تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...
چه بر سر بلاگ رولینگ آمده؟ کسی میدونه ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:47  توسط اصلان   | 
این مسمط زیبای منوچهری تقدیم به همه شما عزیزان خزان زده

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست                           باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست                           گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند                    پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند                 با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید سپس آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست              کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست          گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست           پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست          زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفه‌ی سیمین ترازو                هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ                 وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته       چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته               نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته

وآویخته او را به دگر پای نگونسار

 

....

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید                نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید             تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ نماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟               رخسار شما پردگیان را بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟             وین پرده‌ی ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم                           از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم                             درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»                       وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونه‌ی دینار گرفته                        زهدانکتان بچه‌ی بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته

آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم                 اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم                     چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم

زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان                تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان               ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان             برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان                 پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان            جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان        وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

 

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان             پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان                 صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم                 اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم              کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید                        نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید                           والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید

من نیز از این پس ننمایمتان آزار

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:28  توسط اصلان   | 
ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

                                  رحمی به من سوخته بی سروپا کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:15  توسط اصلان  

 

اگر از طرفداران سریال لاست  Lost هستید. حتما دلتون میخواد بدونید کدام شخصیت این سریال به شما نزدیکتره. اگه حدس من درسته این پرسشنامه  رو پر کنید.

مسئولیتش با من نیست . اگه آقایون تبدیل شدند به کیت و شانون و کلیر و خانومها معلوم شد که سایر و جک و جان لاک و هورلی و چارلی هستن، به من ربطی نداره . قضیه مربوط میشه به دقت پرسشنامه و انیما و آنیموس !؟!

اگه میخواید بیشتر راجع به سریال بدونید این سایت خیلی عالیه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:0  توسط اصلان   | 
دیروز

دارایی ها: دکتر حسابی ، دکتر هشترودی ، دکتر قریب  و ...

واردات: ۱۵۰۰۰ مهندس نظامی ، ۴۰۰۰ پزشک ، ۲۰۰۰ تکنسین نفت و ...

صادرات : ۳۵۰۰۰ دانشجو به خرج دولت ، استاد جمال زاده و ...

 

امروز

  دارایی ها : دکتر احمدی نژاد ، دکتر کردان ، دکتر داداشی  و ...

  واردات : ۲۰۰۰،۰۰۰ کارگر افغانی بیسواد

  صادرات : ۳،۰۰۰،۰۰۰ فارغ التحصیل ، سرمایه دار ، متفکر و ... همگی جوان

                                          بعلاوه

   امیر نادری ،سوسن تسلیمی ، محسن مخلباف ، رضا ناجی ، میترا حجار شبنم طلوعی ، گلشیفته فراهانی و ...

                                         

فردا

چو فردا شود ، فکر فردا کنیم ...

                                   

             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:26  توسط اصلان   | 
حالا که بازار اعلام روزهای ملی و جهانی داغ و داغتر میشه ، طوری که دیگه تقویم ها بی خیال نوشتن مناسبتهایی مثل روز جهانی دیابت شیرین ، روز ملی مردان باردار ، روز ملی کارگران سیم کشی ساختمان ، روز جهانی مبارزه با خمیازه و .... شدن من هم میخوام امروز رو

 

روز جهانی خل ها 

 

 

اعلام کنم . شعار این روز از اونجایی که جهانی است به زبان انگلیسی این خواهد بود:

 

Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile.

و نماد اون هم این عکس انتخاب میشود.

 

 

 آزمودم عقل دور اندیش را

                               بعد از این دیوانه سازم خویش را ، آقای دکتر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 18:52  توسط اصلان   | 
دوست دارم یک بازی به راه بیاندازم .

اسم بازی هست دلم میخواهد و رسم آن اینکه بنویسیم دلمان میخواهد فیلمی ببینیم که در آن ...

صحنه یک : ساحل جزیره ، خارجی ، روز

۱- فرمانده از قایق پیاده میشود ، در حالی که تا مچ پا در آب فرو رفته به جزیره ، جنگل و تپه ها خیره میشود ، لختی درنگ میکند، تفنگش را به هوا بلند میکند و رو به ملوانان درون قایق فریاد شادی سر میدهد ، ملوانان با او همراهی میکنند. سه ملوان از شدت شادی از خود بیخود شده از قایق بیرون میپرند و به سوی ماسه های ساحل میدوند .

۲- کودک کوچک سفید پوستی از درون جنگل بیرون میدود به سوی ملوانان میرود. ملوانان کنجکاو و محتاط با سلاح آماده می ایستند و به کودک خیره میشوند . کودک نزدیکتر می آید ، در ناحیه گلو زخمی دارد که به شدت خونریزی میکند . نزدیکتر میشود. ملوانان سلاحها را از حالت نشانه روی رها میکنند ، یکی از آنها زانو میزند و کودک را در آغوش میگیرد . کودک در آغوش مرد به زبانی بیگانه زمزمه میکند و با آخرین رمقها با سر به سوی جنگل اشاره میکند. ملوانان کودک را به آغوش میگیرند و به سوی فرمانده و سایر ملوانان بازمیگردند.

۳- ملوانان به دور کودک حلقه زده اند که ناگهان صدایی از جنگل به گوش میرسد ، صدای فریاد و همهمه ، تمام ملوانان قایق (ده نفر) به فریاد فرمانده از قایق پیاده شده در روی ماسه های ساحل به ستون یک تفنگها را به سوی صدا قراول میروند . بیست مرد و زن سیاه پوست هر یک سلاح سردی اعم از چوب دست و داس و خنجر به دست از دل جنگل بیرون میزنند و هلهله کنان به سمت قایق و ملوانان میدوند ، فرمانده فرمان آتش میدهد ، نیمی از سیاهان فرو میغلتند ، و دیگران در جا میخکوب میشوند ، پس از چند ثانیه سکون و سکوت کامل ، سیاه مرد بلند قدی چند قدم به سوی قایق پیش می آید و در حالی که دستها و خنجرش را به شدت تکان میدهد شروع به فریاد کشیدن به زبان بیگانه ای میکند.

۴- کودک مجروح ، بی رمق ، سعی میکند خود را از آغوش ملوان بیرون بیاندازد و در حالیکه لغتی را به تکرار فریاد میزند از هوش میرود . فرمانده تپانچه اش را بیرون میکشد و با چهره خشمگین به سوی مرد سیاه شلیک میکند ، مرد سیاه فرو میافتد و سیاهان بازمانده به سوی جنگل هزیمت میکنند که آتش ملوانان غافلگیرشان میکند. کسی از آنها زنده نمیماند.

۵- فریادی از جنگل شنیده میشود "شلیک نکنید" گروهی سفید پوست مسلح از جنگل خارج میشوند ، آخرین آنها سلاحش را بر سر یک زن دست بسته سفید پوست میفشارد . گروه به سمت ملوانان سر در گم و فرمانده  پیش میایند . سردسته گروه میگوید.

"خیلی ممنون که زحمت محافظین این شازده خانم رو کشیدین ، اینا خیلی وقت بود که تو جنگلا منتظر شوما بودن که نجاتشون بدین، حالا اگه میخواین شازده خانومتون زنده بمونن ، بچه رو پس بدین و برین همونجا که ازش اومدین به فرمانده تون بگین شاهزاده بیرانکو و بچه اش رو آدمخورا ندزدین ، با یه عده آقایون متمدن طرفن که میخوان شازده خانم رو با بیست میلیون معامله کنن. رسید هم میدن..."

قهقهه شادمانه دزدان

تصویر روی چهره مبهوت فرمانده فید اوت میشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:36  توسط اصلان   | 

I'm Back

برگشتم ...

رفته بودم که بزایم ... و زائیدم

                                       ولی نوزاد

دختر نبود ، پسر هم نه

                                      غورباقه کوچکی بود

مرده

نمیدانم ارزشش را داشت یا نه

ولی شاید ، تنها شاید

سرنوشت من این بوده که غورباقه های کوچک در درون من

مرگ را جستجو کنند

شاید هم

این من هستم که بچه غورباقه های اطرافم را میبلعم

به امید آنکه از آنها شاهزاده های زیبایی به دنیا هدیه دهم

با یک بوسه  

به هر حال ، برگشتم و میمانم

                                 تا موسم زایمانی دیگر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:23  توسط اصلان   |