تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...
 پوستر فیلم

فیلم این هفته  : چهار دقیقه Vier minuten (مشخصات فیلم)

آنونس فیلم

  کارگردان و نویسنده    نویسنده و کارگردان: کریس کراوس Chris Kraus

برنده جوایز  :

بهترین فیلم از جشنواره شانگهای

بهترین فیلم اجتماعی کانال پلاس

بهترین فیلم و بهترین هنرپیشه نقش اول از جشنواره حراره - زیمباوه

بعلاوه ۲۸ جایزه بین المللی دیگر ...

بازیگران :  

 مونیکا بلیبرتو مونیکا بلیبرتو    Monica Bleibtreu  در نقش تروده

  هانا هرزسپرانگهانا هرزاسپرانگ Hannah Herzsprung (لینک به زبان آلمانی) در نقش جنی

Sven Pippigاسون پیپیگ Sven Pippig در نقش زندانبان

محصول  ۲۰۰۶- آلمان

ژانر : موسیقی - ملودرام

خلاصه داستان : شصت سال پیش تروده کروگر ، شروع به تدریس موسیقی در زندان زنان نمود. حال در آخرین سال کار در زندان ، در جستجوی شاگردان تازه او به "جنی" میرسد. نوجوانی خشن ، تندخو و پرخاشگر که به جرم قتل (سر بریدن) در زندان است.

ماجرا از آنجا آغاز میشود که تروده ، پس از آنکه  به استعداد غریب موسیقی جنی پی میبرد ، مصمم میشود رضایت مسئولان زندان را برای آموزش جنی و آماده سازی او برای شرکت در فستیوال موسیقی جوانان در برلین ، جلب کند. این به معنای خروج جنی از زندان خواهد بود...

چند نکته :

فیلم از چند لحاظ بدیع است ، اول داستان بکر و تازه آن است که به زیبایی چندین ژانر و موضوع را به هم آمیخته بدون اینکه سر رشته را گم کند.

فیلم اولین بار در جشنواره فیلم شانگهای به نمایش درآمد و پس از آن در بیش از ۶۰ رویداد سینمایی جای داده شد . از این جمله میشود به انتخاب فیلم به عنوان فیلم افتتاحیه جشنواره برلین ۲۰۰۷ اشاره کرد.

موسیقی نقش محوری در این فیلم ایفا میکند . لذا از نسخه های با کیفیت پایین صدا پرهیز کنید.

فیلم تا به امروز به حیات خود بر پرده سینماهای دنیا ادامه داده !!! و تا به حال ۵۰۰،۰۰۰ نفر فقط در آلمان به دیدن این فیلم غیر تجاری رفته اند.

برای بازیگر نقش جنی از ۱۲۰۰ دختر موسیقی دان تست بازیگری گرفته شده. آفرین به حوصله کارگردان . بیخود نیست که میگویند گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.

آخر فیلم مینویسد " تقدیم به تروده کروگر ۲۰۰۴ - ۱۹۲۷ " نمیدانم شاید شخصیت تروده ما به ازای خارجی هم داشته . جای دیگری این را نخواندم.

 نظر من : حقیقت را بگویم ، وقتی فیلمی آرم جشنواره کن را بر خود دارد ، زیاد رغبت به آن نشان نمیدهم . اگر بپرسید چرا شاید بتوانم به اختلاف سلیقه شدید بین خودم و مسئولین کن اشاره کنم  ولی این فیلم چیز دیگری بود. خوش ساخت (البته مثل اغلب تولیدات آلمان دور از اخلاقیات و خشن ، ولی نه به حد آزارنده) با داستانی قرص و محکم و فیلمبرداری قابل قبول. ناگفته نماند که تدوین فیلم به روال فیلمهای اروپایی ، کند و کشدار است و دیدنش صبر میطلبد. ولی در مجموع فیلم بسیار خوبی است . علی الخصوص ۴ دقیقه آخر فیلم که معرکه است.

توصیه من : فیلم را حتما  ببینید. به یک بار دیدنش میارزد ، زبان فیلم آلمانی است ولی نسخه خوب زیر نویس دار آن هم موجود است. فیلم را در جمع و همراه تخمه و آجیل نبینید ، حس نمیدهد ، حتما تنها و یا حداکثر با یک همراه ساکت و هنردوست به تماشا بنشینید.

ستاره ای که من به فیلم میدهم: ۳ (لینک)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط اصلان   | 
تزیینی

سالها پیش ، (حالا هی نپرسید چند سال) در خانه دانشجویی بودم که مادرم زنگ زد:

- الو ؟

- سلام . باز که تو خونه نشستی .

- چیکار کنم فدات شم. تکون بخوری باید پول خرج کنی. منم که ....

- بسه بسه . مگه چه خبره ؟ مگه کم میفرستیم برات ، همین دو هفته پیش بود ۵۰۰۰ تومن حواله کردم برات . تو هم عادت کردی تا صدای منو میشنوی یاد پول میافتی ...

- مامی جان اونکه پول کرایه بود. حالا هم چشم ببخشید ، نمیگم پول . غلط کردم ...

- ژاله دختر خانم X داره از پاریس میاد .

- خوب ، به سلامتی انشا...

-  سلامتی باشه واسه خودت . کارت دارم .

- امر کنید شما . من در خدمتم

- پدر مادر ژاله جون تهران نیستن ، رفتن شمال . هیچکس نیست بره استقبالش . اونم پروازش کانکشنه همش ۱۲ - ۱۰ ساعت تهرانه . طفلی اینجوری پرواز گرفته بود پدر مادرشو ببینه که اونم نشد.

- آخی ، بمیرم الهی . خوب چرا اونا رفتن شمال حالا.

- عمو جانش مریضه

- ای وای ای وای ، نمیره که اینهمه پول و ثروت ایشون بی صاحب بمونه ...

- مزه نریز . صدبار گفتم خوشم نمیاد از این شوخی ها

- ببخشید. خوب حالا ماموریت من چیه ؟

- میری فرودگاه . امشب ساعت ۸ وارد میشه ، پرواز ایرفرانس . لباس تمیز میپوشی ، باز مثل بچه گداها خودتو درست نکن ، من آبرو دارم جلوی اینا . یه دسته گل میخری میری استقبالش . تو شهر میگردونیش بعدشم میبریش خونه خودت ، خودتم میری خوابگاه پیش جمال ، صبحم ساعت ۶ میری دنبالش که به موقع برسه به پروازش .

- صبر کنید ، صبر کنید پیاده بشید با هم بریم . چی چی رو برم استقبال و بدرقه و خونه و ... چی میگید شما برای خودتون؟

- گوش کن اصلان!!!! مامان ژاله جون بعد صد سال رو انداخته به من که اگه میشه دخترش تهرون تنها نمونه. من هم گفتم پسرم از خداشه که برای جبران اونهمه محبت شما یه کار به این کوچیکی انجام بده. وای به حالت که غر بزنی ، کار دارم کار دارم بکنی ، بهانه بیاری ، همین که گفتم ...

- آخه مادر من ....

- آخه بی آخه . مگه ما آبرومونو از تو جوب آب آوردیم ؟!؟!

- مادر من . تو رو خدا وقتی از طرف من تعهد میدین قبلش با من هم یه مشورتی بکنین، میدونین چندتا برنامه من رو دارین به هم میزنین ؟ اونم برای کی ؟ کدوم محبت ؟ ایشون هر شش ماه یکبار منو دعوت میکنن خونه شون برام یه دوره فشرده ژاله جون شناسی میذارن ... ژی ژی این هفته رفته رم بیا عکسهاشو ببین ، ببین چه قدر ماه شده ... بچه ام پوستش دو شماره تیره تر از وقتی شده که رفته بود لندن ، بسکه این لندن ابریه ... اصلان جون ژی ژی بوی فرندشو دامپ کرده ، میگه دیگه میخواد دنبال یه ریلیشن سریوس باشه ... ابی (همسر خانم X ) هم گفته اگه واقعا اینجوری باشه همین الان سند آپارتمان دروس رو میزنه به نام خودش و نامزدش ... هی هی هی خوش به حال نامزد ژی ژی ، ابی نمیذاره آب تو دلش جابجا بشه ، از الان پستشو تو کارخونه خالی کرده ، بسکه این مرد ژی ژی رو دوست داره ، از الان عاشق داماد ناشناسمون شده ... فقط دامادمون باید بیاد تهرون زندگی کنه . بسه دیگه اینقدر بچه ام ازم دور بود. سه سال تو لوس آنجلس درس میخوند این بی انصافا ابی رو ممنوع الخروج کردن ، نمیدونی من چه کشیدم ! همش گریه گریه گریه ، من اینجا ، اون بچه اونجا صبح تا شب این گوشی تو دست من بود ، با هم گریه میکردیم ... ژی ژی خیلی مهربونه ، وفاداره ، باهوشه ، عمیقه .....  اینقدر عموش این بچه رو دوسسسست داره که نگو ، اونشب امین خان اومده بودن اینجا ، عکسهای ژی ژی که از بارسلون فرستاده رو دیدن ، باور کن اصلان جون اشکی ریخت که انگار ابر بهار ، هی میگفت کاش این پسر من یه جو عرضه داشت تا منو به آرزوم میرسوند و ژی ژی رو عروس من میکرد تا من همه ثروتمو میریختم به پاش . به خیالش رسیده من دخترمو میدادم به اون پسره کرموی عینکی بد قواره . لایق شان اون همون "خانم دکتر" ریغوی لاجون بی اصل و نسب شهرستانیه ، ببخشید ها منظورم این نبود که شهرستانی ها بدن ، وای اصلان جون بهتون بر نخوره یه وقت ، میدونی که من میمیرم برای مامی و ددی تو ، ماهن اینها ولی خوب این دختره اومد خونواده عموی ژی ژی رو به هم ریخت . امین خان الان قصد کرده سعید رو از ارث محروم کنه ، ثروتشو بده به ژی ژی ... البته شرط گذاشته که قبلش ژی ژی عروس بشه ..................

- تموم شد؟

- ببخشید .

- اگه بری استقبال ژاله میبخشمت ولی اگه نه بیاری ، باور کن نه من نه تو . اینا هرچی که هستن ، مامان ژاله دوست همکلاسی من بوده . دوست روزهای سخت من بوده و الان هم نمیخوام این حرفهای صد بار گفته رو بشنوم. تو اینکار رو به خاطر مادرت میکنی.

- چی دارم بگم ؟! چشم.

- رفتی فرودگاه یه زنگ از اونجا به من بزن تا من به X خبر بدم خیالش راحت بشه .

- مادر ، فقط یه سئوال ، چرا سعید نمیره دنبال ژاله ؟ پسر عموشه بالاخره .

- (سکوت مطلق)

- بله ، چشم . من میرم . فقط آخه خونه به هم ریخته است.

- جمعش کن . به خدا اگه آبرو ریزی کنی ....

- چشم ، چشم ، چشم . کاری ندارید؟

ـ بابات سلام میرسونه

- سلام برسونید . راستی حل شد؟

- نه هنوز.

- خوب . خداحافظ

- خدانگهدار

**************************** قسمت دوم

حال خودم را نمیفهمیدم . تمام کراهت من از این موضوع که حدس میزدم  از کجا آب میخورد به کنار ، مشکل اساسی من در آن زمان پول بود. پدرم دچار مشکلات جدی مالی بود و میدانستم  ماهی ده هزار تومانی که برای من میفرستادند ، تقریبا نصف بیشتر حقوق مادرم بود یعنی تنها منبع درآمد خانواده در آن برهه . بیشتر خواستن واقعا بی انصافی بود . به علاوه  تهران تازه از جنگ درآمده  داشت معنای واقعی تورم و گرانی را تجربه میکرد. اجاره خانه من به ۵۰۰۰ تومان رسیده بود و من به زور پیاده روی تا دانشگاه و خوردن تنها یک وعده غذا در دانشگاه ، هزینه ها را اوستا برسان میکردم . تدریس هم که گاه گاهی بود و درآمد قابل اتکایی نداشت. هزینه کتاب و فیلم و سینمای من هم که برایم قابل گذشت نبود ، سر به آسمان میزد.  خلاصه معنای مجسم افلاس بودم .

به سرعت محاسبه کردم : هزینه رفتن تا فرودگاه ، تلفن به مادر ، برگشتن با تاکسی تا خانه ، رفتن به خوابگاه ، برگشتن به خانه ، رفتن مجدد به فرودگاه و برگشتن به خانه .... سرجمع در حدود ۱۲۰۰ تومان از ذخیره  استراتژیک ۳۰۰۰ تومانی من را میبلعید(ذخیره استراتژیک وقف مخارج احتمالی درمانگاه و بیمارستان بود) ... بد نبود ، میشد با ۱۸۰۰ تومان تا آخر ماه سر کرد. صبر کن ، گل ، گلی که حتما از آن توسط ژاله مارکوپولو عکس گرفته میشد... ۳۰۰ دیگر اضافه کنم ... ۱۵۰۰ ، خوب ... باز هم میشود ، خدا کند آن بچه خنگی که عذرم را خواست پشیمان شود و باز برای تدریس فیزیک زنگ بزند. خوب پولی میداد ، ساعتی ۲۵۰ تومان کلی از مشکلات من را حل میکرد بیخود به مادرش گفتم تدریس به این بچه بیفایده است.

تا ساعت ۷،۱۵ مشغول رتق و فتق امور خانه شدم . خانه بدی نبود ، کوچک ، خیلی کوچک ولی در محله آرام و خوب که خلوت و تنهایی که بسیار دوست داشتم را، گرچه به قیمتی گزاف، به من هدیه میکرد. مبله اش کرده بودم و رنگ آمیزی و چوبکاری . باهم حسابی دوست شده بودیم و به هم "حال" میدادیم. هر وقت میتوانستم ، بدون اینکه فکر کنم اینجا اجاره ای است ، رویش کار میکردم ، چوبکاری ، کمد ، لوستر ، پرده ، سرویس حمام ، لامپ رنگی زیر کابینت ، کتابخانه ... همه را خودم ساختم و قشنگ هم ساختم . صاحبخانه هم که دیده بود خرابه اش خانه آبرومندی شده ، با من از در دوستی درآمده بود و زیاد سخت نمیگرفت.

ناگهان متوجه شدم ساعت هفت و بیست دقیقه شده . تا لباس میپوشیدم ساعت از هفت و چهل دقیقه هم میگذشت و تازه به عنوان سوژه عکسهای آن شب مارکوپولو باید اصلاح هم میکردم. نخیر ، زمانی برای تلف کردن در صف اتوبوس و مینی بوسهای آزادی - ونک باقی نبود ، باید تاکسی میگرفتم ... ۱۰۰ دیگر اضافه شد: شد ۱۴۰۰  ، عیب ندارد ، مادر است و یک خواهش مادرانه

- دینگ دینگ دینگ ، پرواز ۶۵۷ ایرفرانس از پاریس هم اکنون به زمین نشست ...

- مادر جان ، بله اینجا هستم ... بله میشناسم ، اینقدر عکس دیدم که چهره ایشون در ذهنم با جزئیات حک شده ... چشم ، نمیگذارم بهشون بد بگذره ... شام ؟؟!!!؟؟؟؟ ... چشم ، اونهم چشم ، شما خیالت راحت باشه ... نخیر آبروریزی نمیکنم ... مادر جان ، سکه ام داره تمام میشه ، خدا نگهدار .

شام ؟؟؟!!؟ شام در شان ژاله دختر خانم X و اقای "ابراهیم" ملقب به ابی؟ شام در رستوران مناسب برادرزاده آقای امین الرعایا  بزرگ ملاک گیلان ؟ یا ابن یاجوج و ماجوج!!! هرچه پیش آید....

از دور دیدمش ، از حق نباید گذشت ، میان آن جمع از پاریس برگشته ، شاخص و انگشت نما بود. زیبا ، خوش اندام ، شیک پوش با پوستی شفاف از انواع ماساژ و لوسیون و حمام آفتاب و از همه بالاتر شادی مداوم و عدم وجود ذره ای استرس در زندگی ... چشمها و نگاه  کسی را داشت که در تمام مدت زندگی هر آن چه اراده کرده ، به دست آورده . دختر رئیس . با اعتماد به نفس قدم برمیداشت و دیدم که در جواب ماموری که به سمتش رفت ، بدون کلامی فقط دستی به روسریش کشید و رد شد و مامور مجذوب کاریزمای او فقط مدتی خیره ماند و به سوی شکار بعدی رفت. جلو رفتم : ژاله خانم ؟

اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااااان . چطوری ؟ وای خدایا تو همون پسر بچه ای هستی که همش منو اذیت میکرد؟ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر فرق کردی ، چه خوش تیپ ، چه آقا ، وایستا وایستا یه عکس ازت بگیرم ... این قسمت کاملا قابل پیش بینی بود ، دوربین جز‌ء لاینفک وجودی ژاله بود ، درست مثل عطر شانل نامبر فایو .

- خوب بگو ببینم ، چیکار میکنی ؟ تو زحمت افتادی؟ آخی ، طفلی ، ببخش منو ، به خدا به ددی میگم آخه این چه کاریه ؟ من بعد از سه ماه اومدم شما و مامی رو ببینم اونوقت همین الان عمو امین باید خودشو لوس کنه ؟

- خدا کنه گرفتاری ایشون هر چه زودتر حل بشه ، خبر دارین حالشون چطوره ؟

- نمیدونم ، ارست قلبی کرده ، فکر میکنم میخواد بمیره .

- اهم ، بله ، نه خدا نکنه ...

- چرا دیگه . پیر شده عمو امین ، باید بمیره ، از وقتشم گذشته . هی هی هی

- بله ، خوب پاریس چطوره ؟ خوش میگذره ؟

- وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ، عااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیه ، عالیه ، عالیه ، تا حالا پاریس بودی ؟

- والا من سربازی نرفتم . نمیشه برم

-  سربازی نمیشه بری ، نرو ولی برو پاریسو ببین ، یه مرد تا تو پاریس زندگی نکنه مرد نمیشه .

-نه منظورم این بود که ....

- باید بری ، قول بده ، باید !

- بله ، چشم ، میرم که هرچه زودتر مردانگی در من بروز کنه .

- وااااای ، مامی گفت حاضر جواب شدی ها ، خوب برنامه چیه ؟ کجا بریم ؟ چیکار کنیم ؟ بیا اول بریم یه کافی بخوریم ، ذله شدم تو پرواز ...

- قهوه ؟ بله حتما ، بفرمایید ، باید بریم طبقه بالا ...

صورتحساب شد ۲۰۰ تومان ، یک چای برای من به علاوه ، یک قهوه ، یک بستنی و یک آبمیوه ، فرودگاه است دیگر ، محل گوش بری . خوب ماند ۱۲۰۰ ... به مرز خطر نزدیکتر شدم .

- خوب ، شب رو چه جوری پلن کردی ؟ دلم لک زده برای قدم زدن تو پهلوی و تجریش . منو میبری اونجاها؟

- چرا که نه ، بفرمایید. چمدون رو من میارم .

- نه نه ، تو چرا ؟ کوریر نداره اینجا ؟؟؟ آها اوناش ... آقاهه ... آره تو بیا اینجا ...

۵۰ تومان به باربر دادم و به زور یک ماشین آبرومند در بین خیل پیکان و شورولت نوا و اوپل دم در فرودگاه پیدا کردم ....

*************************** قسمت آخر

- وااای ، بستنی لادن ، میخوام میخوام میخوام ، میشه همینجا پیاده بشیم ؟

- اقای راننده نگه دارید لطفا ... چقدر شد؟ ۱۰۰تومن ؟ ( نمیشد چانه زد...) بله ، بفرمایید.

چمدان در دست به سمت بستنی لادن که برای ژاله رنگ و بوی خاطرات کودکی داشت رفتیم ...

- ببین ، کاشکی اول میرفتیم هتل ، این چمدون وبال تو شده ، آخی ، سنگینه ؟

- نخیر ، مشکلی نیست . در ضمن امشب شاید راحتتر باشید تو خونه من استراحت کنید ، اخه هتل به  خانمهای تنها اتاق نمیده .

- وا؟! منکه تنها نیستم ، پس تو چکاره ای ؟

- من ؟ حقیقتشو بخواین هیچکاره . الانم اگه ماشین گشت بیاد نمیدونم باید چی بگم . فکر کنم زیاد تو خیابون نباشیم بهتره .

- چه حرفها ! ترسویی تو ؟

- نه ، ولی ...

- بیا ، خیلی وقته تو خیابونای تهرون بستنی نخوردم ، میخوام ببینم چه جوریه . چمدونم الان درستش میکنم ...  اقا پسره ، دوتا بستنی بده به ما ، باریکلا ، ببین پسر جون میخوای۱۰ دلار بهت بدم ؟ این چمدونو ببر بذار پشت مغازه ، خوب ؟ ... ببین ، ۲۰ دلار میدم ها ، باریکلا چه پسر ماهی !

- ژاله خانم ... آخه ...

- نترس ، حالا فهمیدم ترسویی ها . هیچی نمیشه . پسر خوبیه ، مگه نه ؟ آ باریکلا ...

بستنی ها شد ۵۰ تومن که با اصرار پول انها را من دادم ، چون ژاله پول ایرانی نداشت.

- ببین ، من گرسنه نیستم ، میگم ، آیدا هنوز هست ؟ بیا بریم آیدا ساندویچ بخوریم ؟ باشه ؟

بر این مژده گر جان میفشاندم روا بود. چه بهتر ، ذخایر  استراتژیک من به عدد رقت آور ۱۳۰۰ تومان رسیده بود و ساندویچ آیدا حداکثر ۲۰۰ تومان میشد. ولی پیاده روی تا آیدا از لحاظ سوق الجیشی با توجه به سرو وضع ژاله چندان خالی از خطر نبود.

- با تاکسی بریم ؟

- بریم

.....

- وااای . خیلی خوب بود... مرسی اصلان جونم . مرسی

- خواهش میکنم ( بیشتر شد ، با پول تاکسی شد ۳۵۰ تومان ) ، بریم سمت خونه من ؟

- چیه شیطون ؟!؟ چقدر عجله داری بریم خونه ؟! تازه میخوام تهرانگردی کنم .

- اوهم ، ا، بله ، نه ، خوب میدونید ، شما خسته اید ، خوابگاه هم از ساعت ۱۰ کسی رو راه نمیده ، اینه که گفتم اگه بریم خونه که شما استراحت کنی ، منم برم خوابگاه .

- خوابگاه چی ؟

- دانشگاه!

- تو میخوای شب بری Dorm ؟ منو تنها بذاری ؟ چرا ؟ منکه میترسم تنهایی !!

- شما که ترسو نیستی !؟!

- چرا میترسم . تنهایی رو دوست ندارم ، نررررووو .

- حالا تا ببینم چی میشه . ( یا ابن چنگیزخان مغول این یکی رو چکار کنم ؟!؟!؟) جای دیگه ای میخواید بریم ؟

- اره ، تجررررررررررررررررررررررررریشششششش

- بفرمایید. تاکسی ....

در راه تجریش بودیم که ناگهان ژاله فریاد زد :

- نیگهدارین آقا ... پیاده میشیم

- اینجا ؟

- آره بیا ، میگم بهت ، بیااااا.

پیاده شدیم ،

- چی شد؟

- ببین اصلان ، میدونم عجیبه ولی ببین ، نااااایب !!

- بله رستوران نایبه ، چطور مگه ؟

- ببییییین ، فکر نکنی من شکموام  ها ، ولی این نااایبه . میخوام ، میخوام ، میخوام

- یعنی ( یا جده فرعون) شما میخواین بعد ساندویچ آیدا ، بریم چلوکباب نایب؟

- آررررررررررررره ، تو رو خدا ، فقط یه کوچولو .

- خواهش میکنم

.....

- اقاهه ، ببین چلوکباب سلطانی داری ؟ بیار برام ، ببین جوجه کباب هم میخوام ، اصلااااان ، میشه یه کباب بره هم سفارش بدم ؟ من فقط یه شب تهرونم ، باز میررررررررم نیوزلند ، تا کی بیام نایب .

- خواهش میکنم (البته منظورم این بود که خواهش میکنم ، نه !!!!!!!!!!!!!!!)

- ببین پس اینا رو بیار ، اصلاااان خیلی پرخورم ؟ فقط میخوام مزه کنم .

- نه ، اصلا ، ( چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ )

- باریکلا آقاهه ، اینا رو زودی بیار که گرسنمه ( گرسنه است؟ یک ربع هم از ساندویچ نگذشته )

- راستی تو چی میخوری ؟

- من ؟ من که سیر شدم ، شما راحت باش ، من از غذا"های" شما مزه میکنم .

- نه ، برای خودتم سفارش بده ، زشته که از بشقاب من بخوری !

- نه ، ببینید ، خوب ...

- اصلا خودم میگم ، آقاهه ، یک سلطانی هم برای این اقا بیارین .

- نه ، نه ، اقا یک پرس کوبیده بدون برنج لطفا ( التماس میکنم ، بسه !!!!)

- خوب ، رژیم داری، ها؟ لازمم داری ، شکمت گنده شده ، خوبه کمتر بخوری ، برات خوبه ، برو اقاهه ، برو زودی غذاهامونو بیار .... اصلان ، تو ورزش نمیکنی ؟

- چرا ، الان هفته ای سه رو....

- بسه ، بسه ، دروغم میگه . این شیکم مال ورزشکار نیست. چند کیلو اضافه داری؟ منکه میگم ۱۰ کیلو. من خیلی مواظب خوردنم هستم . هفته ای دو روز هم با بچه ها میریم جیم ، هایکینگ میرم ، خیلی اکتیو زندگی میکنم ، شماها تو ایران همش میخورین ، اونم چرب و چیل ، من به ددی گفتم اگه اینقد بخوره مثل عمو امین میمیره .

- ایشون که زنده ان الحمد... بعدهم من ۱۰ کیلو اضاف....

- نمیخواد بگی ، چاخان ! منو ببین ، هیچی Fat ندارم . دست بزن ...

- بله ، خوب ، ** بله ، درسته ، قبول دارم .(یا جدا اون ریشوئه چه جوری داره نگاه میکنه ...) نه قبوله ، ببینید ، اینجا جاش نیست . باشه بعدا ...

- ببین ، من خیلی خوب میخورم یه دایت متعادل که باعث میشه همیشه سیر و سرحال باشم ، چاقم نشم ، چاقی خیلی بده ، تو الان نگاه کن به خودت ، خسته نمیشی این کیسه گونی رو با خودت اینور و اونور میبری ؟؟؟؟

- آخه منکه خیلی...

- چاقی دیگه هاااانی ، توپولو ، ولی عیب نداره ، من بهت میگم چیکار کنی ، یه ماه که با من زندگی کنی ، یادت میدم .

- بله ، خوب ... ، ممنون ، خیلی خوبه که منم لاغر بشم .

- اولین درس اینه که اینقد غذا دوس نداشته باشی . a moment on the lips , a life time on the hips یادت باشه . غذا باید تو رو راه ببره نه تو غذا رو.

- چشم .

- آباریکلا پسر . خوب بگو ببینم چیکارا میکنی چه خبرا چه چیزا همشو تعریف کن برام .

- والا من الان که دارم درس میخونم ...

- آره آره ، خیلی خوبه درس ، منم تو لوس انجلس رفتم کالج ، Nail beauty خوندم . بم میگفتن queen of nails ولی تمومش نکردم . میدونی من یه جور مووودی ام . الان اینو دوس دارم ، فردا اونو پس فردا یه چیز دیگه رو ... آدم نباید خودشو محدود کنه ، من الان میخوام برم کالج فشن ولی زبون فرانسه رو دوس ندارم ... الانم تو پاری همش انگلیش حرف میزنم ، ولی فکر کنم چاره ندارم باید زبون این جیگرای غورباقه خور رو یاد بگیرم . تو چی فرانسه بلدی ؟

- عرض کنم که فرانسه که ....

- آره ، برو یاد بگیر ، الان بخوای بیای پاریس باید فرانسه بلد باشی ، من یه جور کامیونیتی امریکن دارم تو پاریس دور و برم ، یه امریکا کوچولو درس کردم برا خودم ، ولی خوب یکی مث تو تو پاریس لازمه که فرانسه بدونه . اگه خوب درس بخونی شاید بتونم بگم فرانتس برات پذیرش بگیره برا سوربون .... وای راستی یادم نبود منکه الان با فرانتس قهرم ، باشه عیب نداره به لوییزا میگم برات جورش کنه . لوییزا خیلی ماهه میدونی ؟ راستی پاس ایرونی داری ؟

- نه

- پس کجاییه پاست ؟

- والا گذرنامه ندارم ، من اول باید برم سربازی ...

- وااااا. چقدر عشق میلیتاری داری تو . خوب چرا اینقد دوس داری که سرباز شی ؟ میدونی روحیه ات یه جورایی خشنه ، البته دوس داشتنیه ها ولی باید بهت اخطار کنم ، من از خشونت بیزارم . من فک میکنم ادما بایس بتونن in peace زندگی کنن. من الان یه کامیونیتی طرفداران صلح تو لندن عضو شدم که هفته ای یه میتینگ تو هاید پارک میذارن ، همش باید پرواز کنم لندن ... خوبه ولی ، دوست قدیمی هامو میبینم اونجا ، همشون میان ، پای ثابت ، چه لباسایی ، چه ماشینهایی ، از Dunedin که برگشتم یه بار میبرمت ببینی خودت ، عین فشن شوی رالف لورن میمونه . همه شیک و تمیز و خوش اخلاق ، کیف میکنه آدم . میدونی خیلی مهمه که دور و بری هات های کلس باشن ، آدم پیشرفتش تو قاتی شدن با آپر کامیونیتی ها است. ببینم تو اینجا با کیا رفت و اومد داری ؟ آدم حسابی که پیدا نمیشه تو تهرون ، همه رفتن ...

- من الان چندتا دوست هنرمند دارم که ....

- آره میدونم ، نمیخواد بگی ، سخته خیلی ، منم همش به مامی میگم که دوس ندارم بیام تهرون زندگی کنم . ویزیتش خوبه ها ، اونم سالی یه بار دوبار ولی زندگی نه ، آدم دیپرس میشه . مامی همش میگه تو باید بیای تهرون ، شوهر ایرونی بگیری ، نزدیک من باشی ، ولی من به مامی میگم که تهرون نه میشه زندگی کرد نه پسرای تهرون به درد زندگی میخورن. هی هی هی هی ، باید قیافه ددی رو ببینی هر وقت من اینو میگم ، سرخ میشه میره تو حیاط . خوب ناراحت بشه ، منکه نمیتونم همش به دل اینا زندگی کنم . اینا میمیرن همین روزا ، اونوقت من میمونم و زندگی دیپرس تو تهرون. نه من اهلش نیستم . هر کی بخواد با من باشه باید عین خودم اینترنشنال زندگی کنه ، من دوس ندارم تو یه مملکت بمونم . الان میرم نیوزلند شاید یکی دو سال بمونم ، شاید هم یکی دوماهه برگردم پاریس ، نمیدونم موودی ام دیگه . الان تو موود طبیعت وحشی و uncivilized اونجاهام . میدونی خیلی هیجان انگیزه که از یه کشور سیویلایزدی مث فرانسه بری تو قلب طبیعت وحشی یه جای بی تمدنی مث نیوزلند....

- ا، ببخشید ، اونوقت نیوزلند نامتمدنه ؟

- آره دیگه ، همش کوه و دشت و گوسفند و ... خیلی خوبه ، الان دلم میخواد برم یه جای آروم مث داندین ، کوچولو ، مامانی ، آروم ... میخوام یه خونه بگیرم که ویوی دریا و کوه رو با هم داشته باشه ...

گارسون به سمت میز ما آمد وگفت :

- ببخشید ، چون سفارش زیاد بود میز بغل رو چیدیم که سرویس جا بشه اگه اشکال نداره بفرمایید اونجا پذیرایی بشید.

- وااای ، چه غذاها زیاد شد. عیب نداره بیا اصلان ، زود شروع کنیم که دلم خیللللی این غذاها رو میخواد.... چه عالی

رفتیم سر میز بزرگتر ، ژاله کوتاه نمیامد.

- صبر کن شکمو ، صبر کن یه عکس با این غذاها ازت بگیرم ... آقاهه بیا یه عکس از ما بگیر لطفنی . باریکلا .... آقاهه زیتون پرورده باز هم بیار ... نباید خیلی بخورم ولی اینقددددددر خوشمزه است اینا که نگو. البته اصلان فکر نکن من شکمو ام ها ، اصلا ، من به طعم غذا خیلی اهمیت میدم ولی مقدارش برام اصلن مهم نیس . واااای این بره چه بره گوگولویی بوده که گوشتش اینقد خوش طعمه ، میخوای یه تیکه بهت بدم ؟ نه نمیدم ، تو چاقی .... تو بلد نیستی متعادل غذا بخوری ، بذار من درستش میکنم ، بسپرش به من ...

۲۰۰تومان ، فقط ۲۰۰ تومان برایم باقی مانده بود. لعنت بر تو خانم X این چه بلایی بود که بر من نازل کزدی... هنوز هفته اول ماه بود.  حرفهای ژاله مثل تیری که به دیوار بخورد راهی برای نفوذ به مغز درمانده ام پیدا نمیکرد ...  خودآگاهم مثل کامپیوتر هنگ کرده قفل شده بود ولی...

- پس تجرررریش چی شد ؟ نمیبری منو ؟

- یه لحظه لطفا ، الان برمیگردم ، دو دقیقه تنهات میذارم ، خوب ؟

- کجاااااا؟

- الان میام .

 بیرون رستوران ، پاترول گشت از دور دیده میشد . گویا ناخودآگاهم هنوز خوب کار میکرد چون در همان لحظه فهمیده بودم  که چه باید بکنم ... بله راه نجات همین بود. فقط شماره ... خدایا شماره ... به مغزت فشار بیار ... زودتر ، وقت نیست .... گیشا ، پیش شماره اش ۸۷ ، خوب بعدش بود ۶۲۸۳۳ یا ۶۶۷۳۴ فکر کن .... به دکه تلفن رسیدم ... ۶۳۷۸۳ ، آره خودشه ۶۳۷۸۳ یا ۶۳۸۷۳ . هردوشونو امتحان میکنم .

- الو ؟ منزل آقای امین الرعایا......؟

 

 

- بفرمایید.

- سلام خانم دکتر ، شما من رو نمیشناسید ، من اصلان هستم ، دوست خانوادگی سعید آقا. تشریف دارن ؟ ... ممنون

- سلام ، سعید خان ، من معذرت میخوام که این وقت شب مزاحم شماها شدم ولی موضوع حیاتیه ....

.....................

- ببینید سعید خان ، میدونم خواهشم عجیب غریبه ولی خواسته خانم X از من هم همینقدر عجیب بود و باور کنین مشکلات من بابت این توقف ژاله خانم خیلی بیشتر از این حرفا است ، ولی شما راضی نباشید که من همه چیزمو رو این بازی زن عموی شما ببازم .تا همین الان هم که گشت ما رو نگرفته ، خودش یه معجزه است ... بله ، حتما مشورت کنین .... من صبر میکنم ....

...............

- خیلی ممنون ، واقعا ممنون که قبول کردین .... یادداشت میکنید؟ کاشانک ، کوچه ............

..............

- بله ، من هماهنگ میکنم . خدانگهدار

نجات پیدا کرده بودم ، فقط یک تلفن دیگر باقی مانده بود.

- الو؟ آقای سعادتی ؟ سلام ، ببخشید ، میدونم خواب بودین ولی مجبور بودم بیدارتون کنم . ببخشید ، قول میدم تکرار نشه . آقای سعادتی ، مستاجر پررو به من میگن ولی الان به جز شما کسی رو ندارم که بهم کمک کنه .... لطف دارین شما .... بله ... عرض کنم که .....

درست شد ... درست !!!!! خداوندا ، ای مهربان ، شکرت !

برگشتم به رستوران ، ژاله داشت با ته مانده غذاها بازی میکرد ، تا چشمش به من افتاد بلند گفت:

- تجررررررررررررررررریشششششششششششششش!!!!

- نه دیگه ، تجریش باشه برای بعد ، الان میریم خونه من ، هم دیروقته ، هم شما خسته ای و هم من برای پذیرایی از شما تدارک دیدم . الان میریم قبل از اینکه لادن بسته بشه ، چمدون شما رو برمیداریم و میریم خونه من .

- چرااااااا؟

- خوب ، راستشو بخوای من امشب یه زوج دیگه از دوستامو دعوت کردم که دور هم باشیم و شب رو خوش بگذرونیم . از نظر شما بهتر نیست بریم خونه و بعد اگه خواستیم با اونا بریم تجریش ؟

- ای شیطون ! پارتی گرفتی ؟ چرا زودتر نگفتی ؟

- خواستم شما رو غافلگیر کنم .

- بلاااااا ، از کجا فهمیدی من عاشق سورپرایزم ؟! حالا کیا رو دعوت کردی ؟ کوولن ؟ هوی پارتیر ان ؟ انتلکتوالن ؟ چی هستن ؟

- خوبن . مطمئنم دیدنشون براتون جالب خواهد بود.

- پس بریم دیگه .... برررررررریم برررریم بررررریم

- بریم .

دم در خانه ، آخرین ریال ذخایر استراتژیک را به راننده دادم که با غرولند قبول کرد و رفت . آقای سعادتی ، صاحبخانه ام که صدای ماشین را شنیده بود ، در را باز کرد و به سمت ما آمد.

- خیلی خوش آمدین خانم . ژاله با بی اعتنایی نگاهش کرد. آقای سعادتی ادامه داد: چه عجب که کسی از قوم خویشها آمد به این اصلان خان ما سر بزنه ، من و عیالم همیشه میگیم این جوون چرا اینقدر تنهاست . بفرمایید. اصلان خان دوستاتون هم تشریف آوردن ، من در آپارتمانو همونجور که گفتین براشون باز کردم ، بفرمایین ، بفرمایین

- ممنونم جناب سعادتی ، واقعا که شما بهترین صاحبخانه دنیا هستین. من امشب حسابی شرمنده شما و خانواده شدم.

- خواهش میکنم ، این حرفها چیه . بفرمایین . کمک میخواین ؟

- نه ، دست شما درد نکنه . شب بخیر

ژاله در راه پله ها به من گفت:

- ببینم ؟ این لند لوردت چی میگفت ؟ دوستات الان اومدن قبل از تو رفتن تو خونه تو ؟

- اشکالی نداره ، ما دیر کردیم ، برای همین گفتم آقای سعادتی در رو براشون باز کنن. بفرمایید ، خوش آمدید به منزل محقر من.

- وااااااااااااااااااااااااااای چه کوووووول ، چه کوزی ، چه .....

فک ژاله که برای ادای کلمات بعدی از هم باز شده بود ، با دیدن پسر عمو و خانمش بر روی مبل ، همان پایین باقی ماند . سکوت مرگباری حاکم شده بود ، سکوتی به بلندای طوفانی که مشخص بود در راه است .

- کثااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافت !!!!! مخاطب من بودم . اینا رو آوردی اینجا چه غلطی بکنن ؟ ها ؟ لجن ! جواب منو بده ؟ اینا چرا اینجان ؟ چه نقشه ای داری تو ؟

در تمام طول راه به این لحظه فکر کرده بودم ، به اینکه چه بگویم ، چه بکنم ... ولی راستش دیگر ناخودآگاهم کمکی نرسانده بود . فرار کنم ؟ ساکت سرجایم باقی بمانم ؟ بروم زیر میز ؟ سرم را بیندازم پایین ؟! گریه کنم ؟ نمیدانستم . منتظر یک امداد  غیبی بودم . امدادی که خیلی زود و از جایی کاملا غیر منتظر ، فرا رسید .

 

- ژاله خانم !!!

 

دسی بل صدا از صدای ژاله بالاتر بود و نوعی آرامش و اطمینان به نفس در همان یک کلام و نحوه بیان آن مستتر بود که حکایت از شخصیت قوی گوینده داشت. همسر سعید را قبلا ندیده بودم ، نمیدانستم چگونه آدمی است . از لابلای ناله و نفرین های خانم X فهمیده بودم که دانشجوی پزشکی سال سه بوده که با سعید آشنا شده و سعید علیرغم تهدیدات و تحکمات پدر ، قهر مادر و خواهر هایش و فریادهای عمو و عموزاده ها ، دست از دامان او برنداشته و سرانجام در مجلس عروسی  فقط با حضور خانواده عروس ، با هم ازدواج کرده اند و به خانه نقلی در گیشا رفته اند . سعید علیرغم ثروت هنگفت پدریش ، به خاطر این زن کارمندی میکرد.... و من آن شب فهمیدم که چرا ، این زن ، فقط زیبا نبود ، کلامش ، نگاهش ، زبان بدنش حکایت از شخصیتی به غایت محکم داشت ، شخصیتی که به راحتی میتوانست حریف امثال خانم X و ژاله باشد. شخصیتی که مسلما برای سعید که کاراکتری متزلزل و سرکوب شده داشت ، بسیار اغوا کننده و فریبا بود.

خانم دکتر ، بدون اعتنا به نفرتی که در چشمهای ژاله موج میزد و بدون توجه به اشکهای او که چشمش را پر کرده بود ، ادامه داد.

- من خیلی بهتر از هر کسی از احساس تو و خانواده ات نسبت به خودم باخبرم . احتیاجی نیست با فریاد و فحاشی به این جوون این احساس رو به من نشون بدی . آروم بشین تا من برات توضیح بدم.

ژاله چاره دیگری نداشت . حریفش پیدا شده بود ، کسی که دختر رئیس نبود ، پولدار نبود ، اما یک بازی را بهتر از او بلد بود. بازی کاریزما ... نشست ، با نگاهی پر از خشم و ناامیدی به من ، روی مبل نشست ، سر به زیر انداخت و پاهایش را با عصبیت هرچه تمام به هم پیچید....

- انتظار ما رو نداشتی ولی بدون که ما هم انتظار این رفتار رو از شما و مادرتون نداشتیم . این کشور چه شما خوشت بیاد چه نیاد یه مملکت اسلامیه ، مردمش ، قوانینش ، حکومتش و پلیسش از قواعدی تبعیت میکنن که شما چه بپسندی چه نپسندی روابط خارج از چهارچوب عرف بین زن و مرد رو مردود میدونن. زنگ زدن به یک پسر غریبه و خواستن از اون که به دنبال دختری بره و اون رو به خونه اش بیاره در قالب این قوانین نمیگنجه .  میدونی که حال پدر سعید اونقدرها بدتر از همیشه نیست والا الان ما به عنوان پسر و عروس ایشون اینجا نبودیم . پس اگر این جوون نمیدونه و یا به روی خودش نمیاره ، من و تو و سعید که میفهمیم اینم یکی از بازی های مادر شما برای پایبند کردن شما به ایرانه ! ولی  چیزی که شما و مادرت نمیفهمین یا بهش اهمیت نمیدین ، اینه که شما میای و میری ولی این اقا پسر باید در این جامعه زندگی کنه و آینده اش بستگی به این داره که مجرم شناخته نشه . اگه شما دوتا رو امشب در خیابون گرفته بودن ، این جوون ادامه تحصیلش به خطر میفتاد. اگه شما دو تا امشب اینجا تنها میموندین ، صاحبخونه اش بیرونش میکرد و هزار تا اگه دیگه ... از طرف دیگه ، شما دختر یک آدم ناشناس نیستی ، خانواده داری و ابروی خانوادگی ، بیرون از این مملکت هرچه بشه مردم ازش با خبر نمیشن و مهم هم شاید نباشه ولی فکر کن اگر شما دو نفر رو اینجا دستگیر میکردن ، جواب مردم رو چطور باید میدادیم؟ که ژاله خانم به دستور مادرش به خانه این مرد جوون رفته ؟!؟ من فکر میکنم مادر شما و خود شما زیاد به این جنبه از داستان فکر نکردین.

- بستنی داری ؟

نفهمیدم ، یعنی چه ؟ وسط هاگیر واگیر ؟ ژاله چی میگفت؟

- با توام پسره خل و چل ، تو این خراب شده بستنی داری ؟

- بله

- د بلند شو یه کاسه بستنی کوفتی برام بیار ، دیپرس کردی منو امشب .... باید زود بستنی بخورم وگرنه پوستم خراب میشه ... بلند شو گامبو

فکر اینجا را نکرده بودم . بی اختیار بلند شدم و به سمت یخچال رفتم تا آخرین سفارش ژاله خانم را تهیه کنم. به سعید و خانمش هم تعارف کردم ولی انها با تکان سر ردم کردند. خانم سعید بدون اینکه رشته کلام را از دست بدهد ، ادامه داد...

- قهر یا غیر قهر ، تنها قوم و خویش شما در این شهر در حال حاضر سعیده ، و تنها جایی که قوانین و عرف این مملکت به شما اجازه میده امشب رو صبح کنی ، خانه ما است . شما حق انتخابی نداری ، همانطور که من و سعید نداشتیم . به محض اینکه این جوون با ما تماس گرفت به سعید گفتم ما مجبوریم به اینجا بیاییم . کدورت ما و شما بین ما است ولی آبروریزی شما ، تمام شهر رو پر خواهد کرد. ما الان با این اقا خداحافظی میکنیم و شما با ما میای ، چند ساعت باقیمانده تا پروازتو پیش ما هستی و بعد خود من شما رو میرسونم به فرودگاه ، مجبور هم نیستی کلامی با من صحبت کنی تا قهرت سرجاش باقی بمونه .

ژاله که با حرص سرش را درون کاسه بستنی فرو کرده بود کلامی در رد یا قبول نگفت . ولی این برای خانم سعید مشکلی ایجاد نکرد. رو به من کرد و گفت :

- اصلان خان . نمیخواستم آشنایی ما در همچین جوی شروع بشه ولی به هر حال از آشناییتون خوشحال شدم. شما انسان شریف و نجیبی هستی و امیدوارم در زندگی بهترین ها برات اتفاق بیافته . ما دیگه باید بریم .... سعید ، چمدون رو ببر تو ماشین . سعید که از ابتدا کلامی نگفته بود ، سری به سوی من تکان داد ، چمدان ژاله را برداشت و از در بیرون رفت. ژاله کاسه خالی بستنی را روی میز پرت کرد ، به سمت من آمد و در فاصله ۱۰ سانتیمتری صورتم فریاد زد:

- میخوام بدونی کثیف ترین و آشغال ترین آدمی که تو عمرم دیدم تویی. عوضی نمک نشناس . دیگه نمیخوام اسمتو بشنوم ، دیگه نمیخوام تا آخر عمرم ریختتو ببینم ، مطمئن باش که به مامی میگم در حقت کوتاهی نکنه ، میگم ددی بیچاره ات کنه .... شکم گنده ...

در با بلندترین صدای عمرش به هم کوفته شد و من،  تنها ، با کابوس سه هفته بی پولی مطلق در پیش رو ، بر روی مبل فرو ریختم ....

ماهها به هم پیوستند و شدند سالها و سالها دهه ها را تشکیل دادند. ابتدا رنگ تلخی ماجرا برایم کمرنگ شد ، به تدریج مورد عفو مادر قرار گرفتم و از پس سالها فقط جنبه کمدی ماجرا در ذهنم باقی ماند کسی از خانواده امین الرعایا را پس از آن شب ندیدم ، ولی هرگز فراموش نکردم و نمیکنم که آن سه هفته چطور بر من گذشت .مارمولک بازی ها ، هوار شدن بر سر دوست و فامیل برای یک وعده غذا و پیاده روی های ۱۵-۱۰ کیلومتری ، هنوز هم برایم خاطراتی ناگوار هستند.

چند ماه پیش برای ماموریتی در تهران بودم که یکی از دوستان مرا به مهمانی دعوت کرد. خسته بودم و رد کردم ولی او اصرار داشت:

- بیا دیگه ناز نکن ...

رفتم ، مهمانی خیلی بزرگی بود و بسیار مفصل ، مشغول پر کردن بشقاب شام بودم که شنیدم کسی پشت سرم به صدای بلند گفت:

- هنوزم که پرخوری میکنی ، شکمو !!!

پیش از اینکه اعصاب گردنم ، عضلات را تحریک کنند ، حافظه ام صدا را تطبیق داده بود و نام را از پستوی حافظه روی میز گذاشته بود...

ژاله!!! خودش بود ،  در آنجا با دو دختر بچه آویخته به دامنش جلوی من ایستاده بود و لبخند میزد، هنوز نگاه دختر رئیس را داشت ولی از آن بیخیالی و شیطنت دخترانه خبری نبود. نگاهش کردم و ناگهان منهم لبخند زدم. طبیعت کار خودش را کرده بود. کینه ای نیستم و ذره ای هم راضی نبودم ، ولی طبیعت به رضایت من کاری نداشت. آری ، انتقام آن سه هفته دربدری و عسر و حرج ،به دردناک ترین  شکل ممکن گرفته شده بود ....

 ژاله بیش از ۱۵۰ کیلو وزن داشت!!!!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

این داستان سرتاسر غیر واقعی بود  و بنده هرگونه ارجاع به مفاد آن را در آینده به شدت حاشا خواهم نمود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:4  توسط اصلان   | 

...MOVED

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:46  توسط اصلان   | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:38  توسط اصلان   | 

۷ سال پیش در ایام جوانی و جهالت من که سکه بهار آزادی ۴۵ هزار تومان بود و دلار ۷۲۰ تومان ، ۲۰۰۰ دلار "رسید از دست محبوبی به دستم" ، مشورت کردم با عقلای قوم و فرمودند که دلار چیز خوبی است و خرج کردنش حرام است و کنار گذاردنش مباح و سپرده کردنش ثواب. باز مشورت کردیم و بناشد که در بانک ت... که بانک فردا است سپرده گذاری کنم به امید کسب سود بسیار در طی زمان.

با سلام و صلوات به شعبه ارزی رفتیم و کلی مدرک و کاغذ امضاء کردیم مبنی بر اینکه به جدم قسم این دلارها منشاء خارجی دارند و به ابوالفضل العباس از بازار سیاه تهیه نشده و به شرافتم سوگند که مال حلال است و ... القصه اصل و کپی پاسپورت و شناسنامه و دفترچه بسیج و کارت کتابخانه و رونوشت تشت رختشویی را ارائه دادیم تا مقبول افتاد و ارز را از ما گرفته و یک برگه سپرده گذاری به ما تحویل دادند.

امروز ، بعد از هفت سال کارم گیر کرد و تصمیم گرفتم که در حالی که سکه به قیمت ۲۲۰ هزار تومان و ارز به ارزش هنگفت ۹۱۰ تومان رسیده بروم و این حساب را ببندم. به بانک مراجعه کردم و ضمن عرض تبریک سال نو و ابراز خاکساری ، برگه سپرده گذاری را تقدیم کردم...

(خانم معاون بانک فردا) - خوب میخوای چیکار کنی ؟

(من) - با اجازه تون میخوام پولمو بگیرم

- یعنی حسابتونو ببندین؟

- بله ، با اجازه تون

- نخیر ، نمیشه

- (من حیران و جاخورده ) چرا؟

- شما باید تا پایان دوره سه ماهه صبر کنین

- خانم ، من هفت سال پیش حساب باز کردم ، کلی سه ماه گذشته

- باشه ، این سه ماه آخر هم باید تموم بشه ، بعد

- خوب ، پس با اجازه تون میخوام از حسابم برداشت کنم

- بفرمایید.

- ۲۰۰۰ دلار میخوام

- آقا شما شوخیت گرفته سر صبح . اینکه همه موجودی شما است.

- خانم ، مگه تو این مدت سود پولم تو حساب نرفته ؟ خوب باشه اونها را رو آخر دوره میگیرم . الان پولمو لازم دارم.

- خوب اونها که پول بانکه

- نخیر ، سود منه

- نمیشه آقا ، شما انگار نمیفهمی

- نخیر نمیفهمم ، من پولمو میخوام...

- خوب پس برید پیش رییس شعبه فرم (نمیدونم چی چی) رو پر کنید بعد برید شعبه پایین پولتونو بگیرین

(نیم ساعت بعد ، من در شعبه پایین)

(آقای صندوقدار بانک فردا) - اقا جان نوبت بگیرین

(من) - از کجا؟

- گیر عجب بیسوادایی افتادیم سر صبح ، از ماشین پیشرفته نوبت دهی !!!!

- آخه فداتون بشم ، ماشین پیشرفته تون که کاغذ نمیده .

- به من چه ؟!؟

- خوب مسئولش کیه ؟

- به تو چه ؟!؟

- حالا من چیکار کنم ؟

- به من چه ؟!؟ ....

(نیم ساعت بعدتر ، من جلوی باجه ، شماره دست نویس در دست )

- خوب چی میخوای؟

- پول

- (تق تق تق تق ماشین حساب ) یک و هفتصد و هشتاد میشه ، تراول بدم یا پول؟

- هیچکدوم ، ۲۰۰۰ دلار لطفا

- لا اله .... اقاجان اینجا مگه صندوق ارزیه ؟ ها ها ها ؟ اینجا صندوق ارزیه ؟

- والا چه عرض کنم ، من پول خودمو میخوام

- برو باباجان ، برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ...

- کجا ؟

- من چه میدونم ، برو همون شعبه بالا ...

( من ، نیم ساعت بعد در شعبه بالا)

- خانم ، ببخشید ... شعبه پایین پول منو نداد

- خوب ، من چیکار کنم ؟ برو پیش رییس

- آقا ، ببخشید ، شعبه پایین پول منو نداد

- خوب ، من چیکار کنم ؟

- نمیدونم والا ، من چیکار کنم ؟

- چی گفتن ؟

- فرمودن اینجا شعبه ارزی نیست.

- مگه شما ارز میخوای ؟

- والا من ارز دادم به شما و حالا هم ارز میخوام

- شما بیجا میکنی ؟ مگه مملکت بی حساب و کتابه که ما هرکی از راه میرسه ارز بهش بدیم؟!؟

- خوب به من ارز مملکتو ندین ، پول خودمو بدین. من دلار لازم دارم.

- حتما میخوای بری خارج از کشور خرج کنی ها؟

- اگه اجازه بدین.

- همین شماها هستین که به اقتصاد مملکت لطمه میزنین دیگه . برو بشین ببینم چیکارت بکنم !!!

(چهل دقیقه بعد)

- بیا آقا جان اینجا

- بله ؟

- این فرم درخواست خرید ارز رو پر کن ، بعد برو ۴۸۰۰ تومن کارمزد واریز کن بیا ارزتو بگیر ببر از مملکت خارج کن ، مفسد اقتصادی !!

- کارمزد چی ؟

- فروش ارز

- من که نمیخوام ارز بخرم ، پول خودمو میخوام . همونکه هفت سال پیش به شما تحویل دادم .

- بیجا کردی که تحویل دادی ، ما فقط ریال میدیم ، میخواستی روز اول بپرسی !

- چی رو بپرسم ؟ که پولمو پس میدین یا نه ؟

- ببین اقا جان ، الم شنگه نکن ، همین که هست ، ما ایزو داریم ، نمیفهمی ؟!؟؟؟؟

- نه

- خوب نفهمی دیگه !!! ما ارز فقط میفروشیم ، میخوای بخواه نمیخوای نخواه

- خوب ، فیش کارمزد رو بدین ، پولشو بدم .

- بابا تو دیگه چه خنگی هستی . اینجا شعبه ریالیه مگه ، ها ها ها ؟ نمیفهمی ؟ تو میخوای ریال بدی به شعبه ارزی ؟ اونم تو بانک معظم ایزو دار ؟ بانک فردا ؟

- شما بفرمایین چیکار کنم .

- تشریف ببرین شعبه پایین ، کارمزد رو بریزین به حساب . این لطفیه که ما داریم در حق شما مفسد اقتصادی انجام میدیم که بری تو بلاد فرنگ ، پول ملت مظلوم رو خرج کنی .

- اقا به خدا این پول ملت مظلوم نیست. پول خودمه ، با منشاء خارجی ، نگاه کنین مهر زدین روش.

- برو بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(یک ساعت بعد ، پس از رزونانس بین شعبه پایین و بالا)

ـ بفرما ، اینم ۲۰۰۰ دلار از پول ملت مظلوم.

- آقا ببخشید . جسارته ها . چرا دلار خورده دادین ؟

- آهای !!!!!!!!!!!! یکی بیاد اینو از شعبه بندازه بیرون . مشتری هم مشتری های قدیم . مردک پر توقع !! حیف ما که در این بانک ایزو دار همش به فکر تکریم ارباب رجوع نفهم بیشعوری مثل شماها هستیم . ما بانک فردا هستیم نمیفهمی ؟؟ ها؟ ها؟ ها؟ برو پی کارت!!!!!!!!!!!!!!!

و الان دیگه ظهر شده و من هم  آمدم پی کارم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط اصلان   | 
اسب سواران غبار فرو نشسته ...

 

اول از همه عرض کنم : به برداشت من این شعر سی یا سی نیست. اخطاری است به همه آنهایی که از یادشان رفته که در این جهان مدتی کوتاه ، خیلی کوتاه میتوان زیست ، حتی اگر نوح نبی باشی. هشداری است به همه آنهایی که با خیال راحت ظلم میکنند و به مهلتی که خداوند به انها داده مغرور و مستکبر میشوند. فریادی است بر سر آنهایی که ضعیف کش هستند و قدرت ناچیز و موقتی خودشان را لایزال و بلا منازع تصور میکنند. این برداشت ممکن است با برداشت شاعر متفاوت باشد.

چه پدری که نوزاد میزند و فرزند میکشد ، چه پاسبانی که دزد مینوازد ، چه هنرمندی که قلم میفروشد ، چه زندانبان ابوغریب ، چه اقای میلوسوویچ  همه مشمول الطاف این شعر هستند.  

دوم ، عرض کنم که شعر را ، کوبندگی بغضش را ، فریاد بی پروایش را و حقیقت عریانش را بسیار دوست دارم.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                                  هم رونق زمان شما نیز بگذرد
این بوم محنت از پی آن تا کند خراب                             بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکحت ایام ناگهان                                          بر باغ و بوستان شما نیز بگذر
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام                           بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه برای ستم دراز                               این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد                             بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست         گرد سم خران شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت                     این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم                                  تا سختی کمان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                             هم بر پیادگان شما نیز بگذردد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:15  توسط اصلان   | 
جلد

 میخواهم بدانم کسی از شما یا دوستان شما ،  هست که کتاب بالینی کودکی من ، "حقیقت و مرد دانا" اثر بهرام بیضایی را خوانده باشد؟ این شاید تنها کتابی است که از 7 سالگی به معنای واقعی کتاب بالینی من بود . با من بود تا در یک اسباب کشی اجباری در 30 سال پیش گم شد . و داغ دوست گمشده ام هنوز با من است. من نمیتوانم کتابی ، فیلمنامه ای ، تئاتری از استاد ببینم و به ان به عنوان دنباله ای بر ماجراهای پسرک در جستجوی حقیقت نگاه نکنم. نمیدانم ممنون باشم یا معترض ولی بهرام بیضایی از من "پسرک" ساخت. کودکی که در جستجوی ابدی برای مرد دانا است. مردی که همواره یک گام جلوتر از اوست. کودکی که سعی میکند حرمت نگه دارد ، حرمت آب ، حرمت خاک ، حرمت عزا ، حرمت عروسی ، حتی اگر تشنه باشد. کودکی که دعوا نکرده و نمیکند اما از جنگ در کنار فینگیلی ابایی ندارد....

ماجرا برای "پسرک" بیضایی از یک مجلس عروسی شروع شد و برای من از یک مهمانی خانوادگی، تولد هفت سالگیم. کتاب کادوی تولد من بود که یکی از بستگان آقای بیضایی (همکار و دوست نزدیک مادرم)، به من هدیه کرد. موقعی که داشتم کتاب را ورق میزدم و تصاویر غریبش را نگاه میکردم ، شنیدم که هدیه دهنده به مادرم گفت "شاید معناشو نفهمه ، اما بزرگ که بشه خوشش خواهد آمد..." و من ماندم ، مگر چه بود که من نمیفهمیدم؟ اینکه یک کتاب بچه ها بیشتر نبود!؟! من؟ این خانم میدانست که من "ماموریت برای وطنم" را تازه تمام کرده ام ، من ، "کتاب هفته" میخواندم... و این "من" به شدت آزرده شد از اینکه کسی تا این حد او را دست کم گرفته و "من" تصمیم گرفت که بخواند و هفته بعد در محل کار مادرش راجع به آن سخنرانی کند تا همه و از جمله آن خانم بدانند که "اصلان" کسی نیست که بشود او را دست کم گرفت...

و آن کودک ۷ ساله خواند، دوباره خواند ، سه باره خواند  و چند باره خواند و یادش رفت که قصد اولش چه بوده ، او دیگر به دنبال "اثبات" خودش نبود ، به دنبال "کمال" هم نبود، سفر او آغاز شده بود ، سفری بی سرانجام به دنبال "حقیقت" ، به جستجوی "مرد دانا" . کودک ، احساس کرد که بزرگتر شده...

سالها بعد ، فصل "سفر به ایختلان" اثر کاستاندا را خواندم و احساس کردم که هنوز در سفرم. باز هم احساس کردم که بزرگتر شده ام...


اخیرا احساس میکنم که دیگر دارد تمام میشود، زمان انکه من بنشینم و بر سر تپه ای خانه بگیرم نزدیک و نزدیکتر میشود و توان من برای جستجوی مرد دانا کمتر و کمتر . دیگر اکنون تصویر موهای سفیدم در آب و آیینه پایان سفر را اعلام میکنند . حالا بچه ها من را "آقا" و همکاران "جناب" خطاب میکنند. جوانها برای مشورت پیشم میایند ... و تمام. چرخه دارد کامل میشود و من برخلاف کودک بیضایی از مرد دانا بسیار دورم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط اصلان   | 
بعد از استراحت در نخلستان ، راهی قشم شدیم و ناهار را مهمان خانواده حسن بودیم که چه ناهاری بود... جای همگی خالی . نام غذاها را به خاطر ندارم . پلویی بود مرصع ، آمیخته با انواع ادویه هندی (ولی تند نبود) و تکه های شیرین مرغ ، انواع ماهی ، سالاد بسیار خوشمزه و انواع نوشابه. پدر حسن ، یک جنوبی به تمام معنا به پیشواز ما آمدند و امکان ندارد من و شمای شهر نشین بفهمیم اینگونه استقبال و ابراز شادی از خراب شدن ۱۲ نفر بیگانه بر سرتان چه معنایی دارد. ایشان از اهل سنت بودند ولی از آنجا که میدانستند مادر و پدرهای ما شیعه هستند تا جایی که جا داشت از دوستی و مودت بین شیعه و سنی صحبت کردند، از اینکه چقدر دوست دارند حرم امام رضا را ببینند ، از اینکه چقدر شیعیان اصیل خوب هستند و ... و اگر بدانید ، این کمال از خود گذشتگی یک میزبان است که برای رفاه مهمانان اینگونه رفتار کند. مادر من که هنوز مصر است که ایشان شیعه بوده  و قسم و آیه ما هم بی اثر است.

القصه ، پس از صرف نهار دلچسب در غیاب صاحبان خانه (به رسم جنوبی) ، ترکیب این ناهار با خستگی جمع شده از سفر و شنا و بازی های ساحلی بی اختیار ما را به تسلیم در برابر ندای دعوت کننده کولر گازی Cooline واداشت و قیلوله ای دلچسب در اتاق تاریک و خنک ، دو ساعتی وقت ما را گرفت و باعث شد زمانی به جنگلهای حرا برسیم که مد آب تمام شده بود و ریشه در ختان از آب بیرون بود. ولی خوب این هم زیبایی خاص خودش را داشت. با قایق پدر حسن دو ساعتی را در جنگل گردش کردیم و به شما بگویم که تنوع گیاهان و جانوران ، علی الخصوص پرندگان در این جنگل ، به راحتی میتوانست موضوع ۳ -۴ برنامه راز بقا را تامین کند ولی کو آن گروههای مستند ساز بی بی سی و نشنال جئوگرافیک ... وجود حسن غنیمتی بود ، این جوان به اندازه یک دکترای محیط زیست اطلاعات داشت و بی دریغ در اختیار ما میگذاشت. نام تمام گیاهان و جانوران جنگل را میدانست ، نه فقط نام محلی ، نه ، نامهای لاتین و علمی را هم میدانست. حسن اگر در هر کشور دیگری بود تا به حال یک بورسیه تحصیل در رشته زیست محیط (که آرزویش را دارد) گرفته بود ولی چه کند که در روستای انها تنها مقطع ابتدایی و در جزیره انها تنها دبیرستان دولتی وجود دارد... بگذریم. عکسهایی که حسن با دوربین صدهزار تومانی اش گرفته ، روی هرچه عکاس نشنال جئوگرافیک است را کم میکند ، چه زوایایی ، چه نوری و چه لحظه های نابی...

 

حسن چند دقیقه ای موتور قایق را خاموش کرد و از ما هم خواست  ساکت باشیم (که البته به سختی میسر شد) ، ناگهان آرامش و وقار جنگل و ساکنینش با تمام حجم بر ما سرازیر شد. من آن لحظه فهمیدم که حسن راست میگوید: " یک شب خوابیدن در جنگل ، تمام استرس ها و سختی ها را از تو دور خواهد کرد." حیف که نشد...

بعد از جنگل ، نزدیک غروب ، حسن ما را به سمت کوهها برد ، بام قشم نامی است که بر این منطقه گذاشته اند و چقدر با مسما است. گراند کانیون امریکا را ندیده اید؟ ویزا نمیدهند؟ پول ندارید؟ مهم نیست ، خواهر خوانده آن همینجا است ، دره ستاره و تنگه چاهکوه .

تنگه چاهکوه ، تکانم داد ، متحیرم کرد و تصویر خودش را در مغزم حک کرد. تا من باشم که سرزمین ایران را دست کم بگیرم.

 

 

 

 

در میانه های راه ، راههای فرعی وجود داشت که کمتر از خود تنگه عجیب و وهم آور نبودند. جالب این بود که حس غالب در آنجا ترس و وهم نبود ، یک نوع شور و شگفتی بود . مثل احساسی که در ورود به یک کلیسای بزرگ مثل نوتردام به انسان حاکم میشود. یک نوع روح و انرژی مثبت به وضوح احساس میشد. تنگه هم مثل اهالی قشم ، گرم و مهربان و در عین حال مرموز و مغرور بود.

 

 

تنگه ، کارگاه تندیس سازی طبیعت بود . و چقدر ذلم میخواست میتوانستم آن را همانطور که خالق عالم ساخته ، به تصویر بکشم ، اما چه کنم که مقدوراتم همین بود. باید میبودید تا روح تنگه ،خود، در آن خلوت غروب هنگام ، چشمان شما را  به تسخیر میکشید و سینه شما ر ا مملو از تسبیح میکرد.

 

 

ذهن شما میتواند ساعتها و روزها با تشبیه و تفسیر اشکال سنگهای آهکی این تنگه مشغول باشد. فارغ از بدبختی و دود و دم شهرهایمان.

غروب شد و سفر ما به قشم به آخر رسید. روز بزرگ تمام شد و ما خیلی خسته اما خوشحال و با روحیه ، حسن را و خانواده مهربانش را به خدا سپردیم و از لافت و پل ، خودمان را به بندرعباس و هتل و دوش آب داااغ و شام رساندیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:10  توسط اصلان   | 
سلام به همگی

سال نو مبارک باشه . خیلی شرمنده ام که قدری این مثنوی تعطیل شد. قصد دارم در این وقت تنگ قدری از سفرم براتون بگم و الباقی را بگذارم برای وقت دیگر و فرصت بهتر.

مدیوم اینترنت شاید برای نشان دادن انچه من در این سفر شاهد بودم رسانایی کافی نداشته باشه ولی فعلا تنها گزینه من برای نشان دادن زیباییهایی است که نظاره گر اونها بودم.

مقصد اول ما بندر عباس بود .

 

شب اول در کنار ساحل ارام و زیبای هتل هما ، هر چه خستگی در درونم بود ، به ابهای خلیج پارس سپردم ...

 

 فضاها و نحوه محوطه سازی این هتل تماما در خدمت مفهوم آرامش بوده. آفرین به معمار هتلهای هایت که هر کجا که بروی از شمال و جنوب و شرق و غرب ، بهترین ها را در ایران ارائه کرده. هتلهای هایت هیچ دخلی به این بناهای معوجی که امروز به نام هتل ساخته میشود ندارند.

روز اول بعد از گردشی در بندرعباس ، با کشتی به قشم رفتیم و مطابق رسم معمول صبحی به خرید غروب شد. جزیره عظیم قشم با حدود ۱۳۰ کیلومتر طول و ۳۰ کیلومتر عرض حدود ۲۰ روستا و ۳ شهرک  در خودش جای داده که یکی از اونها شهر قشم هست . ما برای خرید مایحتاج ضروری و غیر ضروری ، قشم و درگهان و لافت را انتخاب کردیم. و در همان یکروز پرونده بحث شیرین خرید بسته شد.

 

 

 

روز بعد ، از طریق بندر پل که در ۷۰ کیلومتری بندر عباس واقع شده با قایق معمولی به بندر لافت رفتیم. فاصله قشم با سرزمین اصلی در این قسمت تنها ۵۰۰ متره. بندر پل همونجایی است که خودروهای شخصی رو به قشم منتقل میکنن. من با توجه به صف ۶ کیلومتری (بله ، ۶ کیلومتر ماشین !!!!) خیلی خوشحال شدم که خر نداشتم

در لافت ، مهماندار ما ، حسن که کلی در باره اون ، خانواده اش و شخصیت اصیلش برایتان خواهم نوشت ، به استقبال ما امد و درس من با موضوع "مهمان نوازی اصیل جنوبی یعنی چه " به همراه دو واحد اضافی قشم شناسی و یک واحد محیط زیست شروع شد.

 

مرسی حسن ، نه فقط بابت یک روز کامل که با ما گذراندی ، نه فقط به خاطر ناهار خوشمزه جنوبی ،نه فقط به خاطر خودرو و قایقی که در اختیار ما گذاشتی ، نه فقط به خاطر اینکه بدون اینکه ما را قبلا دیده باشی مثل عزیزترین دوستانت با ما برخورد کردی بلکه به خاطر اینکه به یادم آوردی  انسان بودن ، خوب بودن و ایرانی بودن یعنی چه .

به همراه حسن ، عرض جزیره را طی کردیم و با قایق ، به سمت جزیره هنگام راه افتادیم، جایی که به خاطرش صبح زود راه افتاده بودیم تا قبل از ساعت ده صبح به میعادگاه دلفین های هنگام برسیم. دلفین ها در این ساعت نزدیک ساحل قدری بازیگوشی میکنند و بعد برای شکار راهی دریا میشوند. و این را هم حسن به ما گفته بود. دوربینم بازی درآورد و نتوانستم عکس بگیرم . ولی اگر حرف مرا قبول میکنید باید بگویم که مناظر بازی ذه بیست دلفین خوشحال در اطراف قایق ، چیزی نیست که برای ثبتش نیاز به دوربین باشد. اتوماتیک در حافظه شما حک میشود.

 

 بعد از دلفین بازی به ساحل جزیره رفتیم و تنی به اب زدیم و در یک نخلستان ضمن استراحت ،

با ۴ تا گاو باب دوستی گشودیم که ناموفق بود.

 

 

این از نیمه اول آن روز بزرگ. بقیه بماند برای فردا.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط اصلان   |