نه ، هیچ کتابفروشی که سرش به تن بیارزد ، بدون آثار او نیست.
![]()
کازانتاکیس ، یک عثمانی به دنیا آمد . در سال ۱۸۸۹ ، جزیره کرت ، زادگاه او تحت حاکمیت عثمانی بود ولی ساکنان یونانی این جزیره ، هرگز حکومت ترکها را از ته قلب پذیرا نشدند و برای نیکوس کوچک ، تیراندازیهای شبانه و شورش ها و درگیری های خیابانی ، بخشی از زندگی روزمره بود.
نیکوس اما ، با فلسفه ملی گرایی و پرستش وطن کنار نیامد. او فرزند جهان بود ، مخلوقی که هرگز به خط و خطوطی که قدرتمندان به دور ملتهایشان میکشیدند ، توجهی نمیکرد و جابجا شدن این بت های دنیای مدرن برایش کوچکترین اهمیتی نداشت. چه فرقی میکرد که ترکها مردم را به خاطر مالیات فلک کنند یا سربازان یونانی بر سرشان خراب شوند؟ آنچه برای او اهمیت داشت آن بود که انسانها از هر رنگ و زبان و قومیت که هستند ، به هر دولتی که مالیات میدهند ، یادشان باشد که زندگی و زنده بودن هدیه ای است که تنها یک بار به هر انسانی اعطا میشود و باید این پیمانه را تا به انتها بفهمند و بنوشند.
نیکوس ، مثل خیلی از ما رشته تحصیلی را برگزید که کمترین علاقه را به آن داشت. او حقوق خواند ، درسی که برای فردی مثل او که از قضاوت کردن و قضاوت شدن متنفر بود ، بسیار بیفایده مینمود. پس از اتمام درس حقوق ، به مقصد تمام هنرمندان و ره گم کردگان جهان راهی شد: پاریس ، بزم بیکران کره خاکی .
در پاریس ، حقوق را رها کرد و به فلسفه روی آورد ، در این راه خود را پیرو هنری برگسون یافت .
نیکوس ، در سال ۱۹۱۴ زوربای خودش را در قالب سرگشته ای به نام آنجلوس سیکلیانوس یافت . نیکوس زن و فرزند را رها کرد و به دنبال سیکلیانوس دو سال تمام به ولگردی در یونان و مناطق یونانی نشین اروپا رفت.
همسرش که در ۱۹۱۱ با او ازدواج کرده بود تا ۱۹۲۶ بیشتر طاقت نیاورد و از نیکوس جدا شد. نیکوس کازانتاکیس ، فیلسوف جهان وطن بعد از آن هرگز در یک جا مستقر نشد . شهرها و کشورهایی که او برای زندگی برگزید ، لیست قابل توجهی است برای ۳۵ سال : پاریس ، برلین ، ایتالیا ، روسیه ، اسپانیا ، قبرس ، کوه سینا ، چکسلواکی ، بندر نیس ، آنتیبس ، چین و ژاپن .

تنها خانه ای که نام او را به عنوان مالک بر خود داشت ، ویلایی بود نقلی در بخش کهنه شهر آنتیبس . او مالک هیچ خانه دیگری نشد.
او مانند اکثر روشنفکران دوران خودش ، برای مدتی دم به تله کمونیسم داد ولی پس از چندی ، با دیدن ماهیت واقعی "بهشت کارگران" از آن تبرئه جست و به آغوش انسانیت و انسان بودن بازگشت .
در سال ۱۹۴۶ ، کانون نویسندگان یونان ، او را برای دریافت جایزه به بنیاد نوبل معرفی کرد. کازانتاکیس این جایزه را دریافت نکرد . او با اختلاف تنها یک رای ، رقابت را به آلبر کامو واگذار کرد. کامو ، بعدها نوشت که اگر از خود او میپرسیدند میگفت که نیکوس کازانتاکیس صدها بار شایسته تر از او برای دریافت این جایزه بوده.

در سال ۱۹۵۶ ، طبیعت اما ، نیکوس را به دریافت بیماری لوک امیا (سرطان خون) مفتخر ساخت. او علیرغم این بیماری ، جهان را به حال خود رها نکرد و تخت بیمارستان را در آغوش نکشید ، بلکه سفری به خاور دور را آغاز کرد . سفری که پایانش ، حالت کما بود در هواپیمایی که او را به آلمان میبرد.
او در فرایبورگ آلمان ، میهمانی را ترک کرد و به سوی ضیافت جاودان رهسپار شد.
صدها مقاله ، دهها کتاب و هزاران بیت شعر از او به یادگار مانده که هرکدامش گنجی است اگر از من بپرسید.
زوربای یونانی : حکایت انسانیت و ستایش زیبایی جهانی که خداوند خلق فرموده
آخرین وسوسه مسیح : قل انا بشر مثلکم ...
سرگشته راه حق : داستان سن فرانسیس آسیسی ، سرگذشتی که هر انسانی باید یکبار بخواند ، شاید که بیاموزد.
آزادی یا مرگ
مسیح باز مصلوب
۱۲ سفرنامه ، ۲۰ نمایشنامه و صدها نامه .
بر سنگ قبرش نوشته :
Δεν ελπίζω τίποτα. Δε φοβάμαι τίποτα. Είμαι λεύτερος.
به هیچ امید بسته بودم ، از هیچ نترسیدم ، من آزاد بودم
![]()
We come from a dark abyss, we end in a dark abyss, and we call the luminous interval life
ما از مغاکی تاریک میاییم ، و به مغاکی تاریک فرو میرویم و نام راه نورانی میان این دو را زندگی گذاشته ایم

هر چیز کـــــــزان بتر نباشد از مصلحتی به در نبـــاشــد
شری که به خیــــر باز گردد آن خیر بود که شـــر نباشد
احوال برادرم شـــنـــیـــــدی فی الجمله تو را خبر نباشـد
خرمای به طرح داده بودنــد جــــرم بد از این بتر نباشد
اطفال و کسان و هم رفیقـان خرما بـــخورند و زر نباشد
آنگه چه محصلی فرســــتی ترکی که ازو بـــــتــر نباشد

چندان بزنندش ای خــداوند کز خانه رهش به در نباشــد
خرمای به طرح اگر بـبخشد از اهل کــــــــرم هدر نباشد
تا وقـــت صـــبر بود کردیم دیــــــگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مـــهربـــانــــی در شهر شما مگر نــباشــــد
در فارس چنین نمک ندیدم در مصر چنین شکر نباشــد
هر شب برود ز چشم سعدی صد قطره که جز گهر نباشد
ما از سر مهر با تو گفتیم باشد که کسی خبر نباشد


نمیدونم چرا وقتی نمیتونیم زیر ساختهای یک تکنولوژی رو فراهم کنیم ، باز هم اصرار به وارد کردن اون در سازمان داریم .
مثال واضحش وب سایتهایی که از شرکتهای وطنی دیده ایم و دیده اید که به غیر از صفحه اول و اینتروی فلش و سایر مخلفات که برای دانلود شدن سی دقیقه زمان میبرند ، بقیه صفحات under construction هستند و تقریبا تمامی لینکها هم به error 404:page not found ختم میشوند.
امروز به شرکتی زنگ زدم که به تازگی خودش رو مجهز به سیستم هوشمند سانترال دیجیتال کرده . سی دقیقه برای برقراری تماس با خط تلفن روتاری صرف شد. سه دقیقه پیام معرفی شرکت پخش شد . بعد لیست کامل !! شماره های داخلی خوانده شد : "برای تماس با آبدارخانه داخلی ۳ ، برای تماس با دربانی داخلی ۴ .... برای تماس با واحد ارزیابی امور تقسیم باد در مناطق مرکزی جنوب سیستان و بلوچستان داخلی ۲۳۴۵ و ... در غیر اینصورت [کدام صورت ؟ ] منتظر بمانید تا اپراتور پاسخگوی شما باشد"
در صورتی که تلفن کننده محترم بی صبر باشد و داخلی مورد نظر را قبل از تکمیل پیام وارد کند ، میشنود " داخلی وارد شده صحیح نمیباشد ، با تشکر از تماس شما " و تق ، تماس قطع میشود. و در صورتی که مثل من موجود صبوری باشد و صبر کند تا پس از خوانده شدن ۲۰۰۰ شماره داخلی ، اپراتور پاسخگو شود ، خواهد شنید " در حال حاضر تمام اپراتورها مشغول پاسخگویی هستند ، لطفا بعداً تماس بگیرید ، از شما متشکریم " و تق !
میخواهم دفعه دیگر که مدیر عامل این شرکت امر به احضار فرمودند ، رودربایستی را کنار بگذارم و بپرسم : "حاج آقا ، شما خودتون یک بار شده که برای امتحان به شماره شرکت زنگ بزنید و ببینید سیستم ۲۵ میلیونی دیجیتال جدید ، چطور کار میکنه "؟
به نظر شما ، جوابم چه خواهد بود؟!
![]()

امروز به ستایش بهار کوهستان رفتم . خودم را به مهمانی شقایق و لاله و نسترن دعوت کردم .
۳۵۰ کیلومتر راه در رفت و برگشت طی شد ، ۳۵۰ کیلومتری که هر متر آن ارزشش را داشت .
مهمان ناخوانده را میزبانان بی ریا به بهترین نحو پذیرایی کردند و اکنون من ، سبز سبز ، نگران آنم که نکند اندوهی سر کشد از پس کوهها .
بارالها ، خوان نعمتت کی بر بندگان گسترده نیست ، لیکن بهار کوهستان را چنان ترسیم فرموده ای که کوته نظران و خواب ماندگان چو من را هم به سجده وادار میکند.

فتبارک الله الاحسن الخالقین
در ابتدای ورود به هانگژو ، معمولا اولین برنامه ای که برای توریست ها در نظر گرفته میشود ، قایق سواری روی دریاچه غربی است. به محض سوار شدن به قایق ، متوجه ساختمان مرتفعی میشوید که برفراز تپه ای در ضلع شمالی دریاچه خودنمایی میکند.
این ، پاگودای لی فنگ است. ساختمانی با قدمت ۱۱۰۰ سال که تاریخچه ای جذاب دارد. ولی پیش از اینکه بتوان از تاریخ این بنا صحبت کرد باید با بخشی از اسطوره های چینی آشنا شد:
افسانه مار سفید
دریاچه غربی ، با افسانه مار سفید عجین است. این افسانه که قرنها ، سینه به سینه نقل شده و جزئی از باورهای مردم چین است، دلیل تقدس این دریاچه و بناهای اطراف آن است.
افسانه ، چنین میگوید:
روزی روزگاری ، در سرزمین اجنه ، ماری سفید میزیست به نام بای . مار همواره آرزو داشت که بهشت را ببیند ، پس تصمیم گرفت که تغییر شکل بدهد ، به دنیای انسانها وارد شود و با انجام کارهای خوب ، خود را شایسته بهشت کند.
او قالب یک زن را برگزید و به دنیای انسانها پای گذاشت . در سرزمین انسانها ، روزی با یک همنوع خودش برخورد کرد که ماری سبز بود و مشغول شیطنت و آزار مردم در قالب زنی دیگر به نام ژائو چینگ .
بای ، قدرتی مافوق ژائو داشت و او را در نبرد شکست داد. ژائوی شکست خورده به بای قول داد که دست از آزار مردم بردارد و تبدیل به موجودی بی آزار شود. بای قول او را پذیرفت اما به شرطی که ژائو خود را از کثیفی های کارهای قبلی پاک کند. ژائو تطهیر را پذیرفت . برای این کار ، بای دریاچه ای ساخت (دریاچه غربی) و ژائو را به مدت ۳۰۰ سال در آن حبس کرد.
پس از پایان ۳۰۰ سال ، به سراغش رفت و آزادش کرد و آن دو از آن به بعد همچون دو خواهر شدند. دوخواهر سالها در زمین گشتند و سعی کردند با انجام کارهای نیک و کمک به اتسانهای درمانده خود را لایق بهشت کنند تا روزی که ژائو چینگ ، بارانی برای مردم یک دهکده ایجاد کرد تا از خشکسالی ۷ ساله نجاتشان بدهد ولی وسط کار خوابش برد و باران آنقدر بارید که سیل شد و روستا را غرق کرد. این عمل باعث شد که توجه ساحری به نام فاهای به آنان جلب شود.
فاهای به سراغ دو خواهر آمد و دریافت که آنان موجوداتی از سرزمین اجنه هستند ولی از آنجا که بای را بسیار توانا دید ، جرئت نبرد با آنها را پیدا نکرد. فاهای به ایندو هشدار داد که ورودشان به دنیای انسانها برخلاف اراده آسمانها است و اگر این دنیا را ترک نکنند ، تمامی ساحران را برعلیه آنها خواهد شوراند.

دوخواهر برخلاف میلشان ، از ترس فاهای و سایر ساحران مجبور شدند به دنیایی به نام بان بو دو که دنیایی است میان دو دنیای انسانها و اجنه ، پناهنده شوند. در این سرزمین آنها به دو طلبه جوان برخوردند که تصادفا وارد بان بو دو شده بودند و گروهی از اجنه قصد نابودی آنها را داشتند. دو خواهر به دفاع از این دو طلبه برخاستند و با نبرد و گریز با خدایگان بان بو دو ، انها را به سلامت نجات دادند. در این هنگام بای و یکی از طلبه ها به نام ژاژیان به دام عشق گرفتار آمدند. طلبه ها نمیتوانستند در آن دنیا باقی بمانند ، پس به اصرار ژائو چینگ ، راضی به بازگشت به دنیای انسانها شدند. در پروسه بازگشت حافظه دوجوان طلبه پاک شد و آنها بیخبر از گذشته خود به دنیای انسانها برگشتند.
آتش عشق بای به ژاژیان اما هرگز خاموش نشد . خواهرش ژائوچینگ که نمیتوانست غم او را ببیند ، تن به خطر داد ، با او به دنیای انسانها بازگشت و ترتیب ملاقاتی بین بای و ژاژیان را داد. ژاژیان که همه چیز را فراموش کرده بود ، با دیدن بای ، در نظر اول دوباره عاشق شد و با ترک معشوقه زمینی اش ، با بای ازدواج کرد . ایندو مغازه عطاری راه انداختند و سالیانی چند به آرامی زیستند تا اینکه علائم بارداری در بای ظاهر شد.

پیوند میان دو دنیا از سوی آسمانها اکیدا قدغن شده است و ایندو دلداده ، با شکستن این قانون ، نظم جهان را مختل کرده بودند . به محض بارداری بای ، بیماری سختی به شهر هجوم آورد و تمام مردم را از پای انداخت.
فاهای ساحر ، از بروز این بیماری آگاه شد و در صدد یافتن علت آن ، بای را پیدا کرد و از اینکه او پیمان شکنی کرده سخت خشمناک شد. ولی هنوز توان درگیری با او را در خود نمیدید ، پس بدون نبرد مشغول ساختن عمارتی بلند در شمال دریاچه غربی شد و مترصد فرصت مناسب .

هنگام زایمان ، بای به ناچار حقیقت وجودی خودش را به شوهرش اعتراف کرد. چرا که در این هنگام او به صورت اصلیش ، مار سفید سرزمین اجنه ، بازمیگشت . ژاژیان با مهربانی حقیقت را پذیرا شد ولی هنگامی که بای را به صورت اصلیش دید ، چنان وحشت کرد که به حال مرگ افتاد ! بای که بسیار ضعیف شده بود به محض وضع حمل ، نوزاد را رها کرد و در جستجوی کمک به سوی شهر به راه افتاد ولی فاهای که مدتها انتظار چنین وقتی را میکشید ، پل دسترسی به شهر را شکست و راه بای را سد کرد.

بای به التماس از فاهای ساحر خواست که اجازه دهد برای شوهرش کمک ببرد ولی فاهای نپذیرفت و بر روی پل شکسته از او عهد گرفت که در قبال کمک به شوهرش ، اسیر او شود. بای عاشق ، شرط را پذیرفت .
آن دو به خانه بای رفتند و در آنجا ، فاهای به کمک نوشدارویی جادویی ، ژاژِیان را از مرگ نجات داد. بای برای اولین و آخرین بار ، فرزندش را در آغوش کشید و با چشمانی گریان به دنبال فاهای به عمارت پاگودای لی فنگ رفت تا برای ابد در چاهی عمیق محبوس شود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی داستان پر از آب چشم ، اینطور نیست ؟ افسانه بسیار زیبایی است که سرچشمه الهام بسیاری از شعراء ، نویسندگان و اخیرا کارگردانان شده . شوی دریاچه غربی در حقیقت بخشی از این افسانه است.
و اما عمارت پاگودای لی فنگ که بر طبق افسانه ، زندان مار سفید است ، در سال ۹۷۵ میلادی ساخته شده. این عمارت یک بنای هشت ضلعی با اسکلت آجر و پوشش چوب و مس بوده . مردم به علت اعتقادشان به نیت خیر مار سفید ، این بنا را مقدس میدانند و حاجتهای خودشان را در آنجا با انداختن سکه در اطراف چاه عمیق سر بسته ای که به باور آنها زندان مار بوده ، نیاز میکنند.
.jpg)
در قرن ۱۸ میلادی ، دزدان دریایی ژاپن (وهوکو) به شهر هانگژو حمله میکنند و به علت آنکه تعدادی از مدافعین شهر در عمارت پاگودا پناه گرفته بودند ، آن را به آتش میکشند. پوشش چوبی عمارت در این آتش سوزی از بین میرود و تنها اسکلت آجری آن باقی میماند .
از این سانحه به بعد ، پاگودا بی محافظ و متولی میماند. مردم بنا به باورهایشان اعتقاد داشتند که هرکس آجری از پاگودا در خانه اش داشته باشد ، از گزند موش (به علت دشمنی مار با موش) ، سقط جنین (به علت وضع حمل موفق مار سفید) و مرگ در هنگام خواب (به علت بیداری همیشگی مار سفید) در امان خواهد بود. در زمان رونق پاگودا ، معدودی از آجرها برای امپراطور و درباریان خاص از بنا جدا شده بود ولی اکنون ، همه مردم خواهان داشتن امنیت در خانه ها ، به سراغ بنای پاگودای سوخته میرفتند و آجری به خانه میبردند.
پاگودا در سال ۱۹۲۴ بر اثر کنده شدن متوالی آجرهایش ، فرو ریخت و افسانه مار سفید در امواج طوفانهای جنگهای جهانی ، اشغالگری ژاپن و هجوم کمونیست ها به فراموشی سپرده شد. و این بود تا فرو نشستن امواج سیه بختی در سال ۱۹۹۰ و پیوند دوباره چین با دنیا .

در سال ۱۹۹۹ ، به دنبال اجرایی شدن برنامه توسعه هانگژو به عنوان مقصد اصلی توریست های فرهنگی ، پروژه ای برای احیای مکانهای مرتبط با افسانه مار سفید تعریف شد که بر مبنای آن ،بنای پاگودا بر اساس تصاویر به جا مانده از آن در اسناد تاریخی ، به دقت و ظرافت تمام بازسازی شد. پاگودای جدید ، بنایی است با اسکلت فولادی به وزن ۱۴۰۰ تن و پوشش مس و چوب به وزن ۲۰۰ تن که با کمک هنرمندان اصیل چینی به ظرافت تمام و حداکثر شباهت با بنای اصلی بر روی بازمانده های پاگودای قدیمی ساخته شد. ساخت بنا ، ۳ سال طول کشید و در ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۲ ، رسما افتتاح شد و به روی توریست ها آغوش گشود. ۹ بنای دیگر مرتبط با افسانه مار سفید از جمله پل شکسته و دو معبد دیگر نیز بازسازی شدند.

پاگودای جدید علاوه بر حفظ تمامی ظرافت های بنای اصلی ، به نحوی ساخته شده که اولا به بازمانده های بنای اولیه کوچکترین خدشه ای وارد نکند و در ثانی نیازهای توریست های تنبل امروزی را نیز برآورده کند. پاگودای جدید به ۶ آسانسور ، دو پله برقی ، سیستم تهویه مطبوع ، تلویزیون مدار بسته و بلندگوی مرکزی مجهز است و اینترنت وایرلس دارد.

پاگودای جدید ، علاوه بر درآمد هنگفت ناشی از توریسم ، تاثیر فرهنگی چشمگیری برخود مردم چین داشته ، چرا که در پی تحقیقات مهندسی برای فونداسیون بنا ، دخمه ای در عمق ۱۵ متری زمین با کمک اسکن اشعه ایکس ، کشف شد که به باور همگان زندان مار سفید بود. با شکافتن زمین و باز کردن در دخمه ، هیچ نشانی از مار سفید چه در قالب مار و چه در قالب بای زیبارو ، پیدا نشد . لذا اکنون مردم پایان افسانه مار سفید را عوض کرده اند و تا به امروز حداقل سه پایان جدید برای این افسانه در کتابها ثبت شده.
پایان اول : ژائو چینگ ، خواهر خوانده بای به ذنیای انسانها برگشته و با شکست دادن فاهای ساحر ، او را نجات داده .
پایان دوم : ژاژیان ، شوهر بای ، به کمک نیروی عشق وارد دخمه شده و بای را نجات داده ولی هردو به دست فاهای کشته شده اند.
پایان سوم : فرزند بای و ژاژیان به دست یک ساحر ، بزرگ شده و خود تبدیل به ساحری توانمند و خیر شده و در پایان عمر به پاگودا آمده و با کمک نیروی سحر و عشق فرزندی ، مادرش را نجات داده .
به هر حال ، با وجودی که دیگر هیچکس در چین ، از عارف و عامی ، به وجود ماری اسیر در این بنای فولادی مجهز به ایرکاندیشن اعتقادی ندارد ، میتوان انبوه سکه ها و اسکناسها را هر روز در پای درب دخمه مار سفید ، شاهد باشید .


صبح کلاگز با شیر ، بین روز کلاگز با چای ، شب کلاگز با هوا .... نیم سایز هم کم نشدم ؟!
فکر کنم یواش یواش شبیه تکه گندم و خورده برنج شدم .
دیگه بسه ، از فردا : زنده باد نون و پنیر و گردو ، پاینده باد کشمش و توت خشک ، جاودان باد سالاد شیرازی خوشمزه !


تا حالا دیدین که وقتی یک زیر سیگاری پر میشه و گارسون میاد که خالیش کنه ، در حین بلند کردن زیر سیگاری ، چند پر خاکستر میریزه روی میز ؟
معمولا کسایی که سر میز نشسته اند ، این خاکستر ها رو فوت میکنن. خوب امشب من هم خواستم همین کار رو بکنم ولی نمیدونم چرا مغزم چند ثانیه پیش از موعد دستور فوت کردن رو صادر کرد و من یک راست به وسط زیر سیگاری فوت کردم ![]()
سر و کله همراهان گرامی و خود بنده و جناب گارسن خیلی دیدنی بود .

ژاپنی ها برخلاف سایر اشغالگران ، به امر تجارت بسنده نکردند و کارخانه های متعددی در حومه شانگهای تاسیس کردند تا از نیروی کار رایگان چینی ها هم استفاده کنند. کاری که به سرعت از طرف سایر اشغالگران تقلید شد و باعث شد که شانگهای به یک قطب صنعتی هم تبدیل شود.
در سال ۱۹۲۷ ، شانگهای که تبدیل به یکی از بزرگترین شهرهای چین شده بود ، به بهانه شورش دانشجویان بر علیه ژاپنی ها از طرف نیروی سلطنتی هوایی ژاپن بمباران شد و کلیه بخشهای چینی شهر به اشغال نیروی دریایی مقتدر ژاپن درآمد. در سال ۱۹۴۱ ، ارتش ژاپن بخشهای خارجی نشین را نیز اشغال کرد و کلیه اتباع غیر ژاپنی را اخراج کرد. این اشغال تا سال ۱۹۴۵ و تسلیم ژاپن در جنگ دوم جهانی به طول انجامید.
هنوز موج تخریب و کشتار ژاپنی ها دامن نکشیده بود که موج سرخ دیگری بر سر شهر آوار شد: ارتش سرخ مائو در سال ۱۹۴۹ به نیروهای چیان کای شک که در شهر مستقر بودند حمله کرد. حمله ای که در حقیقت تکمیل اعمال ژاپنی ها بود و به تخریب کامل شهر انجامید. شانگهای ، پس از این حمله ، در نبود خارجی ها و سرمایه هاشان و در نبود تمامی امکانات شهر نشینی مدرن ، همان شد که ۱۰ قرن پیش بود : روستایی مخروبه در کناره رود یانگ تسه با ساکنانی پریشان و گرسنه.

بریتانیایی ها ، که تمام سرمایه و اتباعشان را به آخرین متصرفات بازمانده خود ، هنگ کنگ منتقل کرده بودند ، آمریکایی ها که با دولت کمونیست مائو سر جنگ داشتند و به رسمیتش نمیشناختند ، روسها که بار دیگر با شنیدن نام کمونیسم فرار را بر قرار ترجیح داده بودند و ژاپنی ها که گرسنه و شکست خورده رو به میهن مخروبه خود برگردانده بودند. شانگهای ماند و شانگهای نشینان نماندند.
گرسنگی و فقر بیداد میکرد و در کنار این بیداد ، بیدادگران کمونیست به کار انقلاب فرهنگی خود مشغول بودند که نام محترمانه کشتار جمعی فرهیختگان و متخصصین بود . شانگهای اما هنوز ، زیر بار تمامی این لطمات کمر شکن ، عنوان مرغ تخم طلا را یدک میکشید. در تمام طول مدت حکومت کمونیستی در این شهر ، از ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ ، شانگهای عنوان بزرگترین شهر مالیات دهنده به دولت مرکزی را یدک کشید. عنوانی که به بهای گرسنگی میلیونها نفر و تخریب ته مانده های زیربناهای شهری اش به دست آورد.
در سال ۱۹۹۰ ، باد تغییراتی که به زودی بساط کمونیسم روسی و اروپای شرقی را درهم پیچید ، بر چین نیز وزیدن گرفت . حاکمان زیرک چینی دریافتند که اگر بنا است رخت و پخت خویش از این طوفان بیرون بکشند ناچارند که همرنگ جماعت شوند و شاخ قداره کشی و قلدری برای دنیا را به آرامی غلاف کنند. آنها آشتی کنان با دنیای غرب را با باز پس دادن زیر جلکی متصرفات قبلی آنها شروع کردند و در پوشش "مناطق آزاد تجاری" ، بساط کمونیسم را از شهرهایی چون کانتون و شانگهای جمع کردند. تجارت بار دیگر آزاد شد و پتانسیل شانگهای در امر تجارت و صنعت همچون فنری از پی فشردگی ۴۰ ساله ، رها شد و انفجار اقتصادی شانگهای را رقم زد.
شانگهای از سال ۱۹۹۲ تا به امروز سریعترین رشد اقتصادی در جهان را داشته . چهره شهر به آنی دگرگون شد و هنوز هم در حال تغییر است.

امروز شانگهای شهری است با ۲۴ میلیون نفر جمعیت !!، جمعیتی متشکل از مردان و زنانی از تمام ملیت ها که به قصد کار و کوشش و در پی کسب روزی و پیشرفت اقتصادی به این شهر آمده اند. بیکاره ها و علاف های دست پرورده کمونیسم ، بساط حقیرشان را بر دوش انداخته و رفته اند و شهر مملو از جمعیتی است که میخرد ، میسازد ، میفروشد و بنا میکند. تقریبا هیچکس را نمیتوان بیکار دید. همه با سرعت و عجله به دنبال کار خودشان روانند.
![]()
امروز شانگهای شهری است که اگر در گوشه خیابانش گرسنه بنشینی ، بیمار بیافتی یا با اوباشی دست به گریبان شوی ، کسی سر به سویت نخواهد چرخاند و این راهی است که تمام متروپل های دنیا رفته اند : توکیو ، نیویورک ، لندن و ...
محترمترین و با حرمت ترین در شانگهای ، توریست است ، کسی که آمده تا ببیند و پول خرج کند و خوش باشد و شهر به تمامی در خدمت او است. پلیس ، کارمندان ، کسبه ، تجار ، هتل داران ، راننده های تاکسی همه برایش آغوش گشوده اند ، بساط پهن کرده اند و دست به سینه در انتظار اجرای فرامینش هستند. توریست رونق این شهر است ، خون رگهایش محسوب میشود و چراغ خانه اش.
اگر خارجی باشی و ارز خارجی در جیبهایت باشد دستور این است که لبخند بزنید. همه به رویت میخندند حتی اگر به خونت تشنه باشند و صد البته که ادب سنتی چین در این میانه کم تاثیر نیست. و جالب اینکه هرچه رنگ موهایت تیره تر ، حرمتت و محبوبیتت بیشتر . شاید به خاطر آنکه بار فشار خاطرات ناخوشایند جنگ و اشغال با دیدن یک سیه موی خارجی کمتر خودنمایی میکند تا یک بلوند قد بلند بریتانیایی مآب.

شانگهای در آغازین دهه قرن بیست و یکم ، هر دم رخ عوض میکند . نامها و القاب و مقامات جهانی یکی بعد از دیگری به نامش الصاق میشوند:
- شلوغ ترین بندر جهان
- پر ترافیک نرین بندر چین از لحاظ تناژ بار
- صاحب بلندترین آسمانخراش جهان
- دارای بالاترین درآمد سرانه در چین
- صاحب بزرگترین ایستگاه راه آهن
- مالک پر سرعت ترین خطوط ریلی دنیا
- برگزار کننده بزرگترین نمایشگاه بین المللی در جهان با شرکت ۱۷۳ کشور (در سال ۲۰۱۰)
و : دارای سریعترین رشد اقتصادی در سراسر جهان
شانگهای ، امروز بار دیگر آغوشش را به روی جهان بازکرده و بار دیگر ثابت کرده که اگر بگذارند و بگذرند ، میتواند میلیونها نفر را در سراسر جهان نان دهد بی آنکه از ایمانشان بپرسد. شانگهای ثابت کرده که اگر بگذرند و بگذارند هزاران کارخانه و صدها مرکز خرید و دهها خیابان پررونق را در دل خود میتواند جای دهد تا دهها میلیون انسان در آن زندگی و کار کنند و روزی حلال بر سر سفره ببرند.
شانگهای ثابت کرد که ققنوس افسانه نیست : میتوان از دل خاکستر و آتش و خون ، اژدها وار سر بیرون آورد و بار دیگر متولد شد.
سریعترین قطار دنیا
بلندترین برج دنیا
![]()
محل استقرار بلندترین سازه های جهان در شانگهای
![]()
تصویری از شانگهای در دوران سلطنت خاندان مینگ
شانگهای متشکل از دو لغت "شانگ" و "های" یعنی "بالاتر از دریا" . مورخان میگویند شانگهای ۱۰ قرن به این نام خوانده میشده و وجه تسمیه آن خلاصه شده "محل بالادستی دسترسی به دریا" است(سرزمین پایین دستی ، کانتون نامیده میشد) .
شانگهای در قرن ۱۱ روستایی بوده است در دامنه دلتای "یانگ تسه " . در قرن ۱۲ میلادی ، در دوران حکومت خاندان مینگ ، یکی از نزدیکان امپراطور به عنوان حاکم ، به این روستای کوچک ماهیگیری تبعید میشود. وی در طول دوران تبعید متوجه توان بالقوه این روستا برای تبدیل شدن به یک بندر تجاری میشود و پس از اتمام دوران مغضوبیت و بازگشت به پایتخت ، مراتب را به اطلاع امپراطور میرساند.
امپراطور وقت ، دستور میدهد که یک دیوار ساحلی برای مهار امواج اقیانوس و یک اسکله تجاری در این روستا بنا شود و مقام کشوری آن را نیز از روستا به "شهرک" تغییر میدهد.
۱۲۵ سال بعد ، یعنی در سال ۱۲۹۷ ، شانگهای به "شهرستان" ارتقاء درجه داده میشود و رسما از سوی دولت وقت به عنوان یک بندر تجاری با گمرک مستقل ، تعیین میشود.
شانگهای در آن زمان با دو مشکل بزرگ رو به رو بود که باعث میشد علیرغم موقعیت جغرافیایی عالی آن در دهانه دلتای رود یانگ تسه و تلاشهای دولتهای محلی و ملی چین ، رشد کافی نداشته باشد. اولین آنها حمله مداوم راهزنان ژاپنی (ووکو Woko) به این شهر بود و دیگری عدم قدرت سیاسی شانگهای در ساختار حکومت چین.
در قرن ۱۶ میلادی ، مشکل اول با ساخت یک دیوار به ارتفاع ۱۰ متر و طول ۵۰۰۰ متر در اطراف شهر و استقرار پادگان ساحلی تا حد زیادی رفع شد و مشکل دوم نیز با ساخت یک "معبد خدای شهر" در مرکز شهر ، مرتفع شد . در آن زمان افتخار داشتن "خدای مخصوص" تنها نصیب شهرهای اصلی چین مانند پکن و هانگژو میشد و هیچ شهر کوچک دیگری صاحب چنین تشکیلاتی نبود ، لذا اکنون شانگهای از سوی دولت رسما به عنوان یک شهر کلیدی به رسمیت شناخته شده بود.
شانگهای در ابتدای تاریخ رونق تجاری خود به عنوان قطب تجارت پارچه و مصنوعات ابریشم شناخته میشد ولی به تدریج به یک بندر همه منظوره بین المللی تغییر چهره داد.
در قرن ۱۹ ، شانگهای طی جنگ اول تریاک (که داستان مفصل آن بماند برای بعد) به تصرف نیروهای بریتانیایی درآمد. دولت انگلیس تصمیم گرفت که شانگهای را به مرکز تجارت با غرب تبدیل کند. به این منظور ، تاسیسات بندری و گمرکی از مدرن ترین نوع آن زمان در شانگهای احداث شد و تجار بریتانیایی و آمریکایی به این بندر مدرن سرازیر شدند. کلیه قوانین بندر آزاد تجاری از سوی نیروهای فاتح به دولت محلی تحمیل شد و تجار از کلیه ملتها آزادنه در این بندر به کار و زندگی مشغول شدند.
دوران رونق شانگهای به اوج خود رسیده بود ، بریتانیایی ها بخش هوانگ پو ، آمریکایی ها محله "هوانگ دو " و فرانسوی ها شهرک "فرانسوی نشین" (که تا امروز باقی است) را به عنوان مکانهای استقرار اتباع خود ، از دولت چین جدا کرده بودند و در هر محل قوانین کشور خود را اجرا میکردند . بودند تجار و شهروندانی از ملیت های غیر چینی که برای نسلها در این محلات زندگی میکردند و مردم چین از آنها به عنوان "شانگهای نشینان " اسم میبردند. مردم از اقوام و ملیت های مختلف به این بندر آزاد مهاجرت میکردند و ساکن میشدند . به غیر از بریتانیایی ها ، آمریکایی ها و فرانسوی ها ، گروه کثیری آلمانی ، روس ، اهالی اروپای شرقی و ترک های مسلمان ایغور نیز شانگهای را به عنوان وطن دوم خود انتخاب کرده بودند.
در این اوضاع ، ناگهان نیروی دریایی ژاپن سررسید و سهم ژاپنی ها را به عنوان دولت مقتدر منطقه مطالبه کرد. جنگ اول چین و ژاپن با پیروزی ژاپنی ها و عقد معاهده تجارت آزاد با ژاپن به پایان رسید. ژاپنی ها بر طبق این معاهده ، اختیاراتی معادل با بریتانیایی ها کسب کردند و محله ژاپنی نشین خود را برپا کردند.

خواست غیر معقول مقامات عربستانی در تهران باعث شد تا تهران از برگزاری مهمترین رویداد ورزشی 40 سال اخیر کشور منصرف شود. هیات عربستانی و وزیر ورزش این کشور که برای نظارت بر روند تجهیز ورزشگاه های میزبان مسابقات به تهران آمده بودند شرط حضور کشورهای عربی در مسابقات را استفاده از نام مجعول خلیج عربی به جای خلیج فارس دانستند که شوکی بزرگ را به مقامات ورزش ایران وارد کرد. با این وجود وزیر ورزش عربستان که رئیس بازی های کشورهای اسلامی است حاضر نشد تغییری در خواسته غیر معقولش داشته باشد تا درحالی که بیش از 10 میلیارد تومان در دو سال گذشته برای برگزاری بازی های اسلامی در ایران هزینه شده بود ، دولت ایران تصمیم بگیرد از میزبانی بازی ها منصرف شود.
البته رایزنی ها با هیات عربی که در اصفهان به سر می برند برای توافق بر سر استفاده از واژه خلیج به جای خلیج فارس ادامه دارد که بی شک این عنوان با واکنش تند مردم ایران روبرو خواهد شد.
همیشه مخالف ملی گرایی افراطی بوده ام و هستم . فکر میکردم که تیمسار امینی کار زشتی کرده که در سال ۱۳۵۳ به تیم ایران دستور داده که اگر تا سه ساعت دیگر نقشه نصب شده در محل برگزاری بازی ها ، که رویش نام خلیج عربی نوشته شده بوده ، را عوض نکردند ، به تهران برگردند .
اما تحمل اینکه ببینم کار تا این حد چپه شده ، دیگر برایم خیلی سنگین است. اینجا است که باید از قول حکیم ابوالقاسم فردوسی گفت :
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تـــاج کـــــــیانی کـــنـد آرزو تـفو بر تـــو ای چـــرخ گردون تفو

برفراز پل دور دست به غروب آفتاب خیره شده بودند. دستهای پسر بر روی شانه هایش با جنبش خفیفی که نشانه تنش دورن بود ، بازی میکرد. سرش را به شانه بلند او تکیه داد و گذاشت تا اشکهایش پیراهن او را نم بزند.
- "باز هم فکر کن "، به نیمرخ پسر که لجوجانه از دوختن نگاهش سر باز میزد ، خیره شد. آخرین تلالوی خورشید نیمرخ را به خون کشیده بود.
- فکر کردن کافیه ، اگر بخوام پای تو به این ماجرا باز نشه ، باید عمل کنم ، راه دیگه ای نیست.
- همیشه یک راه دیگه هست ، همیشه ... بیا با عموی من حرف بزن . اون قدرت نجات ما رو داره.
- همشون سر و ته یک کرباسن ، همشون .
- پس اقلاً بذار منهم باهات باشم .
- گفتم که ، صد بار گفتم ، من به خاطر تو اینکار رو میکنم ، اگر تو هم بیایی ، انگار من بیخود رفتم . بمون، بذار من تو خاطراتت زنده باشم .
فشار دست روی شانه اش زیاد شد و لرزشش نیز . وحشت همچون بادی پشت هر دو را به لرزه انداخت . به زحمت میتوانست جلوی هق هق اش را بگیرد. بدن تنومند پسر را به سمت خودش چرخاند ، خورشید اکنون نیمی از چهره اش را به آب رودخانه سپرده بود. در آغوشش گرفت ، تنگ در آغوشش فشرده شد .
- خاطرات ؟ مگر چند روز با هم بودیم ؟ مگر من چه خاطره ای از تو دارم که زنده نگهم بداره؟ نکن ، عجله نکن ، همیشه راه حل سومی هست.
خورشید ، کورسویی بیش نبود . و نور چراغهای آژیر ماشینهای پلیس در دو طرف پل بر نور غروب چیره شده بود.
- "نیست" پسر این را گفت ، از آغوش بیرون راندش و دستش را در جیب کاپشن برد. چکاچاک سلاحها در دو طرف پل به وضوح به گوش رسید.
خورشید دیگر رفته بود و آنچه بود ، واپسین نورهای فلق بود ، خاکستری و کمرنگ.
- "دوستت داشتم "
این را گفت و به سمت انتهای چپ پل دوید . دخترک در میانه پل اما بر زمین نشست و گوشهایش را گرفت تا صدای شلیکها را نشنود.


اگر امروز به گوگل سر زده باشید ، حتما با دیدن لوگوی عجیب غریب آن فهمیده اید که امروز ، روز تولد ساموئل مورس ، مخترع تلگراف است.
مورس ، پیشگام عصر ارتباطات بود ، طلایه دار قشون داده ها . داده هایی که بدون آنها من یکی و میلیاردها نفر مثل من ، به سختی قادر به ادامه حیات خواهیم بود.
مورس ، در عصر ویکتوریا میزیست ، عصری که مردان و زنان آمریکایی را جنون اختراع فرا گرفته بود و چشم اندازهایی که علم فیزیک بر روی اینان گشوده بود ، چنان مجذوبشان کرده بود که عارف و عامی در کار دست کاری طبیعت و ساخت وسایل عجیب و غریب بودند. اگر تاریخ صنایع و اختراعات نوشته پیر روسو را بخوانید ، پی به صحت عرض من خواهید برد.
در این دوران اختراعاتی به ثبت رسیده که هوش از سر میبرد ، از مرغ تخم گذار مکانیکی که دانه میخورد بگیر تا اتومبیل های بخار . دوران ، دوران بازیهای مکانیکی بود و کسی زیاد به فرزند تازه متولد شده فیزیک یعنی فیزیک الکتریسته توجه نمیکرد.
ساموئل مورس در اصل نقاش بود. نقاشی که بد نقاشی نمیکرد و در کارش بسیار موفق بود.
![]()
نمونه ای از آثار مورس
مورس بعد از پایان تحصیلاتش در رشته علوم اسب داری و فقه در دانشگاه یل Yale برای فروش تابلوهای نقاشی اش که ممر درآمدش بود ، به انگلستان سفر کرد و در آنجا دوستانی پیدا کرد که او را با مفاهیمی پیچیده تر از علم اسب داری آشنا کردند: الکترو مغناطیس .
الکترو مغناطیس ، روح و جسم ساموئل را تسخیر کرد. حرکت اجسام آهنی در کنار حوزه مغناطیسی یک سیم پیچ که در آن چیزی جاری نبود جز الکترونهای رقصانی که هنوز کسی از وجودشان خبر نداشت.
مورس شروع به آموزش خودش کرد. در دوره های فیزیک الکتریسته دانشگاه ها ثبت نام کرد ، به قول خلیل جوادی "با سیم میماش شب رو به صبح رسوند" و سرانجام به ایده نابی رسید ، ایده ای آنقدر ساده که امروز متعجب میمانید چطور به زودتر به ذهن کسی نرسید. و این خاصیت اختراع است که آنچه را در پیش چشمانت گسترده اند ، ببینی .
ایده مورس این بود که اگر یک کلید را در این سر سیم قطع و وصل کنی و در سر دیگر آن یک سیم پیچ و یک تکه فنر بگذاری ، با قطع و وصل جریان ، فنر به بالا و پایین خواهد رفت و صدا ایجاد میکند. "خوب که چی ؟" ، این جوابی بود که اعضاء کنگره در واشنگتن به درخواست کمک مورس دادند. مورس دستگاهش را ساخت ، به ثبت رساند و با پارتی بازی ، کارمندان ساختمان کنگره را راضی کرد که سیمی از یک اتاق به اتاق دیگر وصل کند و پیامی را مطابق سیستم کدینگ خودش ارسال کند. این دمونستراسیون کار خودش را کرد و کنگره ۳۰ هزار دلار برای احداث یک خط آزمایشی بین کنگره و بالتیمور ، اختصاص داد.
با ارسال نخستین پیام ، به مضمون " این است آنچه خداوند خلق فرموده" "What hath God wrought" تلگراف پا به عرصه تمدن بشر گذاشت و عصر ارتباطات الکتریکی آغاز شد. عصری که با اختراع فکس به تکامل رسید و جای خود را به ارتباط الکترونیک داد و به موزه ها رفت.
![]()
![]()
به قول آرنولد : I'm Back
یک راست برویم سر اصل مطلب : سونامی

سونامی ، یک تعریف علمی دارد: " مجموعه ای از امواج که بر اثر حرکت حجم عظیمی از آب (مانند اقیانوس) به وجود میاید." خوب این که گفتیم ، این یعنی چه ؟ برای تعریف بهتر و خودمانی تر سونامی به تصویر زیر نگاه کنید :

این آقا مشغول شبیه سازی یک سونامی مصنوعی است ! طفلک ماهی ها . سونامی علاوه بر پرش امثال ایشان در آب ، به چند علت دیگر هم بوجود میاد ، مثل زلزله ، آتشفشان و انفجارهایی که زیر آب اتفاق بیافتند.
وقتی زیر آب زلزله میشود ، انرژی وحشتناک زلزله از طریق لایه هایی از پو سته زمین که روی هم میلغزند ، به آب منتقل میشود و ناگهان ظرف چند ثانیه ، حجم عظیمی از آب به جنبش در میاید و به صورت امواجی که ارتفاع آنها گاهی به ۳۰۰ متر میرسد ، به اطراف پراکنده میشوند.
فکر کنید ، ۳۰۰ متر !!، دفعه بعد که از نزدیک برج میلاد رد شدید ، چشمانتان را ببندید و تصور کنید که در قایقی نشسته اید که ناگهان دیواری از آب به ارتفاع این برج (البته تا آن قنبلی بالایی) جلویتان ظاهر میشود. به عنوان آخرین منظره پیش از مرگ ، باشکوه به نظر میاید ، نه ؟
این امواج غول آسا به نزدیک ساحل که میرسند ، به علت برخورد با کف کم عمق دریا ، مقدار بسیار زیادی از انرژی خود را از دست میدهند و ارتفاع آنها به حدود بیست تا سی متر میرسد ، و سرانجام ته مانده امواج ، به ساحل برخورد میکنند.

برخورد امواج سونامی به ساحل ، به علت علاقه مفرط ما انسانها به ساخت و ساز در خطوط ساحلی و لمیدن بر روی ماسه های ساحل ، خسارات فراوانی به بار میاورد. کسانی که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر از ساحل فاصله دارند میتوانند با خیال راحت از حمام آفتابشان لذت ببرند ولی وای به حال آنهایی که هتلشان ، ساحل اختصاصی دارد.

عکس ماهواره ای ناسا از برخورد سونامی با ساحل
و اما از کجا بفهمیم که سونامی در راه است ؟
اول از همه اینکه اگر به سواحل کشور خودمان میروید ، خیالتان راحت باشد :
خزر یک دریاچه است و حجم آب آن برای ایجاد سونامی کافی نیست و خلیج فارس هم کم عمق تر از آن است که امواج سونامی بتوانند در آن دوام بیاورند.
ولی کسانی که تایلند و مالزی و هند را ترجیح میدهند بدانند که :
کنار ساحل دراز کشیده اید و زیر سایبان چتری ، سان شاین میل میکنید ، ناگهان میبینید که بچه ها جیغ میزنند و به دریا اشاره میکنند ، بله آب دریا به سرعت عجیبی در حال عقب نشینی است . منظره بسیار زیبایی است ، چند ماهی جا مانده ، اینجا و آنجا در حال تکان خوردن هستند ، قایقها به گل نشسته اند و مردم با تعجب وارد زمینهایی میشوند که تا چند لحظه قبل پوشیده از آب بود.
در این حال چه میکنید ؟ نه ! به هیچ وجه دنبال دیگران نروید ، سان شاین را پرت کنید و استعداد دویدن خودتان را به کمک بگیرید. شما کمتر از سی ثانیه وقت دارید که ۲۰۰ متر از ساحل دور شوید ، چون آب دریا به سوی زمینهایی که مالک آن است برخواهد گشت ، خیلی سریع و خیلی خشمگین .
سونامی فی النفسه پدیده عجیبی است . کسی مکانیزم واقعی ایجاد آن را نمیداند ولی به هرحال یک پدیده و یک آیه است که وجود دارد و باید در نظر گرفته شود. ولی متاسفانه وقتی به دنبال هتل خوبی در پوکت و پاتایا هستیم ، به تنها چیزی که فکر نمیکنیم ، سونامی است .
![]()
لوح یادبود قربانیان سونامی در هاوایی
من تا یکشنبه اجبارا تعطیل هستم
قرار ما یکشنیه آینده