
داستان کوتاه حکمت آموز
گنجيشك كوچولو توی يك روز سرد زمستون داشت بالاي يك مزرعه پرواز ميكرد. هوا اونقدر سرد بود كه بعد از يك مدت گنجيشك كوچولو تو هوا يخ زد و افتاد پايين.. يك مدت همينطور مثل يك گلولة يخ زده اونجا افتاده بود كه يهو آقا گاوه كه داشت از اونجا رد ميشد يك تاپالة اساسی انداخت رو گنجيشك كوچولو.
چند دقيقه بعد گرماي مطبوع تاپالة آقا گاوه، يخ گنجيشك كوچولو رو آب كرد و گنجيشك كوچولو هم كه حالا حسابي گرم شده بود، از شدت خوشحالي شروع كرد به آواز خوندن. صداي آواز گنجيشك كوچولو رسيد به گوش آقا گربه كه از همون نزديكي ميگذشت و اون هم صدا رو دنبال كرد و اومد بالاسر تاپالة آقا گاوه و با دقت گنجيشك كوچولو رو از اون تو درآورد و با لذت خوردش...
نكتة مديريتي اول: هركسي كه تا گردن م... ينه به آدم، دشمن آدم نيست!
نكتة مديريتي دوم: هركسي كه آدم رو از تو گ... نجات ميده، رفيق آدم نيست!
نكتة مديريتي سوم: اگه تا گردن تو گ... گير كردين، لااقل دهنتون رو ببندین!

میخوام بعد از این هر موقع که :
میخوام تو سرمای زمستون ، خونه رو بتابونم
میخوام تا سر کوچه برم ، سوئیچو برمیدارم
میخوام تو اتاق کتاب بخونم ، کل خونه رو چراغونی میکنم
به هرکی لامپ کم مصرف میخره ، بگم این نورش بده ، چشم رو میزنه
نوشابه قوطی هوس میکنم ، قوطی شو دور میندازم
شیشه ایستک رو از شیشه ماشین پرت میکنم تو بیابون
۱۰۰۰ تا چک پرینت میگیرم ، کاغذاشو پاره میکنم
میخوام برم حموم زیر دوش آب داغ نیمساعت آواز بخونم
سیرم ولی دلم غذای خوشمزه فست فودی میخواد
دلم هوس گشت با ماشین تو خیابونا رو میکنه
میرم پای تلفن ، به جای خاموش کردن تلویزیون ، صداشو میبندم
کیسه زباله پر از کاغذ و شیشه و قوطی کنسرو و غذای شب مونده رو میذارم دم در
به کسایی که دم در بسته مرکز بازیافت صف کشیدن ، نگاه عاقل اندر سفیه میندازم
به مهمونایی که پیاده میان خونه مون ، خدا عقلت بده میگم
قبلش به این عکس فکر کنم .

هی بهش نامه میدم میگم برادر ، آقا ، دوست ، رفیق ، آدم ، اینجا درسته که بوی کباب میاد ولی دارن خر داغ میکنن ، هی جواب نمیده ، هی دماغ بالا میگیره
میگم آقا ، همبازی ، همسایه ، آشنا ، برو سرورهای دیگه رو نگاه کن ، ببین اونایی که با 5-6 هزار طلا و 15-16 دهکده داشتن اون بالا بالاها سیر میکردن ، الان با یکی دو دهکده دارن حذف میکنن که بدنومی فارم نکشن ، هی نیشخند میزنه
باشه حالا اینقدر به در و تخته حمله کنه تا یه روز خودش شیر خفته رو بیدار کنه و سر خودش رو به سنگ بکوبه .
بد هم نیست این تراوین ، تمرینی میشه برای زندگی واقعی
نتیجه اخلاقی 1: دست بالای دست بسیار است
نتیجه اخلاقی 2 : بگیر ای جوان دست درویش پیر / نه خود را بیفکن که دستم بگیر
نتیجه اخلاقی مهم : ستایش نثار عظمت او که تنها دست اوست مافوق ایدیهم .

عارفی بزرگ را دیدند در حال فزع، از احوالش پرسیدند ، گفت :
روزی مردی به چاه اندر اوفتاد ، در واپسین دم، چنگ در خاری روییده بر دهانه چاه افکند و پای در جایی از دیوار استوار نمود .
چو لختی در نگریست ، در مغاک چاه آتشی هولناک فروزنده دید ، بیمش در گرفت .
چو بر زیر پای نگریست ، دید پای بر سر دومار نهاده است یکی از دیگری زهرناکتر
چو بر بالا نگریست چهار موش را دید در کار جویدن بن خار ...
بیم بر جانش افتاد و از مهلکه راه نجات میجست که به ناگاه در پیش دهانش شیره ای دید که از میان دو سنگ بیرون میجهد . قدری چشید ، بس شیرین و گوارا بود. چنان شربتی به همه عمر نه چشیده بود و نه شنیده .
چنان گرم لیسیدن و بلعیدن و جستجوی شربت شد که مار و موش و نار و مغاک یکسر فراموشش شد و چو هنگام سقوط در زسید ، هیچ مفری نجسته بود و هیچ چاره ای نه اندیشیده !
من آن مردکم ; نار جهنم از برایم دهان گشوده ، دست در خار جهان انداخته ام ، خاری که 4 موش چهار فصل در کار از بیخ کندن آن هستند ، پای بر سر دو مار شهوت و طمع گذارده ام و حال ، چنان در کار چشیدن شهد لذات دنیا شده ام که روز سقوط فراموشم شده !
بیدار شو ، سر هشیار و دل بیدار کن که گاه تو نیز بلند تر از گاه آنانکه پیش از تو ، نخواهد بود.

برای تماشای فیلمفارسی ، وجود دکمه Fast forward ضروری است

لذت بردن از فیلم هالیوودی بدون دکمه Pause دشوار است

ضرورت تماشای فیلم بالیوودی ، دکمه Next است

از فیلم اروپایی بدون دکمه Rewind سردرآوردن مشکل است

برای دیدن "درباره الی" دکمه Play کفایت میکند
البته چند بار

یه تنهایی یه خلوت
یه سایبون یه نیمکت
میخوام تنهای تنها
باشم دور از جماعت
نفسهام دقیقا در هوای یه صبح نازنینه و تنها صدای طبیعت برام دلنشینه ! دلم میخواد کتابم رو بگیرم دستم ، روی نیمکتم ولو بشم و درحالی که سگها اون دور دورها دور و بر گاوها پارس میکنند و خروس های بی محل گاهی صدایی سر میدهند ، هی بخونم ، هی بخونم ، هی بخونم تا بالاخره صدای پای سبکی از دور ، نوید سینی نهار رو بده . نهاری متشکل از ماست و نیمرو و همه غذاهای کبری خانم و بعد نهار ، باز لم بدم ، بخونم و بخونم و بخونم تا چشمهام سنگین بشه و بوی نسیم و بال مگسها برام لالایی بگن ، بعد قیلوله ، کتاب رو از دستم بیرون بکشه ، پلکهای سنگینم روی هم بیاد و.... صدای گامهای سبک روی راه سنگفرش ، با نوید چای و عصرانه ، چشمهام رو به جمال غروب روشن کنه .
دلم این رو میخواد : چند روز آرامش مطلق

میگویند:
روزی مردی دید که خری به گل فرو رفته و صاحب خر از بیرون کشیدنش عاجز مانده ، احساسات فردینی اش گل کرد و برای کمک ، دم خر را گرفت و چنان کشید که دم ، از جایش کنده شد و در دستش ماند. صاحب خر که اوضاع را برای اخذ دیه و خسارت مساعد دید ، فریاد و فغان به راه انداخت که "تاوان دم خر را بده"
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست بود. خودش را به خانه يي درافکند . زني پا به ماه آنجا كنار حوض لباس ميشست . از دیدن یک مرد غریبه که از دیوار به داخل حیاط افتاد و فریادهای صاحب خر ترسید ، غش کرد و بچه را انداخت. پدر بچه هم از اتاق بیرون آمد که ای قاتل ، باید قصاصت کنم و همراه با صاحب خر سر به دنبالش گذاشت.
مرد فراری ، از ترس جان به پشت بام گریخت و به خانه همسایه جست. از بخت نامساعد، در حیاط پیرمرد بیماری خوابیده بود و مرد جفت پا بر قفسه سینه ایشان فرود آمد. پیرمرد در دم کشته شد. پسر پیرمرد از خانه بیرون دوید که ای قاتل بیرحم ، پدرم را کشتی ، پدرت را میکشم و به صاحب خر و پدر بچه پیوست.
مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست
مرد گريزان، به ستوه آمده از این همه بدشانسی ، خودش را به اولین مامور وظیه شناس نظمیه تسلیم کرد و مامور شاکیان و متشاکی را طبق وظیفه قانونی و تکلیف شرعی به بلدیه دلالت کرد. در بلدیه پرونده مفصلی تشکیل شد و به قاضی ارجاع گردید.
قاضی متشخص ، نخست مردک متشاکی را به درون خواند. چون چشم ایندو به هم افتاد گل از گل هردو شکفت که ای پسر عمه جان و ای پسر دایی جان ، تو کجا اینجا کجا ، چه شده که گذارت به شعبه من افتاده؟ پسر دایی ، دم خر در دست ، حکایت را تمام تعریف کرد و زار گریست. قاضی که عمری بر مسند قضا گذرانده و دروس عالی در حقوق کیفری را در مکتب خانه غیر انتفاعی بغمج به خوبی فرا گرفته بود ، پسر دایی را دلداری داد و گفت هیچت غم مباد که به یمن تصادف ، گذرت بر محکمه پسر عمه افتاده ، پس ساکت بنشین و نگاه کن که کتاب قانون چه میکنه!
شکات را به درون فرا خواند.
نخست از يهودي پرسيد .
گفت: اين مرد يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت: دَيتِ يهودي طبق مصوبه ۱۲۴۴۳/۴۳/۳۳/۸۹ مجلس حکام شواری امنیت نيمه بيش نيست . شانس آوردی چون تا همین چند وقت پیش هیچ نبود. اکنون تنها چاره آن است که آن چشم ديگرت را نيز نابينا كنند تا بتوان از او يك چشم بركند و چون يهودي مضطر از شكايت انصراف داد ، به ادای هزینه های دادرسی پنجاه دينار جريمه به جرم اتلاف وقت محکمه و پانصد دینار خسارت تعقیب در حق متشاکی محكومش كرد. یهودی نالان از محکمه بیرون رفت تا از حساب سیبایش پول به خزانه و حساب جاری متشاکی واریز کند.
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : مگر نمیگویی پدرت پیر و بیمار بوده ؟ ارزش شخص برنا و سالمی مانند این شاخ شمشماد که با پیرمرد لب گوری چون پدر تو معادل نیست. عدالت بر طبق ماده ۸۸۶۳۵۵/۳./۴۴ حکم میکند که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو را از پشت بام به پایین پرتاب کنیم . اگر از شانس مساعدت بر پدرش فرود بیایی ، قصاص انجام گرفته . جوانک که ترسید مامورین اجرای احکام هدف گیری شان خوب نباشد ، ترسید و منصرف از شکایت شد. قاضی او راهم مطابق نص ماده واحده بند ۶ تبصره ۴ قانون جزا به تادیه هزینه های دادرسی و جریمه و خسارت محکوم کرد. جوانک چک کشید و جانش خلاص شد.
نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . عدالت حکم میکند که آن زن را به حلال به عقد ازدواج اين مرد دربیاوری تا کودک از دست رفته را به دست خود سرجایش بنشاند. پس هم اکنون تو را به دادگاه خانواده ارجاع میدهم تا صیغه طلاق را جاری سازند و این مرد رعنا را به عقد آن زن دربیاورند. شوهر بینوا فریاد زنان پا به فرار گذاشت و قاضی حکم جلبش را نوشت تا بعدا پلیس قضایی را به سراغش بفرستد.
قاضي اندکی خود را با پرونده مشغول کرد و چون سر بلند کرد دید که صاحب خر به شدت مشغول ارسال پیامک است. آواز داد که هي ! اكنون نوبت توست، به چه کاری ؟
صاحب خر که چندان هم خر نبود عرض کرد:
فدایت شوم ، دارم دوستان و همسایگان را دعوت میکنم که در محضرتان شهادت بدهند خر ما از کرگی دم نداشت
پ.ن: خوشبختانه این حکایت خیلی قدیمی است و ربطی به زمان حال ندارد.

توجه : لطفا قبل از نثار بد و بیراه ، به تاریخ این پست دقت فرمایید .
این روزها بهتره اینجوری باشیم . دوست دارید داد بزنید؟ بزنید ، اما از من انتظار نداشته باشید (خطابم به دوستی است که مکرر گفته چرا ساکتی) من دهه شصت و دهه هفتاد را زندگی کرده ام و شما شنیده اید . شنیدن کی بود مانند دیدن !
من ترسم از روزی است که اینهمه انرژی و شور به در بسته بخورد . آن روز چه خواهید کرد؟
شعری میخوانم برایت از اخوان ثالث :
... سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد ...
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار ...
یک نکته از این معنی ، گفتیم و همین باشد .