تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

تهرون؟ تهرون كه ميگن شهر قشنگيه ، فقط مردومونش بدن!!!

از زماني كه طفلي گلنار اين جمله تاريخي رو به جعفر گفت ، خيلي چيزا عوض شده ... ولي به قول هرودوت ، مردم ، هرگز عوض نخواهند شد.

الان ساعت ۳۰/۱۲ يك ظهر نيمه داغه و من در مركز اطلاع رساني ايرنا نشسته ام و دلم گرفته . جلسه رو به نامردي كنسل كردن و حالا تا زمان پرواز برگشت (۴ عصر ) ، بايد يكي دو كيلو سماق بمكم.

تهران هم امروز تصميم گرفته كه ميزبان خوبي نباشه ... سينما آزادي ؟ شايد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط اصلان   | 

پوستر فیلم

فیلم این هفته  : بهشت همین حالا ، Paradise Now

  هانی ابو اسد    نویسنده و کارگردان: هانی ابو اسد Hani abou asad 

برنده جوایز  :

بهترین فیلم خارجی شصت و سومین دوره گلدن گلاب

کاندیدای بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان اسکار ۲۰۰۶

بهترین فیلم جشنواره ۲۰۰۵ برلین

بهترین فیلمنامه اسکار اروپایی

بهترین کارگردانی و بهترین تدوین از جشنواره فیلم ۲۰۰۵ هلند

بعلاوه ۱۴ جایزه بین المللی دیگر

بازیگران :  

  کائیس ناشف Kais Nashef

  علی سلیمان Ali Suliman 

 لوبنا ازابل Lubna Azabal

محصول  ۲۰۰۵ - فلسطین

ژانر : روانشناسی - اجتماعی

خلاصه داستان : سعید و خالد ، دو جوان فلسطینی که از کودکی با هم دوست بوده اند ، با خبر میشوند که فردا باید به یک ماموریت انتحاری در تل آویو  عازم شوند.

فیلم ، داستان آخرین سه روز زندگی این دو است.

چند نکته :

"سیاست مداران میخواهند همه چیز را سیاه و سفید ببینند ، بد مطلق و خوب مطلق ، من به عنوان یک هنرمند وظیفه دارم آدمها را همانگونه که هستند ببینم ، انسان " این سخن از هانی ابوسعید نویسنده و کارگردان فیلم در رابطه با اولین فیلم اسکاری فلسطین است.

هانی ابوسعید ، ۵ سال بر روی طرح فیلمنامه کار کرده . داستان در ابتدا در مورد مردی بوده که به دنبال دوست قدیمی خود میگردد و درمیابد که دوستش به یک ماموریت انتحاری اعزام شده و پس از تغییرات زیاد به طرح فعلی رسیده.

فیلمبرداری در لوکیشن واقعی (فلسطین - اسرائیل) مشکلات زیادی برای تیم فیلمبرداری ایجاد کرد. به عنوان مثال هنگام فیلمبرداری در مرز ، یک مین در ۳۰۰ متری صحنه منفجر شد. روز دیگری هم یک هلیکوپتر اسرائیلی به یک خودروی گروه حمله کرد که منجر به استعفای ۶ نفر از اعضاء گروه شد.

مسئول لوکیشن فیلم توسط یک گروه فلسطینی گروگان گرفته شد و پس از چند ماه با وساطت یاسر عرفات ، آزاد شد.

هانی ابوسعید ، کارگردان فیلم در یک مصاحبه گفته " اگر زمان را به عقب برگردانیم ، مطمئن باشید که چنین فیلمی را دوباره نخواهم ساخت ، به خطر انداختن جان انسانها برای ساخت یک فیلم ، کار بیهوده ای است."

  توصیه من : فیلم را حتما  ببینید. به یک بار دیدنش میارزد ، زبان فیلم عربی است ولی نسخه خوب زیر نویس دار آن هم موجود است. فیلم را با پیش داوری و جبهه گیری تماشا نکنید. از آدم خوب و بد در فیلم اثری نیست ، مگر اینکه شما در ذهنتان راجع به آنها داوری کنید.

ستاره ای که من به فیلم میدهم: ۳ (لینک)

(چندتا از عکسهای فیلم رو در ادامه مطلب گذاشتم )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:25  توسط اصلان   | 

دماوند

ای دیو سپید پای در بند

                                ای گنبد گیتی! ای دماوند

از سیم به سر یکی کله خود

                              ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بشر نبیندت روی

                             بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران 

                            وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان 

                           با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون 

                           سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت  

                          آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری

                          از گردش قرنها پس افکند

ای مشت زمین! بر آسمان شو 

                          بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری 

                         ای کوه! نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده‌ی زمینی 

                    از درد ورم نموده یک چند

تا درد و ورم فرونشیند

                         کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه

                         وآن آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین، سخن همی گوی

                         افسرده مباش، خوش همی خند

ای مادر سر سپید! بشنو

                          این پند سیاه بخت فرزند

بگرای چو اژدهای گرزه

                            بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی‌مماثل 

                            معجونی ساز بی‌همانند...

 

از آتش آه خلق مظلوم                   وز شعله‌ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری               بارانش ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز           بادافره کفر کافری چند

ز آن گونه که بر مدینه‌ی عاد           صرصر شرر عدم پراکند

بفکن ز پی این اساس تزویر          بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بن این بنا، که باید             از ریشه بنای ظلم برکند

زین بی‌خردان سفله بستان             داد دل مردم خردمند!!!

شاعر: ملک اشعرای بهار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط اصلان   | 

صحنه یک

- بابا ، دیپلممو گرفتم ، ببینین

- خوب ، کنکورتو کی میدی ، اه اه ۱۸ هم شد معدل ؟! زمان ما ...

صحنه دو

- پدر جان ، لیسانسمو گرفتم ، ملاحظه بفرمایین

- خوب ، حالا کی میری سربازی ؟ بلکه آدم بشی ، ای داد ، ۱۷ هم شد معدل ؟!؟ زمان ما ...

 

صحنه سه

- بابا بوزوگ ، ببی ، نقاشی تشیدم ، خوبه ؟

- بده ببینم باباجان ... وااااااای ، الهی من قربونت بشم ، به به ، چی هست این بابایی ؟ ای وای ، سفینه کشیدی؟ ، به به! ، به به! ، آهاااای بیا این نقاشی رو بفرستین برای ناسا ببینن نوه من چه نابغه ایه ، خودت که پخی نشدی ، لااقل به این بچه برس !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:54  توسط اصلان   | 

خبر گزارش سالانه وزارت امور خارجه امریکا رو شنیدین ؟

در بخشی از این گزارش که در مورد تجارت برده بود ، کشورها به سه rank (رتبه) تقسیم شدند . کشورهای مبتلا ، کشورهای نیازمند نظارت و کشورهای پاک .

در رنک ۳ یا کشورهای مبتلا ، اسم ۱۴ کشور هست که از جمله اونها عربستان ، ایران ، مولداوی ، تایلند ، برمه و سریلانکا بودن . ایران و مولداوی به عنوان کشورهای مبداء معرفی شدن!!!!

دنبال اسم امارات متحده عربی در رنک ۳ نگردید. امسال اونها به رنک ۲ ارتقاء پیدا کردن . جالبه بدونین که به عقیده آقای فینگان در امارات جز تصویب یک سری قوانین صوری اتفاق جدیدی نیفتاده و احتمالا امریکا اینطوری خواسته اونها رو از شمول تحریم ها خارج کنه .

تحریم ؟ بله . طبق گزارش از امسال قرار شده کشورهای رتبه ۳ مشمول تحریم های تنبیهی قرار بگیرن . گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

ضمنا در این گزارش ، حجم تجارت برده در سال گذشته در حدود ۸۰۰۰۰۰ نفر برآورد شده.

امریکا ، کانادا و فرانسه در رتبه ۲ هستند.

من ضمن تبریک به امیرهای امارات متحده عربی ، بابت این دستاورد دیپلماتیک ، اونها و تمام برده دارها ، برده فروشها و برده کش ها رو ، در هر لباس و هر مسلک و مرامی که هستن ، حواله به داور اعظم میدهم که در حساب و کتاب او ، جایی برای سیاست بازی و دیپلماسی نیست.

این هم متن گزارش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط اصلان   | 

پیش از هر چیز :

ممنونم . از دوستی و محبت همه اونهایی که من رو به اینجا بازگشت داد.

ممنونم . از همه دستهایی که روی کیبورد رقصیدند تا مرا دلداری بدهند.

ممنونم . از ایمیلها ، کامنت ها و پیامکها

ممنونم . از اونهایی که ندیدم و نخواهم دید ولی در روز موعود شهادت خواهم داد که مهربان بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جوجه تیغی

در مدیریت ، بحثی داریم به اسم قضیه جوجه تیغی

جوجه تیغی ، حیوان اجتماعی نیست ، ولی در هنگام سرما ناچار به اجتماع میشود.

سرما ، باعث میشود که جوجه تیغی ها به هم نزدیک شوند، هرچه نزدیکتر ، گرم تر.

اما

تیغها ، با نزدیک شدن به تن دیگران فرو میروند و درد موجب دوری آنها از هم میشود.

و

این سیکل تکرار میشود : سرما ، نزدیکی ، جراحت تیغ ، دوری ، سرما ، نزدیکی ...

بهترین فاصله ، شاید هرگز بدست نیاید ، اگر جوجه تیغی ها از گذشته درس نگیرند!!!

چه غم انگیز است ، اگر دو جوجه تیغی با هم ازدواج کنند.

 

پ.ن: دوستان ، اشتباه نکنید . منظور خودم نیستم ، من با یک قو ازدواج  کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط اصلان   | 

حتما برخورد کردید با کسی یا کسانی که دور خودشون رو دیوار کشیدند و اسمشو گذاشتن شرکت ، کارخانه  ، مغازه ، دفتر و یا هر کوفت دیگه ای و داخل اون چهار دیوار ، احساس (اعوذ بالله) خدایی بهشون دست داده .

مثل کبک خرامان با چندر سال سواد نداشته اینطرف و اونطرف میرن که "این منم ناخدای کشتی طوفان زده عنقریب به گل نشسته ... " {بزرگوار فتحعلی اویسی چقدر خوب این کاراکتر رو در سریال شهر قشنگ به نمایش درآورده بود.}

با کارمندان ، درست مثل رعایای به ارث برده (نوکر و کنیز خانه زاد) برخورد میکنن و احساس میکنن که صاحب مال و جان و ناموس اون بیچاره ها هستند. هروقت دلشون خواست بیان سرکار ، هر دستور غیرممکنی دلشون خواست بدن ، هر نامربوطی رو به زبون بیارن و به هیچکس هم حساب پس ندن. خودشون معصوم دو عالم و کارمنداشون ابله تمام عیار !!!!

هر وقت یکی از این ناکس ها رو خارج از چهار دیواری خودش میبینم ، که جلوی یک ممیز مالیاتی دیپلمه با حقوق دویست هزار تومن ،  مثل مگس له شده روی دیوار ، به خودش میپیچه و ناله و ضجه میزنه ، بی اختیار این شعر مولای روم به ذهنم میاد که :

  

آن مگس بر برگ کاه و بول خر

                                      همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام

                                      مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من

                                      مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد

                                    می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو

                                   آن نظر که بیند آن را راست کو

عالمش چندان بود کش بینشست

                                    چشم چندین بحر همچندینشست

صاحب تاویل باطل چون مگس

                                  وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد برای

                                 آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود

                                 روح او نه در خور صورت بود

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط اصلان   | 

میگویند :

در قرن ۱۶ میلادی ، سیاحی از اروپا به ژاپن رفت .

در یکی از جزایر دور افتاده ژاپن ، به معبدی رسید و چند روزی در آن مهمان شد. جهانگرد در خاطرات خود نوشت که بعد از ظهر روز دوم ، پس از عبادت نیم روز به نزد کاهن اعظم رسیدم و از هر دری سخن گفتیم .

در خلال صحبت ، گربه ای وارد شد و به دامن کاهن خزید. کاهن به مرد اروپایی گقت که این گربه در این معبد به دنیا آمده و به هم عادت کرده ایم ، اما من مشکل بزرگی با او پیدا کرده ام . هر زمان که مراسم عبادت را برگزار میکنم ، این حیوان وارد تالار مراسم میشود و نظم آنجا را به هم میریزد.

جهانگرد در خاطراتش ادامه داد که به کاهن گفتم ، چرا حیوان را پیش از مراسم دست به سر نمیکنید؟ گفت چند باری بیرونش کرده اند و در تالار را بسته اند ولی آنقدر سروصدا کرد که ناچار راهش دادیم . القصه  پس از بحث و تبادل نظر ، سرانجام کاهن و جهانگرد ، جعبه ای چوبین با کنده کاری و روزنه های فراوان یافتند و در انتهای تالار عبادت قرار دادند.

از فردای آن روز ، پیش از شروع مراسم عبادت ، کاهن گربه را صدا میکرد ، غذایش میداد و در جعبه میگذاشت تا پایان مراسم .

همه چیز به خوبی گذشت و مرد سیاح پس از درنگی ، کاهن را وداع گفت و به سفر ادامه داد تا سرانجام به وطن بازگشت.

...............

در قرن بیستم میلادی ، موسسه نشنال جئوگرافیک به یکی از اخلاف مرد سیاح بودجه ای داد که مسیر سفر جد خود را دنبال کرده و عکسها و مقاله تهیه کند.

مرد جوان ، پس از چند ماهی به ژاپن رسید و به همان جزیره رفت که روزی جدش در آن میهمان کاهن اعظم شده بود.

هنگامی که جوان به در معبد رسید و دیدار کاهن اعظم را خواستار شد جواب شنید که تنها امشب را فرصت دارید ، چون کاهن اعظم و جمعی از بزرگان دیر عازم سفر هستند . جوان پذیرفت و به نزد کاهن رسید . پس از گفتگویی و سلامی ، جوان از سفر جویا شد.

کاهن گفت ، سفری طولانی است که در دوران هر کاهنی شاید یک بار پیش بیاید. سفری است بسیار مهم و پر مخاطره که میبایست با پای پیاده انجام شود. و از آنجا که کتاب فرموده که شخص کاهن اعظم باید این سفر را انجام دهد، چاره ای ندارم جز آنکه با این کبر سن و تن بیمار ، خود عازم شوم.

جوان از علت پرسید و کاهن پس از لختی درنگ ، با صدایی لرزان و چشمی اشکبار گفت ، پنج روز است که گربه مقدس از دار دنیا رفته و دیروز خاکسترش را در دامنه فوجی یامای مقدس به باد سپردیم . اکنون ششمین روز است که پیروان ما از نعمت عبادت محرومند. حال باید در اقصی نقاط کشور به جستجوی گربه ای برویم که روح گربه مقدس در او حلول کرده ، گربه ای که پنج روز پیش به دنیا آمده و هر روز ، با رفتن به درون جعبه مقدس ، واسط بین ما و نیروانا میشود تا دعای پیروان به عالم بالا راه یابد.

هیچکس نفهمید که چرا آن جوان شبانه به روی تپه ای دور از دیدرس معبد رفته و به صدای بلند میخندد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط اصلان   | 

این ترجمه بخشی از مقاله ای است که در نیویورکر به قلم William Finnegan نویسنده معروف امریکایی درج شده .

فکر کردم بد نیست برای دوستانی که فکر میکنند ، "خوب چکار کنیم حالا" و یا دوستانی که فکر میکنند این کارها "جو دادن" وبلاگی است ، این مقاله را ترجمه کنم تا همه ببینیم که دیگران چکار میکنند.

مبارزان ضدبرده داری

شماره تلفن استلا روی دیوار زندان زنان در دبی کنده کاری شده. این مطلب رو یکی از زندانیهای سابق این زندان به استلا گفته . استلا یک عالم تلفن از دبی داره که بعضی از اونها هم از داخل زندانه ولی زندان دبی تنها جای عجیب غریبی نیست که ازش به استلا زنگ میزنن ،  تلفنها به موبایل استلا ، درست مثل  ایمیلها ، فکس ها و پیامکهایی که براش فرستاده میشه ، مثل سیل پیوسته و جاریه .

"نمیتونم موبایلمو خاموش کنم ، این کار از لحاظ اخلاقی برام غیر ممکنه" این حرفی است که استلا در حالیکه به موبایلی که یکسره زنگ میزد ، خیره شده بود، گفت و خنده تلخی کرد.

استلا روتارو ، ۲۶ ساله ، برای یک سازمان وابسته به ملل متحد به نام سازمان بین المللی مهاجرت International organization for Migration کار میکنه . محل کار او در چیسنائو کشور مولداوی است.

شغل استلا کمک به مولداویایی های گم شده در خارج ،برای  بازگشت به کشورشونه .

تقریبا تمام مراجعین به استلا ، قربانیان برده داری هستند و اکثر اونها زنهایی هستن که به عنوان برده جن سی به خارجیها فروخته شدن. داستان های زندگی این آدمها در قالب گزارش های تصویری و قصه های تراژیک پر از ناامیدی ، خشونت ، ترس و خیانت ، سطح میز کار استلا رو پوشانده .

شبکه یاران و همکاران استلا ، خیلی گسترده است . از افسری در زندان دبی به نام عمر ، که استلا رو "خواهر" صدا میکنه گرفته تا پلیسهای روسی ، یک وکیل اسرا *ئیلی ، یک روانشناس اوکراینی ، یک فعال اجتماعی ایرلندی ، یک صاحب خانه امن در ترکیه ، اعضاء پلیس اینترپول و شبکه گسترده ای از مشاوران و کارمندان سفارتخانه ها. به علاوه  تعداد زیادی آژانس مسافرتی ، روحانیون مسیحی و سازمانهای همکار مثل لااسترادا (که یک سازمان مبارزه با برده داری است و دفتری در طبقه پایین ساختمان استلا اجاره کرده و یک خط تلفن اضطراری بین المللی برای قربانیان برده داری راه انداخته) ،  به استلا در انجام کارهاش یاری میرسونن.

اغلب اوقات ، استلا رو در فرودگاه چیسنائو در انتظار ورود قربانیان نجات یافته میبینید . همچنین هر دوهفته یکبار استلا به بندر اودسا در ساحل دریای سیاه میره ، جایی که یک کشتی از ترکیه ، قربانیان رو به وطن میرسونه. اگر قربانیها خانواده ای داشته باشند که به استقبالش بیان ، کار زیادی برای استلا باقی نمیمونه . البته گاهی هم وجود این خانواده ها ، کارش رو چند برابر میکنه!

استلا ، با موهای ۱۰ سانتی قرمز براق ، چشمهای  تیره ، صورت رنگ پریده ، حرکات تند و تیز و هیکل ریزه (حتی با وجود کفشهای پاشنه ۱۲ سانت که سر کار میپوشه) اصلا شبیه تصویر کلیشه ای یک فعال اجتماعی نیست.

روزهای آفتابی ، یک عینک بزرگ دودی به چشم میزنه و ناخنهای بلند و منحنی اش پره از نقش پرنده ها و گلها و ادوات موسیقی . در دفترش ، هم زمان ، با تلفن حرف میزنه ، یادداشت و ایمیل مینویسه و ارسال میکنه . استلا به چهار زبان و سه گروه الفبایی جدا مکاتبه و مکالمه میکنه . روسی ، رومانیایی ، سوئدی و انگلیسی .

ایرینا تودوروا ، یکی از چهار نفری که در دفتر مشترک با استلا کار میکنن میگه : وقتی استلا "تلفن نجات" داره ، ماها باید حسابی حواسمون جمع باشه ، اولش با دست بال بال میزنه که ما ساکت بشیم ، اگه نشدیم ، صندلیشو محکم به عقب هل میده و اگه باز خفه خون نگیریم ، شروع میکنه به پرت کردن هرچی دم دستشه به سمت ما .

حمله به فا حش ه خانه ها در کشورهای خارجی ، تعداد مراجعین استلا رو ناگهانی زیاد میکنه . پس از هر حمله تلفنهای زیادی از بازداشت شده ها ، افسران پلیس ، مشاوران پلیس ، خانواده ها و حتی گاهی مشتریان اینطور مکانها داره که ازش تقاضای کمک میکنند.

"تلفنهای نجات" اضطراری تر هستند. زنانی که مخفیانه از اسارت به او تلفن میکنند و استلا تنها چند لحظه کوتاه وقت داره تا اطلاعات کافی  از اونها بگیره . این زنها اغلب اطلاعات خیلی کمی دارند. بعضی وقتها حتی نمیدونند در کدام کشور هستند. استلا از اونها میخواد که از پنجره بیرون رو نگاه کنند: " یک تابلو ، یک علامت ، هرچی که هست رو برای من هجی کن ، یک آدرس از روی جعبه کبریت و یا بسته همبرگر بخون ، مشتریات به چه زبونی حرف میزنند؟ " و سعی میکند با این سئوالات ، از موقعیت قربانی اطلاعاتی به دست بیاورد. اگر شماره تلفنی روی گوشی استلا بیافتد ، کمک بزرگی است ، گرچه تلفن زدن به این شماره ها بدون احتیاط های قبلی اغلب کار بسیار خطرناکیه .

زمستان گذشته ، استلا یک "تلفن نجات" از دختری ۱۹ ساله که در یک فا حش ه خانه در قبرس زندانی شده بود دریافت کرد. استلا و دخترک برای نجات او نقشه ای کشیدند. قرار شد که در طول معاینات پزشکی که این زنان مجبور بودند به صورت هفتگی داشته باشند ، استلا دخترک را فراری دهد.

استلا با دوستانش در یک NGO در قبرس تماس گرفت و آنها با چند مامور پلیس درستکار و رشوه نگیر هماهنگ کردند تا در روز معین در بیمارستان محلی حاضر باشند. در روز مقرر ، دخترک که برای شناخته شدن یک تل عاجی به موهایش زده بود وارد بیمارستان شد و نقشه آنها عملی شد. دخترک در یک اتاق در همان بیمارستان بستری و یک نگهبان تمام وقت برایش گذاشته شد. از سوی دیگر استلا ترتیب بلیط و هزینه های سفر و اقامت را داد و دخترک در شب کریسمس به خانواده اش تحویل داده شد.

از استلا پرسیدم این دختر چطور به دام افتاده بود؟ آهی کشید و گفت مثل خیلی های دیگه ... یک شغل با حقوق خوب به عنوان رقاصه کاباره به او پیشنهاد دادند و سر از فا حش ه خانه درآورد.

استلا سعی آشکاری میکند که فاصله حرفه ای خودش را با قربانیان حفظ کند. "نمیشه اجازه داد این داستانها روی آدم تاثیر بگذارن، باید عملگرا باشید و سعی کنید هر کار که میشود برای اونها انجام بدید. "

دو سال پیش که استلا این کار رو شروع کرد ، برای آماده شدن چهارصد پرونده بهش دادند تا مطالعه کنه . " خیلی خسته شدم ، همینطور که میخوندم ، یواش یواش شروع کردم به خندیدن به چیزهایی که اصلا خنده دار نبودن . مثلا یک دختر بود که از فا حش ه خانه فرار کرده بود ولی برده دارها تعقیبش کرده بودن و پاشو شکسته بودند و با همون پای شکسته وادارش کرده بودند مشتری ها رو جواب بده ، خوب اصلا خنده دار نیست ولی من شروع کردم به خندیدن و همونجا بود که فهمیدم زیادی مطلب دردناک خوندم و روحم خسته شده"

استلا ، تودوروا و بقیه همکار ها به همراه رئیسشون "وایس" تا دیر وقت شب کار میکنند و شب ، استلا با تراموای جیر جیرویی که از زمان روسها به جا مونده ،  به سوئیت کوچکی که در محله جنوب شرق شهر داره برمی گرده . او در این سوئیت با برادرش کوچکترش زندگی میکنه . مادر اونها که زمانی یک حسابدار خبره بوده ، مهاجرت کرده و به عنوان خدمتکار در فرانسه کار میکنه . برادرش هم میخواد برای زندگی به ایرلند بره ولی استلا میگه که هرگز مهاجرت نخواهد کرد:

"من وطنم رو دوست دارم و فکر نمیکنم هیچ جای دیگه بتونم شاد زندگی کنم "

شب دیروقت بود و من استلا رو نگاه میکردم که قبل از اونکه در رختخوابش سقوط کنه ، شارژ موبایلشو چک میکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:24  توسط اصلان   | 

 

در ادامه بحث تلخ دیروز ، میخواهم ضمن عذر خواهی از تمام دوستانی که زهر گزنده واقعیت ، درست مثل خود من ، دگرگونشان کرد و همچنین تشکر از تمام کسانی که در راه "ساکت نماندن" همراهیم کردند ، چند نکته که به نظرم خیلی مهم هستند را عرض کنم :

اول از همه : Human Trafficking  چیست :

Human trafficking یک اصطلاح است. معادل فارسی اگر بخواهیم برایش درنظر بگیریم شاید قاچاق برده یا برده فروشی برایش مناسب باشد. در ضمن این کلمه یک اصطلاح حقوقی هم هست که بار جنایی دارد و در کشورهای مختلف قوانین متعددی بر ضد آن وضع شده. بنا به تعریف آن در قوانین امریکا قاچاق برده به هرگونه فعلی که شامل به کار گماری ، انتقال ، پرورش و یا دریافت انسانها ، به منظور سوء استفاده باشد ، اطلاق میشود.

دوم : عمق فاجعه به بیان آمار :

طبق براورد ، قاچاق برده با گردش مالی ۵ تا ۹ میلیارد دلار در سال و حجم برده ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر  در سال سومین صنعت زیرزمینی جهان پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر باشد. قربانیان که بیش از ۸۰ درصد انها را کودکان و زنان تشکیل میدهند به شیوه های تهدید ، آزار ج نسی ، گروگانگیری اعضاء خانواده ، شکنجه بدنی ، تطمیع و آدم ربایی وادار به تن دادن به فعالیتهایی گسترده از شتربانی و فعلگی گرفته تا فح شا میشوند.

سوم : از کجا می آیند؟ به کجا میروند؟

مبدا انتخاب قربانیان بیشتر کشورهای فقر زده مانند اقمار شوروی ، اروپای شرقی ، هندوستان ، پاکستان و افریقا و مقصد اغلب کشورهای ثروتمند مانند عربستان سعودی ، امارات ، امریکای شمالی و یا کشورهای توریستی مانند فرانسه ، ترکیه ، سوریه و امثالهم است.

چهارم : چقدر شانس نجات دارند؟

عمر متوسط یک برده بزرگسال در این صنعت ۳ تا ۴ سال است!!! در مورد کودکان چه عرض کنم.

پنجم : چه کارهایی نباید کرد:

به قول معروف ، ماهی از سر گنده گردد ، نی ز دم ... با بگیر و ببند قاچاقچیان و تجار برده مشکلی حل نخواهد شد. تجربه ثابت کرده که تا زمانی که تقاضا هست ، عرضه کننده هم وجود خواهد داشت !! تا وقتی مشتری هست ، با کشتن و گرفتن یک باند ، بلافاصله باند دیگری جانشین آنها میشود و خلاء بازار را پر میکند .

بهترین راه مقابله با این زشت ترین پدیده بشری که در تضاد آشکار با اصول تمامی ادیان الهی است ، در دو مطلب خلاصه میشود : کاهش تقاضا و افزایش هزینه برده داری

و اما برای کاهش تقاضا :

الف ) اگر به یک سایت پور.... میروید بدانید شریک جرم هستید. این سایت ها برده ها را به کثیف ترین اعمال وادار میکنند تا تعداد بازدید کنندگانشان زیاد شود. حتی یک کلیک روی لینک اینگونه سایتها ، یک کمک چند تومانی به باندهای برده داری است.

ب) استفاده از فح شا ، به هر شکل ، هر صورت و هر جایی ، ریختن پول به جیب باندهایی است که ممکن است روزی نوامیس ما را تبدیل به برده کنند. بهتر است بدانید که ۹۰٪ (نود انسان از صد انسان) که به دام باندهای تجارت برده می افتند ، فاقد هرگونه تجربه جن سی قبلی هستند. پس با این تصور که اینها "این کاره" هستند خودتان را گول نزنید. همچنین تصور غلط و غیر انسانی دیگری که " خوب هر کسی از یه راهی نون میخوره " هم توجیه مناسبی نیست. این را بدانید که هر برده جنسی در تایلند (به عنوان مثال) سالانه بین ۵۰۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰ دلار درآمد ایجاد میکند و در امریکا این رقم به بیش از ۵۰۰۰۰۰ دلار میرسد ولی باندهای برده داری کمتر از ۲ دلار (بله ۲ دلار) در روز برای نگهداری آنها هزینه میکنند. علت عمده عمر کوتاه برده ها ، سوء تغذیه و بیماری است.

پ) راه اندازی شبکه های تلویزیونی ، تهیه DVD و CD از عکسها و فیلمهای آنچنانی با شرکت بردگان به زور و از سر ترس خندان ، منبع درآمد عمده دیگر این باندها است . با خرید هر کدام از این محصولات ، و یا حتی کپی کردن آنها دزدان نوامیس خودمان را ثروتمندتر میکنیم.

ت) تورهای مسافرتی به مقصدهای مراکز تفریحات ناسالم ، منبع درآمد عمده دیگر برده داران است. بازاریابی برای این گونه تورها اغلب آشکار نیست و از طریق واسطه ها انجام میشود ، با قولهای آنچنانی و وعده های دلپذیر . کسانی که به دبی و تایلند سفر کرده اند ، اغلب اینگونه دلالها را با ظاهر موجه و زبان شیرین ، به چشم دیده اند.

و افزایش هزینه برده داری:

خیلی دست من و شما نیست ، در اینجا دولتها و NGOها با پیگیری و حساسیت کافی ، یافتن برده ها و آزاد کردن مرتب آنها ،  پیش از آنکه یک برده هزینه اولیه خودش را برگرداند ، میتوانند ضربه های کاری و موثری به این تجارت کثیف وارد کنند.

پزشکان اما در این میان استثناء هستند. در آمریکا چک لیست هایی حاوی سئوالات ساده ای نظیر ، "میتونی پاسپورتت رو به من نشون بدی ؟" "میتونی هر وقت بخوای بیایی مطب من؟" "آدرس خونه ات رو لازم دارم" و ... در اختیار پزشکان هست که در محیط خصوصی مطب ، تنها جایی که برده ها از زندانبانها دور میشوند ، پرسیده میشود و جوابها مشخص میکند که با یک برده طرفیم یا نه .

و بالاخره : چطور مواظب خودمان و عزیزانمان باشیم :

الف ) به فرزندانمان ، ایمان و پرهیزکاری را بیاموزیم تا از پرورش یک مشتری بالقوه جلوگیری کنیم.

ب) هر بنگاه کاریابی ، کاریاب نیست ، این پوشش رایجی برای برده گیری است . به هیچ عنوان به شرکتهایی که به مقصد خارج از کشور ، کارگر ، دانشجو و ... اعزام میکنند ، بی حساب و کتاب و تحقیق کافی ، به صرف وعده های شیرین ، اعتماد نکنید.

پ) قول ازدواج و ازدواج غیابی با ساکنین خارج از کشور گاهی به ایستگاههای برده فروشی ختم میشود.

ت) هر دکتر و مهندس شیکی میتواند یکی از اعضاء باند برده فروشی و یا دلال آنها باشد. پول همه را میتواند  گول بزند (به جز مومنین واقعی)

ث) برخی بچه ها توسط والدین به عنوان برده فروخته میشوند و بعضی توسط خدمتکاران ربوده میشوند. مواظب فقرایی که در اطرافمان هستند باشیم تا شیطان گولشان نزند. شکم گرسنه ایمان ندارد.

ج) قانون و پلیس در برخی کشورها مانند فیلیپین و عربستان چشم خودش را به کلی روی این ماجرا بسته. اگر کسی از ما کمک خواست ، فوری ملیتش را بپرسید (سریع) و به سفارتخانه کشورش خبر دهید. من اگر باشم حتما اینترپول را هم در جریان میگذارم.

چ) لطفا مواظب کودکانتان باشید. فقط یک لحظه غفلت شما برای برده داران کافیست !!! تنبلی نکنید، برای یک چرت بعد ناهار ، بچه را برای ماست یا نان خریدن ، تنها به کوچه نفرستید . حتما مسیر از مدرسه تا خانه را پوشش دهید. یا خودتان یا یک آشنای قابل اعتماد کودک را در این مسیر همراهی کند.

به فرزندتان آموزش دهید که در صورت ربوده شدن ، دروغهایی نظیر "اگه در بری مامانتو میکشم" را باور نکند و در اولین فرصت فرار کند. به او آدرس و شماره تلفن خانه را به دو زبان فارسی و انگلیسی بدهید و بگویید در جایی مخفی کند که در صورت جستجوی بدنی ، پیدا نشود.

در سفرهای خارجی ، مخصوصا آسیای جنوب شرقی ، حتی یک ثانیه ، حتی یک چشم به هم زدن ، دست فرزندتان را در خیابان رها نکنید. باندهای برده یابی در صورت دیدن یک کودک یا دختر زیبا رو ، روزها و شبها به انتظار یک لحظه غیبت والدین ، کمین "سوژه" را میکشند.

ح) پاسپورتتان را در سفرهای خارجی به هیچکس ندهید. به هیچ عنوان ، حتی به پلیس !!! روز اول پاسپورتتان را در گاوصندوق هتل بگذارید و تا روز آخر دستتان نگیرید.

 اگر توسط یک بنگاه کاریابی به خارج اعزام شدید ، تحت هیچ عنوانی پاسپورتتان را از خودتان دور نکنید و اگر کارفرما برای گرفتن پاسپورت اصرار کرد ، فوری پلیس را در جریان قرار دهید.

 

و قبل از خداحافظی:

 لطفا با عضویت در سایتهای غیر دولتی مبارزه با برده داری ، کار برده داران را سختتر کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:16  توسط اصلان   | 
من عضو یک سازمان مبارزه با تجارت برده شده ام .

آرم جمعیت مبارزه با برده داری

البته این عضویت در حد مقدورات خودم هست ، یعنی اشتراک خبرنامه ، ارسال ایمیل و کمک های ناچیزی که از من برمیاد.

عمق فاجعه بسیار زیاده و فعالیت هایی که انجام میگیره ، مخصوصا در کشور خودمون بسیار ناچیز ، همین یکماه پیش که در برمه طوفان بسیاری رو بی خانمان کرد ، ظرف یکهفته ۲۵۰ کودک که به صورت برده در حال انتقال به تایلند بودند توسط NGO ها کشف و به مقامات محلی تحویل داده شدند.

برمه آن سر دنیاست ؟

تایلند به ما چه مربوط ؟

در ایران از این خبرها نیست ؟!؟!

حق با شماست ، من هم قبل از عضویت در این سازمان همینطور فکر میکردم .

دوست من خیلی عذر میخوام ، قصد ندارم آرامش روحی شما رو به هم بریزم ، ولی فکر میکنم موظفم ، مجبورم و لابدم از نشان دادن این آگهی  به شما دوستانم ...

{دیگه کافیه }

بله این آگهی است که بازرس سازمان در اینترنت پیدا کرده و در خبرنامه آوریل چاپ کرده تا توسط مسئولین پیگیری بشه .

متن کامل خبرنامه رو از اینجا دریافت کنید.

دوستان ، این بچه ها از کجا آمده اند ؟ به سن اونها دقت کردین ؟ ۴ ساله و ۷ ساله !!!!

این آگهی فارسی برای چه کسانی منتشر شده ؟

اینها که دیگر آن سر دنیا نیستند .

یک کاری بکنید. هرکاری ، هر طور که از دستتون برمیاد. فقط تمنا میکنم ساکت ننشینید و سرتون رو زیر برف نکنید.

عضو بشید ، کمک مالی بکنید ، مقاله بنویسید ، به مسئولین نامه بدید ، در وبلاگهاتون بنویسین و یادتون باشه ،

من اگر بنشینم ،

                تو اگر بنشینی ،

چه کسی برخیزد ؟

دوستانی که تا به حال کاری کرده اند:

مطلب زیبای آزاده خانم نیلی

مطلب زیبای سلماز خانم

مطلب زیبای آئینه و آئین

مطلب زیبای مهربانو

مطلب زیبای کتایون خانم

شعر بسیار زیبای آبی ژرف

مطلب زیبای بانوی باران  - لینک بلاگ نیوز

مطلب زیبای سوفیا

لینک در وبلاگ  شکیبا خانم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حداقل اینجا عضو بشید

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:14  توسط اصلان   | 

کابوس

دیشب ، بیخوابی زد به سرم و دوتا فیلم پشت سرهم نگاه کردم .

اولی Out post که یک فیلم زومبی با چاشنی علم و نازی ها و این حرفهاست ،

out post

دومی Mist که از روی یک رمان استفن کینگ ساخته شده و کارگردانش هم یان داربانت است. این دو اسم فکر میکنم حال و هوای خون و خونریزی و وحشت فیلم را به خوبی نشان بده و احتیاج به توضیح بیشتر نداره.

mist

تا این دو تا فیلم تموم شد ، ساعت شد ۳ صبح و منکه فیلم میست رو در رختخواب با کمک لپ تاپ و گوشی نگاه کردم ، در همون حال و هوا خوابم برد ... چشمتون روز بد نبینه ، چه رویاهایی !!!! به کابوس گفته بودن ذکی

فقط اینو بگم که بیش از ۳ - ۴ بار با احساس خفگی از خواب پریدم . به عنوان مستوره (نمونه) یک صحنه که خوب یادم مونده اینه :

صبح زود بود ، در اتاق خوابم بودم و همسرم کنارم خوابیده بود ، متوجه سر وصدای خفیفی در تراس شدم ، بلند شدم ببینم چه خبره

دیدم سه تا بچه گربه ناز و کوچولو ، از اونهایی که تازه راه افتادن و به همه چیز کنجکاون دارن روی تراس بازی میکنن . با خودم گفتم بهتره بترسونموشون که برن جای دیگه ، اینجا ممکنه بیافتن پایین ( منطقو دارین ؟) زدم به توری و چند بار گفتم پیشت که صدای خرناسی از رختخواب آمد ...

دیدم یک گربه عظیم ، با موهای از خشم سیخ سیخ شده از زیر پتو ، جایی که خودم خوابیده بودم آمد بیرون ، میدونستم که مادر بچه گربه هاست و خیلی خشمگین ، یواشکی توری رو باز کردم و گفتم بیا پیشی جان برو پیش بچه هات ... خیلی نگران بودم که همسرم بیدار نشه ...

داشتم سعی میکردم گربه رو آروم کنم و بفرستم بیرون که یکدفعه همسرم بیدار شد و با دیدن گربه روی تخت شروع به جیغ زدن کرد.

گربه ، برگشت به طرف همسرم ، خیلی خونسرد پنجه هاشو که به طرز عجیبی بزرگ و کثیف بودن بیرون آورد و در یک ثانیه ، اونها رو فرو کرد توی صورتش !!!!!!!!!!!! مغز و خون پاشیده شد به دیوار و سقف ، و در تمام این مدت من فلج ایستاده بودم و نگاه میکردم .

گربه برگشت به سمت من و با چشمهای قرمز درخشان ، به من خیره شد و پرید به سمتم ...

با فریاد از خواب پریدم و دیدم هوا روشن شده ... گویا فریاد در خودم بود چون کسی رو بیدار نکرده بودم . بلند شدم و رفتم پرده رو کنار زدم ، ایندفعه فریادم واقعی بود ، چون همسرم از خواب پرید ...

طفلک قمری ، با خودش فکر کرده مگه چی شده که این آدمه با دیدن من داد میکشه ؟!؟

ــــــــــــــــــــــــــــ

نتیجه اخلاقی : اگر بیخوابی به سرتون زد ، اشکها و لبخندها نگاه کنین!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط اصلان   | 

سقوط

می گویند:

روزی در دهه ۵۰ شمسی ، در یکی از شلوغ ترین خیابانهای شیراز ، کودکی جلوی چشم همه مردم عابر ، از پشت بام طبقه سوم پایین میافتد.

چشمها به کودکی که تا لحظه ای دیگر بنا بود زندگیش و یا سلامتش به پایان برسد خیره بوده که ناگهان فریاد بلندی میشنوند:

بگیرش !!!

راوی حکایت میکند (و اصرار) که کوذک ، باز در پیش چشم همه مردم عابر ، گویی به طناب الاستیک وصل شد و سرعتش کم و کمتر شد تا به آرامی به زمین نشست و از ترس شروع به گریه کرد.

مردم ، پس از فرو نشستن نبضشان ، به جستجوی فریاد زننده چشم گرداندند و پیرمردی دیدند سالخورده با پشت خمیده و عصایی در دست ... به سمتش شتافتند و دامنش گرفتند که تو کیستی ای پیر ، عصای موسی است این یا صوت داوود است آن ؟ هیجان و شور که فرو نشست ، پیرمرد رو به جمع لبخندی زد و گفت :

عزیزان ، من نه آنم و نه این ، فقط ...

یک عمر به هر چه خالق رحمان فرمود گوش کردم و نافرمانی نکردم ، و امروز هم او که رحیم است و حکیم است و خدا ، روی مرا به زمین نینداخت . شکر

و رفت ... و این حکایت چه راست چه تخیل برای ما باقی ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:22  توسط اصلان   |