تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

گرفتار

 این را به حساب معرفی فیلم همیشگی اینجا نگذارید. دیشب این فیلم به دستم رسید و چون اخیرا به شدت درگیری ذهنی با مسئله برده فروشی قرن ۲۱ داشتم ، خیلی به دلم نشست . چرا ؟

چون داستان فیلم ( که نوشته کارگردان محبوب من لوک بسون است) داستان پدری است که دخترش را گروههای قاچاق برده میدزدند و او ۹۶ ساعت فرصت دارد که از نیویورک به پاریس برود و دخترش را آزاد کند.

خوب ، فیلم هیچ مشخصه مهمی ندارد . نه کارگردانی درست و درمانی ، نه میزانسن و دوربین آنچنانی ، نه جلوه های ویژه خاصی ... ولی برای من خوب بود چونکه قهرمان داستان جنایتکاران و برده فروشان را دقیقا به شکلی که من دوست دارم تنبیه و نابود میکرد.

میدانم که نباید نفرت را در قلب پرورش داد ولی نمیتوانم این حس بد را نسبت به این آدمها در خودم از بین ببرم . نمیتوانم انزجارم از این کثافتهایی که دخترهای مردم را میدزدند ، گول میزنند ، فریب میدهند ، با آنها ازدواج صوری میکنند و سرانجام به عمق درد و بیچارگی و گرسنگی و بیماری رهسپار میکنند ، تبدیل به بخشش کنم .

دلم میخواهد تمام ۱۰۰۰۰۰ نفری که در این شغل پست مشغول به کار هستند را به فجیع ترین وضعی تنبیه کنم تا دیگر کسی جرات نکند دختران ما ، مادران نسل بعدی ما ، خواهران دینی و انسانی ما را طعمه و لقمه فرض کند. دلم میخواهد تمام صاحبان سایتهای کثیف را ، خانه های فح**شا را ، مراکز تلفنی را به همراه هرچه پلیس رشوه خوار و فاسد است ، ببرم به دریا بریزم تا زمین از شر این کثافات رها شود...

ولی چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است . پس حواله به دادار دو جهان میکنم و از دیدن تصورات خودم در قالب این فیلم ، تفریح میکنم .

جمله کلیدی فیلم را دوست دارم ، همان که روی پوستر فیلم هم نوشته و پدر (لیام نسون) خطاب به دزد دخترش میگوید:

"نمیدانم که هستی ، ولی اگر دخترم را به حال خودش نگذاری ، پیدایت میکنم و میکشمت"

ای کاش همه پدرهای دنیا توان چنین کاری را داشتند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:30  توسط اصلان   | 

چهار چیز غیر قابل برگشت است

سنگ ، بعد از اینکه پرتابش کردید ...............................

 

کلام ، بعد از اینکه بیانش کردید.....................................

 

فرصت ، بعد از اینکه رهایش کردید.................................

 

و

زمان ، بعد از اینکه حرامش کردید ...............................

مراقب این چهارتا باشید که یک عمر پشیمانی به دنبال دارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این تست را اگر یک ربع فرصت دارید ، انجام بدهید ، تست بسیار خوب و استانداردی برای آزمایش میزان سلامت حافظه کوتاه مدت شما است و توسط BBC منتشر شده

تست حافظه تصویری کوتاه مدت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:49  توسط اصلان   | 
 

گفتند " فلان کس بر روی آب می‌رود! گفت: «سهل است! وزغی و صعوه ای نیز رود گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: زغنی ومگسی نیز بپرد. گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری ‌رود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس از مشرق بمغرب ‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مردآن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد وبا خلق ستدوداد کند وبا خلق در آمیزد و یک نفس از خدای غافل نباشد.

اغلب ما این حکایت را خوانده ایم . اما آن مرد که بود که با خلق در آمیخته بود و یک نفس از یاد خدایش غافل نبود؟ که بود که دشمنش در وصف او میگفت :

«شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گذارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» 

و دوستش مینویسد:

«وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی، که زاییده طبع است، دانست. رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.» 

و استادش گفته بود:

«ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت زیرا که ولایت را خالی دیدیم و درویشان ضایع می‌ماندند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود.» 

من نمیدانم تصوف و عرفان امروز به چه حال درآمده ، چرا که قرن بیستم و بیست و یکم گویا قرون "سوراخ دعا گم کردن" هستند. قرونی که در آن "هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است / همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده / عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است" در چنین قرونی غل و غش مثل موریانه به جان هر چه باور و ایمان است افتاده و پیرو هر آئین که میشوی گویا مثل پینوکیو در انتها "خر"ت میکنند و سوارت میشوند.

ولی میدانم که تصوف بوسعید چه بود:

«آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.» 

و میدانم که عبادت بوسعید وار چگونه است :

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

نزدیکترین شخصیت به بوسعید ابوالخیر ، در فرهنگ غرب ، شاید سقراط باشد ، فیلسوفی که آثار چندانی تالیف نکرد ولی نمیتوان تمدن یونان را بدون او متصور شد . بوسعید هم هرگز کتابی ننوشت ، آنچه هست از اسرار التوحید و رساله حالات ، نوشته شاگردان اوست پس از مرگش ، ولی نمیتوانید و نمیتوانم عرفان ایرانی را بی رد و اثر او تصور کنم .

نخستین از ملامتیون بود که پیروانی دارد که یک حضرت حافظش از سر ما بسیار است. نخستین رباعی سرایی بود که مضامین الهی را در این قالب بیان کرد. نخستین مردی بود که در هنگامه ترک تازی خلیفه های دروغین ، منصور حلاج را شهید خواند. نخستین عارفان نبود ولی تمامی عرفای خلفش از سیره و اندیشه او بهره ها بردند.

امروز ، ابوسعید ما در هیاهوی قیل و قال دون خوان و دون خنارو و پائولو کوئیلو و عرفان هندی و چینی و ویتنامی گم شده . مروارید ما در مردابی از انحراف و هویت گم کردگی ، مدفون شده و اگر نبود درس فارسی عمومی  و تاریخ ادبیات ، هیچکدام شاید اسمش را هم نشینده بودیم .

جالب اینجاست که سروده ها و اشعار شیخ ، تنها جلوه ای از جوشش درونی او بوده و اثر جانبی اندیشه هایش . اگر امروز تنها در تاریخ ادبیات ردی از او جسته میشود ، شوخی غریب روزگار است چه او هرگز ادیب نبوده و نزیسته ، انوری نبوده و خواجوی کرمانی هم نبوده ، عارفی بوده است که در هنگام سماع ، لحنش آهنگین میشده است و کلامش موزون و این نظم را شاگردانش ثبت میکرده اند.

نمیدانم که هستید و از زندگی چه میدانید و چه میخواهید ، ولی اگر در درونتان چیزی هست که "مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح " میدرخشد و گاهی فریاد میزند "مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک" و گاهی وقتها احساس میکنید که زندگی باید چیزی باشد بیش از صبح برخواستن و شب خسبیدن و مال اندوختن و اطاله نسل ، اگر مومن هستید که ایستگاه دنیا تخته پرش است و موقت ، اگر خسته شده اید از اینهمه قیل و قال و دود و دم و بحران بیهوده ، فقط میتوانم خواهش کنم که آن مرغک درون را آخر هفته ای ، شبی ، سحری به میهمانی طبیعت ببرید و اسرار التوحید ابوسعید برایش بخوانید.

اعجاب و اعجاز این مرغک اکنون بینوا و گرسنه خوابیده در قفس تن را تضمین میکنم .

 

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ              گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست        صد بار اگر توبه شکستی بازآ

 

مهمان تو خواهم آمدن جانانا                  متواریک و ز حاسدان پنهانا

خالی کن این خانه، پس مهمان آ                با ما کس را به خانه در منشانا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:44  توسط اصلان   | 

۱- زندگیش خوبه ، هیچ مشکلی نداره ، کار خوب ، خونه ، ماشین ... خلاصه تمام بهانه های کوچک خوشبختی رو خداوند به او بخشیده. از همه مهم تر همسر مهربان و فداکاری که کمتر کسی در این دوره و زمانه گیرش میاد.

میگم مشکلت چیه ؟ میگه هیچی ! میگم پس دیگه این کار برای چیه ؟ این خانمی که باهاش صحبت میکنی کیه ؟ یه نگاه به گوشی موبایل دومش (که همسرش ازش بی خبره) میاندازه و میگه "عشقمه" میگم بابا تو که عشق رو به گند کشیدی میگه "تو نمیفهمی ، همه چیز تو مادیات نیست" میگم تو اصلا معنی این حرفو میفهمی ؟ ببینم یک لحظه خودت رو جای همسرت گذاشتی ؟ اونکه همه امیدش به تو است ؟ اونکه با هزار امید و آرزو به خونه تو اومده ؟ اونکه اگه بفهمه قلبش تا ابد میشکنه ؟ میگه "برو پی کارت بابا"

و من رفتم پی کارم !

۲- یه آدرس برام ایمیل کرده ، میگه زودباش کمک کن . میرم میخونم میبینم از طرف یک دختر خانم نوشته شده که قربانی جنون یک احمق از خدا بی خبر شده و مجروح اسید پاشی . حالا برای معالجه شماره حساب تو اسپانیا داده که برای معالجه میخوام برم اونجا .

میبینم قلبم سنگینه . دستم به کمک نمیره . متنفرم از این فرهنگ اسید پاش . میخوام تمام این مجانین از خدا بیخبر کثیف رو بکشم و علاج قربانیان رو از خدا بخوام . ولی دستم نمیره ، یک جای کار بو میده . شماره حساب شخصی تو اسپانیا . یک وبلاگ تک پستی با یک مشت عکس و دیگر هیچ .

میگم تو میشناسی ؟ میگه نه اتفاقی برخوردم . میگم مطمئنی ؟ میگه نه فردا نیای یقه امو بگیری ها

و من درمانده ام . اگر راست باشه و من کمک نکنم ، فردا چه جوابی دارم که عرض کنم ؟ و اگر کلاهبرداری باشه ؟ جواب اونهایی که واقعا حقشون بوده رو چی بدم ؟

خدایا چرا نمیتونم دانه های دل مخلوقاتت رو ببینم ؟ تو کمک کن مرا .

۳- میگه " یادته چه دوران خوبی بود سربازی" میگم "آره یادمه ، و چقدر خوشحالم که امروز تو رو اینجا تو این مغازه پیدا کردم... من دیگه برم ، مشتری داری" میگه "کجا بابا بعد بیست سال پیدات کردم مگه میذارم بری" مشتری یک خانم ۷۰ ساله است. البته میدونم خانمها ۷۰ ساله نمیشن ولی فکر کنم شناسنامه این مشتری اشتباه شده بود. چک و چانه ها تمام شد ، موقع پول دادن رسید :

- شما همون ۵۰۰۰۰ تومن رو بدین خانم . / گرونه ، ولی باشه ، نوه ام همین رو پسندیده. / - ایشالا مبارکش باشه.

دیدم خانم مشتری یک بسته اسکناس از کیفش بیرون آورد ، شمرد ، یکی یکی میشمرد ۵۰۰۰ تومنی ها رو .... ده ، یازده ، دوازده .... چشمهای من گشاد شد . عجب ! ... پونزده شونزده .... نخیر همینطور داشت میرفت و دوست عزیز گمشده من میخندید... نوزده ... بیست ... میشناختمش ، تمام دو سال رو تو سربازی از دستش خندیده بودم ، شوخترین آدم دنیا بود ، و چه بامعرفت بود شبهایی که به جای منٍ مریض پاس میداد تا خود صبح و روزهایی که صدام میزد و با یک نخ سیگار مچاله شده و دستمالی شده من رو از خماری بیرون میاورد و یا اون شبی که سه تا دختر تو بلوار تختی (که اون زمان ما سربازها هم جرات نداشتیم شب درش قدم بزنیم ) کنار خیابون ظلمات از ترس میلرزیدن و وقتی حاضر نشدن (به حق ) که سوار ماشین ما بشن ، همین آدم پیاده شد و گفت شما جلو برین من پشت سرتون میام ، و تا دم در خانه بدرقه شان کرد و یازده شب رسید پادگان و اضافه خدمت خورد... الان هم حتما یک مسخره بازی اساسی سر این مشتری گیج در میآورد.... بیست و سه ... بیست و چهار ، بسه دیگه ؟

- بله ، کافیه حاج خانم ، مبارکه ، به سلامت  ... و اسکناسها را سریع گذاشت داخل کشوی دخل

خانم مسن رفت و من هنوز منتظر بودم که بدود و صدایش کند و بخندیم که دیدم گفت " خوب ، اینم روزی ما " / "روزی؟ این خانم صد و بیست تومن پول داد ! اشتباه کرد ، نفهمیدی ؟ " گفت "خوب میخواست اشتباه نکنه " گفتم "چی داری میگی ؟ چشمهاش نمیدید ، با دو هزار تومنی عوضی گرفت"/ گفت خوب میخواست ببینه چشاش منکه مسئول چشای اون نیستم / گفتم مسئول وجدان خودت چی ؟ تو که قهرمان وجدان بودی / گفت بودم ، دیگه نیستم / میگم آخه چرا ؟ / میگه چراش مفصله ، نه تو وقت شنیدن داری نه من حوصله گفتن / گفتم میفهمه برمیگرده / گفت دیوار حاشا بلنده ...

اون خانم رو سه تا خیابون پایینتر پیدا کردم . اسکناسهایی که از ATM گرفته بودم رو بردم جلو و گفتم دوستم فهمید که شما اشتباه کردین ، پولهاتون رو پس داد ، تو رو خدا حواستون رو جمع کنین..."

بالاخره هرچی باشه ، دستمزد اون شب همراهی اون دخترها و اضافه خدمت و بازداشتش رو از دنیا  طلبکار بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:9  توسط اصلان   | 

 

سال نو میلادی مبارک

 

ز من بشنو غنیمت دان جوانی      دوباره نیست کس را زندگی

دگر بر عاشقان خویش خواری        مکن گر طاقت خواری نداری

بدین دلسوخته آتش چه ریزی    رها کن بعد از این تندی و تیزی

کز این آتش بجز دودی نبینی      پشیمان گردی و سردی نبینی

بهاری زحمت خاری نیرزد                     همه دنیا به آزاری نیرزد

کسی با مهربانان کین نورزد        خصومت کس بدین آئین نورزد

شعر از : عبید زاکانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:40  توسط اصلان   | 

بازیگران سریال گمشده

 شارلوت لوئیس

LOST


: Previously on LOST

 دکتر جک شپاردکیت آستن جان لاک

جولیت بورک بوون کارلایل آنا لوسیا کورتز

مایکل داوسون تام سایر نیکی فرناندز

دزموند هیوم سعید جراح جین سو کوان

سان ها کوان


و اما ادامه ماجرا :  

شارلوت استیپل لوییس       Charlotte Staples Lewis

دانشمندی که دست جیمز باند رو از پشت بسته در چتر بازی

ژئو فیزیکدانی که بیشتر به درد مانکنی میخورد تا دانشگاه یئل

زنی که بسیار مردانه به اسارت درآمد و نامردانه مبادله شد.

زمین شناس مرموز که با باد هلیکوپتر آمد و با بیداد زمانه رفت.

هنرپیشه نقش :

                  ربکا مدر                 Rebecca Mader

متولد ۱۹۷۹(۱۳۵۷)

کمبریج ، انگلستان

تحصیلات : ----

زندگی گاهی وقتها بازیهای عجیبی داره . مثلاً همین ربکا خانم تا ۲۴ سالگی یک آدم معمولی بود وسط خیل کثیر آدمهایی که از راه زیبایی خدا داد نون میخورن . چند تا سریالی بازی کرده بود و به عنوان "مدل مو" برای چند تا شرکت و کمپانی متوسط و بزرگ مثل لورآل و کلگیت و Wella hair کلیپ تبلیغاتی بازی کرده بود.

تا اینکه اون سر دنیا یک بازیگر به اسم کریستن بل  Kristen bell که یک حرفه ای سریال های آمریکایی بود به علت بعد مسافت ، از بازی در سریال لاست انصراف میده. حالا ربکا در لندن نشسته ، موهای قرمزشو شونه میکنه و به پاهای کشیده اش خیره شده و خبر انصراف کریستن رو در تلویزیون میشنوه. آدمی با موهای بلوند ، قد متوسط و لهجه غلیظ نیویورکی .

 خوب ، هیچ حسی نسبت به خبر نداره ، درست مثل اینکه به من و شما خبر بدن که یک وصیت نامه جدید از آقای هیلتون کشف شده ! خوب چند درصد احتمال میدید که شما جانشین پاریس هیلتون بشید؟

کریستن بل

القصه ، سه چهار روز که گذشت نماینده کاریابی اش باهاش تماس میگیره و میپرسه که حاضره نقش کریستن رو قبول کنه ؟ یعنی چی ؟ یعنی که تهیه کنندگان لاست ، بیننده یکی از سریالهایی که اون چند قسمت توش بازی کرده بودند و حالا که جای خالی تو سریالشون پیدا شده ، دلشون خواسته که هنرپیشه زیبای مورد علاقه شون رو به کار دعوت کنند!

آخه این نقش که مناسب ربکا نیست. نماینده میگه که نویسنده های سریال، در صورتی که قرارداد بسته بشه ، موظف شدند  که نقش شارلوت رو برای یک انگلیسی موسرخ بازنویسی کنند. خوب دیگه ، چی از این بهتر . حالا نقش چند قسمتی هست ؟ چی !؟! دائمی ؟!

و اینطور بود که ربکا مدر شد شارلوت لوئیس و راهی هونولولو شد تا به تیم لاست بپیونده. در همین حیص و بیص شوهرش جوزف آرونگینو Joseph Arongino هم به تاریخ پیوست و از ربکا طلاق گرفت.

جوزف آرونگینو (همسر سابق)

کسی چه میدونه ، شاید این هم مقدمه یک شروع تازه برای ربکا باشه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:35  توسط اصلان   | 

بازی شادی تماشا

صحنه اول : سه مرد ، سه تفنگ ، یک سنگ ... حتماً صحنه معروف پایانی فیلم خوب بد زشت یادتان هست . چه کسی برنده خواهد بود ؟ چه کسی به کدامیک شلیک خواهد کرد؟ پیغام نوشته شده روی سنگ به دست چه کسی خواهد افتاد؟ ...

صحنه دوم : کنفرانس اجلاس سران هفت کشور صنعتی ... آمریکا و متحدانش میخواهند موضوع استقرار موشکها در لهستان را از دستور جلسه حذف کنند . روسها از سوی دیگر مصر به مذاکره بر سر این مسئله و طرح شکایت هستند . فرانسوی ها طبق معمول دودوزه بازی میکنند و موضعشان از پیش معین نیست . چه کسی پیروز میدان خواهد بود؟ آیا آمریکا مجبور به جمع آوری موشکها میشود؟ آیا روسها تسلیم میشوند و مذاکرات را بدون طرح شکایت قبول میکنند؟ فرانسه در راه چه کسی سنگ خواهد انداخت ؟ ...

صحنه سوم: مراسم جشن پایان سال دانشکده. منصور و ۴ دوست عزب اوقلی اش بر سر یک میز و میترای زیبا  و ۴ دوست درب و داغانش بر سر میز بغلی ، مامور حراست ، ناراضی از نحوه برگزاری جشن در بالای سالن در حال نظاره .

 منصور سالها است که میخواهد دل میترا را به دست آورد و امشب به عنوان آخرین فرصت قصد دارد حداقل شماره تلفن او را به دست بیاورد.

منصور به وفاداری و فداکاری دوستان خودش مطمئن است ولی در عین حال میداند که دل سعید هم در پی میترا است و ممکن است همکاری او به رقابت تبدیل شود. در ضمن منصور فهمیده است که میترا در جمع دوستانش بسیار مغرور و سرکش عمل میکند و به هیچ عنوان روی خوش به پسری نشان نخواهد داد. میترا کلاً به غرور فراوان متهم بوده و هست و همه میدانند که تا چه حد حسود است . البته تمام این گناهان به برکت زیبایی فوق العاده او قابل بخشش محسوب میشد.

ضمناً تا زمانی که گواهینامه های فارغ التحصیلی صادر نشده ، قدرت بی چون و چرای مامور حراست را نمیشود نادیده گرفت. و مسلم این است که با وجود مینو در جمع دوستان میترا ، دختری که چهار سال است آقای مامور بی فایده از او خواستگاری میکند ، کنده شدن نگاه ایشان از میز میترا و دوستان امر محال خواهد بود.

آیا منصور خواهد توانست شماره تلفن در دست ، مراسم را ترک کند ؟ و یا دستبند در دست ، راهی کمیته انضباطی خواهد شد؟

تئوری بازی

تمام صحنه های بالا ، مثالهای خوبی هستند از اینکه چطور میشود تمام رخدادهای اطراف را ، چه بزرگ و چه کوچک در قالب یک بازی کودکانه مدل سازی کرد . از مذاکرات سران بزرگترین دولتهای جهان گرفته تا تقاضای یک شماره تلفن ناقابل! همه و همه را میشود یک بازی دید.

اما چه فایده ای در این کار هست ؟ در این بازی دیدن همه رخدادها ؟ برای جواب به این سئوال اول از همه باید بازی را معنی کرد. بازی چیست؟

بازی فعالیتی است هدفمند که توسط یک فرد یا گروه در درون یک اجتماع انجام میشود تا در تقابل با رفتارهای دیگر زیر مجموعه های اجتماع که با او هدف مشترک دارند ، با کیفیت بهتر به هدف برسد.

اوووووووووو ، کی بره اینهمه راه رو. ولی صبر کنید ، بازی است دیگر ، آن قدرها هم پیچیده نیست. به زبان ساده تر بازی یعنی اینکه شما به هدفت برسی ، پس اول از همه هدف به بازی شکل میدهد. دوم اینکه بازی هیچوقت یک نفره نیست ، در جمع و اجتماع معنی میشود. سوم اینکه وقتی جمع آدمها هست و منفعتی ، همیشه رقیبی هم وجود خواهد داشت که همان هدف و منفعت را میخواهد. حالا بازیکن بدو ، رقیب بدو .

خوب یک بار دیگر تعریف بالا را بخوانیم ، پس بازی شامل این رکن ها است:

رکن یک ) هدف

رکن دو ) فعالیت هدفمند (استراتژیک)

رکن سه ) جامعه

رکن چهار) رقیب 

خوب حالا اگر وسیله ای به شما بدهند که بتوانید برای هر رفتار حریف ، جوابی عالی در آستین داشته باشید که در نهایت شما را به حداکثر منفعت برساند ، قبول نمیکنید؟

فرض کنید آقای اوباما این وسیله را در اجلاس سرانی که در صحنه دوم مجسم کردیم ، به همراه آورده باشد. حالا او میداند که اگر فرانسه با آمریکا لاس بزند ، چه حرکتی انجام دهد که روسیه کاملا منزوی شود و در عین حال میداند که اگر فرانسه از در دوستی با روسها دربیاید ، چگونه مذاکره کند تا روسیه ترجیح بدهد از موشکها موقتاً صرفنظر کند و ... خلاصه رقیب هر حرکتی انجام بدهد ، اوباما قادر خواهد بود پیش بینی کند که حداکثر سود در چه پاسخی خوابیده!!

خبر اول اینکه آقای اوباما این وسیله را در اختیار دارد !!

خبر دوم اینکه اسم این وسیله هست تئوری بازی !

دنیا در حقیقت چند چیز را مدیون دانشمند بزرگ قرن بیستم "جان فون نویمان" است . چیزهای خوبی مثل همین کامپیوتری که الان جلوی من و شما است و ما را به هم مرتبط کرده یا نیروگاههای هسته ای و چیزهای بدی مثل بمب اتم و بمب هیدروژنی . تئوری بازی ها هم یکی از این دستاوردها است که نمیدانم در گروه بدها است یا خوبها.

به هر حال فون نویمان در سال ۱۹۴۴ که آخرین سال جنگ دوم جهانی بود ، کتابی نوشت به نام  Theory of Games and Economic Behavior که در باره مدل سازی رخدادهای بازرگانی به کمک مدل سازی آنها در قالب یک بازی بود.

این نظریه کلی سروصدای آکادمیک به پا کرد ولی هنوز در چهارچوب دانشگاهها باقی ماند. در سالهای پایانی دهه ۵۰ میلادی ، جان نش (فیلم یک ذهن زیبا با بازی راسل کرو را ببینید ) تئوری بازی را به سطوحی توسعه داد که پیش از آن قابل تصور نبود. او با وضع نظریه ای که بعدها به نام خود او تئوری موازنات نش مشهور شد ، باعث جلب توجه بسیاری از بازرگانان ، ارتشی ها و سیاستمداران به کاربردهای وسیع این نظریه شد.

تئوری بازی به طور خلاصه روشهای کاربردی ریاضی برای تحلیل رفتارهای افراد یک اجتماع با رفتارهای روانشناختی معین و فعالیتهای هدفمند (استراتژیک) در قالب گروههای رقیب است.

به بیان ساده تر ، تئوری بازی به شما میگوید که در مقابل اعمال حریفان چه واکنشی نشان دهید تا بیشترین سود را کسب کنید. معرکه است ، نه ؟

بگذارید یک مثال خیلی ساده بزنم . فرض کنید دو بازیکن داریم :

بازیکن یک دو انتخاب دارد : فعالیت  f و فعالیت  u

بازیکن دو هم دو انتخاب دارد : فعالیت A و فعالیت R

هدف این بازیکن ها کسب بیشترین امتیاز است. فرض کنید جدول امتیازها اینطوری باشد:

خوب حالا اگر بازیکن یک ، مثلا ، فعالیت f را انجام دهد و بازیکن 2 ، فعالیت R را ، هیچ به هیچ

اگر یک ، حرکت U را انجام دهد و دو ، فعالیت A  را ، نتیجه به طرز غریبی به نفع بازیکن یک تمام میشود: 8 به 2 .

 بازیکن یک ، اگر تئوری بازی را بلد باشد میداند که بازیکن دو به احتمال قریب به یقین فعالیت A را انجام خواهد داد ، چون در R برایش امیدی به کسب امتیاز نیست. نگاه کنید : R در هر صورتی برای بازیکن دوم امتیاز صفر میاورد. کسی هم که برای امتیاز صفر بازی نمیکند ، پس شماره دو قطعاٌ فعالیت A را انتخاب میکند مگر اینکه خل شده باشد.

پس ، تکلیف بازیکن یک از همان اول مشخص است او باید استراتژی U را انتخاب کند و بس ! و با امتیاز 8 به 2 به خانه برود و کیف کند.

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی !

امٌا و امٌای مهم :

برای استفاده از تئوری بازی ، به چند پیش زمینه نیاز داریم:

اول) شناخت درست هدف

دوم ) شناخت دقیق رقبا ، جامعه و اولویت های آنها

سوم ) شناخت دقیق فعالیتهای ممکن

چهارم ) تشخیص بهترین راه.

 اجازه بدهید به مثال منصور و رفقا برگردم و مطابق تئوری بازی ، رخداد تور زدن میترا را بدون استفاده از ماتریس و ریاضیات تحلیل کنم :

اول ) هدف : برقراری ارتباط دوستانه با میترا در کوتاهترین زمان ممکن و با امنیت کامل

این خیلی مهم است چون اگر هدف را اشتباه تشخیص دهد ، به نتایج بدی خواهد رسید . مثلا اگر هدف را گرفتن شماره تلفن از میترا خانم قرار دهد ، ممکن است کتک خورده و در راه کمیته انضباطی  ، شماره را در دستش مچاله کند !

دوم ) شناخت دقیق رقبا ، جامعه و اولویت های آنها :

منصور باید چند فرض را به دقت در نظر بگیرد:

ا- مامور حراست و اولویتهایش

2- سعید به عنوان یک دوست و یک رقیب بالقوه

3- فداکاری دوستانش

4- حسادت ذاتی میترا خانم

 سوم ) تشخیص دقیق فعالیتهای استراتژیک ممکن:

در اینجا منصور باید به سرعت تمام کارهایی را که میتواند انجام دهد ، رقبایش میتوانند انجام دهند و جامعه میتواند بروز دهد را بررسی کند و با فراست تمام رفتارهای خطرناک و غیر معطوف به هدف را حذف کند.

مثلاٌ: چشمک زدن به میترا از سر میز خودش -> دل به هم خوردگی میترا  یا خنده دوستان میترا یا خنده رفقای خودش و ناراحتی منصور یا دیده شدن توسط مامور حراست -> بیخیال

یا : رفتن به سر میز میترا و درخواست شماره تلفن -> دل به هم خوردگی میترا و خنده همه میزها و دیده شدن توسط مامور حراست و حسادت سعید -> بیخیال

....

....

چهارم ) تشخیص بهترین راه :

از فهرست بالا ، مغز تئوری دان منصور بیشترین امتیاز را به راه زیر خواهد داد :

با استفاده از فداکاری سعید ، از او میخواهد که به سر میز میترا رفته و به بهانه واهی ، مینو خانم را به بیرون سالن ببرد ، مثلا یک تلفن اضطراری یا یک کار اداری فوری . به این ترتیب سعید پیش از آنکه حسادتش گل کند و به یک رقیب تبدیل شود ، از گردونه حذف میشود. ضمناً مامور حراست هم بدون شک به دنبال سر در آوردن از کار مینو خانم ، سالن را ترک خواهد کرد و امنیت برقرار میشود.

پس از آن با استفاده از فداکاری دوستانش از سه دوست دیگرش میخواهد که به سرعت به سر میز میترا بروند و دوستان او را به صحبت بگیرند. به این ترتیب ، میترا در وضعیتی قرار میگیرد که دوستانش علیرغم زشت تر بودن به سرعت ، همدم و هم صحبت پیدا کرده اند و او تنها مانده !! لذا حسادتش به شدت گل میکند و آمادگی خواهد داشت که به اولین درخواست همصحبتی پاسخ مثبت بدهد !

به این ترتیب ، دور از چشم مامور حراست ، منصور شماره تلفن در جیب به خانه میرود !

این است تئوری بازی !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:11  توسط اصلان   | 
I dont wanna talk
About the things weve gone through
Though its hurting me
Now its history
Ive played all my cards
And thats what youve done too
Nothing more to say
No more ace to play

The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
Thats her destiny

I was in your arms
Thinking I belonged there
I figured it made sense
Building me a fence
Building me a home
Thinking Id be strong there
But I was a fool
Playing by the rules


The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear
The winner takes it all
The loser has to fall
Its simple and its plain
Why should I complain.

But tell me does she kiss
Like I used to kiss you
Does it feel the same
When she calls your name
Somewhere deep inside
You must know I miss you
But what can I say
Rules must be obeyed

The judges will decide
The likes of me abide
Spectators of the show
Always staying low
The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all


I dont wanna talk
If it makes you feel sad
And I understand
Youve come to shake my hand
I apologize
If it makes you feel bad
Seeing me so tense
No self-confidence
But you see
The winner takes it all
 
تقدیم به تو که این آهنگ شده ورد زبانت این روزها
ولی چرا؟
نمیدانم !!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:26  توسط اصلان