تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه

عجب رسمیه ، رسم زمونه

                     قصه برگ و باد خزونه ...

میدانستم که سال ، سال موش است و سال خشکسالی و مرگ و میر ... مادر بزرگم در چنین سالی رفت و دوستانم و امسال هم که ...

تا به حال سه بار سال موش بر من گذر کرده ...

یا رحمان و یا غفار ذوالرحم

به یاد دکتر قهرمان شوخ طبع که دیشب رفت :

قهرمان* ، شنيدستم من
که چو بگزيد بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وي پرسيد
ملک قبر که : " من ربُّک؟ من "ا

مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن
اسطقس ست - بدو داد جواب

اسطقسات دگر زو متقن

حيرت افزودش از اين حرف، ملک
برد اين واقعه پيش ذوالمن
که : " زبان دگر اين بنده ي تو
مي دهد پاسخ ما در مدفن "ا

آفريننده بخنديد و بگفت
" تو، به اين بنده ي من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود
حرفها زد که نفهميدم من! "ا

یادت به خیر باد شازده قهرمان

ــــــــــــــــــــــــــــ

*: در اصل شعر : میرداماد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط اصلان   | 
   

تزئینی

دوستی دارم که وقتی موقع ازدواجش شد ، سه صفحه ریز A4 پر کرد و تحویل مادر و خواهرهاش داد. این صفحات محتوی شروط ایشون برای همسر آینده اش بود. پروسه پرس و جو و خواستگاری رفتن شروع شد و هر راند ، پس از ناامیدی از یافتن همسر ایده آل ، طی جلسات خانوادگی پر جنجال ، بخشی از شروط خط میخورد ...

سرانجام ، بعد از ۳ سال جستجوی بیفایده ، دوستم کاغذها رو از مادرش پس گرفت ، پاره کرد و فریاد زد "فقط پسر نباشه ، بقیه اش مهم نیست"

بگذریم ، این برای خنده بود ولی جدا شرط گذاشتن برای همسر آینده تا چه حد خوشبختی رو تضمین میکنه؟

معمولا جوونترها شرط هایی دارن مثل قد و وزن و رنگ مو و ... اینها رو که میبینم فکر میکنم باید یک دستگاه فوتو سلبریتی اختراع بشه و روزانه ۱۰۰۰۰ کپی از آنجلینا و نیکول و کی را نایتلی تهیه بشه تا والدین بتونن جوونا رو راضی به ازدواج کنن.

مسنترها هم بیشتر به اخلاق و رفتار و شرایط خانواده همسر آینده شون فکر میکنن. آروم باشه ، خانه دار باشه، خوش برخورد باشه ، مادر پدر تحصیلکرده داشته باشه ، پولدار باشه و ...

بعضی ها هم ترکیبی عمل میکنن و ضمن محفوظ داشتن هوسهای جوانی ، شرایط عقلایی رو هم بهش اضافه میکنن!!!!!

نکته مهمی که این وسط گم میشه نگاه انسانی به شریک و همراه زندگی است. مگر امکان عقلی داره که یک آدمیزاد شیر خام خورده ، مطابق سفارشات ما بزرگ شده باشه ؟ اونهم با اینهمه وجوه شخصیتی که یک آدم داره! مگه ما قادر به شناسایی چند جنبه شخصیتی یک انسان هستیم ؟ گیرم مدتها و سالها هم با هم رابطه داشته باشیم . همه اونهایی که ازدواج کردن میدونن که کلی تغییرات در رفتار و گفتار و سکنات ، تازه بعد از ازدواج بروز میکنه و به قول معروف طرف مقابل کارتهایی رو که در آستین مخفی کرده ، روی میز میریزه.

فکر میکنم در قضیه انتخاب همسر ما باید بیشتر از اونکه به خواسته ها فکر کنیم ، به اون چیزهایی که نمیتونیم تحمل کنیم ، بپردازیم ، و اگر کسی رو پیدا کردیم که "نخواسته های" ما رو نداشت ، تلاش خودمونو برای آغاز یک پیوند شروع کنیم ، چون لیست خواسته ها اغلب طولانی تر و انتزاعی تر از اونه که ما رو به جایی برسونه.

یکی از الطاف خداوند در حق من این بود که خواسته ها و نخواسته هام در یک شرط خلاصه شد، من از بیست و هفت سالگی که تصمیم به ازدواج گرفتم از حضرت حق (نه والدینم ) تمنا کردم کسی رو سر راه من قرار بدهد که :

- در یک خانه پر از گل ، کتاب و حیوانات خانگی بزرگ شده باشد.

و امروز خدای را دهها بار شاکرم که چنین شرطی را اجابت کرد. چرا که او مهربان است و بخشنده.

من هم سه سال گشتم ، چند بار عوضی گرفتم ، میدانید ، بعضی کتابخانه ها تزئینی هستند و بعضی باغچه ها حاصل ذوق صاحبخانه نیست ، محصول تعداد باغبانها است... القصه ، وقتی یافتم ، دست از طلب برنداشتم و امروز کوچکترین جای گله ای برای من نیست. خیلی اخلاقها و رفتارها در ما بود که برای طرف مقابل ناپسند جلوه میکرد ، ولی تحمل کردیم ، تغییر کردیم و از همه مهمتر ، هردو گذشت کردیم.

حالا شما بگید ، شروط شما چه بوده ، یا چه هست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط اصلان   | 
خیلی شبیه رضا نیست

سال شونصد و بوق ، ترم اول و دوم دانشگاه ، مثل هر دانشجوی مکانیک دیگه ای مشغول دست و پنجه نرم کردن با غولی به اسم ریاضی یک بودیم و در عین حال مشغول شناسایی دوستان و همکلاسان ...

بین همکلاسی ها یک نفر به چند علت خیلی تابلو شده بود:

اولا سنش بالای ۴۰ بود

ثانیا خودرویی که باهاش میامد دانشگاه ، یک بنز خوشگل ۱۹۲۱ ( ) بود.

ثالثا سیگار دست پیچ میکشید ، اونم با کاغذ روزنامه !!!!

رابعا خیلی با حال و ریلکس بود. در اون جو خفه و سنگین دانشگاه های اونموقع که ما جوجه ها از بیست متری حراست هم رد نمیشدیم ، اون میرفت جلو و لپ حراستی ها رو میکشید ، بهشون سیگار تعارف میزد و خلاصه یک کاری میکرد که طرف میدوید پیش رئیس حراست که این دیگه کیه !؟!

 یک دست لباس مشکی ، کفش ورنی پاشنه خوابیده ، بوی تند تنباکو و ته سیگار (سیگار نصفه ها رو میذاشت جیبش ) و کت روی شانه مشخصه های منحصر به فرد این آدم بودند.

اسمشو میذارم رضا ، نه به خاطر اینکه نمیخوام اسم واقعیشو بگم ، به خاطر اینکه واقعا اسمش از یادم رفته . موضوع مال قرن بوقه بابا جان.

رضا همون دو ترم با ما بود و بعدا به علت درگیری با یکی از استادا اخراجش کردن. اخراج رضا خودش یک داستان دیگه است که بعدا براتون تعریف میکنم . امروز میخوام به مناسبت سنگینی کلاسها در این وقت سال و نزدیکی امتحانها ، یه خاطره با حال دیگه از رضا رو تعریف کنم .

خرداد ماه بود ، ماه میان ترم در ترمی که عملا میانی نداره چون از اردیبهشت تازه موتور کلاسها گرم میشه و تیر هم ترمز دست کشیده میشه. ولی خوب ، استادا این حرفا حالیشون نبوده و نیست و نخواهد بود...

بگذریم ... سر کلاس ریاضی ۱ بودیم ، استادمون دکتر عیوضیان (مستعار) بود ، یک جلاد واقعی ، ولی از نوع دوست داشتنی ها ، فارغ التحصیل فرانسه بود ولی فکر کنم در مکتب نازی ها درس خونده بود. سر دقیقه وارد کلاس میشد و به محض ورود به کلاس در رو میبست و دیگه کسی جرات ورود با تاخیر رو نداشت. گچ رو بر میداشت و رو به تخته شروع به تدریس میکرد ... کمتر میشد که روشو به سمت ما برگردونه ولی همونجور که مینوشت به کنترل رفتارهای ما هم مشغول بود : آقای فلانی ، خمیازه نکش عزیز ... خانم بهمانی ، نقاشی نکشید لطفا ، بیساری عزیز ، اگه جوکش اینقدر بامزه است بلند بگین بقیه هم بخندن ... خلاصه ، ما هرچی دنبال آئینه مخفی یا چشم پشت سر گشتیم ، چیزی پیدا نشد که نشد ، عیوضیان بود دیگه ...

القصه ، در اون روز گرم خردادماه ، استاد عیوضیان داشت مبحث انتگرالهای نامحدود رو در سکوت غلیظ کلاس منتشر میکرد و امواج صداش به زور راه خودشونو از گوشهای خسته و خوابالوی بعد ناهار ما به انگشتهایی که نمیفهمیدن چی مینویسن ، باز میکردن که یهو ...

تق ، در کلاس چهارتاق باز شد. و کله و شانه رضا داخل کلاس شد:

- اوستاد ، سلام عرض کردیم

صحنه اینجوری بود: چشمهای ما که به کلی خواب بعد ناهار رو فراموش کرده بود ، دو سایز بزرگتر از حد معمول در سکوت مطلق به رضا خیره شده بود و عیوضیان ، در حالی که گچ وسط راه کشیدن نشانه انتگرال روی تخته ترمز کرده بود ، با چشمهای خون گرفته سر به سمت در برگردونده بود...

- آقای .... من خواهش کرده بودم بعد از تشکیل کلاس کسی وارد....

- بله آقا ، ما درسمونو از بریم ، دیر آمدی ، نیامدی ، به سلامت ... ولی عرض داشتیم خدمتتون

- یعنی شما نمیخواید بیایید سر کلاس ؟!؟!؟

- والا عرض شود که ، نخیر البته ، دروغ نباشه خدمتتون اوستاد ، ما این مشقامونو ننوشتیم.  این آقای طلو هم گفتیم بده از روت کپ بزنیم ، بچه بازی کرد ، نداد ، اینه که الان جسارتا ما غایبیم .

- .....

- خوب حالا بگیم عرضمونو ؟

- بفررمائید...

اگه غضب سنج روی اعصاب دکتر نصب بود ، مسلما در لحظه ادای این بفرمائید ، عقربه اش میشکست.

- والا ، جسارت میشه ، روم به دیفال ، گیر بودیم اوستاد ، این ماشین ما گازوویل اش آب داشته ، آنجکتولاش ریپ میزنه ، روشن نشد هر چی زور زدیم ، زنگ زدیم تقی آقا بیاد وازش کنیم با هم ، خولاصه کلوم الان گیر کردیم تو این بیابونی ...

- امرتون چیه آقای .... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- والا هی این دست اون دست کردیم ، از آخر دیدیم باز هرچی نباشه شما اوستادین ، آقایین ، اینه که جرات کردیم بیایم به شوما عرض کنیم ، باز الان میبینیم رومون نمیشه ...

- آقای ..... !!!!!! وقت کلاس رو نگیرید عزیز ، چه کار دارید با من ؟

- ببخشید ها ، ببخشید ، روم  به دیفال .... شما سیگار دارین ؟

صحنه تغییر عمده ای نکرد ، هیچکس حتی یک میلیمتر هم جابجا نشد ، فقط چشمهای ما یک سایز گشادتر شد و گچ ، از نیمه راه نماد انتگرال جدا شد و به زمین افتاد....

همه منتظر طوفان بودیم ، ولی گویا دیگه اعصاب دکتر بیحس شده بود چون با صدایی برخلاف انتظار آرام گفت:

- نخیر

رضا چند لحظه ای به دکتر خیره ماند و با غیظ ملایمی گفت:

- حالا ما که دیدیم الان قبل کلاس اون پشت داشتین یواشکی دود میکردین ... باشه ، عیب نداره ، بذا ما تو خماری بمونیم فقط بگیم که تا حالا فک میکردیم این دانشجوها گدان ، نگو اوستادام کم نمیارن تو گدایی... فظ شما

تق ... در مجددا بسته شد .

برای اولین بار در تاریخ دانشکده ، کلاس عیوضیان نصفه کاره تمام شد!!!!! 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط اصلان   | 
اصلان به جنگ میرود!!!!!!

خوب ، احساس کردم که حسابی دور و برم به هم ریخته است ، برای همین تصمیم جدی گرفتم که یه مدت فقط و فقط تمرکز خودم رو متوجه زندگی شغلی ام بکنم ، بلکه بتونم تحولی ایجاد کنم .

به هر صورت الان وسط معرکه هستم . یا اینجا همونطور که من میخوام و بلدم ، نظم میگیره و همه از نظم بوجود امده سود میبریم ، یا من مجبور میشم از اینجا برم بیرون ...

در این چند روزی که نبودم کارنامه ام این بود:

۱- ۴ نفر شغل پیدا کردن . ۲ تا خانم و ۲ تا آقای مهندس از جمع بیکارها کم شدن و به جمع همکارهای من پیوستن

۲- پنج نفر مفت خور تنبل بیعار به جمع پیاده رو متر کن ها پیوستند. حالا گله بز گر کمتر داره.

۳- سه بار تهدید به مرگ شدم

۴- دو اعتصاب رو شکستم

۵- تقریبا هر شب تا چهار صبح حرص میخورم و نقشه میکشم

۶- تقریبا هر روز ۷ در دفترم هستم

۷- هیچ جمعه ای خونه نبودم

۸- ۵ کیلو وزن کم کردم ( این یکیش خوبه ) و یادم رفته غذای گرم چه مزه ای داره.

۹- بیش از ۳۰ ساعت در سالن انتظار مهرآباد منتظر ورود هواپیما نشستم.

۱۰- نیم کیلو دود اگزوز خودروهای تهران رو به ریه هام فرستادم .

۱۱- ۵۰۰ پاکت سیگار خریدم و ۶۰۰ پاکت دود کردم ( بیچاره همکارهای سیگاریم دیگه تا منو میبینن یه سیگار آتیش میکنن برام)

۱۲- سه تا پیمانکار خلع ید و جریمه کردم .

۱۳- عکس خودمو گذاشتم بک گراند کامپیوتر عیال که قیافه ام یادش نره .

۱۴- ۱۱ تا قرارداد جدید بستم .

۱۵- ۲۰ سال از عمرم کم کردم

۱۶ - مردم (البته هنوز نه ، به زودی)

۱۷ - مدیر عامل و همکارامو کشتم ( اونهم نه کاملا هنوز)

۱۸ - سلامتی شما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط اصلان   | 
آمین
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط اصلان   | 
جنگ زرگری

یک حکایت قدیمی میگوید :

میگویند روزی در سرزمینی دور ، دو گروه مردم زندگی میکردند ، گروهی کاتولیک و گروهی پروتستان ... بین آنها همواره اختلاف بود و جنگ .

گروه کاتولیک ها سردسته ای داشت آتشین مزاج . هر روز بر سکوی کلیسایش فریاد میزد که جهان از این ناپاکان پروتستان پاک باد. هر روز نعره میزد که جانم فدای حضرت پاپ اعظم باد . هر ساعت به پیروان کثیرش پیغام میداد که مبادا فریب بخورید . عیسوی واقعی کاتولیک است و روح عیسی (ع) در کالبد پاپ دمیده و ایشان در کفشهای پطرس قدیس ایستاده اند.

هر هفته اعلان جنگ میداد که ای کاش میشد یا این کافران روی زمین را هدایت کنم و یا خونشان را بریزم و یا آنان مرا بکشند که این آرزوی من است... زمینی که به این ناپاکان آلوده است ، من در آن نباشم بهتر !!!

از قضا پادشاه آن سرزمین قصد صلح بین دو گروه داشت. مشاورانش گفتند که برای برقراری صلح خوب است سردمداران دو گروه را یا تطمیع کنیم و یا بکشیم.

خبر این مشاوره به کاتولیک دو آتشه رسید که چه نشسته ای که پادشاه قصد جان تو را دارد... شبانه به نزد پادشاه رسید و عرض کرد :

"فدای خاکپای جواهر آسایت گردم ، همان تطمیع بفرمایید که ما خود بدان راغبتریم ..." بیرون آمد، کیسه ای زر در این دست و گیسوی دخترکی در آن دیگر، به سوی پروتستانها شتافت ، ایشان را یکان یکان در آغوش فشرد و مصافحه کرد . پیروانش در پی او ...

ناگهان نوجوانی ندا در داد که ای پیر مگر اینان نه همان دشمنان مسیحند؟ مگر تو از برای هدایت آنان طلب مرگ نمیکردی ؟ مگر دین مسیح از جان گرامی تر نبود؟ چه شد پس رستگاری خلق ؟ مگر تو از بهر مسیح با ایشان دشمن نبودی؟ ...

درنگی بعد ، دو گروه آشتی کنان را بر سر جنازه تکه پاره و غرق خون نوجوان زبان دراز ، جشن گرفتند ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط اصلان   | 

نمایشگاه خودروی چین ۲۰۰۸

 

Auto China - 2008

دو روز پیش ، در شهر پکن نمایشگاه خودروی سال ۲۰۰۸ چین برگزار شد. عکسها رو که دیدم ، کلی دلم سوخت. چرا؟ چونکه :

ب.ام.و X6 کانسپت (طراحی مفهمومی)

BMW X6 مدل (طراحی مفهمومی ) - هیبریدی

 

جگوار مدل XF

ون آودی

AUDI مدل ون Q5

 

 

مزدا مدل Taiki

 

جیپ صحرا مدل رانگلر !!!!

و بالاخره :

 

بوگاتی مدل Veyron

یک کم میخوام راجع به این پدیده عجیب غریب براتون بگم . بوگاتی وی رون رو کمپانی فولکس در سال ۲۰۰۵ طراحی کرد. این ماشین یک خودروی اسپورت با موتور وسطه که ۱۶ سیلندر داره . این ۱۶ سیلندر در یک آرایش W شکل ۴ در ۴ چیده شدن. کسایی که مکانیک خوندن و واحد موتورهای احتراق داخلی پاس کردن میدونن من چی میگم. من میگم : WOW!!!! از این آرایش (چه مهندسی) . حجم سیلندرها ۸ لیتره !!!!

در مجموع ۷ رادیاتور روی این خودرو بسته شده :

۳ رادیاتور آب ، ۱ رادیاتور روغن موتور ، ا رادیاتور روغن هیدرولیک ، ۲ رادیاتور کولر ، ۱ رادیاتور روغن گیربکس ، ۱ رادیاتور اینترکولر !!!!

توان خودرو ۱۰۰۱ اسب بخار  معادل ۷۳۶ کیلو واته. یعنی اگر با موتور بوگاتی برق تولید بشه میشه باهاش یک شهرک ۲۰۰ خانواری رو برق دار کرد!!!!

گیربکس بوگاتی از نوع ترکیبی با درگیری مستقیمه که توسط کامپیوتر جداگانه کنترل میشه و ۷ دنده رو با زمان تعویض ۱۵ میلی ثانیه ( مقایسه شود با زمان تعویض دنده رنو پی کی ) به صورت دستی و یا اتومات جابجا میکنه .

حداکثر سرعت ثبت شده این ماشین ۴۰۰ کیلومتره و شتاب صفر تا صد کیلومترش ۵/۲ ثانیه است.

مصرف... مصرفش خیلی کمه این بچه کوچولو ، در سرعت ۴۰۰ کیلومتر ، باک بنزین ۱۰۵ لیتری این خودرو ظرف ۱۲ دقیقه خالی میشه  پیدا کنید پمپ بنزین بعدی را !!!!

و اما ... قیمت ، قیمت پایه خودروی بوگاتی در راستای اهداف ارزان سازی ایران خودرو در اروپا معادل ۱۲۰ پژو آردی و در آمریکای مرفه بی درد معادل ۷۵ خودروی لوکس پژوی پرشیا ، تعیین شده (به ترتیب ۱،۲۵۰،۰۰۰ و ۱،۴۴۰،۰۰۰ دلار)

بخرین که ارزون شد... ببرین که آتیش زده به مالش

 

اگه دلتون میخواد بازم بسوزین ، برین اینجا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط اصلان   | 

روز زمین

آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

 

روز زمین بر همه کسانی که خاک را ، آب را و هوا

را حرمت میگذارند ، مبارک باد.

 

چو دادت خدا آنچه داری به دست  

                                      خدا را پرست و مشو خودپرست

بهر کار ازان کس طلب یاوری 

                                     که دارد نهان باخدا داوری

شهی کو خود از شرب می شد خراب  

                                      ازو کی عمارت شود خاک و آب

کسی از خود آگه نباشد دمش       

                                       چه آگاهی از جمله عالمش

                                                                     امیر خسرو دهلوی

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط اصلان   | 
پوستر فیلم

دیشب فیلمی دیدم با بازی جیم کری  و کارگردانی جوئل شوماخر . فیلم دندانگیری نبود ولی مساله مهمی را نشانه رفته بود، نحوست و میمونی اعداد...

اینبار در اطرافتان دقت کنید ، نمیدانم چرا و چگونه ولی تمام اعمال و پدیده های اطراف به یک عدد اول ختم میشوند و در نود بار از صد بار به نه عدد اول یعنی :

۲-۳-۵-۷-۱۱-۱۳-۱۷-۱۹-۲۳

اگر باور ندارید ، امتحان کنید ، یا همین فیلم ۲۳ را ببنید. اروپایی ها خرافه ای دارند که میگوید :

۳ : عدد تقارن و توازن

۷: عدد شانس

۱۳: عدد بدشانسی

و ۲۳ : عدد شیطان (۲ بخش بر ۳ میشود : 0.666) !!!!!!!!

اینها خرافه است ولی واقعیتی رو در خود جای داده ، اعداد صرفا نماد شمارش نیستند ، اعداد اول بیانگر مرموزترین پدیده هایی هستند که ما به عنوان مخلوقات نادان خداوند با آنها روبرو هستیم. پدیده هایی که نه میفهمیم و نه میتوانیم بفهمیم. میدانید همین الان که این کلمات را میخوانید ، حداقل ۱۰ سوپرکامپیوتر (ببخشید ، ابر رایانه ) چند صد میلیون دلاری در جهان مشغول محاسبه و ثبت اعداد اول هستند؟!

میدانید چند هزار نفر همین الان در همین لحظه دارند متنها و فایلها را با کمک اعداد اول رمزگشایی و رمزگذاری میکنند؟! میدانید بیل گیتس در جایی گفته ثروتمند واقعی ، کسی است که بزرگترین عدد اول (در آن سالها یک عدد ۱۶ رقمی هدف بود) را بداند؟ بله این اعداد ، مرزهای دانش بشر از علم حساب هستند.

من زمانی نه به شدت شخصیت آقای جیم کری ، ولی به هرحال به حدت ، بحث اعداد اول را پیگیر بودم با کمودور 64  (پیشرفته ترین کامپیوتر شخصی آن زمان) یک الگوریتم تجزیه اعداد به اعداد اول را نوشته بودم و مدام اعدادمختلف به خوردش میدادم تا بنیانهای اول آن را به من برگرداند. خیلی جالب بود اعدادی که به ذهن من میرسید تماما عدد ۳ را در خود داشت و اگر درست یادم باشد در نهصد و چهل مرتبه از هزار مرتبه به عدد ۴۱ و ۴۳ ختم میشد و کمتر از صدبار عدد ۱۳ را درخود داشت. تجربه جالبی بود. اعدادی که دوستانم میگفتند نتایج کاملا متفاوتی نشان میداد. میگویید نه ؟ من ۵ عدد میگویم :

۵۷۵۷۰۱۵ و ۷۳۷۱۰ و ۳۲۲۶۴ و ۶۵۶۵۱۲۵ و ۲۷۶۳۸۱

شما هم ۵ عدد بگویید ، بعد حاصل را به اعداد اول تجزیه میکنیم ببینیم راست است یا نه!!!

برای تجزیه فقط یک نفر باید کمک کند ، چون من الگوریتمم را گم کرده ام.

در ضمن بد نیست اینها را هم بدانید:

- زبان لاتین ۲۳ حرف دارد.

- اتحادیه اروپا ۲۳ زبان رسمی دارد.

- جرم اتمی سدیم (فراوانترین فلز کمیاب) ۲۳ است.

- هر والدی ۲۳ کروموزوم به فرزندش میدهد.

- محور زمین ، زاویه ۲۳.۵ درجه دارد.

- خون هر ۲۳ ثانیه یک دور کامل در بدن میزند.

- مغز آدمیزاد ۲۳ بیلیون نرون دارد. (کسی نشمرده البته ، حدس میزنند)

- عدد پورت telnet در پروتکل TCP/IP اینترنت ، ۲۳ است.

-  آیه ۲۳ انجیل این است: " مسلم بدان گناهانت تو را پیدا خواهند کرد ...."

این مقاله را هم اگر حوصله دارید بخوانید.

و الله عالم بالغیب و شهاده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط اصلان   | 
سهراب ، مرغ مهاجر ایران زمین

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.... ویکیپدیا

مرسی از دوست عزیزم ویولت که در این هنگامه بی سر و بی دم ، به یادم آورد که امروز سالمرگ اوست. شاعری که دوستش داشتم ، کسی که چونان دیگران نبود و نزیست ، شور بر شعورش غالب نشد و تنها مردی بود که در زمانی که تاریکی حکمفرما بود ، اشعارش به تو راه نور و آرامش را "نشانی" میداد.

دلم گرفت ، همیشه دلم میگیرد وقتی به یاد میاورم که دیگر نیستند، اخوان ، شاملو ، سهراب ، نیما ، شهریار ، فروغ ... بی آنکه جانشینی و جایی مانده باشد...

فروغی بسطامی به سرداب ذهنم جاری شد  و در رثای ملک شعر و ملتزمان رکاب گرفته اش گفت:

ای کعبه‌ی مقصودم، وی قبله‌ی آمالم                       مپسند بدین روزم، مگذار بدین حالم

هم سینه به تنگ آمد از ناله‌ی شب گیرم                   هم دیده به جان آمد از گریه‌ی سیالم

در شامگه هجرش بگداخت تن و جانم                      در دامگه عشقش بشکست پر و بالم

در حسرت دیدارش طی گشت شب و روزم               در محنت بسیارش بگذشت مه و سالم

( برای دیدن اخوان ماهها این در و آن در زدم و سرانجام که موعد تعیین شد، یک هفته بعد از وعده ملاقات او با خالق هستی بود...)

از زلف پریشانش در هم شده ایامم                       کز صف زده مژگانش وارون شده اقبالم

از شعله‌ی رخسارش می‌سوزم و می‌سازم             وز جلوه‌ی رفتارش می‌گریم و می‌نالم

شب نیست که در پایش تا روز به صد زاری               یا جبهه نمی‌سایم یا چهره نمی‌مالم

گر با رخ زیبایش یکشام به صبح آرم                        فیروز شود روزم، فرخنده شود فالم

گر زلف و خطش بینی معلوم شود بر تو                   هم معنی اوضاعم، هم صورت احوالم

فردا که گنهکاران در پای حساب آیند                     جز عشق گناهی نیست در نامه‌ی اعمالم

آن روز فروغی من از قتل شوم ایمن                      کاو خط امان بخشد زان غمزه‌ی قتالم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط اصلان   |