تبليغاتX
کافه جویبار
اینجا مکانی است مثل پاتوق دوستان ...
عیدتون پیشاپیش مبارک 

باد بهاری وزید، از طرف مرغزار                               باز به گردون رسید، ناله‌ی هر مرغ‌زار

سرو شد افراخته، کار چمن ساخته                       نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار

گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست             سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار

شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خورد          بید مگر فارغست، از ستم نابکار

شیوه‌ی نرگس ببین، نزد بنفشه نشین                 سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار

خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع              ناله‌ی موزون مرغ، بوی خوش لاله‌زار

هر گل و برگی که هست، یاد خدا می‌کند       بلبل و قمری چه خواند، یاد خداوندگار

برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش                   هر ورقی دفتریست، معرفت کردگار

وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم               تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار

بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان            طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار

بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت          وقت بهاران گذشت، گفته‌ی  سعدی بیار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این گل و شعر شیخ اجل تقدیم باد به تمام شما دوستان خوبم .

امیدوارم سال ۱۳۸۷ سالی متفاوت ، پر برکت ، زیبا و پر از اتفاقهای خوب برای همه ما باشه.

امیدوارم همه ما در پایان سال ۸۷ خوشحالتر از الان باشیم (اگه خوشحالین البته)

امیدوارم در سال ۸۷ همه پولدارتر بشن .

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکی مریض نشه و اگه مریضه تا قبل ۱۳ خوب بشه .

امیدوارم در سال ۸۷ همه یک مسافرت خارج و دو مسافرت داخل برین.

امیدوارم در سال ۸۷ دوستای اینترنتی همدیگه رو ببینن .

امیدوارم در سال ۸۷ دشمنای اینترنتی همدیگر رو ببخشن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه بچه های سر چهارراه برن مدرسه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه مدرسه ها و دانشگاهها مجانی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ حداقل حقوق ۱ میلیون تومن بشه.

امیدوارم در سال  ۸۷ بلیط سینما مجانی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه دوبار به دیدن تئاتر خوب برن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ۱۰ جلد کتاب بخونن.

امیدوارم در سال ۸۷ براد  و انجی بیان ایران خونه من (این یکی برای همه نیست)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ بیمارستانی از مریض بیمه پول نگیره.

امیدوارم در سال ۸۷ همه فیلمها به جشنواره برسن.

امیدوارم در سال ۸۷ بهرام بیضایی دو تا فیلم بسازه و سه تا کتاب منتشر کنه.

امیدوارم در سال ۸۷ یه فیلم ایرانی بره اسکار.

امیدوارم در سال ۸۷ یه فیلم هالیوودی سیمرغ بگیره.

امیدوارم در سال ۸۷ همه برن سر قله کلک چال بایستن تهران رو نگاه کنن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ورزش کنن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه غذای سالم و اب بهداشتی داشته باشن.

امیدوارم در سال ۸۷ برق و گاز قطع نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ جیره بنزین همه سه برابر بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ یک هیوندای سانتافه تو قرعه کشی به من برسه (اینم خصوصیه)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس تصادف نکنه.

امیدوارم در سال ۸۷  وبلاگ ها پر از مطلب خوندنی بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس با کسی دعوا نکنه .

امیدوارم در سال ۸۷ همه ادمهای خوب زنده بمونن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه ادمهای بد برن به پاتاگونیای جنوبی  و همونجا بمونن.

امیدوارم در سال ۸۷ صفحه حوادث همه روزنامه ها سفید چاپ بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس تو دنیا سر بی شام زمین نذاره. (غیر از ادمای رژیمی البته)

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس معتاد نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ همه مسلسلها گیر کنن و همه مینها بپوسن و خاک بشن.

امیدوارم در سال ۸۷ همه خرسهای قطبی یخ کافی برای بازی و شکار داشته باشن.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ زنبور عسلی مامانشو گم نکنه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ دختری دنبال پارادایز نگرده.

امیدوارم در سال ۸۷ فرانچی ادب بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ کمد اقای ووپی مرتب بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ شبد (سگ تپل) به دمبش برسه.

امیدوارم در سال ۸۷ پینوکیو ادم بشه.

امیدوارم در سال ۸۷ جینا از جوجگی در بیاد.

امیدوارم در سال ۸۷ دمب سگ اقای پتیبل رو کوسه ها گاز بگیرن.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس پول هیچکس رو نخوره.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ چکی برگشت نخوره.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچکس ورشکست نشه.

امیدوارم در سال ۸۷ هیچ کارگر و کارمندی اخراج نشه.

و بالاخره امیدوارم منو ببخشید که تا ۱۷ فروردین میرم سفر و در خدمتتون نیستم.

عید بر همه خوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:58  توسط اصلان   | 
ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ...

روزهای پایانی سال است. مردم به عادت مالوف در تکاپوی خرید و خانه تکانی و سفر و فروشندگان در تلاش فراوان برای تکاندن جیب مردم و تبدیل اجناس روی دست مانده به پول نقد.

این میان اما عده ای به دنبال کسب روزی از سخت ترین راه ممکن هستند. دیروز (جمعه) به همراه همسرم به یک مرکز نگهداری کودکان استثنایی (عقب مانده) رفتیم به این امید که شاید با خرید چیزکی بتوانیم کمی عید را به آنجا نزدیکتر کنیم و ادای دین . ولی آنچه دیدم ، و آنچه چهار حس دیگرم به مغز منتقل کرد، پیامی بود بسیار صریح و رک : " اصلان ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ، عرض خود میبری و زحمت ما میداری"

اول از همه میخواهم از عزیزان صبوری بگویم  که با وجود محدودیت های فوق العاده مالی و پرسنلی ، و با وجود عدم حمایت دولتی ، این کودکان و نوجوانان را مثل بچه خودشان تر و خشک میکردند ( بعضی از بچه ها  ۲۴ ساعت "تر" هستند.) ، کاری را انجام میدهند که حتی یکروزش ، حتی یکساعتش ، حتی در مقابل دهها میلیون تومان برای من قابل انجام نیست. آنها نه حقوق دولتی دارند ، نه مزایا و نه پاداش و این حرفها ، مختصر حقوقی است که اغلب ما برای امضاء برگه ها در پشت میز یک شرکت ۵ برابر انرا طلب میکنیم و دیگر هیچ.

من ندیدم که کسی از مربیان و کارگران و مدیران به این بچه ها تشر بزند و یا بدرفتاری کند. برخورد بچه ها هم نشان میداد که ترسی در دل ندارند و خبری از رفتارهای "پشت پرده" و دور از چشم مردم هم در انجا نیست. ولی کمبود محبت در بچه ها اظهر من الشمس بود. این البته تقصیر هیچکس نیست. من به علت شغل پدرم که مدیر یک آسایشگاه معلولین بودند ، از کودکی با این قبیل بچه ها آشنا هستم و یک تئوری در این زمینه دارم.

میگویند خداوند متعال برای انکه زحمت حمل و زایمان و شیردهی را بر "مادر" آسان کند ، یک قطره از محبت و رحمت خود را در دل مادر چکاند و این شد مهر مادری. همه ما از شهد این مهر نوشیده ایم و غنچه قلب ما شکفته شده. کودک عقب مانده اما گلی است که این شهد هم برایش کافی نیست. او به این دنیا آمده تا محبت را هر کجا که هست بنوشد، و تا سیراب محبت نشود ، غنچه دلش نخواهد شکفت.او کودک میماند تا امکان مهرورزی را برای ما بزرگترها و برای همیشه فراهم کند. سرانجام چون در این دنیا جز همان یک قطره از "مهر" را نمیابد به سوی سرچشمه باز میگردد.

 و خداوند رحمان این موجودات همیشه کودک را بسیار دوست دارد. چون علیرغم ظاهر زشت ، صدای ناهنجار ، حرکات زمخت و بوی نامطبوع ، تنها مخلوقات او در بین انسانها هستند که لایق هم نشینی فرشتگانند. انها نه دروغ میفهمند ، نه "بدجنسی" و "زرنگی" برایشان معنا میشود . نه حرص دارند و نه آز آزارشان میدهد. تفاوت و درجه و طبقه برای انها بسیار آزار دهنده است ( این را همه مربیان انها خوب میدانند) . تنها خواسته انها از "بزرگترها" نوازش است ، محبت بی شرط Unconditional love است و مایحتاج اولیه زندگی. یک دست محبت آمیز روی سر آنها ارزشش برابر یک کت و شلوار رالف لورن برای ما است. و یک آغوش گرم ، برای آنها به مثابه بردن یک الگانس در قرعه کشی بانک است. پس نه من نه شما نه مربیان آنها نمیتوانند این کودکان را سیراب محبت کنند. آنها میخواهند ، میطلبند ، التماس میکنند، از لای میله های تخت دستشان را دراز میکنند ، دامن پیراهنها را چنگ میزنند و به شیوه خودشان ، با خنده ها و صداهای غریب ، دلبری میکنند تا بلکه فقط یک لحظه ، یک نگاه ، یک لبخند از شما "شکار" کنند. باورتان نمیشود تا نبینید که آنها با خاطره لحظه های شکار کرده ، عین نزول خواری با سکه هایش ، "حال" میکنند. زیادش میکنند ، بال و پرش میدهند و دفعه بعد که شما را دیدند ، حسابشان را با نزولش تسویه میکنند.

برگردم به بحث خودم ، از مربیان که بگذریم ، چند نفری آنجا بودند که حسابی ما (من و همسرم) را "خفت" دادند. اول به اتاق مدیر میرفتند ، یک چک غلنبه صادر میکردند (یکی از انها ۵۰ برابر مبلغی که ما حسابی بهش افتخار میکردیم ، پرداخت کرد) و بعد با شادی تمام ، میان انهمه بو و نم و صدا ، به میان بچه هامی رفتند و "محبت" توزیع کردند. حقیقت را اعتراف کنم ، نیم بغض من به خاطر بچه ها نبود ، به خاطر احساس حسادتم بود. اینها همانهایی بودند که خداوند فرموده " عبادی الصالحین" اینها همانهایی بودند که خداوند به خاطر آنها خشمش را از گناهان ما فرو میخورد و نابودمان نمیکند. خوش به حالشان، چه جایگاه خوبی در انتظار انها است.

راستش ، تا خود شب درگیر این درسی بودم که خداوند به من داد. هر زمان احساس کردی که "این منم طاووس علیین شده ... " یا به خودت گفتی " من چقدر خوبم !" خداوند شمه ای از بندگان صالحش را مثل آس روی میز میگذارد تا حالی ات شود که چقدر "دستت" خالی است.

ربنا اغفر لنا و رحمنا و انت خیر الغافرین ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:19  توسط اصلان   | 
پسر خاله ای دارم که ده سال از من بزرگتر است . این آدم نقش مهمی در زندگی من داشته . خانواده های ما از سال ۵۹ تا ۶۶ با هم توی یک اپارتمان زندگی کردیم و بخش مهمی از کودکی و نوجوانی من در کنار این ادم و خواهر و برادرهامون شکل گرفته. سهیل (پسرخاله ام) در بین جمع بر و بچه هایی که شب و روز یا ما خونه اشون بودیم یا اونا خونه ما ، رابطه ویژه ای با من داشت. او به عنوان یکی از بزرگترین های جمع و من به عنوان کوچکترین عضو gang همیشه نقش حامی من رو در برابر بچه های دیگه و مخصوصا برادر بزرگتر خودم (که زیاد تحویلم نمیگرفت ) بازی میکرد.

اگر گردشی بود که بزرگترها نمیخواستند من را در آن شرکت بدهند، اگر میهمانی بود که بقیه میخواستند از من پنهان کنند ، اگر دعوایی بود که برادرم به راه میانداخت و اگر ورزش و باشگاهی بود که دیگران میگفتند برای من زود است ، همیشه این سهیل بود که سینه سپر میکرد و با تهدید و تشویق دیگران را وادار میکرد که من را به بازی بگیرند و یا کاری به کارم نداشته باشند. و این کارها را هم بدون اینکه به روی من بیاورد انجام میداد.

نکته مهمتر این بود که سهیل تنها کسی بود که با من بسیار بالغانه و مثل یک هم سن خودش برخورد میکرد. ساعتها گوشش و وقتشو در اختیار من میگذاشت و به من کمک میکرد که یاد بگیرم با جمع ادمهای بالغ چطور رابطه برقرار کنم . این نحوه رفتار برای منی که در استانه بلوغ و بحرانی ترین دوره زندگیم بودم بسیار مغتنم بود و الان هم نمیتونم روی اون قیمت بگذارم.

مثال خاصی که در ذهن دارم ، روزی بود که گروه بر و بچه ها قصد کرده بودند به کوهپیمایی ۴ روزه ای بروند و برادرم از ۱۰ روز قبلش با مادرم هماهنگ کرده بود که در ان چند روز مرا به دنبال قوطی بگیر و بنشان به باغ عمه ام بفرستد. من مثل تمام بچه های دیگر از ماوقع با خبر بودم و بسیار دمغ ، ولی کاری از دستم بر نمیامد و به عنوان یک بچه ۱۲ ساله باید اطاعت میکردم. صبح روزی که گروه ۱۱ نفره به کوه رفته بودند و من دمغ و غمگین کنار جوی اب نشسته بودم و عصبانیتم را سر درختها و سنگها خالی میکردم ، ناگهان یک نفر چشمهایم را از پشت سر گرفت . فکر کردم پسر عمه ام است ولی نه نمیتوانست او باشد . او فردی بسیار مذهبی بود که مطایبه و بازی را مکروه میدانست و خلاصه اهل اینجور شوخی ها نبود. هنوز گیج حدس زدن بودم که صدای سهیل را شنیدم که میگفت " اگه گفتی کیه ؟؟" ...

یعنی چه ؟ اینها که قرار بود ساعت ۴ صبح راه بیافتند؟!؟ سهیل اینجا چکار میکنه ؟ .... خلاصه میکنم . سهیل به محض اینکه فهمیده بود سر من به طاق کوبیده شده ، اول قال و مقال راه انداخته بود و بعد که نتوانسته بود بقیه را راضی کند ، از مینی بوس پیاده شده بود و کلی راه را تا باغ پیاده و سواره طی کرده بود و تا به من رسیده بود ، ساعت ۹:۳۰ شده بود. القصه ما دو نفر ساعت ۲ ظهر جایی بودیم که دیگران ساعت ۵ از انجا به کوه زده بودند. و سهیل با کلی میانبر و قله بریدن و صخره نوردی ، من و خودش را ساعت ۷:۳۰ به جمع رساند. آن ۴ روز ، پر خاطره ترین ۴ روز عمر من شد و در ضمن  دیگر اعضاء جمع که فکر میکردند من نخواهم توانست خودم را به انها برسانم و با خستگی و نق زدن سهیل را هم از گردش باز خواهم داشت ، نگاهشان به من به کلی عوض شد.

سالها بر همه ما گذشت ، بچه ها بزرگ شدند ، ازدواج کردند ، بچه دار شدند ، مهاجرت کردند ،و جمع از هم پاشید . همچنانکه رسم همیشه روزگار است. و در این میان هرکسی را دست سرنوشت به شغلی و کاری گمارد. سهیل اما در این میان مسیر پر پیچ و خمی را طی کرد ، درس را از دیپلم به بعد ادامه نداد که بتواند در بازار مشغول به کار شود. آن زمان تجربه چندانی نداشتم ولی به عنوان یک نوجوان غریزه ام به من میگفت که سهیل برای اینکار ساخته نشده ، خودش تصور میکرد که به اندازه کافی "زرنگ" هست که کسی سرش را کلاه نگذارد ولی من میدانستم که کلاهبردارانی که در بازار های همه جای دنیا مثل سوسک حمام زندگی میکنند ، روزی خود را از کسانی به دست میاورند که خودشان را "زرنگ" میدانند. بعلاوه سهیل که در خانواده پر جمعیتی بزرگ شده بود ، نمیتوانست روی کمکهای پدر کارمندش حساب زیادی باز کند و کاملا بی پشتوانه بود.

سهیل به دام همان کلاه بازان افتاد . سوخت . و زندگی کارمندی و کار در یک کارخانه را شروع کرد. کاری که به دلیل تحصیلات کم او جای پیشرفت چندانی نداشت. مجبور شد مجددا به مدرسه برگردد و کاری را که ناتمام گذاشته بود در سخت ترین شرایط دنبال کند تا به جایی برسد. ۸ سال کوشید ، در همان اثنا ازدواج خوبی کرد و کم کم زندگیش به سمتی میرفت که به ثبات برسد. خانه ای را با وام و قرض خرید ، ماشینی را به قسط برداشت ، مبلی ، تلویزیونی خرید و خلاصه زندگیش از "بهانه های کوچک خوشبختی " پر شد. به دنیا آمدن فرزندانش هم شادی او را کامل کرد...

و من که از دور نظاره میکردم ، از این قصه شاکر بودم و شادمان. عیدی ، مناسبتی اگر ما را در کنار هم مینشاند، گپی بود و سلامی و درد دلی . تا روزی در حدود ۵ سال پیش ، در یک مهمانی، سهیل مرا در گوشه ای دور از دیگران به مشورت فراخواند. داستان این بود که سه تن از همکاران کارخانه سر به شورش برداشته بودند و عقیده داشتند که شرکت حق انها را خورده و باید با استعفاء و تشکیل یک شرکت و وارد شدن به رقابت با شرکت فعلی ، حال مدیران کارخانه را گرفت، انها در این راه سهیل را هم با خود کشانده بودند و با دادن هندوانه های متعدد به زیر بغل او ، وی را به عنوان "پیشکسوت" جریان به مذاکره با مدیران و تهدید انها فرستاده بودند. مدیریت ان کارخانه هم همانطور که رسم مدیریت در همه جا است ، تن به باج خواهی انها نداده بود و حکم اخراج سهیل را به دستش داده بود تا دیگر باج خواهان بالقوه شرکت از انها  درس عبرت بگیرند. حال او از من که از ابتدا کار در صنعت را برگزیده بودم مشورت میخواست که چکار کند ، چگونه شرکت را به ثبت برساند . از روشهای اخذ گرید سازمان مدیریت میپرسید و ...

سهیل حرف میزد و حرفهایش به گوش من نمیرسید. من تمام مدت به او نگاه میکردم ولی ذهنم در جهت دیگری متمرکز بود. چرا ، چرا سهیل تسلیم بازی ان سه احمق شده؟ چرا زمانی که میخواست "پیشکسوت" بازی دربیاورد با من مشورت نکرد. حالا با اینهمه قسط و قرض و قوله و بچه مدرسه ای و نوزاد در راه ، تکلیف چیست؟ به دنبال راهی میگشتم که بتوانم راضی اش کنم به کار برگردد و فردا خودم به سراغ مدیر کارخانه او بروم و بر سر شرایط "غلط کردم نامه " سهیل با او به توافق برسم که ناگهان شنیدم سهیل دارد میگوید که برای خانه اش مشتری خوب پیدا شده و با این سرمایه میشود فلان سالن تولید را اجاره کرد و بهمان ماشین تولیدی را خرید و همان محصول شرکت را تولید کرد.....

فاجعه بود. سهیل مثل تمام کسانی که زندگی شغلی شان در سطوح پایین سازمانها طی میشد ، تصور غلطی از کسب و کار یک شرکت تولیدی پیدا کرده بود. اشخاص اینچنینی همواره تصور میکنند که به محض تهیه ماشین آلات تولیدی ، دیگر تولید به راه میافتد و مشتریان پشت در صف کشیده اند که محصول انها را خریداری کنند. انها هیچ تصوری از روشهای بازاریابی و فروش ، هزینه های کیفیت ، روند مالی و میزان سرمایه در گردش ندارند . انها فکر میکنند به محض اینکه در کسوت "مدیر عامل" به بانک بروند ، سیل پول و وام به سمتشان سرازیر میشود و تمام سازمانهای دولتی در پیش رویشان تعظیم خواهند کرد. انها هرگز ندیده و نشنیده اند که مدیران شرکتها چه میزان از محدودیت منابع مالی ، مشکلات کارگری ، بازار رقابتی ناسالم و سیستمهای پوسیده دولتی رنج میبرند و لاجرم بالکل وجود چنین مشکلاتی را منکر هستند. رویای انها تملک ابزار تولید است و فکر میکنند با تصاحب یکسری ماشین الات ، بقیه مسائل خودبخود حل میشوند. "مدیر عاملی" هم که کاری ندارد ، یک دست کت و شلوار است ، یک ماشین شیک ، یک دفتر و یک منشی و یک خودکار سبز که چک و برگه مرخصی امضاء میکند!!!!

و حالا ، من بودم ، سهیل بود و اتاقی که دور سر من میچرخید. او در رویای "مدیریت" و من در کابوس داستان تکرار شونده کارمندانی که شرکت را ترک میکردند و پس از مدتی ، بسته به میزان پوست کلفتیشان، مال باخته و سرمایه از کف رفته به التماس شغل قبلیشان به شرکت برمیگشتند و اغلب هم نا امید میشدند. سهیل در اندیشه به رقابت برخاستن با شرکتی به ارزش چند ده میلیارد تومان با سلاحی به برندگی اپارتمان ۱۰۰ میلیونی اش و من در کابوس چگونگی راضی کردن او به انصراف از چنین حماقتی.

نتوانستم . سهیل امروز (۴ شنبه) ورشکست شده ، ساعتی پیش گریان از خانه من بیرون رفته و من بغض دارم . میدانید دیدن گریه یک مرد ، پدر ۳ فرزند ، چه به روز ادم میاورد؟ و این مرد گریان ، سهیل بود، حامی کودکی من!!! نزدیکترین قوم و خویشم ! بغض دارم چون سهیل مرا از کوه و دشت گذراند تا به "مرد" شدن به "بزرگ" شدن به "محترم" واقع شدن برساند و من ، نمیتوانم برای او که بدهیش از مرز ۸۰۰ میلیون گذشته کاری بکنم. فریاد دارم که چرا نتوانستم ۵ سال پیش منصرفش کنم ، گریه دارم چون سهیل مستحق چنین سرنوشتی نیست ، دلم شکسته چونکه دستم بسته است و پایم به زنجیر است. بیچاره ام چون کوچکترین طلبکار او قدرتی ورای تمام اشنایان و رابط های من دارد. خشمگینم چون نامردم دوست نما ، سهیل را به اینجا کشاندند و خود هم اکنون در همان کارخانه به سطوح بالا رسیده اند. نا امیدم چون میدانم این پایان سقوط سهیل نیست ،  تنها شروع ان است!!!

و در این ملغمه احساسات همه ناخوشایند ، به فکرم رسید که بنویسم ، شاید آرامتر شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط اصلان   | 
 جلد DVD

فیلم امروز : غریبتر از افسانه  Stranger than fiction (مشخصات فیلم)

کارگردان: مارک فارستر  Marc Forster

برنده جایزه Golden globe برای بهترین هنرپیشه مرد

بازیگران :  

 ویل فرلویل فرل به نقش هارولد کریک Will Ferrell - Harold Crick

مگی گلینهالمگی گلینهال به نقش آنا پاسکال Maggie Gyllenhaal - Ana Pascal

داستین هافمانداستین هافمن به نقش پروفسور جولز هیلبرت Dustin Hoffman - Professor Jules Hilbert

اما تامپسوناما تامپسون به نقش کارن ایفل نویسنده Emma Thompson - Karen Eiffel

کویین لطیفهکویین لطیفه به نقش دستیار کارن Queen Latifah - Penny Escher

محصول  ۲۰۰۶- امریکا

ژانر : کمدی - ملودرام

خلاصه داستان : هارولد کریک ممیز مالیاتی است. ترکیب این شغل با شخصیت وسواسی ، از هارولد یک ماشین حساب زنده و تنها ساخته . هارولد هر روز صبح با صدای زنگ ساعت مچی اش بیدار میشود، دندانهایش را به تعداد معین مسواک میزند ، گامهایش تا میز کار در اداره را میشمارد و خلاصه دائم مشغول شمردن همه چیز است و تمام تلاشش در زندگی برای برقراری ثبات و مبارزه با تغییر است.

ماجرا از روزی آغاز میشود که هارولد صدایی میشنود. کسی دارد زندگی او را مو به مو تعریف میکند. هارولد اول سعی میکند با صاحب صدا ارتباط برقرار کند ولی میفهمد که صاحب صدا از وجود او اگاه نیست. بعد سعی میکند صدا را ندیده بگیرد ، خلاف داستانی که تعریف میکند عمل کند و ... همان روز در اداره به هارولد تکلیف میشود که به سراغ نانوایی به نام آنا پاسکال برود و او را به خاطر پرداخت تنها ۴۰٪ از مالیاتش تحت تعقیب کیفری قرار دهد......

چند نکته :

فیلمنامه به شدت وامدار یک داستان اسپانیایی به نام Niebla اثر نویسنده اسپانیایی Miguel de Unamuno است . نویسنده در این داستان شخصیتی مشابه هارولد کریک پدید آورده.

فیلم در شیکاگو فیلمبرداری شده و قرار بوده که به هیچ وجه بر روی لوکیشن تاکید نشود ولی کارگردان با قرار دادن نماهایی از ایکون های شیکاگو مانند مجسمه پیکاسو در فیلم ، عملا لوکیشن فیلمبرداری را لو داده.

Son of the manتابلوی "پسر انسان" اثر  René Magritte مورد توجه کارگردان بوده و چند جا در فیلم به ان ارجاع تصویری شده. مهمترین ارجاع زمانی است که هارولد را سیب در دهان میبینیم.

اسامی شخصیت ها از اسم دانشمندان معاصر الهام گرفته شده.

 نظر من : راستش اول که فیلم را به دستم دادند فکر کردم با یک کمدی معمولی دیگر از نوع کمدی های ویل فرل طرفم ولی اسمهای کوئین لطیفه ، داستین هافمن و اما تامپسون در کنار هنرپیشه ای مثل مگی گلینهال که خیلی دوستش دارم ، تشویقم کرد که حداقل یکبار فیلم را ببینم و باید بگویم که اصلا از تصمیم خودم پشیمان و نادم نیستم. فیلم عالی است. داستان بکر و خلاقی دارد که مشابه اش را کمتر دیده ام. بازی فرل تومنی هفت صنار با بازی های دیگرش فرق میکند و خیلی معرکه از آب درآمده ، شیمی او با مگی گلینهال خیلی خوب شده. فکر نمیکنم لازم باشد بگویم هافمن ، تامپسون و لطیفه در نقش های کوتاهتر خودشان بی نقص کار کرده اند. فیلم حرف زیاد ندارد ولی حرفهایش مهم است و داستان را فقط از روی تصویر نمیشود فهمید.

توصیه من : فیلم را حتما  ببینید. به دو یا سه بار دیدنش میارزد. کمدی به این خوش ساختی در این دور و زمانه کمتر ساخته میشود. اگر مشکل زبان دارید نسخه زیرنویس فارسی ان هم درآمده .

ستاره ای که من به فیلم میدهم: ۴ (لینک)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط اصلان   | 
خلقت خداوند در عین پیچیدگی و تنوع بر اصول بسیار ساده ای استوار شده. بشر به عنوان تنها مخلوقی که بار امانت الهی رو بر دوش میکشه ، حیرت زده و تحسینگر در طول تاریخ خودش به تعمق در این اصول رمزآلود پرداخته شاید که با افزایش علمش توان تسبیح پیدا کنه .

لعلکم یتفکرون ( باشد که بیاندیشید)

یکی از رموز شگفت آور خلقت در شکل زیر منعکس شده:

تشریح هندسی فی

ساده به نظر میاد نه ؟ پاره خطی که چنان تقسیم شده که نسبت تکه بزرگه به کل مثل نسبت تقسیم اونه........ بله چی از این ساده تر ، به هر کودک دبستانی میشه یادش داد ولی ... ولی میدونید که این پدیده بیش از ۶۰۰ ساله عقلا، فلاسفه ، ریاضی دانان و هنرمندان رو درگیر خودش کرده و هنوز که هنوزه راجع بهش کتابها و مقالات نوشته میشه و سمینارها برگزار میشه؟

عدد این نسبت مشهور ، اسمش هست فی Phi به قول یک فیلسوف این عدد یک h از pi بیشتر داره ولی یک دنیا راز بیشتر در درون خودش نگه داشته. اگر بخوایم فی رو به زبان عدد معرفی کنیم باید بنویسیم

بیان جبری عدد فی

که میشه تقریبا 1.6180339887498948482... این عدد که هنرمندان و فیلسوفان

اسمشو گذاشتن نسبت طلایی ، به عقیده خیلی از

دانشمندان اساس خلقت خداونده !؟!

Luca Pacioli در سال ۱۵۰۹ میلادی کتابی با عنوان نسبت الهی (The Divine Proportion) تالیف کرد. وی در آن نقاشی‌هایی از لئوناردو داوینچی آورده است که پنج جسم افلاطونی را نمایش می‌دهند و در آنها نیز به این نسبت اشاره شده است. مصریان، سالها قبل از میلاد از این نسبت آگاه بوده‌اند و آن را در ساخت اهرام مصر رعایت کرده‌اند.  روانشناسان هم بر این باورند زیباترین مستطیل به دید انسان، مستطیلی است که نسبت طول به عرض آن برابر عدد طلایی باشد.

فی همه جا هست . از بدن خودمون شروع میکنیم ، نسبت آرنج تا نوک انگشت به کل طول دست ، یا نسبت اجزاء صورت که لئوناردو داوینچی کلی روش تحقیق کرده

تحقیق عدد فی روی سر انسان . شکل از داوینچی

تصویر بالا رو داوینچی رسم کرده و نشانگر وجود عدد فی در تمام اجزاء نیم رخ انسانه . از بدن بگذریم به سایر مخلوقات برسیم . میدانستید بنا به تحقیق آقای زایسینگ آلمانی شاخه های درخت به نسبت فی در اطراف تنه اون رشد میکنن؟ رگبرگ ها هم به هکذا . کریستالهای نمک هم به نسبت عدد فی درست میشن و یا اغلب سخت پوستان ، اسکلت خارجی شون به نسبت فی تقسیم میشه. نمیخوام سرتونو درد بیارم . تقریبا به هرچیز از ستارگان تا ساخته های ماندگار بشری که نگاه کنین ، اثر فی رو در اون میبینین. هر شکل و حجمی که از فی تبعیت کنه رو ریاضی دانها بهش یک صفت طلایی میدن . مثل حلزونی طلایی ، هرم طلایی ، مثلث طلایی و ستاره طلایی (تو این آخری ریاضی دانها و معاون کلانتر به یک چیز اشاره میکنن !!!)

ستاره طلایی

مارپیچ طلایی

شما میتونید در قسمت ادامه مطلب ، عکس چندتا از ساخته های دست بشر که به تقلید از خلقت خالق بر مبنای نسبت طلایی ایجاد شده و ماندگار شده رو ببینید.

نماد نسبت طلایی

 برای کسب اطلاعات بیشتر (به انگلیسی) به اینجا برید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:36  توسط اصلان   | 
پوستر فيلم

فیلم امروز : کتاب سیاه   Zwartboek (مشخصات فیلم)

کارگردان: پاول ورهوفن Paul Verhoeven

برنده جایزه بهترین فیلم جشنواره فیلم هلند / منتخب جشنواره ونیز

بازیگران :  Carice van Houten, Sebastian Koch, Thom Hoffman, and Halina Reijn 

محصول  ۲۰۰۶

ژانر : درام جنگی

خلاصه داستان : راشل استاین ، دختر زیبا و جوانی از یک خانواده مرفه یهودی است که در هلند زندگی میکند. او خواننده کاباره است و به شغلش ، دینش و خانواده اش علاقه دارد. زندگی آرام و بی تنش راشل با وقوع جنگ جهانی دوم و اشغال هلند توسط آلمان به پایان میرسد . خانواده متلاشی میشود و راشل از ترس دستگیری توسط نازیها به کلبه ای روستایی پناه میبرد.

ماجرا از روزی آغاز میشود که مردی سیاهپوش به کلبه وارد میشود و به راشل نوید میدهد که در صورت تهیه پول کافی ، او به عنوان عضو گشتاپو میتواند همه اعضاء خانواده را به امریکا ببرد....

چند نکته :

 سناریوی فیلم توسط خود پل ورهوفن با همکاری جرارد سوتمن در مدت ۱۵ سال نوشته شده.

ابتدا شخصیت اصلی داستان مرد بوده . و در سال ۱۹۹۷ شخصیت راشل جایگزین شده.

پل ورهوفن گفته که این فیلم چکیده دیدگاههای او در مورد جنگ جهانی دوم است که در فیلمهای قبلی امکان مطرح شدن نداشته.

پل ورهوفن پس از ۲۰ سال فیلمسازی در هالیوود برای ساخت این فیلم به هلند رفت. 

نظر من : فیلم اعصاب زیادی مصرف میکند. هر چه بدی و پلیدی نوع بشر که بخواهید در آن یافت میشود از فو*احش پست گرفته تا خائنین ظاهر الصلاح . هیچکس هم در طول فیلم متحول نمیشود ولی ورهوفن از پایان نیمه خوش هالیوودی صرف نظر نکرده. این فیلم را گرانترین فیلم آلمانی زبان تاریخ نامیده اند بنابراین میتوانید انتظار جلوه های ویژه خوب ، فیلمبرداری خوب و بازی های متوسط (به جزخانم ون هوتن که الحق عالی بازی کرذه) را از این فیلم داشته باشید. قصه فیلم خیلی روان و خوب تعریف شده و فیلمنامه گاف چندانی ندارد.

توصیه من : فیلم را  ببینید. به یک بار دیدنش میارزد. ولی در شرایط خوب روحی آن را ببینید. با اعصاب بازی میکند.

ستاره ای که من به فیلم میدهم : ۳

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط اصلان   | 
خبرگزاری رویترز چند عکس رو به عنوان بهترین های سال ۲۰۰۷ انتخاب و منتشر کرده . من از بین اونها چند تایی که به نظرم جالبتر اومدن رو میگذارم اینجا. در ضمن فکری که عکس به ذهن من متبادر کرده رو هم زیر اونها مینویسم. دوست دارم فکر و احساس شما رو راجع به عکس بدونم و با فکر خودم مقایسه کنم.

 

سرباز در بیشه های جنوب عراق

 چو بیشه تهی ماند از نره شیر

                                         درآیند آنجا شغالان دلیر

مردم در حال تعظیم به مائو

قل یا ایها الکافرون لا تعبد ما اعبد و لا اعبد ما تعبدون . لکم دینکم و لی دین

کبوتر نشسته بر سیم خاردار در اندونزی

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...

زن سودانی

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ...

کودک افغان در سردترین زمستان قرن

پوستینی کهنه دارم من

                             یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود

مانده میراث از نیاکانم مرا این روزگارآلود....

برای دیدن همه عکسها اینجا کلیک کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط اصلان   | 
 روی جلد DVD

فیلم امروز : بهترین حالت ممکن    As Good as it gets(مشخصات فیلم)

کارگردان: جیمز بروکس James L. Brooks

کاندیدای ۷ رشته در اسکار ۱۹۹۷شامل فیلمنامه  و بهترین فیلم

برنده ۲ اسکار برای بهترین هنرپیشه زن و مرد  

بازیگران : جک نیکلسن ، هلن هانت  ، گرگ کینیر و کوبا گودینگ جونیور

محصول  ۱۹۹۷

ژانر : کمدی / درام

خلاصه داستان : یودال ( جک نیکلسن ) آدم محبوبی نیست ، نه در میان همسایگانش در یک اپارتمان در نیویورک و نه در بین مشتریان رستورانی که هر روز در آن صبحانه میخورد . ولی او در دنیای ادبیات شخصیت معروفی است و در حال اتمام شصت و دومین کتاب خودش است. یودال از چند بیماری روانی رنج میبرد که جدی ترین آنها بیماری OCD یا همان وسواس ذهنی بیمارگونه است. ( پزشکان عزیز اگر معادل غلطی انتخاب کرده ام ، تصحیح بفرمایند.) به علت این بیماری او قادر به تغییر رفتارهای روزمره اش نیست و به علت بیماری دیگرش دائما در حال توهین به دیگران و تحقیر آنهاست. اگر به خاطر پیشخدمتی به نام کارول (هلن هانت) نبود تا به حال چندین بار صاحب رستوران ، یودال را بیرون انداخته بود. کارول تنها کسی است که یودال از او حرف شنوی دارد و علیرغم غرولند همیشگی از او اطاعت میکند.

ماجرا از روزی آغاز میشود که کارول به علت بیماری مهلک فرزندش ، کارش را ترک میکند و این تغییر ماورای حد تحمل یودال است ...

چند نکته :

 جک نیکلسون در این فیلم الحق شایسته اسکار ظاهر شده  

فیلم چند ماجرای فرعی دارد که خیلی خوب با قصه اصلی چفت و بست شده اند.

نظر من : فیلم بسیار خوش ساختی است . بازیهای درخشان نیکلسن و هانت جدا به ۱۴۰ دقیقه از وقت شما میارزد. دوربین خوب و ارام و بی تحرک است و تدوین ریتم یکدستی دارد. کارگردانی فیلم جزو بهترینهای کارنامه جیمز بروکس است و خلاصه نزدیک دو ساعت و نیم لذت وعده ای است که به شما داده میشود.

توصیه من : فیلم را حتما ببینید. نزدیک به شاهکار در ژانر خودش است . اما فکر نکنم روزی جزو کلاسیکها فلمداد شود.

ستاره ای که من به فیلم میدهم : ۴

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:54  توسط اصلان   | 

سلام

به تایید آمار ۹۵٪ از شما که به اینجا میایید ، از آشنایان ویولت هستید. در حقیقت کافه جویبار شعبه سایت ویولت خانمه و بنابراین نیازی به معرفی نیست.

ویولت برای من چند ویژگی بارز داره که پررنگ ترین اونها عبارتند از :

- این انسان علیرغم انکارهای متعدد خودش ، مهربانه ، خیلی زیاد

- این آدم ، پر اراده و انرژیکه ، وحشتناک

- این خانم ، باهوشه ، تیزه و موقعیت سنج

- و بالاخره اینکه ، بیان رک ، صمیمی و مستقیم داره

و اما خود بحث :

نشانه های بارز تمامی صفات فوق در بحث اخیر وبلاگ ویولت خانم بروز کرده.

ایشون پستی فرستاد در مذمت آقایانی که از خانمهای باهوش گریزانند (گفتار رک و مستقیم ) و آتش بحث رو داغ کرد (انرژیک) ، به شیوه ای پستشو فعال نگه داشت تا تنبلهایی مثل من هم به بحث دسترسی داشته باشند (باهوش) و خوب طبیعی بود که در ضمن چنین بحث داغی یکی دو نفری هم بهشون بربخوره و ناراحت بشن . حالا همین خانم انرژیک رک و صریح سویه دیگر خودشو که همان مهربونی بی حدشه نشون میده و با پست بعدیش اقدام به خود زنی میکنه . به قول همشهریهای آقای کیانیان به خودش اسناد ( به کسره الف) میبنده تا دل رنجیده دوستاشو دوباره به دست بیاره. از اسم پست بگیرید که تهمت بی ادبی رو باخودش داره تا بیماری غریب هایپرگرافیا!!!!!!!! مغز تیز و با کفایت خودشو متهم به تاثیر پذیری از بیماری میکنه و ... خوب ، اگه این ادم مهربون نیست ، چیست ؟ یا ایها الناس !؟! آدم از یه دوست دیگه چه انتظاری باید داشته باشه ؟ از یه باغبون خوب انتظار دیگه ای هست که میون ۲۰۰۰ گلی که هر روز به همت اون پرورش پیدا میکنه برای یک دونه گل خودشو به آب و آتیش بزنه و از خودش مایه بذاره؟ بگذریم . به ایشون قول دادم که بحث رو اینجا ادامه بدم که سعی میکنم بهش وفا کنم :

من نزدیک به نیمه عمرم هستم. اگر عمر مفید را محسوب کنیم که مدتها است عمر من از نیمه گذشته . سعی کردم این عمر خیلی بیحاصل نباشه ، سایت فلیکستر  کمکم کرد که بفهمم حدود ۱۸۰۰ فیلم در این مدت عمر دیدم . حدود ۲۵۰۰ جلد کتاب کتابخونه پدری رو نشخوار کردم ، در دانشگاه خودم اولین ادمی بودم که کامپیوتر ۱۴۵۰۰۰ تومنی رو با حقوق ساعتی ۵/۲۷ تومان خریدم تا ازش سر دربیارم (قبول دارم حماقت بزرگی بوده ،  ولی خوب من خیلی باهوش نیستم.آن زمان اگر باهمان پول زمین خریده بودم الان عدد صفرهای حسابم یه چیزی در مایه های ۶ و ۸ دلاری بود آن موقع سکه ۱۷۰۰ تومن بود!!! ) و اولین اینترنت باز کل دانشگاه بودم که به تهران کانکت میشدم و تو چه دانی که من چه گویم ای کسی که الان با ADSL ++  داری این متن را میخوانی . با خطوط X25 و سایتهای web to mail و یه اکانت ایمیل کیلوبایتی ۲۰ تومان!!! وبگردی کردم. ولی یک چیز برای من هرگز حل نشد. و آن،  این سئوال بود که چرا ما ادمها ، انسانها ، فرزندان حضرت ادم وقتی پای مسائل رابطه ای پیش میاد با یک سری قالبها و پیش فرضها با هم روبرو میشیم؟ پر رنگ ترین حالت برخوردها رو من زمانی دیدم که سعی میکردم با یک دختر خانم رابطه برقرار کنم . شرط میبندم همین الان گوشه لب شمای خواننده هم لبخندی شکوفا شده ! نه؟ و مشکل من هم همینجا بود. به محض اینکه دوستانم ، فامیلم و اطرافیانم میدیدند که با دختری صحبت میکنم و یا کتاب و جزوه رد و بدل میکنم . میخندیدند که فلانی باز پشه رو هوا نعل میکنی و یا بابا ایوول چه جراتی و ... همین داستان را حتی با خود آن دختر خانمها هم داشتم . به محض باز کردن سر صحبت با یک نفر یا با گارد بسته روبرو میشدم و یا با لوندی و عشوه که هردو مورد برایم توهین امیز بود.

البته بخشی از ماجرا به خود من برمیگردد . من در مدرسه مختلط درس خواندم ، جایی که دخترها و پسرها زیاد با هم متفاوت نبودند. با هم حرف میزدیم (بی خجالت) ، درس میخواندیم ، رقابت ورزشی و درسی داشتیم و معیارهایمان بر مبنای جن سیت شکل نگرفت . کلی دوست دختر داشتم همانطور که کلی دوست پسر و حرفهایمان مشترک بود. با هم بزرگ شدیم و هنوز هم بعضی هایشان را درخیابان و کوچه میبینم و سلام و علیک داریم. ولی در همین سلام و علیک هم میبینم و مشهود است که دنیای ما تمام شده ، رابطه ها تغییر شکل داده و امروز شوهر این خانم و یا پدر ان خانم اصلا تصور هم نمیکند که در پشت برق چشمهای من و شوق من در سلام دادن به همسر یا دختر ایشان چیزی جز شادی دیدار دوست کودکستان و دبستان نیست... نه دنیای ما کاملا منقلب شده و من هنوز این را نفهمیده ام و اذعان میکنم که نخواهم فهمید...  

به نظر من که شاید خلاف نظر رایج باشد و لاجرم مثل سکه شاهی بیگانه و یا سکه میری دودمانش منقرض گشته ، بی ارزش است. انسانها میتوانند و باید بدون در نظر گرفتن جنسیت فرد متقابل نوع رابطه شان را بر مبنای شخصیت ، سواد ، سطح هوش یکدیگر و نوع نیازشان به هم تنظیم کنند و دوستی را بر پایه همین رابطه شکل دهند.

اگر خواهان ارتباط جن سی با کسی هستید ، خوب دیگر این پوشاندن در لفافه و پنهانکاری و شتر سواری دولا دولا چیست ؟ فردی است که ظاهرش را پسندیده اید و اگر او هم همین احساس را به شما داشته باشد کافیست تا رابطه شکل بگیرد. اگر خواهان دوست یکرنگ هستید دیگر به ظاهرش چکار دارید؟ من هرگز فراموش نمیکنم که یکی از بهترین دوستانم ، تنها کسی که میان اطرافیانم  بیش از من خوانده بود و بیش از من فکر میکرد و مصاحبتش به من ارامش میبخشید ، خانمی بود که خداوند زیبایی ظاهر فوق العاده ای هم به او بخشیده بود . هر زمان ما دو نفر در مهمانی های خانوادگی یا جمع های دوستانه با هم گفتگویی داشتیم ، نیشخند حاضرین و نصحیت هایشان که فلانی ایوالله یا ببینم تو از کی تا حالا با ... و ... جرات رقابت پیدا کرده ای ،و یا تبریک های تمسخر آمیز بزرگترها،  برای من در حکم فحش و ناسزای نه از ان بدتر بود.

نمیفهمیدند و نمیخواستند هم که بفهمند که رابطه ها میتوانند بر مبنای تمایل جن سی شکل نگیرند که نه من نه آن خانم خواستار هم ا غو شی یکدیگر نبودیم . دو انسان بودیم که مصاحبت لذتبخشی داشتیم و سنگ صبور هم بودیم. ساعتها و شبها تا صبح با هم تلفنی (تنها واسطه زمان ماقبل اینترنت ) تماس داشتیم ، بارها با هم تنها قرار گذاشتیم تا راز دل بگوییم و در همان زمان ، هم من و هم این خانم شرکای جن سی خود را داشتیم و رابطه خوب و موفقی هم بود.

بگذریم . مسئله  لاینحل برای من همین است. چرا باید تصور کنیم که هر نوع رابطه بین زن و مرد رابطه راکب و مرکوب است؟ چرا باید دیدگاهمان را انقدر محدود کنیم که تکنیک های رکاب گیری و رکاب دهی را به هر نوع رابطه ای تسری دهیم ؟ چرا باید وسط یک گفتگوی روشنفکرانه یا یک گپ دوستانه یا یک جلسه شغلی ، پای جنسیت ها را وسط بکشیم. چرا باید مسئول کارگزینی از من بپرسد که ترجیح میدهم همکار جدیدم خانم باشد یا اقا ؟!؟! قبل از اینکه بپرسد میخواهم مهندس باشد یا دیپلمه و یا ۱۰ سال سابقه داشته باشد یا صفر کیلومتر باشد؟ چرا باید زن یا مرد بودن همکارم مهم باشد ؟!؟ ما قرار است با هم کار کنیم .

من فقط میتوانم بگویم که شاید چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

فکر میکنم برای رساندن نظر و مقصود خودم تا همین حد کافی است. الباقی نظر و رای شما است و نحوه برخوردتان با این موضوع.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:41  توسط اصلان   | 
پوستر فیلم

فیلم امروز : زندگیم بدون من   My life without me  (مشخصات فیلم)

کارگردان: ایزابل کوزت Isabel Coixet

برنده جایزه Genie برای بهترین بازیگر

برنده جایزه Goya (اسپانیا) برای بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین موسیقی متن

بازیگران : سارا پولی ، اماندا پلامر ، اسکات اسپیدمن و دبورا هری

محصول  ۲۰۰۳

ژانر : ملودرام

خلاصه داستان : آن (سارا پولی) ، زنی است ۲۳ ساله ، مادر ۲ دختر خردسال . سارا نگهبان شبانه یک دانشگاه است ، دانشگاهی که هرگز نتوانست پول کافی برای تحصیل در آن جمع کند. شوهرش کارگر است و اغلب بیکار و پدرش زندانیش را ۱۰ سال است ندیده . او با بچه هایش در یک کاروان در حیاط پشتی خانه مادری اش زندگی میکند و کاملا وابسته مادر است. مادری که اعتقاد دارد او در زندگی چیزی نبوده و نخواهد بود. در حقیقت خود آن هم چندان انگیزه ای برای توسعه زندگی ندارد و به شرایط موجود تن داده.

ماجرا از روزی آغاز میشود که آن ناگهان غش میکند و برای یافتن علت نزد پزشک میرود. دکتر حقیقت تلخی را برایش آشکار میکند. آن چند ماه دیگر خواهد مرد و زنده ماندنش تاکنون معجزه بوده. آن تصمیم میگیرد که این موضوع را مانند یک راز نزد خودش نگه دارد و زندگی خانواده را پس از مرگش به سویی که میخواهد هدایت کند........

چند نکته :

فیلم نامه بر مبنای کتابی نوشته خانم Nanci Kincaid به نام "فرض کن تختخوابت ، قایق است" ،بنا شده . کتاب در سال ۱۹۸۷ نوشته شد و اولین کتاب نویسنده است.

سارا پولی برای بازی در این فیلم ۳ جایزه بین المللی گرفت.

کارگردان فیلم در اصل تاریخدان است و در یک سازمان استعداد یابی کار میکرده.

نظر من : فیلم بسیار خوش ساختی است که تمام مدت شما را با خود همراه میکند. سارا پولی کوچولوی "قصه های جزیره" اکنون خانم بازیگری شده که مطمئنا شما را محو استعداد عجیب و توان بالای خودش در ارائه نقش خواهد کرد. فی الواقع بازی او نقطه قوت اصلی فیلم است. البته فیلم بجز این نکات مثبت دیگری هم دارد. زوایای مناسب دوربین ، ریتم تدوین کاملا هماهنگ با ژانر و موسیقی دلنشین چند تای دیگر از این نکات هستند.

توصیه من : فیلم را حتما ببینید. شاهکار نیست اما خیلی صمیمی و دوست داشتنی است

ستاره ای که من به فیلم میدهم : ۵/۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط اصلان   | 

 آبشار خاطره ها

لای در اتاق پذیرایی باز بود. عجب !!! مامان که همیشه این در رو قفل میکرد؟!؟ شاید نرگس اون توئه ... نه نرگس که امروز نیست اصلا ، اگه بود که الان صدای جارو برقی خونه روبرداشته بود...

اتاق پذیرایی خانه کودکی من مکان مقدس خانه بود. رتبه اش حتی از اتاق خواب بزرگترها هم بالاتر بود. گرچه ورود به اتاق مامان و بابا با خطر داد و بیداد مامان که "برو باز اینجا رو به هم نریز" همراه بود ولی خیلی ریسکی نبود. اتاق کیهان البته خطرناکتر بود . ریسک گوش پیچونده شدن خوب از داد و بیداد بالاتره .

حیاط ، اون حیاط بزرگ با ۷ تا سپیدار و حوض و درخت به و اتاق کبوترها ،ورزشگاه بود و میدان دوچرخه سواری اکروباتیک و البته تعقیب سرخپوستهای همیشه مغلوب. در ضمن حیاط محل مطالعات بیولوژیک و جانور شناسی هم بود ، از کرم خاکی و مورچه بگیر تا برسی به جسد جوجه کلاغهایی که گاهی از درخت چنار بزرگه پایین میافتادند . غورباقه ها و ماهیها و جوجه کبوترها که دیگر جای خود داشتند.

 آشپزخانه بهترین محل بود. مکان پرحرفی و تمرین سخنرانی (که امروز نان من را تامین میکند). طفلک نرگس و بی بی و لیلا که ساعتها بیدریغ گوش خودشون رو در اختیار من میگذاشتند و صبورانه تحمل میکردند تفسیر من از اوضاع و احوال رو و شعرهای من در مدح اعلیحضرتین و میزان علاقه من به بازی با ولیعهد که بابا قول داده بود و تفسیر صحبتهای آقای استاندار که مهمان بود و من حرفهایش را از زیر مبلی که رویش نشسته بود استراق سمع کرده بودم . والبته قصه های طولانی من و مایک و استیو (که وجود فیزیکی نداشتد ) به همراه مرد شش میلیون دلاری و سوپرمن و شزم که پیگیرانه با سفینه انتر پرایز که از پیشتازان فضا قرض میکردیم در به در پیدا کردن و کشتن سرخپوستها در گوشه و کنار کهکشان بودیم ... جلسات سخنرانی علمی هم جزء لاینفک بود. آموزش چگونگی عملکرد خورشید به نرگس ، آموزش فرایند فتوسنتز به بی بی و آزمایشات علمی شامل ساخت چراغ نفتی با قوطی کنسرو و فیلتر سیگار و دستگاه دفع پشه با المنت اتو و (ببخشید) فضله کبوترها !!!! با کمک و مهربانی لیلا. بعید میدانم این سه عزیز خواننده این وبلاگ باشند ولی همینجا از هر سه اونها برای اینهمه صبر و تحمل و مهربانی تشکر میکنم .

اتاق سارا مامن بود و پناهگاه . البته در مقابل مامان مصونیت نداشت ولی از پس کیهان خوب برمیامد!؟! در مقابل بابا هم که فکر میکنم هیچ جایی در دنیا امن نبود. در ضمن آرامش اون اتاق رو هم خیلی دوست داشتم . ،همیشه  پس از یک روز پر مشغله در حیاط و یا آسایشگاه معلولین که با بابا میرفتم و به عنوان پسر مدیر کلی تحویل گرفته میشدم ،عکسهای روی دیوار ، نور کم پنجره ها و بوی قفسه چوبی کتابهای اتاق او به من آرامش میداد و به خوابم میبرد.

برای  ارواح و اشباح هم فضاهایی وجود داشت . یکی زیر شیروانی که ورودش فقط با کمک بزرگترها میسر بود ، کم ارتفاع ، گرم و پر از بوی خاک و چوب پوسیده . تاریکی غلیظ که تنها باکمک رشته های نور آفتاب  که از روزنه ها و پوسیدگی ها به داخل می آمد و به علت غبار فراوان مسیرشان کاملا واضح بود ، کمتر میشد . زیر شیروانی البته خیلی ترسناک نبود ، همیشه یکی دوتا بزرگتر انجا بود که اشباح را فراری میدادند و با چراغ قوه های بزرگ همه جا را روشن میکردند. مخوف ترین مکان ، جایی که زادگاه و جایگاه اشباح و اجنه بزرگ و قوی شناخته شده ، آب انبار بود ... متروک ، نمناک ، تاریک مطلق ،درست مثل اتاق ظهور عکس و همیشه سرد . تاریکی آب انبار به علت سیاهی دیوارها حتی با چراغ قوه بزرگه شش باطری کیهان هم کم نمیشد وتازه همیشه که نمیشد چراغ قوه دزدید.  آب انبار مکانی بود که ماحراهای آن خودش یک کتابچه کامل میشود. آخرین فضای مرموز خانه هم انباری زیر زمین بود که پشت گلخانه قرار داشت و تنها شبها به تسخیر اشباح در می آمد. روزها در آنجا امنیت کامل برقرار بود و بهترین مکان برای قایم شدن از دست کیهان بود تا رسیدن سارا و یا مامان.

اتاق نشیمن و چایخانه دو فضای خنثای خانه بودند که نشیمن (هال) به دلیل وجود تلویزیون ، فضای جذابتری بود. از آنجا که درب اتاق خواب به هال باز میشد، ابداع شیوه های جدید و خلاقانه برای تماشای تلویزیون در ساعات ممنوعه ۸ شب به بعد ، علی الخصوص برای تماشای "غریبه" و "آقای مربوطه" دغدغه دهنی همیشگی من و استیو بود. روشهای معمولی مانند سوراخ کلید ، و باز گذاشتن لای در خیلی سریع توسط مامان کشف و خنثی میشد ولی روشهای خلاقانه تر مانند حفر سوراخ در پایین درب که با درپوش اسمارتیز از داخل و عکس تیره بتمن در بیرون ، مخفی میشد و قابلیت تماشای تلویزیون به حال درازکش را فراهم میکرد تا هفته ها و بلکه ماهها هم دوام میاورد. البته اگر اقدامات احتیاطی مانند حفظ سکوت و نخندیدن در حین تماشا و درآوردن و گذاشتن محتاطانه درپوش رعایت میشد.

در آن اسفند ماه ۲۵۳۴ (۱۳۵۴) ، باز بودن در اتاق پذیرایی معمایی بود و دعوتی برای ماجراجویی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط اصلان   | 
تصویر جلد فیلم

فیلم امروز: رنگ ارغوانی مشخصات فیلم

کارگردان: استیون اسپیلبرگ / محصول ۱۹۸۵

کاندیدای ۱۱ اسکار که همه انها را به Out of Africa باخت.

رنگ ارغوانی کستینگ محشری دارد . ووپی گلد برگ ، اپرا وینفری ، دنی گلاور، دنی فیشبورن و ...

این گروه بازیگر در کنار کارگردانی مانند اسپیلبرگ توقع زیادی ایجاد میکند. توقعی که لااقل برای من اصلا برآورده نشد. در سایت فلیکستر نوشتم که اگر طرفدار ملودرام هستید این فیلم یکی از بهترین ها در این ژانر است ولی من عقیده دارم که کارگردان بیش از آنچه باید برای اشک ریختن ما تماشاگران تلاش کرده. و به این نظر باید اضافه کنم که فیلم احتمالا فقط برای اهالی جنوب امریکا جذابیت ایجاد میکند.

داستان فیلم بر مبنای کتابی  به همین نام اثر آلیس واکر بنا شده. خانم واکر در سال ۱۹۸۳ برای این کتاب مفتخر به دریافت جایزه پولیتزر شد.

داستان بر مبنای بازخوانی برگهایی از خاطرات یک دختر سیاهپوست جنوبی به نام سلی شکل گرفته . سلی دختری است زشت رو و کم سال که دوبار از پدرش باردار شده و هر بار بچه ها را از او دور کرده اند. او همچنین خواهری دارد به نام نتی که تنها عشق او در این دنیا است.

سلی به بیوه مرد خشنی که ۴ بچه دارد داده میشود تا به عنوان همسر ولی در حقیقت به عنوان کلفت در خانه او زندگی کند. الباقی داستان ، قصه بدبختی و بدبختی بیشتر سلی است تا به پایان خوش همیشگی اینگونه داستانها میرسیم.

اسپیلبرگ در این فیلم سعی فراوان در نمایش بدبختی سیاهان امریکا و افریقا در سه دهه اول قرن بیستم دارد. ولی چنین گزارش شده که برای اولین بار کنترل اوضاع پشت صحنه از دستش در رفته و فیلم به وضعیتی آشفته فیلمبرداری شده . خود فیلم هم نشان میدهد که بیشتر در اتاق تدوین شکل گرفته تا در سر صحنه . بازی دزدی و سعی در نمود بیشتر بازیگران در تمام صحنه های دوتایی و جمعی به وضوح به چشم میخورد. هر چه باشد بازی گرفتن از ثروتمندترین زن دنیا کار ساده ای نیست ، حتی برای اسپیلبرگ !!

توصیه من : اگر فیلم بهتری ندارید. تماشایش کنید. جعبه دستمال کاغذی فراموش نشود.ضمنا یادتان باشد این فیلم در یک ورژن با دو عدد DVD منتشر شده.

ستاره ای که من به فیلم میدهم : ۵/۲

جلد دی وی دی در امریکا- نسخه دو تایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:19  توسط اصلان   | 
امروز میخوام از چند لغت صحبت کنم  که در دنیای مهندسین جوراب سفید (به قول آقای نیستانی) مکرر استفاده میشه و معنی و یا تلفظ اونها به کلی اعصاب من رو فشار میده. چاره ای جز تحمل هم نیست. این آقایون خیلی زود بهشون برمیخوره:

نکته مهم : جملات و اصطلاحات پایین بیشتر در جلسات سطح بالای رسمی که حاضرین در ان سعی در نمایش عمق معلومات خود دارند ، کاربرد پیدا میکند.  

۱) Dial

تلفظ: دایال گاهی هم دایال آآپ

معنی : به عملکرد هرچیزی که به خط تلفن وصل بشه حتی اگه مودم DSL و یا منشی تلفنی باشد. مثال مودم شبکه بد دایال داده و نامه ها رو دایلت کرده. من تماس گرفتم ولی منشی تلفنی دفترتون دایال نکرد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲) ISO

تلفظ: اییزو  ، ایزوو

معنی : هر چیزی که ناراحتشون کنه اییزویی نیست و هرچیزی رو که بخوان اییزو گفته . کلا چیزی در عالم ناشناخته ها و مبهمات که باید تمام اعمال اونها رو صحه گذاری و رفتار کارمندای دیگه رو تخطئه کنه. طفلک سازمان بین المللی استانداردها اگه میدونست یه روزی در این مملکت چه بلایی سر استاندارد شماره ISO 9000 میاد فکر کنم ایران رو مشمول تحریم قرار میداد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳) Performance

تلفظ: پروفورمانس ، گاهی هم پرفورمانس به کسره ر

معنی : اغلب نامشخص . هروقت کسی یا چیزی درست کار نکند ، پروفورمانس ندارد. گاهی وقتها هم به عنوان ابزار چانه زنی کاربرد پیدا میکند: نه آقا ، این کار پروفورمانس سیستمی نداره!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴) Systematic

تلفظ : سیستومی ، سیستوماتیک ، سیستیکماتیک (باور کنید!!!!)

معنی : خیلی نزدیک به اییزو است . مثال : شما باید این فرمها رو سیستومی کنین . این کالاها سیستوماتیک ثبت اییزویی نشده میباشند و لذا مرجوعی پیش فرض داده شده. اگه از نظر سیستیسماتیکی نگاه بفرمایید ، حکم  اقای ... درست مصدور نظر نشده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این رشته سر بسیار درازی دارد.... نمیخواهم پرگویی کنم . به دور و اطرافتان کمی دقت کنید ، حتما شما هم میتوانید مصادیقی برای اصطلاحات خاص این عالیجنابان پیدا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:56  توسط اصلان   | 

این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده و شباهت آن با اشخاص حقیقی نه تصادفی  و نه عمدی ، بلکه اجتناب ناپذیر است...

 

 

"و راه او هرگز به پايان نرسيده و ياد او همواره با دوستداران فرهنگ اين مرز و بوم خواهد ماند.... "

تشويق و هلهله سالن را مملو از پالسهاي صوتي کرد که براي او هر کدامش حکم ضربه اي بر پرده آزرده گوشش داشت. پرده گوشي که 40 سال پيش از سيلي مردي که هم اکنون تمام حاضران و ميليونها نفر ديگر در سراسر جهان ، به يادش گرد هم امده بودند ، پاره شده بود و تا به امروز آزارش ميداد.

            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط اصلان   | 
امروز ، کرکره کافه رو که بالا زدم ، دیدم کلی از دوستام منتظر ایستادن . ناگهان احساس کردم که این دنیای مجازی چه جای خوبیه ، خیلی بهتر از دنیای واقعیه . دوستانی که ماهها و حتی سالها است به علت گرفتاری و هزار دلیل دیگه به خونه ام نیامدن ، اینجا بودن . اون دوستهایی هم که در عالم مجازی پیدا کرده بودم و الان از عزیزانم شده اند هم اینجا سر زده بودند. تازه در همین دشت اول دوست جدید هم پیدا کردم. شکر لله العلی العظیم.

دوستان سلام و ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:33  توسط اصلان   | 
چند شب پیش فیلمی دیدم به نام Human trafficking  اینم مشخصات فیلم

دیدن این فیلم رو به گروههای زیر اصلا توصیه نمیکنم که هیچ شدیدا منع میکنم:

۱- افراد زیر ۱۸ سال ( البته منع از من نیست از سازنده است)

۲- بیماران قلبی و افرادی با قلب رقیق

۳- آنهایی که میخواهند چشم بر مشکلات دنیا ببندند.

۴- افرادی که دنبال یک فیلم خوش ساخت هستند

ولی اگر عضوی از گروههای ذیل هستید حتما فیلم را ببینید:

۱- آدمهایی که هنوز انسانیت درونشان نمرده

۲- آنهایی که در به در فی ل تر شکن هستند تا سایت ... ببینند

۳- آنهایی که فکر میکنند هرجور و به هر قیمتی باید از این مملکت رفت

۴- پدران و مادرانی که بچه ۶ ساله شان را میفرستند سرکوچه ماست بخرد

۵- کسانی که تا میرسند به خارج کشور اول بار بعد دیسکو بعد ...

و اما خود فیلم . اولا فیلم نه کارگردان درستی دارد نه ساختار منسجمی!!! ولی دیدن آن به دو ساعت و نیم وقت شریف میارزد به دلایلی که مهمترین آنها این است که بفهمیم در این دنیا امپراطوری شیطان تا کجا گسترده شده.

 

Human trafficking یک اصطلاح است. معادل فارسی اگر بخواهیم برایش درنظر بگیریم شاید قاچاق برده یا برده فروشی برایش مناسب باشد. در ضمن این کلمه یک اصطلاح حقوقی هم هست که بار جنایی دارد و در کشورهای مختلف قوانین متعددی بر ضد آن وضع شده. بنا به تعریف آن در قوانین امریکا قاچاق برده به هرگونه فعلی که شامل به کار گماری ، انتقال ، پرورش و یا دریافت انسانها ، به منظور سوء استفاده باشد ، اطلاق میشود.

طبق براورد ، قاچاق برده با گردش مالی ۵ تا ۹ میلیارد دلار در سال (۹۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان!!!!!!!!) و حجم برده ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر  در سال سومین صنعت زیرزمینی جهان پس از قاچاق اسلحه و مواد مخدر باشد. قربانیان که بیش از ۸۰ درصد انها را کودکان و زنان تشکیل میدهند به شیوه های تهدید ، آزار ج نسی ، گروگانگیری اعضاء خانواده ، شکنجه بدنی ، تطمیع و آدم ربایی وادار به تن دادن به فعالیتهایی گسترده از شتربانی و فعلگی گرفته تا فح شا میشوند.

مبدا انتخاب قربانیان بیشتر کشورهای فقر زده مانند اقمار شوروی ، اروپای شرقی ، هندوستان ، پاکستان و افریقا و مقصد اغلب کشورهای ثروتمند مانند عربستان سعودی ، امارات ، امریکای شمالی و یا کشورهای توریستی مانند فرانسه ، ترکیه ، سوریه و امثالهم است.

و اما تکه مهم اینجاست که

عمر متوسط یک برده در این صنعت ۳ تا ۴ سال است!!!

اگر خواستید بیشتر در این مورد بدانید بروید به

ویکیپدیا یا نه برای فروش 

و اما برگردیم به فیلم و انچه این فیلم ساخته شده بر مبنای پرونده های واقعی به ما یاد میدهد:

الف ) اگر به یک سایت پور.... میروید بدانید شریک جرم هستید. این سایت ها برده ها را به کثیف ترین اعمال وادار میکنند تا تعداد بازدید کنندگانشان زیاد شود.

ب) هر بنگاه کاریابی ، کاریاب نیست ، این پوشش رایجی برای برده گیری است

پ) قول ازدواج و ازدواج غیابی با ساکنین خارج از کشور گاهی به ایستگاههای برده فروشی ختم میشود.

ت) هر دکتر و مهندس شیکی میتواند یکی از اعضاء باند برده فروشی باشد.

ث) برخی بچه ها توسط والدین به عنوان برده فروخته میشوند.

ج) قانون و پلیس در برخی کشورها مانند فیلیپین و عربستان چشم خودش را به کلی روی این ماجرا بسته

چ) لطفا مواظب کودکانتان باشید. فقط یک لحظه غفلت شما برای برده داران کافیست !!!

ح) لطفا با عضویت در سایتهای غیر دولتی مبارزه با برده داری کار برده داران را سختتر کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:1  توسط اصلان   | 
کرکره های کافه را بالا زده ام ، نشسته ام روبروی جویبار کوچک لحظه ها ، منتظر دوستی که از راه برسد و با هم تولد این پاتوق را جشن بگیریم.

بفرمایید، چای و قهوه و سیگار مهیا است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:9  توسط اصلان   |